تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
400

......

........

.......... .

 

× کلی حرف دارم بزنم اما حسش نیست...

 

آدمیزاد هر چه انسان تر می شود/چشم براه تر می شود/این حقیقت زیباییست که همواره می درخشد/وقتی که دیگر نبود/من به بودنش نیازمند شدم/وقتی که دیگر رفت/من به انتظار آمدنش نشستم/وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد/من او را دوست داشتم/وقتی که او تمام کرد/من شروع کردم/وقتی که او تمام شد/من آغاز کردم/چه سخت است تنها متولد شدن/مثل تنها زندگی کردن است /مثل تنها مردن

 

 

× اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است...

 

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت22:7توسط دختر فروردینی |
399

شگفتا !

وقتی بود ، نمی دیدم.

وقتی می خواند، نمی شنیدم.

وقتی دیدم كه نبود.

وقتی شنیدم كه نخواند.

چه غم انگیز است وقتی كه چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. و چشمه كه خشكید ، و چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ی آن بودی ، بخار شد و به هوا رفت و آتش كویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش!!!

و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن كسی كه تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت ...!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت23:40توسط دختر فروردینی |
388
کارآموزی کلینیک بالاخره تموم شد و من هنوز غصه دارشم! تو اینم سه روز هم نشد که خوب ببینمش... ولی دیروز وقتی دکتر رفت و ما هم اومدیم بالا که لباسامون رو عوض کنیم تو راه پله ها که بودم از خدا خواستم که یه لحظه ببینمش! جلوی در ورودی داخلی دیدمش که لباساشو پوشیده بود و کیف به دست داشت می رفت منم سرمو انداختم پایین و آروم از کنارش رد شدم و رفتم تو بخش! شاید آخرین دیدار بود! نمی دونم..... من دیگه بیمارستان نمی رم تا بهمن ماه! تازه شاید هم از بخت بدم قرار بشه اول NICU بریم که باید برم بیمارستان امام! خلاصه که این اوضاع رو اصلا دوست ندارم...! ولی دارم سعی می کنم بیخیال بشم...!
امروز سر کلاس دکتر فخار بحث لاو شد.. می گفت حتی عشق هم درمان داره. آخه از نظر اون عشق های این دوران اصلا خوب نیستن و آدم برای ازدواجش باید بر اساس نظر خانواده اش پیش بره و انتخاب کنه! یه لحظه فکر کردم شاید نیاز باشه منم درمان بشم :دی
امروز هم تا ساعت 6 عصر کلاس داریم و من اعصابم خرابه! کی می شه دوران دانشجویی (منظورم این 6 ترمه) تموم بشه و بریم کارورزی که دیگه خبری از کلاس و درس و مشق نباشه!
+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت13:17توسط دختر فروردینی |
386

میگن دلتنگی آدمها الکی نیست... می گن وقتی خیلی دلتنگ یکی می شی بدون که اون هم دلتنگ توئه! امشب خیلی دلم گرفته! هر کاری هم که می کنم و هر چی ام که خودمو سرگرم می کنم بازم فایده نداره... حتی به یه مسیج بدون متن هم راضی بودم! اما نمی دونم چرا هیچ خبری نمی شه... اینجوری موقع هاست که آرزو می کنم ای کاش پسر بودم یا ای کاش این غرور لعنتی رو نداشتم! دیشب محدثه بهم زنگ زد و کلی راهنماییم کرد و قرار شده این هفته راهنمایی هاشو به کار ببندم! تا ببینم چی می شه! :دی

امروز 8 ساعت ژنتیک داشتیم و به معنای واقعی هلاک شدیم! 4 ساعت اول خوب بود... بحثش هم شیرین بود. اما 4 ساعت بعدش دیگه بحث مهندسی ژنتیک شد و فوق العاده سخت! من هر کاری که می کردم و هر چی به خودم فشار می آوردم که فقط 10% مطالبو بفهمم نمی شد! وقتی هم که بحث رو نمی فهمم نمی تونم جزوه بنویسم. چون جزوه هام همیشه همون درکیات خودمه... وقتی هیچی درک نمی کنم قاعدتا چیزی هم برای نوشتن و نت برداشتن ندارم! فردا هم این پروسه ادامه داره و دوباره 8 ساعت علیه السلام کلاس داریم. باز خوب بود امروز دو تا آدم تو دانشگاه وجود داشت... فردا که جمعه است و دانشگاه خالیه خالیه! فکرشو که می کنم گریه ام می گیره... خیر سرم مثلا ژنتیک رو دوست داشتم... کم کم داره نظرم عوض می شه! حداقلش اگه وارد بحثای تخصصی نشه خیلی بهتره... همه اینایی که ژنتیک پاس می کنن فقط بیماری های ژنتیکی رو می خونن!

چند روزه که خیای اشتهام زیاد شده. می ترسم اضافه کنم! البته وقتی خودمون غذا درست می کنیم بیشتر می خورم. وگرنه غذای دانشگاه رو زیاد نمی خورم و همونقدری که باید بخورم می خورم... منتها غذای دستپخت خودمون فرق داره :دی خدایا منو بیشتر از 65 کیلو نکن :دی

این هفته که بیاد آخرین هفته ایه که بیمارستان مصطفی می ریم و دیگه نمی ریم تا بهمن ماه! من که از همون اول مهر عزاشو گرفته بودم... همون موقع که هنوز واحدمون شروع نشده بود! در حال حاضر تنها دلخوشی من همینه... همینه که بیمارستان باشم و اونم باشه و خیالم یه جورایی از بابتش راحت باشه! اما... اما دیگه داره تموم میشه و شاید اون زمانی که دوباره برگردم بیمارستان دیگه اوضاع اینجوری نباشه و همه چی عوض شده باشه... یعنی یه تغییر غیر قابل برگشت اتفاق افتاده و این یعنی نهایت بدبختی!!!

این روزا با این اتفاقای جورواجوری که برام افتاده واقعا از ته قلبم دلم می خواد به ثبات برسم... هم من هم نسیم... خداییش دیگه خسته شدیم... دلم آرامش می خواد... دیگه از این همه استرس و شوق و هیجان و خیلی حسای شیرین و تلخ دیگه خسته شدم... دلم فقط ثبات می خواد...

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت12:55توسط دختر فروردینی |
384

دیروز طبق عادت بد همیشگی پشت در کلینیک ایستاده بودم و مشغول گرفتن هیستوری بودم که یه خانومه هراسون اومد سمت من و گفت که خواهرم "کُلَنجی" بهش زده کجا بستریش کردن!!! منم در حالیکه داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم پرسیدم کلنجی چیه؟!! اونم خنده اش گرفته بود و گفت "عقرب" !!! بعد عصر تو کلاس واسه بچه ها تعریف کردم و از زور قهقهه ای که می زدم نمی تونستم کلمات رو پشت سر هم ردیف کنم :دی

دیروز بعد از کارآموزی 4 ساعت عمومی داشتیم که تا ساعت 6 عصر طول کشید. باز خوب بود کلاسا مختلط بود و حوصله ات سر نمی رفت... آخه وقتی تو کلاس بچه های خودمون هستن خیلی جمعیت کمه و حوصله ات سر می ره. تازشم سر کلاس عمومی هم همه بچه ها خوابن و کسی نیس اون وسط چند تا تیکه بندازه و ما ها رو بخندونه!!!

ساعت آخر متون فارسی داشتیم که نمی دونم چرا واحدمون شده تفسیر موضوعی قرآن! بعد استاد لابلای تدریسش دو تا موضوع پیشنهاد داد واسه کنفرانس که اولیشو مرضیه سریع برداشت و دومیشم هر چی گفت و گفت کسی برنداشت و من از آخر کلاس دستمو بردم بالا که یعنی بعـــــله!!! بعد استادم گفت که چرا از طرف پسرا هیچ واکنشی نمیاد!!! موضوع جالبیه... در مورد نظر علم و قرآن در رابطه با موسیقی روی انسان هستش...

امروز شانسی واسه هیستوری خوردم به یه خانومی که خیلی قیافش برام آشنا بود و واسه درمان PCO اومده بود و جلوی دکتر گفت که من تو رو تو مطب فلانی دیدم وقتی واسه لیزر اومده بودی!! بعد دکتره هم بهم گفت که تابلوئه هیرسوتیسم داری :دی می گفت 6 ماه سیپروترون کامپاند و سیپروترون استات مصرف کردم و تو اون 6 ماه واقعا اثر کرده بودن! حالا من ذهنیت بدی نسبت به این هورمونای صناعی پیدا کردم... ال دی که می خوردم بهم نمی ساخت... از سیپروترون ها هم می ترسم... ولی درمان هیرسوتیسم همینه...

معمولا مریضایی که براشون اسپکولوم می ذاریم بعد از اینکه معاینه می شن استادمون میاد و نشونمون می ده که خانوم تو چه ساعتی پرفوره شده!!! اینا رو فقط من می فهمم :دی بعد امروز یکی رو دیدیم که تو ساعت 7 پرفوره شده بود که از سارا پرسیدم به نظرت زهرا تو چه ساعتی پرفوره شده؟! که سریع گفت تو ساعت 12 چون اصلا راضی نبوده ((: بعد منم گفتم که نخیرم راضی بوده و اتفاقا تو همه ساعت ها پرفوره شده و یهویی یاد آسییب های "استرادل" افتادم و قهقهه هایی بود که وسط کلینیک می زدم :دی

دیروز به پیشنهاد شیرین رفتیم سراغ استعداد درخشان که کسی اونجا نبود که جوابمون رو بده! امروز من و زهرا رفتیم و خلاصه که دست از پا درازتر برگشتیم و دست یکی از همکلاسیامونم واسمون رو شد که این قصد داره بدون کنکور بره ارشد بخونه... حرومش بشه...!!! معدل من فقط ترم4 ، 17 شد و  ترم 5 بیماری های زنان داغونم کرد و معدلم رو آورد روی 80/16 !!! زنان 20/14 شدم!

امروز پسر خاله ام اومده بود واسه تسویه حساب با بیمارستان. دیدم پشت در مونده و نمی ذارن بیاد داخل. منم تندی رفتم پیشش و با خودم آوردمش تو بخش و  تو آی سی یو هم چون دانشجو بودم راهم دادن و رفتیم داخل و نامه رو گرفت.

فردا هم دکتر فخار نمیاد و این یعنی اینکه کلاس اختلال تشکیل نمی شه :دی خب من یا می رم داخل شهر یا اینکه می رم و بست توی سایت می شینم!

× اوضاع هنوز همونجوریه... همونجوری یعنی اینکه هیچ انرژی مثبتی از هیچ کسی بلند نمی شه... نه از طرف من نه از طرف اون! همینه دیگه! وقتی هر دو طرف مغرور باشن همین می شه دیگه! وقتایی که بیمارستانم روزی چند بار می بینیم همو!!! من برام اهمیت نداره... اصلا به من چه که اون چیکار می کنه... اصلا حضور داره یا نه... بهم فکر می کنه یا نه... براش مهم هستم یا نه! خلاصه که راه من و اون از هم جداست... هر کی سی ِ خودش!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت12:51توسط دختر فروردینی |
380

هنوز نمی دونیم فردا امتحان داریم یا نه اما بچه ها کماکان دارن می خونن! من که دیگه واقعا خسته شدم! فکرشو می کنم می بینم از 20 تیر تا الان همش داریم زنان می خونیم... خب آدم خسته می شه دیگه... می دونم بریم سر جلسه سوالا واقعا راحته و پشیمون می شیم از این همه خر خونی!!! البته من هیچ وقت واسه امتحان نخوندم و هدفم از خوندن فقط و فقط واسه ارشد بوده!

یه عادت خوب یا شایدم بد دارم اونم اینه که اصلا عادت به نوشتن جزوه ندارم و کلا هم از جزوه خوندن بدم میاد. نمی تونم به حرف استاد اطمینان کنم... بعد بچه ها رو می بینم که واسه امتحان فقط جزوه می خونن آخرشم می دونم همینایی که جزوه می خونن بالاترین نمره ها رو می گیرن!! من جزوه رو فقط در صورتی می نویسم که خوده استاد بگه رفرنس امتحان همین جزوه است!!!

دیروز 4 ساعت ژنتیک داشتیم. برنامه ژنتیک ما و پزشکیا با یه استاد و تو یه ساعت افتاده. دیروز استثنائا کلاس با هم تشکیل شد از این به بعد قراره یه هفته درمیون 8 ساعت بریم سر کلاس! حالا هفته دیگه پزشکیا می رن و بعدشم ما!

این استاده که میاد درس می ده دانشگاه علوم پزشکی تهران و کیش هم درس می ده... بعد از اون استاداس که واقعا آدم دلش می خواد فقط به حرفاش گوش بده... یادمه دبیرستان که بودم خیلی به ژنتیک علاقه داشتم... دیروز دوباره هوایی شدم... نمی دونم می تونم ریسک کنم و ژنتیک رو انتخاب کنم یا نه! اما من واقعا به ژنتیک علاقه دارم... مندل عشق منه!!!

فکر کنم چند روز دیگه زهرا مراسم عروسی بگیره... دوباره افتادیم تو هول و ولا... اصلا شاید یه بلیز و شلوار اسپرت پوشیدم و هر وقت دیدم موقعیتش خوبه مانتومو درآوردم! کفش مجلسیامم با خودم نیاوردم! تازشم موهامم که داغون شده.... اگه خودم نتونستم درستشون کنم می رم آرایشگاه و همشو فر می کنم!

فردا دوباره کارآموزی داریم تو بیمارستان... عاشق کارآموزیامم... چون همش داریم زنان می خونیم کارآموزیش واقعا واسمون شیرینه... تو کارآموزیای قبلی چون معمولا بین مباحث تئوری و عملی فاصله می افتاد و ما هم تنبل بودیم و نمی خوندیم تو کارآموزی همش سوتی می دادیم :دی البته منم هفته قبل سوتی دادم... با اینکه صد بار واژینیت ها رو خونده بودم اما تو ذهنم همش فکر می کردم درمان کاندیدا به درمان همسر هم نیاز داره!! یه جورایی با سرویسیت قاطیش کرده بودم... بعد دکتر داشت درمان کاندیدا می نوشت دیدم درمان همسر نذاشته! گفتم درمان همسر نمی خواد؟! گفت سوتی دادی ها!!! وای قرمز شدم اساسی... هات فلاش!!! درخواست فلوکستین کردم :دی

از کلاسای عمومی فقط تاریخ تمدن تشکیل شده... همش 10 نفر بودیم سر کلاس و همه هم خواب! خودش فهمید و کلاسو 20 مین زودتر تموم کرد... آخه من نمی دونم فردا پس فردا که مامای این جامعه شدم تاریخ تمدن به کجای کارم میاد آخه؟!

استاد تغذیه در مامایی هم اونی که فکر می کردیم نبود خدا رو شکر... استاد قبلی تا می اومد حرف بزنه انگار که لالایی می خوند تو گوشم... منم می خوابیدم تا آخر کلاس... بعد از اون استادا بود که 5 مین مونده به 8 می اومد و تا خوده 10 درس می داد! حالا این استاد جدیده یه خانومه فوق العاده ناز و مامانیه که نیم ساعته درس می ده و آخرش هم چند تا مساله می گه که بحثو کاربردی کرده باشه و ما رو به خیر اونو به سلامت!!!

استاد رضایی هم اصول مدیریت درس می ده و همون استادیه که ترم اول باهاش پراتیک داشتیم... اون موقع بچه بودیم و تا یه بحث کوچیک ناموسی می شد می زدیم زیر خنده... یادمه سر سُند گذاری چقدر خندیدیم... حالا اومده بود درس بده ما هم همه خواب...!!! بعد می گفت ترم اول که بودین خیلی می خندیدین... چطور شده دیگه نمی خندین؟! فکر کرده اصول مدیریت هم مثه پراتیکه که ما بخندیم... تازشم ما بزرگ شدیم دیگه :دی

اون آرایشگره لعنتی که زد و ابروهامو داغون کرد و انقدر باریک و کوتاهشون کرد اصلا فکر نکرد هر کی منو ببینه نمی گه خبریه!!! حالا هر جا که می رم و هر کی واسه بار اول منو می بینه بعد از 3 ماه بهم می گه خانوم نـ... خبریه به سلامتی؟! یا خانوم نـ... خوشگل شدی خبریه؟! خوشتیپ کردی خبریه؟! خلاصه که فقط باید بشینم و توضیح بدم که نه بابا چه خبری آخه... ما که از این شانسا نداریم :دی ((: (شوخی کردم این تیکه اشو :دی)... خلاصه که از این چهره ام خوشم نمیاد... تازشم تو همین تابستون که چند کیلو کم کردم صورتم لاغر شده... یادش بخیر یه زمانی صورتم گرد و تپل بود... اما الان...!!! حالا که می خندم لبام عرض صورتم رو کامل طی می کنه :دی از بس که لاغر شده!!!

دو روز پیش من و سارا و زهرا و معصومه با هم رفتیم بیرون که زهرا به مناسبت تولدش ما رو به صرف بستنی دعوت کنه! وقتی رسیدیم من جلوتر از همه رفتم داخل و دیدم به به آقای ترم 6 پرستاری با یه دختره فوق العاده زشت دارن دل می دن و قلوه می گیرن... بعد ما هم اصلا به روی خودمون نیاوردیم و اصلا هم نخندیدیم بهشون :دی تازشم اصلا هم تو خوابگاه به کسی نگفتیم... اصلانشم دروغگو دشمن خداست ((:

× این روزا سنگینی نگاه بعضی ها رو احساس می کنم... دوس ندارم... معذب می شم اینجوری...

× کلاسی که با پزشکیا داشتیم (اختلال عملکرد جـ ـنـ.سی) مثه اینکه خیلی به مذاقشون خوش اومده!!!

× نمی دونم منظورش چیه از اینکه دوباره داره مسیج می زنه... من داشتم فراموشش می کردم... خدایا چی می خواد از من؟!

× می دانم خواهی رفت ... می دانم ! باد آورده را باد می برد  ... ولی دلم را که باد نیاورده بود خدایا ...

× از آینده ات که حرف می زنی ... به خود می لرزم ... به تو می خندم ... شاید نفهمی که می لرزم ...  می دانم خواهی رفت !

 

 

+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت22:49توسط دختر فروردینی |
378

تا امروز 3 روز از روزای ترم شیشمون گذشته. این 3 روز همش بیمارستان بودیم. کلاس بیماری های زنان گرچه اصلا برام شیرین نبود اما کارآموزیشو واقعا دوست دارم. دکتر معمولا دیر میاد. تا ساعت 9 و نیم معمولا تو کتابخونه می شینیم و بعد از اون هم می ریم کلینیک زنان و از تمام مریضایی که اومدن شرح حال می گیریم و گهگاه قبل از اومدن دکتر با استادمون در مورد تشخیصامون صحبت می کنیم. دکتر هم که میاد مریضا رو واسش پرزنت می کنیم و اگه واژینیت یا چیز دیگه ای هم باشه نگاه می کنیم!

دیروز که کلینیک شلوغ شده بود رفتم اون قسمتی که مریضا منتظر نشسته بودن تا شرح حال بگیرم... داشنم از یه خانومه که واسه نوبت تی ال اومده بود هیستوری می گرفتم که یهو یه خانومه اومد و خیلی آهسته بهم گفت یه سوال ازت دارم... می گفت من نارسایی قلبی دارم و واسه همینم نمی تونستم روش جلوگیری هورمونی داشته باشم. ناخواسته حامله شده بود و نمی دونست چیکار کنه! بهش گفتم اگه واقعا نارسایی قلبی داشته باشی (منظورم کلاس 3 و 4 بود!) مجوز سقط بهت می دن! سن حاملگیشم زیاد نبود و اونجوری که خودش می گفت طرفای 5 هفته بود! آخرش انقدر خوشحال شد که گفت اگه اینجوری باشه که می گی میام و پیشونیت رو بوس می کنم!!

امروزم کلی شلوغ شده بود و کلی کیسای مختلف اومده بودن... هر کی هیستوری می گرفت می اومد واسه بقیه تعریف می کرد و بعضیاش که واقعا کر کر خنده بود! واقعا بعضی از مردم چقدر ساده ان! وقتی می خوای در مورد اون مشکلشون بپرسی مخصوصا وقتی اون مشکل یه واژینیت باشه چقدر راحت برات علائم رو توضیح می دن! خلاصه که امروز واقعا مردیم از خنده!

دیروز تو کتابخونه نشسته بودیم و داشتیم در مورد پرولاپس با استادمون صحبت می کردیم... برای استیج بندی پرولاپس بـ ـکارت رو به عنوان نقصه صفر در نظر می گیرن... بعد استاد همش می گفت و می گفت و می گفت و این کلمه بـ ـکارت نقل همه حرفاش بود! چند تا از پسرای پرستاری هم اومده بودن و مثلا خودشون رو با کتابا سرگرم کرده بودن که یهو استاد سکوت کرد و اونا هم ضایع شدن و رفتن بیرون... دوباره چند مین بعدش اومدن نشستن روبروی من و منم شروع کردم به بحث کردن در مورد نارسایی تخمدان... بیخیال شدم و همینجوری واسه خودم سخنرانی می کردم... :دی آخه این پسرای پرستاری کلا خیلی عقده ای ان!!!

این چند روز اتاق واقعا بازار شام بود. اتاقمون هم 6 نفره شده و دو تا ترم اولی داریم... دیروز موکت اتاق رو دادیم برامون شستن و امروز که خشک شد پهنش کردیم و اتاق رو کامل تمیز کردیم... الان دیگه همه چی رو به راهه!

× خب وقتی یکی داخلی باشه و منم زنان باشم و دو تایی تو یه بیمارستان باشیم و کلاس دقیقا جفت کتابخونه باشه و ما هم کلا فقط تو رفت و آمد باشیم دیدنش واقعا دور از انتظار نیست! دیروز که داشتم از در آموزش می اومدم بیرون و یهویی اون رو دیدم و اصلا هم انتظارشو نداشتم همون جا میخکوب شدم... موندم و فقط نگاه کردم. شاید نباید این حرکت از من سر می زد! اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه... اونم واسه من که انقدر مغرورم و هیچ وقت غرورم رو اینجوری نمی شکنم! موندم و نگاه کردم... شاید اون منو نشناخت!! نمی دونم... داشتم از پشت نگاش می کردم و وقتی دیدم تو انگشتش انگشتر داره دلم هری ریخت و وقتی متوجه شدم دست راستشه و قبلا هم داشته اون انگشترو یکم آروم شدم... از کف پا تا فرق سرم می لرزید و واسه اینکه آروم بشم زنگ زدم به نسیم و همون موقع که داشتم باهاش حرف می زدم از کنارم رد شد و ... آخرش هم که می خواستیم بریم دقیقا من کنار در کتابخونه و اون کنار در آموزش بود و واسه یک ثانیه نگاهمون به هم خورد و من سرمو انداختم پایین و سریع رفتم! امروز هم من تو کتابخونه نشسته بودم و داشتم با استادم حرف می زدم که اون اومد داخل و یه نگاهی کرد و رفت... نمی دونم موقعی که من پای ویترین بودم تو قسمت تست ها داشتم می گشتم بودش یا نه... اما بازم موقع رفتن دیدمش و اون یکم جلوتر از من از در آموزش بیرون رفت!!! واسم مهم نیس... به هر حال اون داره مزدوج می شه و نمی خوام بهش فکر کنم... اما با دیدنش دلم می لرزه... یعنی اینا از علائم دوست داشتن نیس؟! اگه دوستش نداشتم اینجوری بعد از دیدنش می لرزیدم؟! یادمه از همون روز اول آشنایی یه روز شمار داشتیم واسه خودمون و منتظر 4 مهر بودیم... اما همه چی تموم شد و درست بود که من 4 مهر ندیدمش اما 5 مهر که دیدمش!!! لحظات سختی رو گذروندم.. همین که نبینمش برام بهتره... اون مال من نیست و منم مال اون نیستم اما کماکان دلم براش تنگه و دلم می خواد داشته باشمش... دلم می خواد مال من باشه... لعنت به این زندگی....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت23:6توسط دختر فروردینی |
376

محدثه عزیزم، عروس نازم امیدوارم خوشبخت بشی... *-: (هی خواستم عشقولانش کنم دیدم فایده نداره :دی)

+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت0:52توسط دختر فروردینی |
373

وقتی از یه قضیه ناراحت کننده یک هفته میگذره معمولا خیال آدم راحت می شه... دیگه هی غصه اشو نمی خوری که وای دیشب اینجوری شد یا دو شب پیش اینجوری شد یا سه شب پیش... یا مثلا دیروز آخرین مسیجش رو فرستاد یا پریروز آخرین بار بود که صداشو شنیدم! هفته گذشته دقیقا تو همین ساعت بود که همه چی تموم شد... خب خیلی سخت بود... تاکی کارد بودم اساسی... نمی دونم چرا اینجوری می شم... گاهی وقتا یهویی تاکی کارد می شم... مثلا وقتی که خوابم و گوشیم زنگ می خوره یا اینکه کسی میاد تو خونه یا چه می دونم خیلی از اتفاقات که می افته قلب نازنین همینجوری تند تند می زنه انگار که می خواد از دهنم در بیاد! می گم نکنه مشکل قلبی دارم... تازشم گاهی اوقات سمت چپ سینم تیر می کشه... ای بابا مردنی شدم که :دی

امروز عصر طی تماس تلفنی یک ساعتی که با این نگین خانوم داشتم قرار گذاشتیم که بریم سایت دانشگاه آزاد و یه اینترنت مشت و پرسرعت بزنیم تو رگ! قرار بود 5/5 بریم که دوتایی آماده شدیم و قرار بود وقتی رسید دم خونمون میس بزنه! منم لپتاپمو گذاشتم تو کیفش و فلشم رو برداشتم و منتظر نگین شدم... میسش که افتاد می خواستم کفشامو بپوشم که باد و بارون و تگرگ و خاک و خلاصه هر چیزی که ممکن بود از آسمون بیاد نازل شد! دهنم باز مونده بود و چشام داشت از تعجب 4 تا می شد... آخه سابقه نداشته تو شهریور اینجوری بارون بباره... انقدر شدید بود که یه لحظه شک کردم به تاریخ! تازشم برق رفت و دیگه هیچی دیگه! من دم در هال ایستاده بودم و اون منظره حیرت انگیز رو نگاه می کردم که این مقنعه ام هی با باد می خورد تو صورتم هی رژی می شد :دی اخرش جمعش کردم زیر چونم و با اون قیافه دمقم همچنان صحنه ها رو تماشا می کردم.... بیخیال شدم و نشستم... چند مین بعدش عمم اینا اومدن و من هنوز لباسامو عوض نکرده بودم تازه زورمم می اومد اون همه مالیده بودم نرم بیرون :دی خلاصه ساعت شیش و نیم که برقا اومد نگین زنگ زد و گفت می خوای الان بریم؟ گفتم بریم اشکال نداره از اون ور یکم بیشتر می مونیم... منتظر بودم که نگین بیاد که مامانم شروع کرد به حرف زدن که نیم ساعت بیشتر نمی مونی و ساختمونش کدومه که بیایم دنبالت و این حرفا! رفته بود رو اعصابم... دیگه خیلی داشت اصرار می کرد واسه نرفتن... آخه از مامان بعید بود... هیچ وقت اینجوری روی رفت و آمدم حساسیت به خرج نداده بود... آخرشم لو داد که یه دفعه یه خواب بد واسه من دیده و حالام واسه همینه که می ترسه... خب من که به خودم مطمئنم و می دونم که خطا نمی رم... وای خدایا نکنه چیز بدی پیش بیاد!!!

منم با اون اعصاب داغونم مسیج زدم به نگین که نمی خواد بریم مامانم نمی ذاره... لباسامو عوض کردم و با همون آرایشم اومدم تو تختم و خوابیدم... آخرش هم ساعت نه با زنگ نگین بیدار شدم... می گفت بریم پارک اما من که می دونستم هر چقدر اصرار کنم واسه پارک رفتن فایده نداره گفتم مامان اینا نمیان بیخیال!!! یکم حرفیدیم و بعد از اون رفتم پای تی وی و بعدشم نت و بعد هم حموم....

فردا صبح هم اگه این نگین خانوم بیدار بشن می ریم آرایشگاه... می خوام موهامو کوتاه کنم و ابروهامو بردارم و یه دستی به صورتم بکشم... وقتی ابرو دارم اصلا حوصله خودمم ندارم... واسه همینه هیچ وقت نمیذارم ابروهام پر بشه واسه آرایشگاه رفتن معمولا فقط می ذارم اگه ایراد داره همونجا پر بشه... خلاصه که از ابروی اومده بدم میاد!فردا هلو می شویــــــــــــــــــــــــــم :دی

علی هم امروز با دوستش رفت تهران. این دوستش امسال مکانیک سمنان قبول شده و تا تهران رو می تونه با علی باشه. البته مثه اینکه این چند روزو می خواد پیش علی باشه تو خوابگاه... کلاسای علی اینا هم از 21 ام شروع شده... این اولین دانشگاهیه که می بینم کلاساش زودتر از دانشگاه ما برگزار شده!! منم شنبه اولین کلاسمه... کلاس که چه عرض کنم کارآموزی دارم سه روز اول هفته رو ... و سه روز نحس و خسته کننده آخر هفته رو کلاس دارم تو دانشگاه. البته فکر کنم سه شنبه ها چون دکتر فخار دانشگاه نمیاد کلاسمون تو بیمارستان تشکیل بشه!

خوردن قرصا یه بدبختی بود و قطع کردنشون هم یه بدبختیه دیگه!! با اینکه ماه رمضون تموم شده اما این معده من هنوز داغونه!! ولی خداییش دلم ماه رمضونو می خواد...

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت2:7توسط دختر فروردینی |
365
گاه می اندیشم ،
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری .
دستای تو توانایی آن را دارد ؛
كه مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا,
با وجود تو شکوهی دیگر,
رونقی دیگر هست.
میتوانی تو به من,
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی....

+نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت12:58توسط دختر فروردینی |
357

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

 ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.

چه زود بزرگ شدم !    
سالها می گذرد ولی من هنوز کودکم...

 

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت12:29توسط دختر فروردینی |
356
عاشقانه همراه من قدم بردار/به من از آن بگو
که توان گفتنش به دیگران را نداری/ با من بخند
حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی /با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی/ تمام زیبایی های زندگی را /با من شریک باش/و در کنار من/با تمام زشتیهای زندگی ستیز کن/با من رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم/
در شادی هر چه می کنم/ شریک باش/ برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن/ با آهنگ عشقمان/ با من برقص/
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم/بیا تا ابد/
درهر قدم از این سفر/ یکدیگر را/عاشقانه در اغوش گیریم

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت12:27توسط دختر فروردینی |
349

من تو اتاقمم... روی تختم دراز کشیدم و در حالیکه از گشنگی غش می کنم دارم به مناسبت فردا فکر می کنم!!! مامانم تو پذیرایی داره با لپتاپ علی کار می کنه!! اولش تصمیم می گیرم به مامانم مسیج بدم... بعد بیخیال می شم و می گم پا می شم و خودم می رم اونجا می گم!!! اومدم دیدم بابام این ورتر رو کاناپه دراز کشیده و نمی دونم خوابه یا بیدار ولی چشاش بسته س!!! می گم اینجوری که نمی شه همه چیز باید سکرت باشه!!! می گردم دنبال خودکاری مدادی قلمویی پری چیزی :دی هیچی نیس... دوباره برمی گردم تو اتاقم و از جاقلمی یه خودکار برمی دارم و دوباره برمیگردم به مکان قبلی! رو  مجله سینمایی که چند روز پیش علی خریده بود می نویسم "فردا روز پزشکه" نشون مامانم می دم و مامان یه نگاهی به بابا میندازه و میگه خودش اصلا خبر نداره :دی گفتم بریم بیرون عصری واسه بابام کادو بخریم... نمی دونم چی می شه.... ولی... بابایی عزیزم... پزشک مهربونم... روزت مبارک!!!

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت15:36توسط دختر فروردینی |
345

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
اين وزن آواز من است
عشقي که گرم و شديد است
زود مي سوزد و خاموش مي شود
من سرماي تو را نمي خواهم
و نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي که براي همه عمر، وقت دارد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم
تا زماني که زندگي باقي است
هرگز تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه با تو صادق خواهم ماند
و امروز در بهار جواني ام
عشقم به تو اطمينان مي بخشد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
عشق پايدار، لطيف و ملايم است
و در طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنين عشقي به من هديه کن
و من با جان خود
از آن نگهداري خواهم کرد
در خشکي يا دريا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است

 

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت17:30توسط دختر فروردینی |
343

امروزم اونجوری می خواستم سپری شد... حالا چون فقط به یکی از اون چیزایی که می خواستم رسیدم روزم رو جز یکی از بهترین روزهام می دونم... هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر لذت بخش باشه!! :دی از ذوقی که داشتم قید نهار خوردن رو زدم و هر چی مامان اصرار کرد پاشو بیا نهار بخور نرفتم تا اینکه وقتی رفتم سر سفره دیدم ای بابا هیچی نمونده واسه من!!! کلی اعصابم خورد شد و قاشق رو پرت کردم تو سفره و گفتم 3 ساعت پای این غذا بودم و هیچی برام نذاشتید؟! کلی اعصابم خورد شد... تصمیم گرفتم دیگه فردا غذا درست نکنم و لج کنم... بعد از اونجایی که خیلی دلم پاکه و هیچی تو دلم نیست (!) نظرم عوض شد!

علی هم با دوستش که مصاحبه داشت واسه دانشگاه مالک اشتر رفت اصفهان... بعد من صبح بهش گفتم برام کارت اینترنت بگیره و نگرفته بود و من کلی استرس داشتم که اگه کارتم تموم بشه چیکار کنم :دی خلاصه اینکه زنگولیدم به نگین و قرار شد با هم بریم بیرون... حالا من بهانه خریدن کیف پول رو آوردم و آخر سر هم با دو تا مجله و یه بسته ژیـ ـلت و یک عدد کارت 20 ساعته شبانه روزی مراجعت نمودیم سمت منزل!!

بعد منم کلی خوابم می اومد و اینا که بدون اینکه حتی آرایشم رو پاک کنم تو هال گرفتم خوابیدم! ساعت 10 از خواب بیدار شدم و بعدشم این سریالا رو دیدیم و ....

فردا هم قراره بریم خونه عموم اینا... آخ که چقدر من این پسمل عموهامو دوس می دارم... عشقمن اون دو تا فسقلی!

× یه احساسی دارم... می گم نکنه خدایی نکرده دارم ... می شم!! وای اگه بشه چی می شه!! :دی

× مثه اینکه من مهر ماه امتحانی بس سنگین در حد دکترا دارم ها !!! مثل کبک سرمو کردم زیر برف و اینا... :دی

+نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت0:28توسط دختر فروردینی |
روز مادر مبارک
مامان عزیزم روزت مبارک



+نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت13:54توسط دختر فروردینی |
تولد است...
باز دوباره فصل دیگری از زندگی من رقم خورد و اینک من دیگر یک دختر فروردینی ۲۰ ساله نیستم! و اما امروز... امروز دوباره بهاری دیگر از عمر من گذشت و من شدم یک دختر فروردینی ۲۱ ساله.... تولدم مبارک!!!!

 

+نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت9:51توسط دختر فروردینی |
و اینکه نم نم می رسد بوی دانشگاه!!!

امروز جایی نرفتیم. تا ساعت یک که بابام همش دنبال پیدا کردن یه جایی تو اتوبوسا بود تا علی باهاشون بره... آخرش هم با کاروانایی که از عراق می اومدن رفت... قراره تا قم باهاشون باشه و قم تا تهران خودش ماشین بگیره... بعد هم که مامانم گفت بریم بیرون اما من اصلا دوووس نداشتم برم و تازشم تنهایی حال نمی داد که بریم بیرون... قبلا هم گفتم که از این چیزا اصلا خوشم نمی آد... بعدشم با مامان بحثم شد و این حرفا... کلا امروز روز خوبی نبود!

از صبح تا حالا دارم قصه زندگیمو می نویسم... می خوام داشته باشمش واسه همیشه... خیلیاشو نوشتم... 4-5 صفحه شده... انگشتم درد می کنه :دی واسه اینکه تمام اتفاقات پیش اومده تو اون دوران رو بنویسم می خوام با فاصله بنویسم که چیزی رو جا نندازم...

فردا هم من می رم ایلام و این پست احتمالا آخرین پستم باشه تا زمانی که دوباره برگردم و بنویسم... فردا هم احتمالا بریم چهارده بدر! شاید... معلوم نیس!

حالا که نزدیک شدم به دانشگاه دوووس ندارم برم... اصولا خیلی حالی به حالی ام... هر دفعه یه حسی دارم... درسم که نخوندم دیگه بدتر... اصلا انگیزه ندارم واسه رفتن! یکشنبه امتحان دارم و هیچی نخوندم. خیلی هم سخته!

همه وسایلم آماده اس ... سعی می کنم مواد غذایی کمتر ببرم.. آخه می بینی هیچ کی نیاورده و فقط من آوردم اون وقته که حرست می گیره... خب اونا هم اونجا دارن زندگی می کنن وضیفه شونه که بیارن! نهایتا اگه چیزی لازم داشتیم اونجا با هم می خریم!

پ.ن: وای من می میرم واسه این کلاه قرمزی... چقدر این صحبت کردنش با نمکه... یکی این یکیم پسرخاله... وای می میرم براشون!

+نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت20:43توسط دختر فروردینی |
من بازم سفر می خوام

امروز فقط یکمی دیر بیدار شدم! یعنی ساعت 1 :دی صبح پسر خالم اومد خونمون به علی گفتم یه چادر برام بیار و در اتاق رو ببند. منم دیگه خوابیدم تـــــــــــا یـــــــــــــــک! بیدار که شدم بابام هم اومده بود از سر کار! شروع کردم به غذا درست کردن... زرشک پلو با مرغ و سیب زمینی! بعد از نهار هم نشستم پای لپتاپ و آرشیو وبلاگمو خوندم... آخه نسخه پشتیبان رو دانلود کردم... البته فقط یه سری از پستای قدیمی رو خوندم... می گما آدم چقدر زود ذهنیتش نسبت به بعضی چیزا عوض می شه!!!

هنوز واسه ترجمه نجنبیدم... نمی دونم چرا انقدر تنبل شدم! دیشب جزوه تغذیه رو آوردم که بخونم اما دیدم از 18 صفحه دو صفحه اش نیست... منم که همیشه خدا دنبال یه بهانه ام واسه نخوندن! هیچی دیگه بیخیال خوندن شدم!

امروز خالم اینا از دزفول اومدن و الانم خونه اون یکی خالم هستن! اصلا اینا عادتشونه که ظهر میان و تا بعد از ظهر می مونن و فقط هم خونه خالم می رن! البته مثه اینکه خالم می خواد تا 13 بمونه!!! جای تعجب داره به خدا!

مثه اینکه این عید زیادی بهم ساخته و من همش هوس سفر می کنم! عجیبه آخه من هیچ وقت حوصله مسافرت رو نداشتم!!! الانم شدید دلم می خواد بریم طرفای جوانرود با عموم اینا... اما بابام فکر نکنم موافقت کنه!

پ.ن: من آدم مغروری ام! خیلی سخت به کسی می گم دوستت دارم! معمولا دیر عاشق می شم!! نمی دونم چرا با این تفاسیر بعضیا فکر می کنن که من یه دل نه صد دل عاشقشونم!!! به خدا داری اشتباه فکر می کنی!! اینجوری هم خیلی بده ها... طرف وقتی میاد همچین حرفی رو می زنه خب جلوی من ضایع می شه وقتی حقیقت این نیس!

+نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت15:47توسط دختر فروردینی |
کمی عاشقونه... فقط کمی...

ساعت 5/1 شبه... هوس کردم بنویسم... به خدا بعضی وقتا دلم می خواد یه چیزایی رو اینجا بنویسم که تا حالا هیچ وقت جرات نوشتنشونو نداشتم! من نمی دونم وبلاگی که نشه بعضی چیزا رو توش نوشت به چه دردی می خوره...

امشب بعد از مدتها دوباره وبلاگ بچه ها رو خوندم... دوباره هوایی شدم واسه نوشتن...

به خیلیاشون حسودیم شد... از اینکه حالا دیگه تنها نیستن و کسیو دارن که سر رو شونه هاش بذارن و تنهایی هاشونو با هم قسمت کنن!

این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای احساس تنهایی می کنم! نمی دونم چرا اینجوری شدم!!! ولی شدیدا به یه دوست (!) نیاز دارم! نمی دونم دوست/نامزد/شوهر؟! شدیدا دلم می خواد یکیو از صمیم قلب دوست داشته باشم و برای هر لحظه دیدن و هر لحظه صداشو شنیدن له له بزنم! چقدر دلم تنگ شده! چقدر من هوایی شدم!!!

نمی دونم چرا من عاشق نمی شم!!! می دونم سخته... می دونم در کنار خوشیا و دلخوشیا و خوبیاش سختی و دلتنگی هم داره... اما به خدا هموناشم شیرینه... همون اضطراب دیدن و سختی ندیدنش هم شیرینه.... دلم می خواد کسی رو داشته باشم که بهش افتخار کنم... به عالم و آدم نشونش بدم و بگم این مال منه!!

خدایا دلم تنگه...

نمی دونم چرا نمی تونم به کسی دل ببندم... نمی دونم چرا این روزا از سنگ شدم... نمی دونم چرا خوبیای آدما رو نمی بینم...؟!

هفته ی گذشته تو کلاس بحثی داشتیم در مورد بهداشت بلوغ و این حرفا... استاد می گفت بیشترین گرایش آدما به جنس مخالف تو دوران بلوغ و نوجوونیه... حساب می کنم ببینم که من تو این گروه هستم آیا؟! پس چرا....؟!

گاهی فکر می کنم خب چرا ما آدما برای پر کردن اون خلا هایی که تو درونمون داریم فقط به یه جنس مخالف نیاز داریم...؟! چرا این خلا ها رو با همجنس هامون پر نمی کنیم؟! چرا وقتی می خوایم درد و دل کنیم فقط با جنس مخالف...؟! به شخصه خیلی وقته با کسی درد و دل نکردم چون اطرافیانم همه از جنس خودم بودن...!!!

پ.ن: دلم برای همه اون حسای خوب و شیرین دوست داشتن و عاشق بودن و ندیدن و نشنیدن تنگ شده!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت1:48توسط دختر فروردینی |
اعصاب ندارم!

ساعت 2/5 صبحه و من خوابم نمی بره در حالیکه اعصابم به شدت خرابه!!! تقصیر خودمه همش! تا چند مین پیش همش با عاطفه داشتم سر یه مسائلی اس ام اس بازی می کردم! من و اون تو این روزا یه حس مشترک داریم... اما هنوز هیچ پاسخی به این حسمون داده نشده!

پ.ن: شاید به سرم بزنه و خط ایرانسلم رو خاموش کنم! احساس خطر می کنم!!!

پ.ن: اعصاب مصاب لاموجود! خورده خورد!!!

پ.ن: تف به این روزا و این حال و هوا!

پ.ن: امشب که دلم هوای چت کرده و بعد از مدت ها آی دیم رو باز کردم می بینم هیچ کی آن نیس... چه اعصاب خورد کن!!

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت2:25توسط دختر فروردینی |
حذف!!

به دلیل مسائل امنیتی حذف شد....!!

پ.ن: بی شک او بی من هم خواهد زیست من نیز بی او به یقین خواهم زیست لیک در این میان
زندگی... این خود زندگیست که لب تشنه عطشناک می ماند..." (واراند)

+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت0:35توسط دختر فروردینی |
یه لحظه دلخوش بودن!!

زندگی گاهی تلخه، گاهی شیرین

گاهی سخته، گاهی آسون

گاهی زیبا، گاهی زشت

همه این جور حساب کتاب می کنن که هر کی نفس میکشه زنده اس

هر کی راه میره زندگی میکنه

پس با حساب کتاب های تو، من هم زنده ام و هم زندگی میکنم

حالا گیرم این زندگی تلخ باشه

سخت باشه

زشت باشه

...

تو خوش باش و خوشبخت! حداقل اینجوری منم یه دلیل پیدا میکنم

برای یه لحظه کوتاه دلخوش بودن

+نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت11:15توسط دختر فروردینی |
نیمه احساسی نیمه اقتصادی

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم چرا تعداد ما (یعنی بچه های مامان و بابام) زیاد نیس!!! چرا ما فقط باید دو تا بچه باشیم؟! چرا همیشه خونه ی ما انقده خلوته؟! چرا من همیشه تنهام؟! البته اینم بگم که گاهی اوقات شدید با تنهایی حال می کنم!!! اما چرا من نباید خواهر داشته باشم؟! چرا فقط یه داداش دارم؟! نتیجه ی بچه ی کم این می شه که هر کی می ره سراغ کار و زندگی خودش و هیچ کی نمی مونه!!! من که دو سال پیش بار و بندیل دانشگاهو جمع کردم الانم نوبت داداشیه!!! از همین الان دلم براش تنگ شده!!! سعی می کنم بروز ندم اما خییییییییییلی بیشتر از خیلی دلم براش تنگ می شه!!

این روزا همش در حال جمع کردن وسایلش هستیم! خرید لباش و سایر وسیله هایی که نیاز داره! نمی دونم چر اصلا دوس ندارم بره! با اینکه پسره و آرزوم اینه که همیشه تو مقاطع بالا ببینمش ولی خیلی دوس داشتم یه جایی همین دور و بر قبول بشه!! با اینکه می دونم تهران از همه جا براش بهتره ولی بازم دلم می خواس همین جاها باشه!!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه که چقد دلم براش تنگ می شه!!

من و داداشی جز زمان بچگی هیچ وقت با هم جر و بحث و دعوا نداشتیم! من که بزرگتر بودم همیشه کوتاه می اومدم! الان که دارم اینا رو می نویسم اشک تو چشام جمع شده! اما سعی می کنم جلوشو بگیرم!

اون دفه داشتم فکر می کردم که وقتی داداشی ابتدایی بود و من راهنمایی و هم شیفت هم بودیم چقد برام اون چیزایی رو که نیاز داشتم می خرید!! بعد هی تو دلم قربون صدقه اش می رفتم! خدا می دونه چقد دوسش دارم!!! همیشه وقتی از خوابگاه می آم خونه حتما براش یه چیزی می خرم! اون هم وقتی جای دوری می ره حتما برام سوغاتی می آره!! تا حالا خیلی ازمون دور نشده! فقط پارسال بود که برای المپیاد کامپیوتر یه هفته رفت مشهد!! اما الان داداشی من بزرگ شده! مرد شده!! داداشی می ره تا مهندس بشه... الهی فدات بشم... الهی فدای اون همه استعدادت برم با اینکه خیلی کمتر از اونی که باید تلاش کردی و نتیجه اش بهتر از بقیه شد!!!

دو سال پیش وقتی می خواستم برم اصفهان و خیر سرم اونجا درس بخونم اول از همه با داداشی خداحافظی کردم! نشون ندادم اشکامو!!! بغضمو قورت دادم! اما وقتی مامان جلو نشسته بود و من عقب از خجالت همه چی در اومدم!

نمی خوام بیشتر بنویسم و اشکام تا لب مرز بیاد و هی من جلوشو بگیرم!!! فقط اینکه داداشی عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی... فروردینی می خواد تو رو تو مقطع پی اچ دی ببینه!

.

.

.

.

هنوز بغض دارم... اما می خوام تمومش کن... می خوام بازم روزمره هام رو بنویسم!

پریشب باز من بودم و این پی سی و این نت!!! تا سحر نشستم پاش!! بعد وقتی پای سفره نشسته بودم همش سرم گیج می رفت! زود غذامو خوردم و گرفتم خوابیدم و تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر بیدار نشدم!!! قرار بود برای خریدامون بریم اندیمشک! ساعت ۶ اونجا بودیم. تا ساعت ۷ یه سری از خریدامونو کردیم اما یهو برق رفت! از پاساژ که اومدیم بیرون دیدیم اوضاع بدجوری خرابه! آسمون قرمز شده بود و باد شدیدی می اومد... خاک هم که افتضاح می بارید... یکم صبر کردیم بعدشم رفتیم سمت پارکینگ و برگشتیم... ساعت ۱۰ خونه بودیم! طرفای ساعت ۱۱ و ۱۲ هم اینجا یه بارون قشنگ بارید! عصرش دلم شدید هوای بارونو کرده بود... اما من اعصابم خورد بود که نتونسته بودم خریدامو بکنم....

باز اون سرگیجه اومد سراغم... داشتم دیوونه می دم. آخه من عادت سرگیجه نداشتم!!! سحر هم همینطور بودم... مامان به زور یه قرص آهن داد من قورت دادم!!! آخه این آهن یبوست می آره :دی

عصر هم با نگین رفتیم بیرون. یه سری خرید داشتیم که انجام شد. بعد از شام هم این سریالای مزخرف رو دیدم... فقط روز حسرت خوبه!! بقیه شون فقط پول خرج کردن...

آهان یادم رفت اینو بگم!! ابروهام باز خراب شد!!! هی می خوام خوب بشه هی بدتر می شه!!! اعصاب نمی ذارن واسه آدم که!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت0:51توسط دختر فروردینی |
عشق من بمون
 

 

 

عمري با غم عشقت نشستم
                 به تو پيوستم واز خود گسستم
                                    وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود
                                                       تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت11:46توسط دختر فروردینی |
بدون شرح

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت22:55توسط دختر فروردینی |
من و ...
دوست دارم برگردم به همون روزا... به اون روزایی که خیلی شاد بودم... چقد دلم واسه اون روزا تنگ شده...
+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت10:40توسط دختر فروردینی |
هیچی
بعد از ۵ روز متوالی هنوز هیچ اشتهایی به غذا ندارم....
+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت10:24توسط دختر فروردینی |
بازم شر و ور

نمي دونم چند ساعته كه دارم اين ترانه ي فرزاد فرزين رو گوش مي دم! هر چي هم گوش مي دم اصلا سير نمي شم!... اين ترانه ها و رمان ها بدجوري ادم رو هوايي مي كنن!

پنجره بسته دلم شكسته دلم كه تنها دل به تو بسته

با ياد عشقت هميشه مسته اما تو رفتي

به من مي گفتي هر جا كه باشي نمي شه روزي ازم جدا شي

اما چه آسون دل كندي از من دور مي گفتي... خدانگهدار

دستي تو دستام چتر شكستم توي خيابون نم نم بارون

پاي پياده آخ كه چه ساده عشقو مي خواستم

هر روز مي شينم تو رو ببينم تو اون خيابون زير بارون

چه خوش خيالم كه برمي گردي باور ندارم

صداي نازت توي خيالم دستاي گرمت تو دست سردم

نوازشم كن حتي تو خوابم من هنوز چشم به راهم

اگه تو حتي خاطره باشي بازم قشنگه مال من باشي

هر جا كه هستي هر جا كه باشي... خدانگهدار

تو چند روز گذشته 4 تا رمان خوندم. يكي ش دالان بهشت بود. پارسال هم خوندمش اما انقد قشنگه كه حيفم اومد دوباره نخونمش! اين رمان منو مي بره به 16 سالگي خودم... خيلي بچه بودم.. خيلي بچه بازي در آوردم... همين چيزا باعث شد تا عزيز ترينم رو از دست بدم... فقط به خاطر همه اون بچه بازي هايي كه در آورده بودم... وقتي دالان بهشت رو مي خوندم شديدا مي رفتم تو اون حال و هوا! چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزا! چقدر دلم مي خواد اون روزا برگرده يا اگه برنمي گرده بازم تكرار بشه! قول مي دم ديگه بچه بازي در نيارم... اون موقع من يه دختر 15 يا 16 ساله بودم... اما الان 19 سالمه... مي فهمي؟! سه سال بيشتر... به اندازه ي سه سال عقلم كاملتر شده... مي دونم كه بازم نمي فهمي! حالا من مغرورم يا تو؟!...

اين روزا بيشتر از گذشته ها دارم بهت فكر مي كنم... اما مي دونم بي فايده س.... ديگه برام مهم نيس بدوني يا نه! ديگه برام مهم نيس كه اينا رو مي خوني يا نه! من فقط واسه دل خودم مي نويسم...

ديشب رفتم تو ايميل قديمي م. فكر كنم يادم رفته بود ايميل هايي كه واست فرستاده بودم رو دليت كنم (همه اون چيزايي رو كه فرستاده بودي دليت كرده بودم قبلا) همه رو خوندم... يادش بخير...

اين مطلب رو هم تو يه وبلاگي خوندم كه خيلي ازش خوشم اومد

تولد دوباره است ديدن تو

لحظه هاي با شكوه تقدير و عشق

و من در اين تولد دوباره به ناز نگاه تو نياز دارم

گف: ناز نگاهم مي تونه تو رو ليلي كنه؟

گفتم: نه! نمي خوام ليلي كسي باشم

خنديد .... چرا؟!

رسم عاشقي ويرانيست...

تو كيستي؟

تو كيستي كه بودنت برام نيازه و دوست داشتنت يه راز !!!

تو كيستي كه ناز نگات ، طنين صدات

و

آرامش دستات

زندگي را به من هديه داد

من كجا و تو كجا؟!

چه طالع سعدي!

چه بخت بلندي!

من كجا و اوج سعادت ديدار تو كجا؟!

من كجا و همنشيني ستاره دنباله دار كجا؟!

دستان پر خواهشم را به آستان بي نيار تو مي سايم

بر لبم گل التماس مي نشانم

نگاه هاي مضطربم را به راه مي آويزم

و

در التهاب انتظار تو را جستجو مي كنم

+نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت0:17توسط دختر فروردینی |
دل کندن!

منم دلم مي خواد خيلي چيزا رو خيلي بي پرده و بدون ابهام اينجا بنويسم! پس اين وبلاگ به چه درد مي خوره وقتي نمي توني دو كلمه راحت توش بنويسي؟!

اين روزا دارم كم كم با خيلي از مسائل كنار ميام و دارم سعي مي كنم از خيلي چيزايي كه دوس دارم خيلي راحت دل بكنم... همونجوري كه از 900 تا اس ام اس توپ و دست اولي كه داشتم گذشتم.... خيلي راحت رفتم تو تنظيمات و زدم رو فرمت.... و تو سيم ثانيه هر چي رو كه داشتم بر باد دادم...! خيلي برام سخت بود ولي خم به ابرو نياوردم!!! يا اينكه همين ديروز قيد كنكور پزشكي رو زدم... خيلي راحت... معني نداره وقتي من دارم تو يه دانشگاه دولتي درس مي خونم انصراف بدم و برم آزاد... مگه خر مغزمو گاز گرفته؟!

يه زماني عشق پزشكي بودم... الانم هستم... ولي مي خوام به جاي دكتراي حرفه اي به PHD فكر كنم... فكر كنم اين بهتر باشه...ولي مي دونم كه حتما بهتره! وقتي به دوستاي دانشگاهيم گفتم چقد خوشحال شدن كه هممون با هم ترم ديگه مي شيم ترم 2 مامايي... با هم ... تو اتاق 119 خوابگاه كوثر....

شديم مثه كسايي كه دارن دوران عقدشونو مي گذرونن و منتظر روزي ان كه با هم برن زير يه سقف... ما هم دقيقا مثه اونا... چقد انتظار كشيديم تا با هم يه اتاق بگيرم... و... الان گرفتيم.... چه لذتي داره....

يه زماني اصلا به جنازه دست نمي زدم... ولي وقتي وسط جلسه ي تشريح كنار استاد ايستاده بودمو استاد يهويي پانكراس رو داد دستم تصميم گرفتم از اون بعد ديگه لوس بازي در نيارم و ... پانكراس رو گرفتم!

و... خيلي چيزاي ديگه!

از همه اينا كه بگذرم از يه چيز نمي تونم بگذرم!!! هر چقد هم بدونم كه واقعا پوچ و بي سرانجامه! ولي... نمي تونم....

از وقتي امتحانام تموم شده واقعا نمي دونم چيكار بايد بكنم؟! قراره با نگين برم كلاس تابستوني! خط ، نقاشي... هر چيزي كه بشه! فقط مي خوام بيكار نباشم... اولين تابستونيه كه مطمئنم درسي واسه خوندن ندارم.... (بعد از چند سال) اخه دوران دبيرستان تابستونا معمولا درس داشتم...

بچه ها ميگن هنوز نمره هامون اعلام نشدن.... البته فقط سه تا از درسامون اعلام نشده! دو تا رو كه حتما نمره ي خوبي ميارم... ولي تو آخري كه اين بيوشيمي لعنتي باشه شك دارم! فقط مي خوام پاس شه!!!

عاطفه هم امروز مي آد! .... همين!

تو اين يك سالي كه خير سرم دانشجو بودم خيلي به شلوغي عادت كردم... خونمون به دليل وجود يه خونواده ي 4 نفره خيلي خيلي خلوته! خيلي وقتا دلم مي گيره! آخه اين چند مدت رو همش با بچه ها گذروندم! اونجا معمولا حوصله مون سر نمي رفت...

قبل از امتحان زبان كه ساده ترين امتحانمون بود با بچه ها رفتيم پارك بغل خوابگاه! شايد باورتون نشه اگه بگم كه روزاي امتحان و حتي در طول ترم اصلا واسه اين كارا وقت نداشتيم!

امروز يكي از دوستام اس ام اس زده و مي گه خدا تو رو آفريده واسه خر خوني! قبول دارم كه خيلي خر خونم(البته خر خوني از وقتي شروع شد كه رفتم مامايي وگرنه قبلا اصلا خرخوني نمي كردم!)... تازه با اين همه خر خوني بازم حس مي كنم كم ميارم! دوره ، دوره ي خرخونيه! اگه كسي خر خوني نكنه عقب مي مونه!

+نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت23:41توسط دختر فروردینی |