تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
403

اینکه چقدر اعصابم از دست خودم خورده حد نداره و قابل توصیف هم نیست... گاهی احساس می کنم حالت بای پلار پیدا می کنم و یهو بدون اینکه خودم بدونم دارم چیکار می کنم افسار همه چی از دستم در می ره و بدجوری می زنم به سیم آخر! نمونه اش همین امشب... همه چی خوبه خوب بود... عموم اینا خونمون بودن و مامان داشت واسه شام عدس پلو می پخت و دیدم که گوشت هم ریخته تو غذا... منم که از گوشت چرخ کرده تو غذا بدم میاد... خلاصه کلی عصبانی شدم و گفتم دو روز تو خونه ام و یه جوری غذا درست می کنی که من نخورم!! بعد از اون اومدم تو اتاقم و کانکت شدم... دیدم محمد یکی از مجسمه های جفت دختر و پسرو درآورده از ویترین زیر تلویزیون! منم رفتم دنبالش که مجسمه رو بگیرم که نشکنه... می خواستم بذارم سر جاش که دیدم اون یکی شکسته! همه هم سر سفره شام بودن و من نه گذاشتم نه برداشتم شروع کردم به داد و بیداد کردن که کی اینو شکونده... بیچاره مهمونامون... الان که دارم اینا رو می نویسم بغض گلومو گرفته!

ظهر دایئم اومد خونمون و خبر داد که فردا مراسم خواستگاری یا احتمالا نامزدی دختر دائیمه!! منم که همیشه خدا مشکل لباس دارم... عصر با زن عموم رفتم دنبال لباس اما هیچی پیدا نکردم... شب هم شروع کردم به ساز مخالف زدن که من فردا نمیام... با مامانم هم بحثم شد... بعد مامان زنگ زه به خاله هام که گفتن ما نمی ریم... مامان هم گفت منم نمی رم... خلاصه که بسی خوش خوشانم شد!

کلا حالم خوب نیست... از دست خودم عصبانی ام... به شدت... شاید اگه ... بود من اینجوری نبودم... نبودش رو احساس می کنم... خیلی وقته که دست و دلم به نوشتن نمی ره... با اینکه خیلی وقتا تو خوابگاه همینجوری واسه سرگرمی لپتاپمو روشن می کنم و الکی الکی همش عکسا رو نگاه می کنم یا وبلاگ بچه ها رو می خونم اما اصلا نمی تونم چند خط خاطره بنویسم...

جمعه هفته قبل بدون اینکه واسه گوشیم اتفاق خاصی بیافته زد و گوشیم خراب شد... یک هفته تمام با گوشی نوکیا 6020 قدیمی سر کردم و تمام هفته رو دنبال گوشی بودم... اولش می خواستم N78 بخرم که اصلا پیدا نکردم. آخرش بیخیال شدم و دیشب طی یک عملیات قافلگیر کننده N79 خریدم. حالا که خریدمش اصلا هیچ جذابیتی برام نداره... احساس می کنم علائم دپرشن رو دارم!

بدبختی دانشجوهای علوم پزشکی اینه که هر چی می خونن و یاد می گیرن به خودشون نسبت می دن... سه شنبه استاد در مورد دپرشن صحبت می کرد... هر چی رو که می گفت احساس می کردم که منم دارم! واسه همینه که می گم دچار دپرشن شدم...

شنبه گذشته هم که خیلی اتفاقی من و سارا رفتیم سر صحنه کالبد شکافی... از قبل از اینکه واحد پزشکی قانونی مون شروع بشه تصمیم گرفته بودم که برم و ببینم... اما حالا پشیمونم... اثرات بدی روم گذاشته... دیگه همه چی ارزشش رو برام از دست داده... اصلا این زندگی چه ارزشی داره؟! آخرش که باید بمیری... چقدر غصه درس رو بخورم وقتی می دونم حتی تو قبر هم نمی تونم مدرکم رو با خودم ببرم؟! اون روزی که اون چیزی رو دیدم نه عصرش تونستم بخوابم و نه شبش رو!

 

+نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت20:21توسط دختر فروردینی |
402

امروز رفتم سالن تشریح و از نزدیک کالبد شکافی یه پسر 27 ساله رو دیدم. ولی ای کاش نمی رفتم... همش تو فکرشم... خدا نکنه واسه کسی مرگ مشکوک پیش بیاد وگرنه خانواده اش داغون می شن. این پسره هم خیر سرش مهندس بود و دیروز که حموم رفته بود دچار گاز گرفتگی شده بود و مرده بود! بو نمی داد ولی وقتی که احشای شکمش رو ریختن بیرون بو داد... داشتم بالا می آوردم که دویدم و رفتم بیرون! دیگه نمی رم... همین یک بار رو هم نباید می رفتم...

+نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت15:45توسط دختر فروردینی |
401
سلام. الان ساعت هشت و نیمه صبحه و من و چند تا از بچه های کلاس در حالیکه به جز ما هیچ کسی دیگه ای اینجا نیست نشستیم تو سایت! چرا؟! چون امروز که پنج شنبه باشه ما کلاس ژنتیک داریم و قراره استاد از تهران با طیاره تشریفشون رو بیارن و هنوز نرسیدن. واسه همینم تا تشریف فرمایی ایشون ما در سایت به سر می بریم!

دارم تو پابمد دنبال یه مقاله مناسب برای تغذیه می گردم. اکثر مقالات فقط آبسترکت هستن و من فول تکست می خوام!

کماکان دارم سرچ می کنم. پس مزاحم نشید لطفا !!! :دی سر فرصت یه آپ طولانی می کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت8:39توسط دختر فروردینی |
398

این همه خودمو کشتم که امروز حتما به تربیت بدنی برسم و غیبت دوم رو نخورم اما... قرار بر این بود که دختر داییم اینا امروز عصر حرکت کنن و من باهاشون بیام خونه. منم وسایلم رو آماده کردم و با خودم گفتم که باشگاه می رم و بعد از اون سریع میام خوابگاه و وسایلم رو جمع می کنم و میام خونه! اما ساعت 1 به من زنگ زدن که ما داریم حرکت می کنیم... منم یک آن احساسم دامیننت شد بر عقلم و این شد که تربیت بدنی رو دو در کردم و الان در خدمت شما هستم!

دیروز عصر قرار شد که من و نسیم دخترداییم بریم آرایشگاه. منم بعد از کلاس با سرویس رفتم اونجا و بعدش رفتیم خونه دخترداییم و از اونجا هم رفتیم آرایشگاه... ابروهام دقیقا همونی شد که می خواستم... بلند و هشتی! قبل از اینکه برم آرایشگاه بچه های کلاس ازم قول گرفتن که ابروهامو کوتاه نکنم!! یه زمانی پیشگام بودم تو ابروی کوتاه و اسپرت... اما حالا که همه اسپرت برمی دارن من هشتی برمی دارم!! خب اینجوری بیشتر بهم میاد... من صورتم گرده و اسپرت کمتر بهم میاد! بعد از آرایشگاه هم رفتم خونه خالم و شب رو اونجا بودم و امروز صبح با نسیم رفتیم نمایشگاه کتاب. دیروز تو راه که داشتم می رفتم خونه خالم رفتم از عابر بانک پول بکشم... اما هر چی دنبال کارتم گشتم پیداش نکردم. یادم اومد که کارتم رو از افسانه نگرفتم بعد از اینکه برام پول کشیده! واسه اینکه ضایع نشم جلو کسایی که پشت سرم نوبت گرفته بودن اون یکی کارتم رو که شپش توش ملق می زنه رو درآوردم و به بهانه اینکه موجودیم رو چک کنم وارد دستگاه کردم!! که اونم همش 1500 تومن توش بود... البته من تو کیفم 15 تومنی داشتم ولی می دونستم واسه نمایشگاه کمه! خلاصه که امروز با همون مقدار پول که تازه یه مقدارش هم بابت ابرو خرج شده بود راهی نمایشگاه شدم! خلاصه اینکه هر چی داشتم رو خرج کردم. یه کتاب تست کنکورهای کارشناسی ارشد مامایی گرفتم و یه کتاب جیبی بیماری های زنان و ورزش های دوران بارداری و پس از زایمان و کلی کتاب جیبی آشپزی... البته کتاب درسی جالبی هم واسه خریدن نداشتن که اعصابم رو خورد کنم که چرا کارتم باهام نبود... حالا شاید شنبه با بچه ها دوباره رفتیم اونجا... شنبه روز آخرشه.

مامان شنبه و یک شنبه ماموریت داره و باید بیاد ایلام. که به احتمال قوی فردا عصر من و مامان با دختر داییم اینا بریم ایلام... دلم می خواد بیشتر بمونم... اما نمی شه... کی می شه من فارغ التحصیل بشم؟!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت19:38توسط دختر فروردینی |
397

امروز خیلی خسته کننده بود. برخلاف دیروز که درمونگاه خیلی شلوغ بود امروز خیلی خلوت بود. وقتی هم خلوته و مراجعه کننده نداریم بیشتر حوصله امون سر می ره. امروز من فقط یه تشکیل پرونده داشتم و یه پره ناتال کـِیـر! بعد مسئول واکسیناسیون هم نیومده بود واسه همینم بچه های واکسیناسیون امروز همش تو تنظیم خانواده بودن و ما هم که بیکار بودیم رفتیم تو تنظیم نشستیم... اونجا یه ترازو داره که هر روز خودمون رو باهاش وزن می کنیم. منی که تو خونه 66 کیلو ام اینجا 70 کیلو ام!!! بعد من و زهرا و اون یکی زهرا 70 کیلو بودیم مهسا 75 و سارا هم 67... این وسط فقط زهرا (3 تا زهرا داریم تو گروه) 45 کیلوییه! بعد دور هم نشسته بودیم و می گفتیم ما هفتادی ها!! خانوم عبدالحسنی که اومد تو اتاق بهمون تذکر بده بچه ها ساکت باشید ازش پرسیدیم چقدر بهمون میاد؟! به من گفت 67! دو تا زهرا ها که نشسته بودن گفت که نه اینا لاغرن بعد که بلند شدن گفت نه بابا اینا هفتادی ان :دی آخه اینا عظمتشون تو باسـ ـنـ ـشون جمع شده و بالا تنه اشون لاغره...!! :دی خلاصه که بساطی داشتیم امروز و آخراش واقعا کرکر خنده بود!

کلاس انقلاب هم رفتیم آخر کلاس نشستیم و من چون قرار بود کنفرانس بدم واسه اخلاق مامایی رفتم و یه کتاب از کتابخونه گرفتم و سر کلاس همش با کتاب سرگرم بودم. یه جاهاییش عکس آدما رو کشیده بود و زیرش نوشته بود مثلا پدر بخیه زایمان!!! منم شیطونیم گل کرد و یه برگه از شیرین گرفتم و عکس خودم و شیرین و سارا و زهرا رو کشیدم و همشون رو مادر یه چیزی کردم! شما اصلا فکر نکنید که ماها مادر چیزای خوب شدیما!! انقدر زشت بودن که نمی تونم اینجا بنویسمشون!! آخر کلاس هم متوجه شدیم که برگه افتاده زیر صندلی... دیگه واقعا همینمون مونده بود... بچه های مخصوصا پسرا اگه می دیدن آبرومون بر فنا رفته بود!

سر کلاس تفسیر هم طبق معمول همیشه ما بودیم و پرستاری های ترم 6! منم کنفرانس داشتم و بعد از اینکه مهرخ کنفرانس داد رفتم و لامپها رو خاموش کردم و با اسلاید کنفرانس دادم! موضوعم در مورد نظر اسلام و علم در مورد موسیقی روی انسان بود و اسلایدهام رو خیلی جالب آماده کرده بود... با کلی عکس و فونتای خوشگل... خودم هم یه بادی لنگوئیج خاصی داشتم موقع کنفرانس که به نظر خودم فوق العاده شده بود! بچه ها که می گفتن انگاری داشتی می رقصیدی :دی موضوع انقدر بحث برانگیز بود که تا آخر کلاس دخترا و پسرا و استاد همش در مورد موضوعم صحبت کردن و حتی کار داشت به جاهای باریک می کشید!

چند روز دیگه هم که امتحان مدیریت داریم و امروز شانسی شانسی یه کتاب پاره پوره تو کتابخونه پیدا کردم و حالام باید بشینم بخونم... هر چند می دونم هیچی ازش نمی فهمم!!

+نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت9:24توسط دختر فروردینی |
396

شنبه ها تا 4 کلاس داشتیم که از این به بعد تا 6 کلاس داریم!! این ترم پر از تک واحدی هاست و همین خیلی اعصابمون رو خراب کرده... حالا اگه بشه امتحاناشون رو قبل از امتحانات اصلی داد خیلی خوب می شه!

صبح طبق معمول هر هفته بازم رفتیم درمونگاه و این هفته من و زهرا تو قسمت مامایی بودیم و تا تونستیم پرورنده پر کردیم و خانوما رو وزن کردیم و در مورد خودآزمایی پسـ ـتان توضیح دادیم و توصیه های تغذیه ای دوران بارداری و علائم خطر دوران بارداری و پس از زایمان و توضیح در رابطه با فواید شیر مادر و نحوه شیردهی دادیم!! همینم مونده بود که رو خودم واسه خانومه توضیح بدم که تو چه پوزیشنی بچه اش رو شیر بده تا بازم رو خودم توضیح بدم که سیـ ـنه اش رو معاینه کنه! خلاصه که بساطی داریم اونجا... خدا کنه زودتر تموم بشه!

4-2 هم سونوگرافی داشتیم که فوق العاده خوابم می اومد سر کلاس و به زور گوش می دادم... تازشم واسه اینکه اسلایدها رو ببینم اومده بودم ردیف اول نشسته بودم (ما می گیم تو دهن استاد!) که هر کاری کردم نتونستم خمیازه هامو از استاد مخفی کنم!! سکشن آخر که امروز اولین جلسه اش بود تاریخ و اخلاق مامایی بود که همش داستان بود... از این به بعد هم قراره هر جلسه تو گروه های سه نفره کنفرانس بدیم... بحثاش هیچی نداره... همش داستانه!

تو خوابگاه هم بعد از شام مثه جنازه ها بودم از خستگی و تا قبل از سریال دلنوازان خوابیدم و بعدشم چند صفحه ویلیامز خوندم و کنفرانس فردا رو یه مرور کردم و بعد از اینم باید برم حموم...

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت13:12توسط دختر فروردینی |
395

دیروز بعد از تربیت بدنی من و افسانه و فرزانه با هم رفتیم نمایشگاه عروسک که تو پارک بغل خوابگاه (چغاسبز) بود! مثلا نمایشگاه بود اما قیمتاش خیلی بالا بود. یه غرفه اش که همش ترشیجات بود از این آلوچه ها که بیرون 500 تومن می دن اونجا 1000 تومن می دادن! یا مثلا عروسک 3 تومنی رو 5 تومن می دادن! خلاصه که قیمتاش همه بالا بودن. دیروز ماها فقط چند تا اسانس خریدیم و منم یه بسته قره قروت بزرگ خریدم! موقع برگشت هم چند مین تو پارک بغل خوابگاه نشستیم و هویجوری یهویی تصمیم گرفتیم که واسه نهار جمعه بیایم بیرون! خلاصه که امروز ساعت 8 بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه من و افسانه راهی آشپزخونه شدیم و غذامون که زرشک پلو با مرغ بود رو آماده کردیم و ساعت 5/10 هم راهی چغاسبز شدیم! اونجا هیچ کی نبود و ما همش دنبال یه خانواده بودیم که بشینیم نزدیکشون و خیالمون راحت باشه که کسی مزاحممون نمی شه! از دور چند نفر رو دیدیم که فکر کردیم خانواده هستن و اومدیم تو چند متریشون نشستیم که بعد فهمیدیم از بچه های دانشگاه هستن! دخترای پرستاری بودن ولی پسراشون رو نمی شناختم! از بین اونجا شماره زهره رو داشتم که بهش زنگ زدم هوای وسایلمون رو داشته باش تا ما بریم نمایشگاه و برگردیم!

رفتیم نمایشگاه و این بار رفتیم تو روسری فروشیش و من دو تا از اون روسری های قواره بزرگ 2500 تومنیش خریدم. مریم و افسانه هم هر کدوم یکی خریدن... و در نهایت من با 1050 تومن که تو کیفم مونده بود از نمایشگاه بیرون اومدم. البته روسری افسانه رو حساب کردم...

نهار رو سریع خوردیم و بعدشم تا تونستیم با روسری های جدیدمون کلی عکس گرفتیم... هله هوله هامون رو که خوردیم دیگه کاری نمونده بود که انجام بدیم... تو تمام پوزیشن ها هم عکس گرفته بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم که ساعت 1 برگشتیم خوابگاه... بعد از اونم من خوابیدم تا 5/5... بقیه بچه ها هم به کاراشون رسیدن...

الانم من غذا رو گذاشتم رو گاز که بپزه و خودم تو اتاق نشستم و دارم تایپ می کنم... باشد که فردا اینها رو تو وبلاگم پست کنم :دی

+نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت13:31توسط دختر فروردینی |
394

امروز عصر تربیت بدنی داریم و الانم بیکاریم... بیکاری خیلی سخته و واسه ماها که با اذان صبح می ریم دانشگاه و با اذان مغرب برمیگردیم سخت تره! هر کاری می کنم نمی دونم چه جوری خودم رو سرگرم کنم. درس هم که قربونش برم اصلا حسشو ندارم!

امروز تولد ساراست. دیروز هم که 13 آبان بود و ما تا ساعت 5/9 کلاس داشتیم. بعد از کلاس هم من و زهرا رفتیم بازار و واسه سارا یه ساعت مچی خریدیم. بعد از اون هم من رفتم خونه خالم و کادوی تولد نسیم رو بعد از 3 ماه بهش دادم! تا ساعت 5/1 هم اونجا بودم و با سرویس اومدم دانشگاه چون کلاس تمدن داشتم! بعد از کلاس هم چون می خواستم فلش بخرم با سارا و زهرا دوباره رفتیم بازار... سارا هم به مناسبت تولدش بستنی دعوتمون کرد و منم یه فلش 4 گیگ توشیبا خریدم.... مارک پاتریوت می خواستم هیچ جا نداشت...

بعدا نوشت: ساعت 2 رفتیم باشگاه و برخلاف انتظارم که فکر می کردم بازم تربیت بدنی تو اون سالن کوچیکه و رو تشک تشکیل می شه تو سالن بزرگه تشکیل شد! تازه من نمی دونستم اینجوریه و با کفش عروسکیام رفتم! قراره این ترم همه هندبال کار کنیم. همون تمرین هایی که دیروز انجام دادیم کلی به مذاقم خوش اومد... رشته جالبیه! تازه مربیمون هم ارشد تربیت بدنیه و خیلی هم خوش اخلاقه و من تو اون سک ساعت و نیم انقد جیغ کشیدم و خندیدم گلوم گرفت... تربیت بدنی 1 با یه مربیه افتاده بود کلی خشن و خشک بود!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت13:30توسط دختر فروردینی |
393

نگران نباشید... من اینجام... هنوز زنده ام!!! آپ کردم منتها مطلبم تو لپتاپمه و کماکان فلش ندارم!!! فلش که خریدم مطالبم رو اینجا منتقل می کنم... الان هم که می بینید کانکت هستم واسه اینه که دکتر آسترکی نیومد و منم از فرصت استفاده کردم و اومدم سایت... سکشن بعدی اختلال داریم خوشبختانه :دی همینا دیگه...

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت8:52توسط دختر فروردینی |
392

بی فلشی منو کشته!! این مدت هم همش منتظر بودم ببینم پسر خالهه برام فلش می خره یا نه! وگرنه خودم زودتر دست به کار می شدم! نمی خوام دیگه فلش گرون بخرم. در حد 15 تومن می خوام بخرم... یه فلش تو سایت دیدم مارک پاتریوت 4 گیگش 16 تومنه! نمی دونم اینجا قیمتش چه جوریه.

امروز خوشبختانه شیشمین روز از 12 روز کارآموزی درمونگاه هم گذشت. اصلا خوشم نمیاد تو درمونگاه کار کنم. مخصوصا اینکه چون اتاق ماماییش کوچیکه مربیمون پخشمون کرده تو بخشای واکسیناسیون و تنظیم خانواده. هفته قبل من و زهرا تنظیم بودیم و این هفته هم واکسیناسیون. بعد من انقدر انرژی منفی دادم که دیروز کلهم هیچ کی نیومد واسه واکسن... بعد من چون کار بانکی داشتم نیم ساعت پاس گرفتم از مربی و با سارا رفتم بانک. بعد از من یه بچه 4 ماهه رو آورده بودن که زهرا واکسنش رو زده بود! حالا امروز مامانه و بچهه و عمه اش اومده بودن دعوا که شما بچه منو کشتید!!! خب وقتی واکسن سه گانه باشه عوارضش همین چیزاس دیگه! بیچاره زهرا.... :دی خوشبختانه من نبودم... البته ما هیچ مسولیتی نداریم و زهرا هم در حضور خوده خانومه که مسول واکسیناسیونه واکسن رو زده بود و هیچ مشکلی هم نداشت... خلاصه که اونا رفتن شکایت کردن! می گفتم زهرا می برنت زندان و من برات کمپوت میارم ((:

بچه های پزشکی قانونی هم چند بار رفتن سر جنازه و کالبد شکافی رو دیده بودن... لیدا که برام تعریف می کرد انگار سیخ می کردن تو جیگرم... اون چیزایی که می گفتن فجیع بود! دوره دانشجویی تنها زمانیه که می تونم این چیزا رو ببینم وگرنه بعدا که برم سر کار مطمئنم برام پیش نمیاد! می دونم می ترسم و دلشو ندارم اما می خوام دلمو به دریا بزنم و برم ببینم... آذر ماه ما همش پزشکی قانونی داریم... امروز مرضیه رو دیدم و پرسیدم چه خبر؟ با یه هیجان خاصی گفت که وای امروز رفتم رو جنازه و خیلی باحال بود... تازه می گفت می خواستم بخیه هاش رو خودم بزنم که گفته دیره...!!!

پریروز قرار شد زهرا واکسن ها رو بزنه و من ثبتشون کنم... بعد یه خانومه بچه بغل اومد بهم گفت تو قبلا تو بیمارستان مصطفی کار نکردی؟! گفتم آره اونجا هم بودم... گفتش که تو بخیه ام زدی (منظورش گرفتن زایمان و دوختن اپیش بود) وای انقدر ذوقیدم که نگو... اولین باری بود که اینجوری مریضامو می دیدم... پرسیدم مشکلی با بخیه هات نداشتی اذیتت نکرد؟ الان جاش خوب شده و از این حرفا که گفت که خیلی خوب بوده! خیلی خوشحال شدم... اما هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم این کدومشون بوده. خب ما با خیلی ها سر و کار داشتیم و واقعا چهره هاشون یادم نمونده! بعد به بچهه که نگاه می کردم باورم نمی شد این همونیه که من به دنیاش آوردم! این چیزا رو که می بینم کلی دلگرمیه واسه کارم... واسه اینکه با انرژی بیشتری ادامه بدم!

امروز جشن فارغ التحصیلی دانشجوهای پزشکی بود... یه جورایی تو دلم احساس می کردم که امروز اونم میاد دانشگاه... البته من ساعت 1 رسیدم دانشگاه. بعد از نهار رفتم معاونت و اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم! وقتی از پله ها داشتم پایین می رفتم دیدم با دوستشه و داره جلوتر از من پایین می ره... کت و شلوار پوشیده بود و خیلی هم بهش می اومد! بعد رفت و سوار ماشین شد (ماشین باباش بود) منم اهمیت ندادم و همون جا سارا رو دیدم و باهاش رفتم سمت ایستگاه... ولی بعد از اون تا جا داشت دلم گرفت... اعصابم خورد شد... لعنت به این زندگی...!!!

شنبه رفتم آرایشگاه... ابروهام هنوز کامل نیومده بودن و آرایشگره گفت ابروهات خیلی ایراد داره و برات می ذارم که بیاد. کلا ابروهام بد نشده اما خب باید دوباره بذارم پر بشن! الان تقریبا ابروهام پهن و بلندن... نسبت به اون باری که ابروهام خیلی باریک و کوتاه شده بودن حالا خیلی تغییر کردم!

کلاس پزشکی قانونی فردا تشکیل نمی شه و ما می تونیم تا هشت و نیم بخوابیم... شایدم خر شدم و رفتم دانشگاه واسه سرچ در مورد کنفرانسم... ولی بعیده. چون فلش هم ندارم و خوشمم نمیاد از بچه ها فلش بگیرم...

کلاس تفسر قرآن افتاده با بچه پرستاری هم ترم خودمون. ما ها یه ورودی بودیم و از همون اول ماها با پسراشون لج بودیم... پسرای اینا باید (!) همیشه ردیف آخر بشینن و ما هم از لج اونا همیشه ردیف آخرو پر می کنیم. هفته قبل که طبق معمول ردیف آخر رو گرفته بودیم چندتاشون اومدن سمت ما و یکیشون بهم گفت می شه از اینجا بلند شید و ما بشینیم؟! گفتم نــــــــــــــه! بعد اون روز کلا همه پسرا اعتصاب کردن و کلاس فقط با حضور دخترا تشکیل شد... این هفته هم دوباره قصد داشتیم که ردیف آخر بشینیم خلاصه که کیفامون رو گذاشتیم و خودمون رفتیم... بعد که برگشتم تو کلاس دیدم که پسرا اومدن و جای ما نشستن... اعصابم خورد شد و رفتم کیفمو بیارم رو به یکیشون گفتم (با عصبانیت) وقتی ما اینجا جا گرفتیم شما حق نداری جای ما بشینی! بعدم مریم گفت نه اینا گناه دارن نمی تونن دو جلسه غیبت کنن! گفتم برن ردیف جلو بشینن چه اصراری دارن ردیف آخر باشن و کیفمو برداشتم و با عصبانیت یه جای دیگه نشستم!!! حالا هفته بعد باید کنفرانس بدم و می دونم هدفشون اینه که منو ضایع کنن اما از همین الان جوابامو براشون آماده کردم!

بعد از اون اتفاقی که تو شهریور برام افتاد خیلی جدی تصمیم گرفتم که واسه ارشد بخونم! بعد یادمه قبل از اینکه ترم شروع بشه زنگ زدم به زهرا و برنامه ریزی کردیم واسه درس خوندن... همون هفته اول هم شروع کردیم و من چند تا فصل از ویلیامز رو خوندم... بعد که کلاسا افتادن رو غلتک و منظم تشکیل شدن و ماها با اذان صبح می رفتیم دانشگاه و با اذان مغرب برمی گشتیم (اینو دارم جدی می گم!) دیگه هیچ حس و حالی نموند واسه درس خوندن! تازه گرفتار نوشتن گزارش نهایی یکی از طرحامونم شدیم که اونم وقتمونو گرفت... در کنار اینها وقتی کلینیک می رفتیم هر روز باید یه مبحث رو می خوندیم واسه کنفرانس. خلاصه همه اینا دست به دست هم داد و ما دیگه نتونستیم به درس خوندنمون ادامه بدیم... خداییشم من خیلی عذاب وجدان داشتم و مامانم از طرف دیگه بهم زنگ می زد و می گفت درس بخون و من بدتر می شدم! همه اینا یه طرف... پنج شنبه قبلی که ساعت 6 شب داشتیم از کلاس ژنتیک برمی گشتیم هنوز تو محوطه دانشگاه بودیم که داشتم با زهرا می رفتم سمت ایستگاه که گفتم زهرا بیا این آخر هفته ای رو درس بخونیم و خیلی وقته درس نخوندیم و از این حرفا...!! اصلا ما هر وقت برنامه می ریزیم واسه درس خوندن یه اتفاقی می افته که ما درس نخونیم... خلاصه که چشمتون روز بد نبینه دقیقا همون پنج شنبه شب سرما خوردم و تا حالا هم خوب نشدم... درس هم بی درس... !!!

پنج شنبه شب که بهتون گفتم بعد از شام من هنوز علائم سرماخوردگی رو نداشتم و اصلا هم انتظارشو نداشتم... به افسانه گفتم بیا خودمون رو بزنیم به مریضی و به این بهانه بریم بیمارستان و یه هوایی هم عوض کنیم :دی بعد افسانه رفت و به سرپرست گفت که فروردیینی مریضه... یهو دیدم پشت سرش سعدیه اومد و نگام کرد و دستشو گذاشت رو صورتم و گفت که نه عزیزم تو حالت خوبه!!! منم با موهایی باز و حالت پریشون گفتم که نه حساسیت فصلی دارم و می خوام برم دارو بگیرم... بعدم گفت که اشکال نداره خودم می رم و برات قرص میارم!!! منم بیخیال شدم و واسه اینکه بهم شک نکنه دفترچه ام رو بردم و گفتم که آموکسی سیلین و آنتی هیستامین و سرماخوردگی و تئوفیلین و ... می خوام و برام بگیر.... اونم گفت که حالا که اینطوریه خودت بیا دکتر.... منم گفتم که نه بابا خودم می دونم چمه... بیام که چی بشه با یه سری ترم اولی!!! وای چشمتون روز بد نبینه خدا خودش جوابمو داد و من همون شب شدید سرماخوردم و تو دلم همش خودمو لعنت می کردم که چرا نرفتم بیمارستان... نیازی به دکتر رفتن نداشتم ولی باید دارو می گرفتم!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت23:24توسط دختر فروردینی |
391

بعد از دو هفته یک ربع به هفت بیدار شدن امروز هر کاری می کردم بیشتر بخوابم نشد... البته آخرش شد :دی تا ساعت 10 با هزار بدبختی خوابیدم! از اونجایی هم که هیچ دفتر و کتابی با خودم نیاورده بودم کلهم پای لپتاپم بودم و نت گردی می کردم! بعد از ظهر هم رفتیم سر خاک خالم... غروب هم من و مامان رفتیم بازار و مامان مانتو و شلوار خرید. یه سر هم رفتیم فروشگاه و خریدامون رو کردیم و من کلی لواشک و آلوچه و اسمارتیس خریدم... تازشم یه نوع آدامس خارجکی کشف کردم که اونم خریدم... یه بسته فسقلیش دو تومن شد! زنگ زدیم بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه بابابزرگم... بعد از اونم اومدیم و خونه و من بقیه کارامو انجام دادم. همیشه شب آخری که خونه هستم کلی کار دارم!

یه کیف اسپرت صورتی مارک اسپریت خریدم که هنوز یک ماه از خریدنش نگذشته که 3 بار شستمش! باز خوبه جنسش خوبه وگرنه تا الان سفید شده بود! ولی من خیلی دوسش دارم... تکه!!!

فلش نازنینم نیستش... یادمه آخرین بار تو سایت یونی ازش استفاده کردم و دقیقا هم می دونم که بعد از اینکه کارم تموم شد سیفش کردم و خارجش کردم... بعد از اون اصلا ازش استفاده نکردم و دیشب که داشتم کیفمو خالی می کردم که بشورمش متوجه شدم نیستش... می گم شاید تو فایلم افتاده باشه آخه من همیشه کیفمو تو فایلم می ذارم. البته احتمالش خیلی کمه چون من زیپ کیفم رو باز نذاشته بودم... یحتمل دزدیدنش... من فلشمو پارسال 30 تومن خردیمش... مارکش هم OCZ بود و از این کینگ استون ها و ترنسندهای الکی نبود!! اگه واقعا گم شده باشه حتما باید یکی مثه خودشو بخرم... چون اینجوری دق می کنم!!!

شنبه یکی اومد کلینیک ازش که هیستوری گرفتیم متوجه شدیم که 16 سالشه و 15 روزه که ازدواج کرده با شکایت از سوزش و خارش اومده بود و فکر می کنم علائم ادراری هم داشت که استادمون مارک سیستیت ماه عسل رو روش گذاشت! بعد می خواستیم اسپکولوم بذاریم که نوبت سارا بود و اون روز هم شیفت دکتر دارابی بود که تازه فارغ التحصیل شده بود و این کیسا براش جدید و جالب بود... بعد این دکتره با سارا بحثش شده بود که کی اسپکولوم رو بذاره... چون تازه پرفوره شده بود قائدتا انتظار واژن تنگ رو داشتیم که بر خلاف اون چیزی که فکر می کردیم خانوم خیلی هم گشاد تشریف داشتن :دی خلاصه که 8 تا کله جلوی صحنه ایستاده بود و عدل می خواستیم ساعت پرفوره شدنش رو ببینیم... منم قدم کوتاه... خب نشد ببینم دیگه :دی... ولی گفتن ساعت 6 پاره شده!! کلا ما یکم که نه، خیلی پررو تشریف داریم... یعنی استادمون پررو بارمون آورده... آخه هر مریضی که میاد دراز می کشه (تو اصطلاح خودمون) سریع می ریم سراغ رینگ و کشف کردن سارعت پارگی... این ماماها هم دنیایی دارن ها! هفته قبل یه دختر کوچولو رو آوردن... نمی دونم چند سالش بود ولی به نظر بچه ابتدایی می اومد... گفتن که افتاده (!) بعد این دختره خیلی ریلکس رفت رو تخت ژنیکو!!! بعدم فقط یه لبیاش کبود بود و لترال پاش هم انگار که جای چنگ بود!! تعجبم از اون همه احساس راحتی اون بچه بود! من با اینکه خیلی این مسائل برام عادی شده بازم برام سخته... این دیگه آخرش بود!

سه شنبه که پزشکی قانونی داشتیم بحث روی هایـ ـمن بود! استاد هم با اسلاید درس می داد و اون همه صحنه های خوشگل خوشگل (!) دونه دونه از جلوی چشامون رد می شد... می گفت اونایی که ورزش های رزمی می کنن یا ژیمناستیک و دوچرخه سواری می کنن احتمالش زیاده که هایـ ـمن نداشته باشن!!! بعد منم از اونایی ام که تو دوران بچگیم ژیمناستیک کار می کردم و تا دوران راهنمایی و دبیرستان خدای دوچرخه سواری بودم! وقتی این بحث شد هول برم داشت...

سر همین کلاسی که گفتم استاد داشت علائم پارگی رو می گفت که می خواست بچه ها ادامه اش بدن که الهام (عقد کرده) گفت حالت تهوع و کمر درد... استاد نشنید... الهام دوباره تکرار کرد... استاد محل نداد... الهام دوباره تکرار کرد و استاد گفت که منظورم علائم سیستمیک نیست و ما کار نداریم طرف خوشحال بوده یا نارحت خوشش اومده یا نه :دی و کلاس پوکید از خنده... گفتم الهام حتما این دو تا علامت واست شدید پیش اومده که همچین تو ذهنت مونده... :دی خداییش خیلی ضایع بود....!!

× شاید همه اینا از علائم پوست کلفت شدن منه!!!

+نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت0:11توسط دختر فروردینی |
390

پریشب که خوابگاه بودم مامان زنگ زد و گفت رفتم سونو گفتن که رحمت اینوِرته! هر چی به این مخم فشار می آوردم که چطور ممکنه رحم غیر حامله اینورت بشه به نتیجه ای نمی رسیدم! علائم رو پرسیدم که گفت هیچ علائمی ندارم! گفتم شاید منظورش جابجایی رحم باشه و که هر چی پرسیدم ننوشته پشت یا جلو یا چپ و راست که گفت نه! گفتم خب بده بابا ببینه! گفت بابا خودش گفته اینورته!!! بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به استادم دیدم جواب نداد... سریع مامانم زنگ زد و سونو رو برام خوند که دیدم آخر سونوش نوشته رحم رترو ورته است!! گفتم این یعنی اینکه رحم برگشته به عقب و هیچ مشکلی هم نداره. منتها یکم ضخامت آندومتر واسه اون روز از سیکل کم بود که گذاشتم پای دوران حوالی کلیماتریک! بعدم گفتم حتما بابا خواسته اذیتت کنه! بعدم مامان کلی ذوق کرد و پی برد که من ماه ماه شدم دیگه!!! :دی

چند روز پیش تو کلینیک یه خانومه اومد که فکر کنم 43 سالش بود و قبلا یه سقط داشته و حالام نازایی داشت! بعد از اون خانوما بود که خیلی چاق بود و دیر شوهر کرده بود و شوهرش هم خیلی پیر بود! رفت رو تخت و منم رفتم تا اسپکولوم بذارم... هنوز اسپکولوم با بدنش تماس پیدا نکرده بود که دیدم با تمام توانش داره عضلاتش رو منقبض می کنه! گفتم شل بگیر تا راحت باشی...!!! بعد دکتر اومد معاینه اش کرد گفت پرولاپس داری باید عمل بشی... اونم گفت خانوم دکتر بکن خودت بکن!!! :دی بیچاره روستایی بود و بلد نبود خوب حرف بزنه... البته یه آدم وراجی بود که حد نداشت!!! آخر سر هم به شوهرش گفت که دکتر گفته باید لاغر بشی تا حامله بشی که شوهرش گفت نخیر نباید لاغر بشی!!! فکر کن.... سر پیری و معرکه گیری!!

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت11:18توسط دختر فروردینی |
389

آخیــــــــــــــــــــــــــــــش... چقدر خوبه که من الان خونه ام! واسه اینکه بتونم یه روز بیشتر خونه باشم کلاس تمدن عصر و تربیت بدنی فردا عصر رو هم دو در کردم! چه می کنــــــــــــــه این فروردینی!!! بله دیگه ترم بالایی گفتن ترم پایینی گفتن :دی بفرما ترم بالایی شدیم که تمام کلاسا رو بریم و مثه این بچه ترم اولی ها بشینیم سر کلاس؟! به خدا من دیگه روم نمی شه برم دانشگاه واسه کلاس! وقتی می ری تو دانشکده فقط بچه های ترم پایینی رو می بینی و ترم بالایی هاشون ماهاییم که با اون هیکلامون وایسادیم تا کلاس باز بشه!!! خلاصه که خیلی زشته که ما هنوز کلاس تئوری داریم... اصلا باید کلاسا رو تو بیمارستان تشکیل می دادن... حالات نه که این ترم همش واحد تخصصی دارم از اون لحاظ می گم :دی خاک بر سرمون با اون همه واحد عمومی و اون مدیریت در مامایی لعنتی که اصلا معلوم نیست چیه! امروز استاد مدیریت وسط کلاس گفت بچه ها خواهش می کنم همتون بلند شید... بلند شدیم و گفت حالا بشینید! بعدش گفت که همتون خواب بودین و این کارو کردم که خواب از سرتون بپره! اینو گفتم که عمق فاجعه رو حس کنید... دیروز سر کلاس انقلاب سمیه جدول آورده بود و تا آخر کلاس جدول حل کردم و ساعت 5 که شد استاد گفت خسته شدید؟! منم بلند گفتم بعـــــــــــــــــــــــــــله :دی در صورتی که اصلا در جریان برنامه کلاس و حرفای استاد هم نبودم و سرم تو جدول بود!!!

دیروز که تو سایت نشسته بودم و داشتم تایپ می کردم که وبلاگمو آپ کنم سارا اومده بود پشت سرم و خط اول نوشته هامو خونده بود و تا پاسی از شب گیر داده بود که غصه دار چی هستی و من می دونم و خلاصه از این شر و ورا که من اصلا لو ندادم!!! یعنی اصلا دلم نمی خواد کسی بفهمه... ولی از طرف دیگه هم دلم می خواد به این ساراهه نشون بدم که فقط خودش نیست... ما هم بعــــــــــــــــــــله!!! خلاصه که گاهی یه چیزایی می پرونم واسه خالی نبودن عریضه!

این اولین باریه که بدون کتاب میام خونه و واقعا دارم حالشو می برم! البته یه جورایی هم احساس کمبود می کنم.... واقعا احساس می کنم یه چیز مهمی کم دارم... خاک بر سرم که اون چیز مهمم کتابمه! :دی مثلا قرار بود که من و زهرا شروع کنیم واسه ارشد بخونیم... یکم خوندیم ولی ادامه ندادیم.. خب حقم داریم... تا وقتی کلینیک می رفتیم مجبور بودیم سرفصلایی که استاد در حقمون لطف کرده بود و داده بود رو بخونیم بعد از کلینیک هم که خدا رو شکر تا غروب کلاس داستیم وقتی ام که برمی گشتیم خوابگاه مثه جنازه بودیم و بقیه هفته هم مثه اول هفته! آخر هفته ها هم که قربونش برم کلهم ژنتیک داشتیم و واقعا حالشو می بردیم!!! انشالله شروع می کنیم :دی

دیشب روپوش و شلوارم رو برداشتم بردم تو حموم شستم... بعد دیگه حوصله نداشتم بیام بالا و چادر رو بردارم که با چادر برم تو حیاط و لباسامو پهن کنم! تند تند با همون تاپ و شلوارکم راه افتادم تو حیاط و رفتم سمت طناب ها! بعد یکی از بچه ها راپورتم رو داده بود به سرپرستی و تا رفتم تو اتاق دیدم خانوم یاراحمدی اومده می شه این نـ... کجاست؟! باید نامه بنویسم واسه خانوم صیدمرادی که بی حجاب رفته تو حیاط و از این شر و ورا... که افتادم دنبالش و با شوخی و خنده قضیه رو حلش کردم... اگه اسمم می رفت دست خانوم صیدمرادی بدبخت می شدم... می گفت شما الگوی ترم اولی ها هستید و اونا از شما یاد می گیرن!

ابروهامو گذاشتم پر بشه... تا من باشم دیگه ابروهامو باریک نکنم... یعنی تا آرایشگره باشه که دیگه ابروهامو باریک نکنه... حالا کارم به جایی رسیده که هر کی می خواد راجع به سنم نظر بده می گه متولد 65 و اون طرفاس... سنم بالا می زنه اینجوری... از غصه باید ابروهامو پهن ِ پهن بردارم... تا بگن این دخمله که متولد 70 ِ پس چه جوری الان ترم شیش ماماییه؟! :دی

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت22:59توسط دختر فروردینی |
388
کارآموزی کلینیک بالاخره تموم شد و من هنوز غصه دارشم! تو اینم سه روز هم نشد که خوب ببینمش... ولی دیروز وقتی دکتر رفت و ما هم اومدیم بالا که لباسامون رو عوض کنیم تو راه پله ها که بودم از خدا خواستم که یه لحظه ببینمش! جلوی در ورودی داخلی دیدمش که لباساشو پوشیده بود و کیف به دست داشت می رفت منم سرمو انداختم پایین و آروم از کنارش رد شدم و رفتم تو بخش! شاید آخرین دیدار بود! نمی دونم..... من دیگه بیمارستان نمی رم تا بهمن ماه! تازه شاید هم از بخت بدم قرار بشه اول NICU بریم که باید برم بیمارستان امام! خلاصه که این اوضاع رو اصلا دوست ندارم...! ولی دارم سعی می کنم بیخیال بشم...!
امروز سر کلاس دکتر فخار بحث لاو شد.. می گفت حتی عشق هم درمان داره. آخه از نظر اون عشق های این دوران اصلا خوب نیستن و آدم برای ازدواجش باید بر اساس نظر خانواده اش پیش بره و انتخاب کنه! یه لحظه فکر کردم شاید نیاز باشه منم درمان بشم :دی
امروز هم تا ساعت 6 عصر کلاس داریم و من اعصابم خرابه! کی می شه دوران دانشجویی (منظورم این 6 ترمه) تموم بشه و بریم کارورزی که دیگه خبری از کلاس و درس و مشق نباشه!
+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت13:17توسط دختر فروردینی |
387

امروز کله صبح وقتی همه خواب بودن بیدار شدیم و مثه ... شروع کردیم به آماده شدن و با مینی بوس راهی دیار علم و دانش شدیم... بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم کلاس فقط 4 ساعت بود و دیگه ادامه نداشت تا 6 عصر! بحثای امروز خیلی فشنگ بود و من دوباره عاشق ژنتیک شدم (دمدمی مزاج هم خودتی :دی) اون وسط مسطا هم همش بحث ارشد و رفرنساش و کنکوراش می شد! بعد من و شیرین مثه همیشه جلوتر از همه بچه با دهن باز و ذوق و شوق زیاد وایساده بودیم و به حرفای استاد گوش می دادیم... خب هیچی مثه این لذتبخش نیست که آدم دنبال علاقه اش بره و موفق بشه! وقتی هم که استاد در مورد ارشد صحبت می کرد ناخودآگاه احساس می کردم الان فارغ التحصیل ارشد ژنتیک هستم و بورس شدم کانادا واسه دکترا!!! بــــــــــــــــــــــله دیگه به این میگن اعتماد به نفس :دی

فردا قراره شیرین دفترچه ارشد رو بیاره ببینم چی داره و چیا باید بخونم! البته من سال اول مامایی شرکت می کنم... دو تا دلیل داره... هم اینکه یه بهانه داشته باشم واسه خوندن درسای مامایی که فردا پس فردا یه مامای بی سواد نشم و هم اینکه به هر حال من رشته ام ماماییه و احتمال قبولی تو مامایی برام بیشتره... حالا نهایت اینکه من مامایی هم قبول شدم بعد از فارغ التحصیلی دانشگاه آزاد ژنتیک شرکت می کنم! من فکر همه جاشو کردم :دی مطمئنم اگه یه روزی ارشد ژنتیک قبول بشم مامان از خوشحالی بال درمیاره!! مامان عاشق ژنتیکه...

فردا هم که طبق معمول هر هفته کارآموزی داریم تو بیمارستان مصطفی! بعد بحث لیومیوم رو داریم که واسه فردا کنفرانس بدیم... حالا استاد اومده یه چیز گفته که لیومیو رو بخونید ما هم مثه خنگا فقط لیومیوم رو خوندیم در حالیکه باید کل فصلشو بخونیم که اصلا حسشو نداریم :دی تازشم من حسشو نداشتم که تو نواک دنبال بحثش بگردم فقط درسنامه خوندم!!

دیشب که خیلی دلم گرفته بود اصلا طاقتم نمی گرفت و همش به این و اون زنگ می زدم. اولش به نسیم زنگ زدم بعدم به عاطفه و آخر سر هم به مرضیه! با هر کدوم هم نیم ساعت ور زدم!!! بعد حرفای مرضیه خیلی به دلم نشست و قرار شده یه روز همو ببینیم... مردم با دوست پسراشون قرار می ذارن منم با دوست دخترام :دی می گفت تو داری احترام خودتو نگه می داری نه کسی دیگه! خودت باش و سعی نکن کار عجیبی بکنی یا مثلا به خودت فشار بیاری... آره... من قبلا هم خودم بودم و همچنان خودم باقی خواهم ماند!

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت12:56توسط دختر فروردینی |
386

میگن دلتنگی آدمها الکی نیست... می گن وقتی خیلی دلتنگ یکی می شی بدون که اون هم دلتنگ توئه! امشب خیلی دلم گرفته! هر کاری هم که می کنم و هر چی ام که خودمو سرگرم می کنم بازم فایده نداره... حتی به یه مسیج بدون متن هم راضی بودم! اما نمی دونم چرا هیچ خبری نمی شه... اینجوری موقع هاست که آرزو می کنم ای کاش پسر بودم یا ای کاش این غرور لعنتی رو نداشتم! دیشب محدثه بهم زنگ زد و کلی راهنماییم کرد و قرار شده این هفته راهنمایی هاشو به کار ببندم! تا ببینم چی می شه! :دی

امروز 8 ساعت ژنتیک داشتیم و به معنای واقعی هلاک شدیم! 4 ساعت اول خوب بود... بحثش هم شیرین بود. اما 4 ساعت بعدش دیگه بحث مهندسی ژنتیک شد و فوق العاده سخت! من هر کاری که می کردم و هر چی به خودم فشار می آوردم که فقط 10% مطالبو بفهمم نمی شد! وقتی هم که بحث رو نمی فهمم نمی تونم جزوه بنویسم. چون جزوه هام همیشه همون درکیات خودمه... وقتی هیچی درک نمی کنم قاعدتا چیزی هم برای نوشتن و نت برداشتن ندارم! فردا هم این پروسه ادامه داره و دوباره 8 ساعت علیه السلام کلاس داریم. باز خوب بود امروز دو تا آدم تو دانشگاه وجود داشت... فردا که جمعه است و دانشگاه خالیه خالیه! فکرشو که می کنم گریه ام می گیره... خیر سرم مثلا ژنتیک رو دوست داشتم... کم کم داره نظرم عوض می شه! حداقلش اگه وارد بحثای تخصصی نشه خیلی بهتره... همه اینایی که ژنتیک پاس می کنن فقط بیماری های ژنتیکی رو می خونن!

چند روزه که خیای اشتهام زیاد شده. می ترسم اضافه کنم! البته وقتی خودمون غذا درست می کنیم بیشتر می خورم. وگرنه غذای دانشگاه رو زیاد نمی خورم و همونقدری که باید بخورم می خورم... منتها غذای دستپخت خودمون فرق داره :دی خدایا منو بیشتر از 65 کیلو نکن :دی

این هفته که بیاد آخرین هفته ایه که بیمارستان مصطفی می ریم و دیگه نمی ریم تا بهمن ماه! من که از همون اول مهر عزاشو گرفته بودم... همون موقع که هنوز واحدمون شروع نشده بود! در حال حاضر تنها دلخوشی من همینه... همینه که بیمارستان باشم و اونم باشه و خیالم یه جورایی از بابتش راحت باشه! اما... اما دیگه داره تموم میشه و شاید اون زمانی که دوباره برگردم بیمارستان دیگه اوضاع اینجوری نباشه و همه چی عوض شده باشه... یعنی یه تغییر غیر قابل برگشت اتفاق افتاده و این یعنی نهایت بدبختی!!!

این روزا با این اتفاقای جورواجوری که برام افتاده واقعا از ته قلبم دلم می خواد به ثبات برسم... هم من هم نسیم... خداییش دیگه خسته شدیم... دلم آرامش می خواد... دیگه از این همه استرس و شوق و هیجان و خیلی حسای شیرین و تلخ دیگه خسته شدم... دلم فقط ثبات می خواد...

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت12:55توسط دختر فروردینی |
385

امروزم مثه بقیه روزا بود با این تفاوت که امروز دیگه مثه 3 روز قبل بیمارستان نرفتیم و هلک و هلک اول صبح پا شدیم رفتیم دانشگاه! سکشن اول پزشکی قانونی داشتیم با دکتر آسترکی... این واحد از اون واحداس که من دوس دارم. سکشن دوم هم اختلال داشتیم که تشکیل نشد و البته از هفته قبل خوده دکتر فخار اعلام کرد که کلاس تشکیل نمی شه و واسه همینم من و زهرا دوباره افتادیم دنبال کارامون! اول از همه رفتیم پیش خانوم اکبرزاده و احوال طرحامون رو پرسیدیم که فهمیدیم تی ال رو یه جورایی رد کردن و OCP رو هم قراره بفرستن واسه اعضای هیات علمی... خلاصه وقتی فهمیدیم تی ال رد شده بدو رفتیم اتاق خانوم دیـرکـونـد و باقی قضایا.... قرار شده که تی ال رو بفرسته واسه دفتر سلامت مادران... بعدشم اینکه قرار شده من و زهرا دو فصل اول طرح پست پارتوم رو بنویسیم... که امروز خانوم دیـرکـونـد سی دی مقاله ها رو نیاورده بود و گفت اگه امروز تونستم سی دی رو برات میارم خوابگاه... فعلا که نیاورده. ولی ای کاش بیاره تا تو این تعطیلی ها روش کار کنیم. خودآزمایی پسـ ـتان و PBL هم قراره بعدا روشون کار کنیم... آهان دنبال دکتر عباسی هم رفتیم واسه طرح کوهوش که پیداش نکردیم و کمیته هم رفتیم که کسی نبود و دنبال دکتر خسروی هم رفتیم واسه طرح سرخک که بازم نبودش... کلا ما امروز همش به در بسته خوردیم! (همه اینایی که نوشتم واسه خودمه واسه اینکه فردا پس فردا که خوندمشون دوباره یادم بیان)

بعد از اون هم رفتیم سایت و فهمیدیم تا اطلاع ثانوی اینترنت قطعه و واسه همینم برگشتیم خوابگاه... زنگ زدم به زهرا و یکم باهاش شوخی کردم! آخه شنبه عروسی زهرا بود و خلاصه که زهرا هم بالاخره... :دی حالا مونده... بیاد دانشگاه می دونم چیکار کنم... :دی بعد از اینکه تلفنو قطع کردم دیدم زهرا مسیج زد که جون فروردینی اومدم دانشگاه جلو بچه ها چیزی نگو :دی

سر کلاس بی حسی و بیهوشی استاد یه بحثی رو وسط کشید و گفت هر کی جواب بده 2 نمره پایانی بهش می دم... حالا منم تند تند داشتم تو ذهنم دنبال یه دارو که وازو اسپاسم بده می گشتم که به اون مخ آکبندم هیچی نرسید و تنها چیزی که پیدا کردم کلسیم بود :دی بعد قبل از اینکه ابراز وجود کنم مهسا گفت اپی نفرین... خنده ام گرفت به فکر خودم :دی گاهی خیلی خنده دار فکر می کنم... قبل از اون استاد پرسید میانگین خونریزی تو سزارین چقدره که گفتم 1000 سی سی! گفت نه کمتره کجا خوندی؟ گفتم که گفتن 1000 سی سیه!! گفت آهان پس به روایتیه :دی بعدم گفتم قال ویلیامز (ع) ((: که فقط دور و بری هام شنیدن!!!

کلاس 6-4 هم تشکیل نشد و واسه همینم ساعت 4 برگشتم خوابگاه و با افسانه رفتیم تا این پارکه و از اون ور هم خرید کردیم. یه سوپری طرفای خوابگاهمون هست که همیشه من و افسانه از اونجا خریدامون رو می کنیم. بعد یه مرده توش کار می کنه که فکر کنم عاشقم شده... 50-40 سالشه و فوق العاده هم زشته :دی دفعه قبلی که رفتیم خرید کنیم می خواستم حساب کنم باهاش که برگشت گفت بذار خودم حساب کنم!!! امروزم اون چشمای هیزش دو مین آروم و قرار نداشت و مدام منو می پایید!!!

خوابگاه تقریبا خالی شده. چون فردا تعطیله خیلی از بچه ها رفتن دیار خودشون. منتها این وسط ما بازم طبق معمول همیشه بد شانسی آوردیم و چون پنج شنبه و جمعه فول تایم کلاس داریم مجبور شدیم بمونیم خوابگاه... چون استاد ژنتیک پروازیه واسه همینم کلاسا رو مجبوریم اینجوری بریم. البته یه هفته در میون! این هفته اگه تربیت بدنی تشکیل نمی شد 16 ساعت (یعنی 8 جلسه) کلاس می رفتیم منتها دو ساعتش تربیت بدنی داریم و می تونیم 14 ساعت کلاس بریم...

یکی از استادای این درسای عمومی گفته بود که باید کنفرانس بدین و 5 نمره رو من به کنفرانس و فعالیت های کلاسی اختصاص می دم. بعد منم تندی رفتم و تاریخچه پیدایش پول تو ایران رو انتخاب کردم و در موردش سرچ کردم و مطلبمو پیدا کردم... منتها الان یادم نمیاد این مال کدوم درس بوده :دی یعنی من از همون اول مشکل داشتم با این درسای عمومی. این ترم هم که 8 واحد عمومی داریم + یک واحد تربیت بدنی که می شه 9 واحد! من اصلا نمی دونم چی به چیه! این وسط هم فقط می تونم تربیت بدنی رو از بینشون تشخیص بدم :دی خسته نباشم واقعا!!! یه موضوع هم انتخاب کردم با شیرین که اون واسه متون فارسیه و کلاس هم مختلطه و من می خوام کنفرانسم فوق العاده باشه و خودمم ارائه اش می دم!

× مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند...

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت12:55توسط دختر فروردینی |
384

دیروز طبق عادت بد همیشگی پشت در کلینیک ایستاده بودم و مشغول گرفتن هیستوری بودم که یه خانومه هراسون اومد سمت من و گفت که خواهرم "کُلَنجی" بهش زده کجا بستریش کردن!!! منم در حالیکه داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم پرسیدم کلنجی چیه؟!! اونم خنده اش گرفته بود و گفت "عقرب" !!! بعد عصر تو کلاس واسه بچه ها تعریف کردم و از زور قهقهه ای که می زدم نمی تونستم کلمات رو پشت سر هم ردیف کنم :دی

دیروز بعد از کارآموزی 4 ساعت عمومی داشتیم که تا ساعت 6 عصر طول کشید. باز خوب بود کلاسا مختلط بود و حوصله ات سر نمی رفت... آخه وقتی تو کلاس بچه های خودمون هستن خیلی جمعیت کمه و حوصله ات سر می ره. تازشم سر کلاس عمومی هم همه بچه ها خوابن و کسی نیس اون وسط چند تا تیکه بندازه و ما ها رو بخندونه!!!

ساعت آخر متون فارسی داشتیم که نمی دونم چرا واحدمون شده تفسیر موضوعی قرآن! بعد استاد لابلای تدریسش دو تا موضوع پیشنهاد داد واسه کنفرانس که اولیشو مرضیه سریع برداشت و دومیشم هر چی گفت و گفت کسی برنداشت و من از آخر کلاس دستمو بردم بالا که یعنی بعـــــله!!! بعد استادم گفت که چرا از طرف پسرا هیچ واکنشی نمیاد!!! موضوع جالبیه... در مورد نظر علم و قرآن در رابطه با موسیقی روی انسان هستش...

امروز شانسی واسه هیستوری خوردم به یه خانومی که خیلی قیافش برام آشنا بود و واسه درمان PCO اومده بود و جلوی دکتر گفت که من تو رو تو مطب فلانی دیدم وقتی واسه لیزر اومده بودی!! بعد دکتره هم بهم گفت که تابلوئه هیرسوتیسم داری :دی می گفت 6 ماه سیپروترون کامپاند و سیپروترون استات مصرف کردم و تو اون 6 ماه واقعا اثر کرده بودن! حالا من ذهنیت بدی نسبت به این هورمونای صناعی پیدا کردم... ال دی که می خوردم بهم نمی ساخت... از سیپروترون ها هم می ترسم... ولی درمان هیرسوتیسم همینه...

معمولا مریضایی که براشون اسپکولوم می ذاریم بعد از اینکه معاینه می شن استادمون میاد و نشونمون می ده که خانوم تو چه ساعتی پرفوره شده!!! اینا رو فقط من می فهمم :دی بعد امروز یکی رو دیدیم که تو ساعت 7 پرفوره شده بود که از سارا پرسیدم به نظرت زهرا تو چه ساعتی پرفوره شده؟! که سریع گفت تو ساعت 12 چون اصلا راضی نبوده ((: بعد منم گفتم که نخیرم راضی بوده و اتفاقا تو همه ساعت ها پرفوره شده و یهویی یاد آسییب های "استرادل" افتادم و قهقهه هایی بود که وسط کلینیک می زدم :دی

دیروز به پیشنهاد شیرین رفتیم سراغ استعداد درخشان که کسی اونجا نبود که جوابمون رو بده! امروز من و زهرا رفتیم و خلاصه که دست از پا درازتر برگشتیم و دست یکی از همکلاسیامونم واسمون رو شد که این قصد داره بدون کنکور بره ارشد بخونه... حرومش بشه...!!! معدل من فقط ترم4 ، 17 شد و  ترم 5 بیماری های زنان داغونم کرد و معدلم رو آورد روی 80/16 !!! زنان 20/14 شدم!

امروز پسر خاله ام اومده بود واسه تسویه حساب با بیمارستان. دیدم پشت در مونده و نمی ذارن بیاد داخل. منم تندی رفتم پیشش و با خودم آوردمش تو بخش و  تو آی سی یو هم چون دانشجو بودم راهم دادن و رفتیم داخل و نامه رو گرفت.

فردا هم دکتر فخار نمیاد و این یعنی اینکه کلاس اختلال تشکیل نمی شه :دی خب من یا می رم داخل شهر یا اینکه می رم و بست توی سایت می شینم!

× اوضاع هنوز همونجوریه... همونجوری یعنی اینکه هیچ انرژی مثبتی از هیچ کسی بلند نمی شه... نه از طرف من نه از طرف اون! همینه دیگه! وقتی هر دو طرف مغرور باشن همین می شه دیگه! وقتایی که بیمارستانم روزی چند بار می بینیم همو!!! من برام اهمیت نداره... اصلا به من چه که اون چیکار می کنه... اصلا حضور داره یا نه... بهم فکر می کنه یا نه... براش مهم هستم یا نه! خلاصه که راه من و اون از هم جداست... هر کی سی ِ خودش!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت12:51توسط دختر فروردینی |
383

احساس قشنگیه وقتی در کنار خانواده ات هستی و با تمام وجودت احساس آرامش می کنی... حتی اگه زیادم طول نکشه... همین که می بینیشون و از سلامتیشون مطمئن می شی یه دنیا ارزش داره...

دیروز هفتم خالم بود و می دونستم که خالم اینا از ایلام میان اینجا. واسه همینم شب قبلش باهاشون هماهنگ کردم که هر وقت خواستن حرکت کنن خبرم کنن. بعد دیروز صبح که زنگ زدم به خالم گفت که دایی بابات فوت کرده و الانم ما داریم پشت سر جنازه حرکت می کنیم. منم گفتم اشکالی نداره و تند تند حاضر شدم و همراهشون اومدم خونه. البته تو مراسم تشییع جنازه دایی بابامم شرکت کردم و دفعه اولم بود که همچین مراسمی می رفتم... بعد فکرشو می کردم که منم یه روزی مامان بزرگ و بابابزرگم رو از دست می دم اشکم سرازیر می شد و .... خلاصه که دیروز کلی غصه از دست دادنشون رو خوردم. مامان بزرگم تمام وجود منه... عاشقانه می پرستمش!

بعد از مراسم تشییع جنازه هم رفتیم هفتم خالم رو برگزار کردیم... اونجا هم کلی گریه کردم و خالی شدم... باورم نمی شد خالم یک هفته اس که اون زیر خاک شده!!! چقدر زندگی بده... هر چی با خودم فکر می کنم نمی تونم به خودم بقبولونم که منم یه روزی می میرم...

دیشب هم تا ساعت 9 خونه داییم بودیم و بعدشم اومدیم خونه که من همش درگیر کارام بودم و وسیله هامو جمع کردم و کیفم رو شستم و حموم رفتم!

فردا هم دوباره کارآموزی داریم و استاد واسه فردا گفته باید آمنوره رو بخونیم و کنفرانس بدیم. من دیروز صبح یکمشو خوندم و بیشترش مونده که نخوندم که گذاشتم امشب تو خوابگاه بخونم...

راستی دو روز پیش به من و سارا که لباسامون رو طناب بود دزد زد... شلوار من و بلیز سارا رو دزدیدن... من شلوار نازنینم رو می خوام... همه می گفتن چقدر شلوارت نازه... چشمش زدن دزدیدنش :دی

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت6:55توسط دختر فروردینی |
382

کارآموزی 3 روز اول هفته تموم شد و از فردا دوباره از 8 صبح در خدمت دانشگاه هستیم... هیچ کی نمی تونه درک کنه من چقدر از دانشگاه رفتن بدم میاد! منتهی یه چیزی هست و اونم اینه که فردا بازم کلاس اختلال داریم... :دی کلا من عاشق این کلاسام...

دیروز همه بچه های کلاس از دانشگاه یه مینی بوس گرفتیم و رفتیم مسجدی که واسه بابای مهسا مراسم گرفته بودن! تا چشمم خورد به مهسا که چه جوری داشت زجه می زد اشکم سرازیر شد... بغلش که کردم بغضم ترکید و هق هق می کردم... خدای من... هر چی فکر می کنم می بینم برگشتن به زندگی عادی براشون خیلی سخته! فقط خدا بهشون صبر بده. باباش خیلی جوون بود و سرطان امونش نداد... به غدد لنفاوی و استخوان ها و کبدش و ریه هاش متاستاز داد و ... !!!

قراره امشب خالم اینا بیان دنبالم و بریم خونه اون خالم که فوت شده! هنوز باورم نشده خالم دیگه بین ما نیست... دیشب کلی به خالم فکر کردم... به آخرین باری که دیدمش... به اون صورت قشنگش که زوده زود چروک های پیری روی صورتش نشست... خدا رحمتش کنه...

پریروز هم امتحان زنان دادیم و من به معنای واقعی گند زدم به امتحانم... دیگه برام مهم نیس... یادمه موقع امتحانات خودمو کشتم تا معدلم 17 بشه و از امتحان آخرم همه چیو خراب کرد... تازه دیروز نمی دونم استاد منظورش چی بود که یهو گفت خانوم نـ... شرایط پست کوئیتال تست رو بگو.... نمی دونم یهو چم شده بود. داغ کردم یه لحظه و هر چی خونده بودم پرید... تازه من جلو این استاد خیلی راحتم و اصلا نباید اینطوری می شدم! تنها چیزی که یادم مونده بودم این بود که این تست 10-2 ساعت بعد از کوئیتوس انجام می شه... بعدشم گفتم شما ریز ریز بپرسید تا من جواب بدم!!! از اون ور هم زهرا با هیجان می گفت نترس جواب بده... !!!

امروزم بعد از کارآموزی رفتم تا ساعت سه و نیم تو سایت نشستم و عقده این دو هفته رو خالی کردم. شاید آخر هفته برم خونه. آخه این هفته ژنتیک تشکیل نمی شه و پنج شنبه ام خالیه... بعد اگه این هفته نرم هفته بعد دیگه نمی تونم برم و تا دو هفته دیگه باید صبر کنم... منم تا نهایت 3 هفته دوری رو می تونم تحمل کنم و اگه 3 هفته بشه 4 هفته زمین و زمان رو یکی می کنم!!!

امروز یه خانومه اومده بود کلینیک ازش شرح حال گرفتم و وقتی فهمیدم واسه سرویسیت و واژینیتش اومده بهش گفتم برو وسیله (اسپکولوم) بخر و بیا تا معاینه ات کنیم... اسپکولوم رو گذاشتم و استادمون و دکتر هم اومدن دیدن و آخر سر فقط من موندم و استادم که خانومه پرسید اشکال نداره خودمو با بتادین بشورم؟! گفتیم نه و اونم ادامه داد که آخه شوهرم خودش تو بیمارستان کار می کنه و اون پیشنهاد داده!!! آخرشم اضافه کرد که آخه شوهرم لیسانس مامایی داره!!! گفتم چی داره؟؟؟ گفت لیسانس مامایی... همچین که ریز ریز می خندیدم رفتم پشت پاراوان :دی

از یکی دیگه داشتم هیستوری می گرفتم که گفتم خانوم حالا شما واسه چی اومدی؟ شکایتت از چیه؟؟ گفت واسه مشکل زنانم اومدم ((: خسته نباشه واقعا... :دی یه دفعه هم یه خانومه اومده بود واسه نوبت تی ال که وقتی دکتر بهش نوبت داد خانومه گفت عمل زیبایی هم می کنید؟! ((: دکتره ناجور ضایعش کرد... سر پیری و معرکه گیری... دیروز هم زهرا داشت اسپکولوم می ذاشت که خانومه بهش گفته بود شوهرم می گه واژنـ ـت گشاده!!! زهرا هم بهش گفتم واژنـ ـت خیلی هم خوبه شوهرت لوسه ((: دیروز هم یه خانومه با کلی استرس اومده بود که آخر فهمیدیم واسه دخترش اومده بود که ترسیده بود نکنه هایـ ـمنش پرفوره شده باشه... با چشمایی اشک آلود... خودش که می گفت از بلندی افتاده... ما که باور نکردیم.. آخه بیافتی و فقط لیبیات ملتهب بشه؟! خلاصه دکتر دیدش و مشکلی هم نداشت... بعدم که همه رفتن و کلینیک خالی شد مثه همیشه که با این استاده بحثای بی ناموسی (به قول دکتر فخار) داشتیم و اون روزم ادامه دادیم... بعد داشتیم در مورد هایـ ـمن صحبت می کردیم که گفت بعضی از این نامزدا نمی دونن و فکر می کنن اگه تا 2 سانت ببرن داخل هیچ مشکلی پیش نمیاد! ادامه داد که اصلا مگه سانتی متر دستشونه که اندازه بگیرن!!! بعدم من پروندم که آخه اونا اون موقع تو حال خودشون نیستن و از کجا می فهمن 2 سانته و تا آخرش می رن... بعد یه جمع 6 نفره بودیم که پوکیدیم از خنده و استادم واقعا لطف کرد و گفت که من باید این خانوم نـ... رو بندازم... :دی

× تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی / من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت22:25توسط دختر فروردینی |
381

این روزا پشت سر هم داره اتفاقات بد بد می افته! جمعه شب خاله ام فوت کرد!! شنبه شب هم بابای مهسا فوت کرد...!!! دلم نمی خواست بیام و از خاطرات بدم بگم... اما همین چیزا هستن که زندگی آدمو می سازن...!!! خدا رحمتشون کنه!

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت15:46توسط دختر فروردینی |
380

هنوز نمی دونیم فردا امتحان داریم یا نه اما بچه ها کماکان دارن می خونن! من که دیگه واقعا خسته شدم! فکرشو می کنم می بینم از 20 تیر تا الان همش داریم زنان می خونیم... خب آدم خسته می شه دیگه... می دونم بریم سر جلسه سوالا واقعا راحته و پشیمون می شیم از این همه خر خونی!!! البته من هیچ وقت واسه امتحان نخوندم و هدفم از خوندن فقط و فقط واسه ارشد بوده!

یه عادت خوب یا شایدم بد دارم اونم اینه که اصلا عادت به نوشتن جزوه ندارم و کلا هم از جزوه خوندن بدم میاد. نمی تونم به حرف استاد اطمینان کنم... بعد بچه ها رو می بینم که واسه امتحان فقط جزوه می خونن آخرشم می دونم همینایی که جزوه می خونن بالاترین نمره ها رو می گیرن!! من جزوه رو فقط در صورتی می نویسم که خوده استاد بگه رفرنس امتحان همین جزوه است!!!

دیروز 4 ساعت ژنتیک داشتیم. برنامه ژنتیک ما و پزشکیا با یه استاد و تو یه ساعت افتاده. دیروز استثنائا کلاس با هم تشکیل شد از این به بعد قراره یه هفته درمیون 8 ساعت بریم سر کلاس! حالا هفته دیگه پزشکیا می رن و بعدشم ما!

این استاده که میاد درس می ده دانشگاه علوم پزشکی تهران و کیش هم درس می ده... بعد از اون استاداس که واقعا آدم دلش می خواد فقط به حرفاش گوش بده... یادمه دبیرستان که بودم خیلی به ژنتیک علاقه داشتم... دیروز دوباره هوایی شدم... نمی دونم می تونم ریسک کنم و ژنتیک رو انتخاب کنم یا نه! اما من واقعا به ژنتیک علاقه دارم... مندل عشق منه!!!

فکر کنم چند روز دیگه زهرا مراسم عروسی بگیره... دوباره افتادیم تو هول و ولا... اصلا شاید یه بلیز و شلوار اسپرت پوشیدم و هر وقت دیدم موقعیتش خوبه مانتومو درآوردم! کفش مجلسیامم با خودم نیاوردم! تازشم موهامم که داغون شده.... اگه خودم نتونستم درستشون کنم می رم آرایشگاه و همشو فر می کنم!

فردا دوباره کارآموزی داریم تو بیمارستان... عاشق کارآموزیامم... چون همش داریم زنان می خونیم کارآموزیش واقعا واسمون شیرینه... تو کارآموزیای قبلی چون معمولا بین مباحث تئوری و عملی فاصله می افتاد و ما هم تنبل بودیم و نمی خوندیم تو کارآموزی همش سوتی می دادیم :دی البته منم هفته قبل سوتی دادم... با اینکه صد بار واژینیت ها رو خونده بودم اما تو ذهنم همش فکر می کردم درمان کاندیدا به درمان همسر هم نیاز داره!! یه جورایی با سرویسیت قاطیش کرده بودم... بعد دکتر داشت درمان کاندیدا می نوشت دیدم درمان همسر نذاشته! گفتم درمان همسر نمی خواد؟! گفت سوتی دادی ها!!! وای قرمز شدم اساسی... هات فلاش!!! درخواست فلوکستین کردم :دی

از کلاسای عمومی فقط تاریخ تمدن تشکیل شده... همش 10 نفر بودیم سر کلاس و همه هم خواب! خودش فهمید و کلاسو 20 مین زودتر تموم کرد... آخه من نمی دونم فردا پس فردا که مامای این جامعه شدم تاریخ تمدن به کجای کارم میاد آخه؟!

استاد تغذیه در مامایی هم اونی که فکر می کردیم نبود خدا رو شکر... استاد قبلی تا می اومد حرف بزنه انگار که لالایی می خوند تو گوشم... منم می خوابیدم تا آخر کلاس... بعد از اون استادا بود که 5 مین مونده به 8 می اومد و تا خوده 10 درس می داد! حالا این استاد جدیده یه خانومه فوق العاده ناز و مامانیه که نیم ساعته درس می ده و آخرش هم چند تا مساله می گه که بحثو کاربردی کرده باشه و ما رو به خیر اونو به سلامت!!!

استاد رضایی هم اصول مدیریت درس می ده و همون استادیه که ترم اول باهاش پراتیک داشتیم... اون موقع بچه بودیم و تا یه بحث کوچیک ناموسی می شد می زدیم زیر خنده... یادمه سر سُند گذاری چقدر خندیدیم... حالا اومده بود درس بده ما هم همه خواب...!!! بعد می گفت ترم اول که بودین خیلی می خندیدین... چطور شده دیگه نمی خندین؟! فکر کرده اصول مدیریت هم مثه پراتیکه که ما بخندیم... تازشم ما بزرگ شدیم دیگه :دی

اون آرایشگره لعنتی که زد و ابروهامو داغون کرد و انقدر باریک و کوتاهشون کرد اصلا فکر نکرد هر کی منو ببینه نمی گه خبریه!!! حالا هر جا که می رم و هر کی واسه بار اول منو می بینه بعد از 3 ماه بهم می گه خانوم نـ... خبریه به سلامتی؟! یا خانوم نـ... خوشگل شدی خبریه؟! خوشتیپ کردی خبریه؟! خلاصه که فقط باید بشینم و توضیح بدم که نه بابا چه خبری آخه... ما که از این شانسا نداریم :دی ((: (شوخی کردم این تیکه اشو :دی)... خلاصه که از این چهره ام خوشم نمیاد... تازشم تو همین تابستون که چند کیلو کم کردم صورتم لاغر شده... یادش بخیر یه زمانی صورتم گرد و تپل بود... اما الان...!!! حالا که می خندم لبام عرض صورتم رو کامل طی می کنه :دی از بس که لاغر شده!!!

دو روز پیش من و سارا و زهرا و معصومه با هم رفتیم بیرون که زهرا به مناسبت تولدش ما رو به صرف بستنی دعوت کنه! وقتی رسیدیم من جلوتر از همه رفتم داخل و دیدم به به آقای ترم 6 پرستاری با یه دختره فوق العاده زشت دارن دل می دن و قلوه می گیرن... بعد ما هم اصلا به روی خودمون نیاوردیم و اصلا هم نخندیدیم بهشون :دی تازشم اصلا هم تو خوابگاه به کسی نگفتیم... اصلانشم دروغگو دشمن خداست ((:

× این روزا سنگینی نگاه بعضی ها رو احساس می کنم... دوس ندارم... معذب می شم اینجوری...

× کلاسی که با پزشکیا داشتیم (اختلال عملکرد جـ ـنـ.سی) مثه اینکه خیلی به مذاقشون خوش اومده!!!

× نمی دونم منظورش چیه از اینکه دوباره داره مسیج می زنه... من داشتم فراموشش می کردم... خدایا چی می خواد از من؟!

× می دانم خواهی رفت ... می دانم ! باد آورده را باد می برد  ... ولی دلم را که باد نیاورده بود خدایا ...

× از آینده ات که حرف می زنی ... به خود می لرزم ... به تو می خندم ... شاید نفهمی که می لرزم ...  می دانم خواهی رفت !

 

 

+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت22:49توسط دختر فروردینی |
379

امروز مثلا قرار بود 8 ساعت کلاس داشته باشیم که فقط یکی از کلاسامون تشکیل شد! نمی دونم چرا با اینکه الان ترم 6 هستیم اما هنوز عادت ترم اولمون رو ترک نکردیم و تا اول مهر میاد همگی با هم می ریم سر کلاس... باز خوبه استاد لطف می کنه و نمیاد وگرنه بچه های مامایی ورودی 85 همیشه در عرصه حضور دارن و آماده شنیدن سخنان پر گهر استادا هستن!!!

کلاس اول که تشکیل نشد و دوباره من و زهرا افتادیم دنبال پروپوزالمون و گرفتن امضاهاش! ساعت 10 هم باید می رفتیم بیمارستان طالقانی که کلاس اختلال عملکرد جـ ـنسی داشتیم... رفتیم اونجا و بچه پزشکی سال 6 هم اونجا بودن و کلاس با هم تشکیل شد! کلاس خوبی بود و دکتر فخار واقعا قشنگ درس می داد و کلاس اصلا خشک نبود... بهانه خنده یک هفته ما هم جور شد :دی خلاصه که کلاس جالبی بود... تا باشه از کلاسا :دی کلاسای عصر هم کلا تشکیل نشد و همین شد که من الان در خدمت وبلاگ عزیزم (البته به صورت آفلاین :دی) هستم!

قراره من و سارا عصر (که الان باشه) بریم بیرون... هویجوری!!! یکمم هوا عوض می کنیم... به احتمال قوی هم شنبه امتحان زنان داشته باشیم. دیشب فقط یک فصل خوندم... دیگه استرسشو ندارم! فردا هم تا 4 عصر کلاس داریم. نمی دونم تشکیل می شن یا نه!

+نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت22:7توسط دختر فروردینی |
378

تا امروز 3 روز از روزای ترم شیشمون گذشته. این 3 روز همش بیمارستان بودیم. کلاس بیماری های زنان گرچه اصلا برام شیرین نبود اما کارآموزیشو واقعا دوست دارم. دکتر معمولا دیر میاد. تا ساعت 9 و نیم معمولا تو کتابخونه می شینیم و بعد از اون هم می ریم کلینیک زنان و از تمام مریضایی که اومدن شرح حال می گیریم و گهگاه قبل از اومدن دکتر با استادمون در مورد تشخیصامون صحبت می کنیم. دکتر هم که میاد مریضا رو واسش پرزنت می کنیم و اگه واژینیت یا چیز دیگه ای هم باشه نگاه می کنیم!

دیروز که کلینیک شلوغ شده بود رفتم اون قسمتی که مریضا منتظر نشسته بودن تا شرح حال بگیرم... داشنم از یه خانومه که واسه نوبت تی ال اومده بود هیستوری می گرفتم که یهو یه خانومه اومد و خیلی آهسته بهم گفت یه سوال ازت دارم... می گفت من نارسایی قلبی دارم و واسه همینم نمی تونستم روش جلوگیری هورمونی داشته باشم. ناخواسته حامله شده بود و نمی دونست چیکار کنه! بهش گفتم اگه واقعا نارسایی قلبی داشته باشی (منظورم کلاس 3 و 4 بود!) مجوز سقط بهت می دن! سن حاملگیشم زیاد نبود و اونجوری که خودش می گفت طرفای 5 هفته بود! آخرش انقدر خوشحال شد که گفت اگه اینجوری باشه که می گی میام و پیشونیت رو بوس می کنم!!

امروزم کلی شلوغ شده بود و کلی کیسای مختلف اومده بودن... هر کی هیستوری می گرفت می اومد واسه بقیه تعریف می کرد و بعضیاش که واقعا کر کر خنده بود! واقعا بعضی از مردم چقدر ساده ان! وقتی می خوای در مورد اون مشکلشون بپرسی مخصوصا وقتی اون مشکل یه واژینیت باشه چقدر راحت برات علائم رو توضیح می دن! خلاصه که امروز واقعا مردیم از خنده!

دیروز تو کتابخونه نشسته بودیم و داشتیم در مورد پرولاپس با استادمون صحبت می کردیم... برای استیج بندی پرولاپس بـ ـکارت رو به عنوان نقصه صفر در نظر می گیرن... بعد استاد همش می گفت و می گفت و می گفت و این کلمه بـ ـکارت نقل همه حرفاش بود! چند تا از پسرای پرستاری هم اومده بودن و مثلا خودشون رو با کتابا سرگرم کرده بودن که یهو استاد سکوت کرد و اونا هم ضایع شدن و رفتن بیرون... دوباره چند مین بعدش اومدن نشستن روبروی من و منم شروع کردم به بحث کردن در مورد نارسایی تخمدان... بیخیال شدم و همینجوری واسه خودم سخنرانی می کردم... :دی آخه این پسرای پرستاری کلا خیلی عقده ای ان!!!

این چند روز اتاق واقعا بازار شام بود. اتاقمون هم 6 نفره شده و دو تا ترم اولی داریم... دیروز موکت اتاق رو دادیم برامون شستن و امروز که خشک شد پهنش کردیم و اتاق رو کامل تمیز کردیم... الان دیگه همه چی رو به راهه!

× خب وقتی یکی داخلی باشه و منم زنان باشم و دو تایی تو یه بیمارستان باشیم و کلاس دقیقا جفت کتابخونه باشه و ما هم کلا فقط تو رفت و آمد باشیم دیدنش واقعا دور از انتظار نیست! دیروز که داشتم از در آموزش می اومدم بیرون و یهویی اون رو دیدم و اصلا هم انتظارشو نداشتم همون جا میخکوب شدم... موندم و فقط نگاه کردم. شاید نباید این حرکت از من سر می زد! اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه... اونم واسه من که انقدر مغرورم و هیچ وقت غرورم رو اینجوری نمی شکنم! موندم و نگاه کردم... شاید اون منو نشناخت!! نمی دونم... داشتم از پشت نگاش می کردم و وقتی دیدم تو انگشتش انگشتر داره دلم هری ریخت و وقتی متوجه شدم دست راستشه و قبلا هم داشته اون انگشترو یکم آروم شدم... از کف پا تا فرق سرم می لرزید و واسه اینکه آروم بشم زنگ زدم به نسیم و همون موقع که داشتم باهاش حرف می زدم از کنارم رد شد و ... آخرش هم که می خواستیم بریم دقیقا من کنار در کتابخونه و اون کنار در آموزش بود و واسه یک ثانیه نگاهمون به هم خورد و من سرمو انداختم پایین و سریع رفتم! امروز هم من تو کتابخونه نشسته بودم و داشتم با استادم حرف می زدم که اون اومد داخل و یه نگاهی کرد و رفت... نمی دونم موقعی که من پای ویترین بودم تو قسمت تست ها داشتم می گشتم بودش یا نه... اما بازم موقع رفتن دیدمش و اون یکم جلوتر از من از در آموزش بیرون رفت!!! واسم مهم نیس... به هر حال اون داره مزدوج می شه و نمی خوام بهش فکر کنم... اما با دیدنش دلم می لرزه... یعنی اینا از علائم دوست داشتن نیس؟! اگه دوستش نداشتم اینجوری بعد از دیدنش می لرزیدم؟! یادمه از همون روز اول آشنایی یه روز شمار داشتیم واسه خودمون و منتظر 4 مهر بودیم... اما همه چی تموم شد و درست بود که من 4 مهر ندیدمش اما 5 مهر که دیدمش!!! لحظات سختی رو گذروندم.. همین که نبینمش برام بهتره... اون مال من نیست و منم مال اون نیستم اما کماکان دلم براش تنگه و دلم می خواد داشته باشمش... دلم می خواد مال من باشه... لعنت به این زندگی....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت23:6توسط دختر فروردینی |
377

امروز صبح همش درگیر بودم و داشتم آماده می شدم واسه رفتن. عصری حرکت می کنیم و من هنوز روپوشمو از خیاطی نیاوردم... یعنی هنوز آماده اش نکرده و طرفای ساعت 1 باید برم اونجا... حموم رفتم و همه وسایلمو جمع کردم گذاشتم کنار در هال... هنوز کتابای زنانم رو جمع نکردم و امید دارم که تو این ساعت آخر بخونمشون :دی خداییش خیلی استرس دارم و تو این روزای آخر اصلا نمی دونم چه جوری باید جمع بندی کنم مطالبمو!

صبح زنگ زدم به آموزش واسه اینکه بپرسم کارآموزیمون کجا افتاده. از شنبه به مدت یک ماه کلینیک بیمارستان مصطفی هستیم. بعد از اون رو دیگه نمی دونم چی میشه. خدا رو شکر دیگه این ترم چون عصرا بعد از کارآموزی کلاس داریم دیگه واسه دو شیفت شدن نمی ترسیم. بیشتر دوس داشتم اول درمونگاه باشیم بعد بیمارستان. آخه درمونگاه خسته کننده اس و اگه زودتر تمومش کنیم راحت تره! من زیاد از محیط درمونگاه خوشم نمیاد. گاهی خیلی دلگیر می شه. تازه کیس خاصی هم درمونگاه نمیاد. اکثرا برای مراقبت های دوران بارداری و بعد از زایمان میان. فکر کنم تو درمونگاه فقط باید پاپ اسمیر بگیریم. حتی کیس های آی یو دی هم خیلی کمه!

دیروز موهامو کوتاه کردم... نمی دونم چرا این چند روزه شانس بهم پشت کرده. اول که ابروهام خراب شد حالام موهام! مدلش خوبه نمی گم بده حتی به صورتم هم خیلی میاد (من چون صورتم گرده وقتی موهام دور صورتم میافته خیلی خوشگل می شه!) ولی خب جلوی موهامو با بغلاشو خیلی کوتاه کرده. دلم به این خوشه که موهام زود بلند می شه وگرنه اگه رشدشون کم بود تا حالا یه چیزی خورده بودم!!!

مثه بچه های کلاس اولی کلی ذوق و شوق دانشگاه رو دارم. می دونم وقتی برم همش کور می شه ولی خب التن اینطوریم :دی یعنی من کلا از کلاس تئوری خوشم نمیاد. اونم این ترم که هیچ کدوم از واحدامو دوس ندارم... فقط 8 واحد عمومی داریم...!! یک واحد هم تربیت بدنی که میشه 9 تا! حالا تربیت بدنی خوبه... دو واحد هم اصول مدیریت داریم با اون استاد چرته... اصلا ازش خوشم نمیاد... رفرنسشم کتاب خودشه و همش هم حفظی! دلم می خواد خفش کنم!!! اه دوباره یادم افتاد که این همه واحد حفظی دارم این ترم )):

مامان خیلی رو رفت و آمدم حساس شده. سر اون خوابی که دیده حالا دیگه خیلی می ترسه. دیروز می خواستم برم خیاطی بابامم نبود که منو برسونه. زنگ زدم به موبایلش دیدم تو خونه جاش گذاشته. به مامان گفتم باهام میای گفت نه! بهش گفتم با آژانس می رم که گفت خطرناکه و شروع کرد به زنگ زدن این ور و اون ور که بابامو پیدا کنه! چند مین بعدش بابام اومد و بهش گفتم منو برسونه گفت حوصله ندارم و مامان واسه اینکه تنها نرم خودش لباس پوشید و ماشین رو برداشتیم رفتیم خیاطی...!!! منو هم یکم ترسونده!!!

همینا دیگه... من دارم امروز می رم... از این به بعد وبلاگ و کلوب و یاهو تعطیل! دفاع مامان هم افتاده هشتم... اگه تونستم خودمو می رسونم به دفاع مامان اگه هم نه که هیچی! آخه من پنچ شنبه 4 ساعت پشت سر هم ژنتیک دارم و اگه یه روز رو نباشم دو جلسه غیبت میخورم... می ترسم استادش از اونایی باشه که گیر می ده... خلاصه که خداحافظ فعلا !!!

+نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت13:25توسط دختر فروردینی |
375

تو این روزا هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که بتونم از اطلاعاتی که در رابطه با رشته ام دارم استفاده کنم... شاید قبل از اینا کمتر می تونستم این کارو بکنم... خب من تا ترم 5 اون واحدایی رو که با گذروندشون می تونستم به سوالات مردم جواب بدم نداشتم! واحد بهداشت مادر و کودک و تنظیم خانواده و بیماری های زنان دقیقا همون چیزاییه که ازت می خوان... جالبش هم اینجاس که وقتی بحث رشته ام می شه همه چشما 4 تا می شه و همه نظرات سمت من جلب می شه و آروم آروم همه میان طرفم و یه جورایی در گوشی سوالاشون رو می پرسن!!

امروزم از اون روزا بود... صبح که تو آرایشگاه بودم اولش داشتم با خوده آرایشگره در رابطه با نازایی اش صحبت می کردم. بیچاره با اینکه PCO هستش اما اصلا به درمان جواب نمی ده. قیافه اش تابلوئه که هیپرآندروژنیسمه! می گفت به متفورمین حساسم و نمی تونم بخورم... می گفت تخمدان هام یه چیزی فراتر از پلی کیستیکه! بهش گفتم باید لاغر بشه و خلاصه اون وسط مسطا هم کلی در رابطه با روش های کمک باروری صحبت کردیم و من واقعا خوشحال بودم از اینکه کم نیاوردم :دی خب این بحثا فرارن تا وقتی هم وارد بالین نشی ملکه ذهنت نمی شن... حالا من هی بیام حفظ کنم که آی یو آی، 33-39 ساعت بعد از تزریق hCG انجام میشه یا مثلا 3 سیکل درمان یا 6 سیکل درمان با کلومیفن یا... خلاصه یه چیزایی رو فقط تو بالین می تونی یاد بگیری... نمونه بارز اون چیزی رو که تو بالین یاد گرفتم پروتکل درمان با سولفات منیزیم بود!!

بعد از این بحث وقتی اون یکی خانومه فهمید من مامایی می خونم آروم اومد طرفم و بحث فامیلشون رو راه انداخت که نازاست و دکتر گفته تخمداناش نخی شکله... تعجبم از اینجاش بود که پریوداش منظم بوده و تازه بعد از ازدواجش متوجه این قضیه شده!

عصر هم که رفتم تو اون شلوغی بازم بحث شد... می گفتن یکی دو ماهه حامله بوده و رفته سونو داده هیچی معلوم نبود کورتاژ کردن!! خب اولش موندم واسه چی آخه! بعد گفتن که ساک حاملگی داشته جفت هم داشته ولی جنین نبوده... که سریع فهمیدم حتما مول بوده که اینجوری برخورد کردن... حالا بیا و با زبان خیلی ساده براشون مول رو تعریف کن! واقعا مونده بودم چی باید بگم!!! خداییش بعضی وقتا تو توضیح این مسائل می مونم... مثلا صبح نمی دونستم چه جوری بحث تخمدانای نخی شکل رو برای اون خانومه باز کنم که وقتی فهمیدم معلمه یکم راحت تر باهاش بحث کردم!

سر قضیه اینکه همیشه باید با مردم عامی مثه خودشون حرف بزنیم کلی سوتی هم دادم! اتاق پره اکلامپسی دقیقا روبروی استیشنه... یه بار دقیقا زمانی که همه پرسنل تو استیشن نشسته بودن برگه جا پای نوزاد رو برداشتم که ببرم پر کنم... خانومه پره اکلامپسی بود ولی من مطمئن نبودم آخه گاهی اوقات که لیبر جا نداره خانوما رو میارن تو پره اکلامپسی. خلاصه به اون قسمتی رسیدم که باید پره اکلامپسی رو تیک می زدم یا رد می کردم... برگشتم به خانومه گفتم خانوم شما پره اکلامپسی هستید؟! اوووووووووووووه یه دفعه استیشن رفت رو هوا و من اساسی ضایع شدم!!! حالا اونا هم چند مین یه بار لطف می کردن قضیه رو دوباره و چند باره واسه هم تعریف می کردن و اصلا هم به روی من نمی آوردن :دی یه دفعه دیگه هم می خواستم شرح حال بگیرم که اول پرسیدم خانوم LMPت کی بوده؟! بعد گفتم خانوم اولین روزه آخرین پریودت کی بوده؟! (آخه خانوم سن بالا چه می دونه پریود چیه!) بعد دوباره پرسیدم خانوم اولین روز آخرین قاعدگیت کی بوده؟!!! یه دفعه هم پیش مهسا بودم و مهسا داشت برگه جا پا رو پر می کرد و از خانومه پرسید خانوم زایمان قبلیت NVD بوده؟!! ((: کلا دنیایی داریما! 

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت2:24توسط دختر فروردینی |
374

امروز صبح طبق قراری که دیروز من و نگین با هم گذاشته بودیم ساعت ده و نیم رفتیم آرایشگاه... قرار بود هلو بیام بیرون که کدو اومدم بیرون!!! انقدر اعصابم خورد بود که تا عصری همش لحظه شماری می کردم ساعت 5 بشه و من دوباره برم آرایشگاه تا دوباره ابروهامو برام درست کنه! عصر هم که رفتم انگاری دم عید بود و مردم عجله داشتن واسه ابرو و مو و اصلاح و رنگ و این شر و ورا... تازه قرار بود فقط خط ابرومو درست کنم که واسه همین از ساعت 4 و نیم تا 7 و نیم تو آرایشگاه معطل شدم... استرس وحشتناکی داشتم و خلاصه ختم به خیر شد و الان یک عدد دخمل فروردینی با ابروهایی بسیار کوتاه و باریک می باشم... بعد از آرایشگاه هم رفتیم بازار و من یه دست بلیز و شلوارک واسه خودم خریدم و یه تاپ و یه بلیز مثه مال خودم که کادویی بودن هر دوشون! شب بود که تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه... از وقتی هم اومدم خونه همش دارم وسایلمو جمع می کنم و ساک می بندم و سرم تو کابینت و یخچاله و هر چی می بینم برمیدارم که با خودم ببرم خوابگاه... قراره 4 شنبه عصر با مامان و بابام برم ایلام که بابام پنج شنبه صبح کلاس داره و مامانم هم با استادش کار داره و می خوان به خالم هم سر بزنن... منم که رسما از شنبه باید سر کلاسام حاضر باشم!

امروزم چند تا از عکسای Emo رو بردم به آرایشگره نشون دادم و قرار شده فردا برم موهامو اونجوری کوتاه کنم... امروز انقدر شلوغ بود که اصلا وقت کوتاه کردن موهامو نداشت! موی بلند رو اصلا دوست ندارم فقط به شرطی می تونم تحملش کنم که مدلش خیی فشن باشه... با اینکه هیچ وقت موهامو بیرون نمی ذارم اما مدل موهام برام مهمه...

 

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت22:6توسط دختر فروردینی |
373

وقتی از یه قضیه ناراحت کننده یک هفته میگذره معمولا خیال آدم راحت می شه... دیگه هی غصه اشو نمی خوری که وای دیشب اینجوری شد یا دو شب پیش اینجوری شد یا سه شب پیش... یا مثلا دیروز آخرین مسیجش رو فرستاد یا پریروز آخرین بار بود که صداشو شنیدم! هفته گذشته دقیقا تو همین ساعت بود که همه چی تموم شد... خب خیلی سخت بود... تاکی کارد بودم اساسی... نمی دونم چرا اینجوری می شم... گاهی وقتا یهویی تاکی کارد می شم... مثلا وقتی که خوابم و گوشیم زنگ می خوره یا اینکه کسی میاد تو خونه یا چه می دونم خیلی از اتفاقات که می افته قلب نازنین همینجوری تند تند می زنه انگار که می خواد از دهنم در بیاد! می گم نکنه مشکل قلبی دارم... تازشم گاهی اوقات سمت چپ سینم تیر می کشه... ای بابا مردنی شدم که :دی

امروز عصر طی تماس تلفنی یک ساعتی که با این نگین خانوم داشتم قرار گذاشتیم که بریم سایت دانشگاه آزاد و یه اینترنت مشت و پرسرعت بزنیم تو رگ! قرار بود 5/5 بریم که دوتایی آماده شدیم و قرار بود وقتی رسید دم خونمون میس بزنه! منم لپتاپمو گذاشتم تو کیفش و فلشم رو برداشتم و منتظر نگین شدم... میسش که افتاد می خواستم کفشامو بپوشم که باد و بارون و تگرگ و خاک و خلاصه هر چیزی که ممکن بود از آسمون بیاد نازل شد! دهنم باز مونده بود و چشام داشت از تعجب 4 تا می شد... آخه سابقه نداشته تو شهریور اینجوری بارون بباره... انقدر شدید بود که یه لحظه شک کردم به تاریخ! تازشم برق رفت و دیگه هیچی دیگه! من دم در هال ایستاده بودم و اون منظره حیرت انگیز رو نگاه می کردم که این مقنعه ام هی با باد می خورد تو صورتم هی رژی می شد :دی اخرش جمعش کردم زیر چونم و با اون قیافه دمقم همچنان صحنه ها رو تماشا می کردم.... بیخیال شدم و نشستم... چند مین بعدش عمم اینا اومدن و من هنوز لباسامو عوض نکرده بودم تازه زورمم می اومد اون همه مالیده بودم نرم بیرون :دی خلاصه ساعت شیش و نیم که برقا اومد نگین زنگ زد و گفت می خوای الان بریم؟ گفتم بریم اشکال نداره از اون ور یکم بیشتر می مونیم... منتظر بودم که نگین بیاد که مامانم شروع کرد به حرف زدن که نیم ساعت بیشتر نمی مونی و ساختمونش کدومه که بیایم دنبالت و این حرفا! رفته بود رو اعصابم... دیگه خیلی داشت اصرار می کرد واسه نرفتن... آخه از مامان بعید بود... هیچ وقت اینجوری روی رفت و آمدم حساسیت به خرج نداده بود... آخرشم لو داد که یه دفعه یه خواب بد واسه من دیده و حالام واسه همینه که می ترسه... خب من که به خودم مطمئنم و می دونم که خطا نمی رم... وای خدایا نکنه چیز بدی پیش بیاد!!!

منم با اون اعصاب داغونم مسیج زدم به نگین که نمی خواد بریم مامانم نمی ذاره... لباسامو عوض کردم و با همون آرایشم اومدم تو تختم و خوابیدم... آخرش هم ساعت نه با زنگ نگین بیدار شدم... می گفت بریم پارک اما من که می دونستم هر چقدر اصرار کنم واسه پارک رفتن فایده نداره گفتم مامان اینا نمیان بیخیال!!! یکم حرفیدیم و بعد از اون رفتم پای تی وی و بعدشم نت و بعد هم حموم....

فردا صبح هم اگه این نگین خانوم بیدار بشن می ریم آرایشگاه... می خوام موهامو کوتاه کنم و ابروهامو بردارم و یه دستی به صورتم بکشم... وقتی ابرو دارم اصلا حوصله خودمم ندارم... واسه همینه هیچ وقت نمیذارم ابروهام پر بشه واسه آرایشگاه رفتن معمولا فقط می ذارم اگه ایراد داره همونجا پر بشه... خلاصه که از ابروی اومده بدم میاد!فردا هلو می شویــــــــــــــــــــــــــم :دی

علی هم امروز با دوستش رفت تهران. این دوستش امسال مکانیک سمنان قبول شده و تا تهران رو می تونه با علی باشه. البته مثه اینکه این چند روزو می خواد پیش علی باشه تو خوابگاه... کلاسای علی اینا هم از 21 ام شروع شده... این اولین دانشگاهیه که می بینم کلاساش زودتر از دانشگاه ما برگزار شده!! منم شنبه اولین کلاسمه... کلاس که چه عرض کنم کارآموزی دارم سه روز اول هفته رو ... و سه روز نحس و خسته کننده آخر هفته رو کلاس دارم تو دانشگاه. البته فکر کنم سه شنبه ها چون دکتر فخار دانشگاه نمیاد کلاسمون تو بیمارستان تشکیل بشه!

خوردن قرصا یه بدبختی بود و قطع کردنشون هم یه بدبختیه دیگه!! با اینکه ماه رمضون تموم شده اما این معده من هنوز داغونه!! ولی خداییش دلم ماه رمضونو می خواد...

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت2:7توسط دختر فروردینی |
372

صبح با بوی خاک بارون خورده بیدار شدم... با صدای چیک چیک قطرات بارون روی زمین خدا... چقدر هوای بارون رو کرده بودم... این عیدی خدا بود به همه روزه داراش... خدا جون خیلی مرسی واقعا... من یکی که خیلی نیاز داشتم به این حال و هوا... همه جا خیس بود... به هر حال نماز عید فطر هم یه جوری برگزار شد... من که تا زانو خیس شده بودم... هیچی لذت بخش تر از این نیست که با وجود همه مشکلاتی که برات پیش میاد موفق بشی همه روزه هاتو بگیری... خدایا مرسی..!

علی هم داره آماده می شه. ساعت 3 و نیم بلیط داره... منم که آخر هفته می رم و اصلا هم تو فاز درس خوندن نیستم. با اینکه هر روز که میگذره دارم به امتحانم نزدیک تر میشم اما حسش بیشتر ازم دور میشه! اون موقع که تو فاز امتحانات بودم برام مهم بود حتما معدلم 17 بشه اما الان که خیلی ازش فاصله گرفتم دیگه برام مهم نیس... هر چی شد، شد! فقط قبول شم!

الانم واسه اولین بار آنتی ویروسم رو گذاشتم آپدیت بشه. بیچاره لپتاپم این همه پولشو دادم اون وقت پره ویروسه!!! آنتی ویروس خودم قد یه پشه کش هم واسش مفید نیس :دی

× اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت11:14توسط دختر فروردینی |
371
آسمان را عرشیان امشب چراغان می کنند
کهکشان در کهکشان آیینه بندان می کنند
هر که اشک شوق ریزد از برایش روز عرش
دامن او را پر از یاقوت و مرجان می کنند

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت0:44توسط دختر فروردینی |