پریشب که خوابگاه بودم مامان زنگ زد و گفت رفتم سونو گفتن که رحمت اینوِرته! هر چی به این مخم فشار می آوردم که چطور ممکنه رحم غیر حامله اینورت بشه به نتیجه ای نمی رسیدم! علائم رو پرسیدم که گفت هیچ علائمی ندارم! گفتم شاید منظورش جابجایی رحم باشه و که هر چی پرسیدم ننوشته پشت یا جلو یا چپ و راست که گفت نه! گفتم خب بده بابا ببینه! گفت بابا خودش گفته اینورته!!! بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به استادم دیدم جواب نداد... سریع مامانم زنگ زد و سونو رو برام خوند که دیدم آخر سونوش نوشته رحم رترو ورته است!! گفتم این یعنی اینکه رحم برگشته به عقب و هیچ مشکلی هم نداره. منتها یکم ضخامت آندومتر واسه اون روز از سیکل کم بود که گذاشتم پای دوران حوالی کلیماتریک! بعدم گفتم حتما بابا خواسته اذیتت کنه! بعدم مامان کلی ذوق کرد و پی برد که من ماه ماه شدم دیگه!!! :دی
چند روز پیش تو کلینیک یه خانومه اومد که فکر کنم 43 سالش بود و قبلا یه سقط داشته و حالام نازایی داشت! بعد از اون خانوما بود که خیلی چاق بود و دیر شوهر کرده بود و شوهرش هم خیلی پیر بود! رفت رو تخت و منم رفتم تا اسپکولوم بذارم... هنوز اسپکولوم با بدنش تماس پیدا نکرده بود که دیدم با تمام توانش داره عضلاتش رو منقبض می کنه! گفتم شل بگیر تا راحت باشی...!!! بعد دکتر اومد معاینه اش کرد گفت پرولاپس داری باید عمل بشی... اونم گفت خانوم دکتر بکن خودت بکن!!! :دی بیچاره روستایی بود و بلد نبود خوب حرف بزنه... البته یه آدم وراجی بود که حد نداشت!!! آخر سر هم به شوهرش گفت که دکتر گفته باید لاغر بشی تا حامله بشی که شوهرش گفت نخیر نباید لاغر بشی!!! فکر کن.... سر پیری و معرکه گیری!!
آخیــــــــــــــــــــــــــــــش... چقدر خوبه که من الان خونه ام! واسه اینکه بتونم یه روز بیشتر خونه باشم کلاس تمدن عصر و تربیت بدنی فردا عصر رو هم دو در کردم! چه می کنــــــــــــــه این فروردینی!!! بله دیگه ترم بالایی گفتن ترم پایینی گفتن :دی بفرما ترم بالایی شدیم که تمام کلاسا رو بریم و مثه این بچه ترم اولی ها بشینیم سر کلاس؟! به خدا من دیگه روم نمی شه برم دانشگاه واسه کلاس! وقتی می ری تو دانشکده فقط بچه های ترم پایینی رو می بینی و ترم بالایی هاشون ماهاییم که با اون هیکلامون وایسادیم تا کلاس باز بشه!!! خلاصه که خیلی زشته که ما هنوز کلاس تئوری داریم... اصلا باید کلاسا رو تو بیمارستان تشکیل می دادن... حالات نه که این ترم همش واحد تخصصی دارم از اون لحاظ می گم :دی خاک بر سرمون با اون همه واحد عمومی و اون مدیریت در مامایی لعنتی که اصلا معلوم نیست چیه! امروز استاد مدیریت وسط کلاس گفت بچه ها خواهش می کنم همتون بلند شید... بلند شدیم و گفت حالا بشینید! بعدش گفت که همتون خواب بودین و این کارو کردم که خواب از سرتون بپره! اینو گفتم که عمق فاجعه رو حس کنید... دیروز سر کلاس انقلاب سمیه جدول آورده بود و تا آخر کلاس جدول حل کردم و ساعت 5 که شد استاد گفت خسته شدید؟! منم بلند گفتم بعـــــــــــــــــــــــــــله :دی در صورتی که اصلا در جریان برنامه کلاس و حرفای استاد هم نبودم و سرم تو جدول بود!!!
دیروز که تو سایت نشسته بودم و داشتم تایپ می کردم که وبلاگمو آپ کنم سارا اومده بود پشت سرم و خط اول نوشته هامو خونده بود و تا پاسی از شب گیر داده بود که غصه دار چی هستی و من می دونم و خلاصه از این شر و ورا که من اصلا لو ندادم!!! یعنی اصلا دلم نمی خواد کسی بفهمه... ولی از طرف دیگه هم دلم می خواد به این ساراهه نشون بدم که فقط خودش نیست... ما هم بعــــــــــــــــــــله!!! خلاصه که گاهی یه چیزایی می پرونم واسه خالی نبودن عریضه!
این اولین باریه که بدون کتاب میام خونه و واقعا دارم حالشو می برم! البته یه جورایی هم احساس کمبود می کنم.... واقعا احساس می کنم یه چیز مهمی کم دارم... خاک بر سرم که اون چیز مهمم کتابمه! :دی مثلا قرار بود که من و زهرا شروع کنیم واسه ارشد بخونیم... یکم خوندیم ولی ادامه ندادیم.. خب حقم داریم... تا وقتی کلینیک می رفتیم مجبور بودیم سرفصلایی که استاد در حقمون لطف کرده بود و داده بود رو بخونیم بعد از کلینیک هم که خدا رو شکر تا غروب کلاس داستیم وقتی ام که برمی گشتیم خوابگاه مثه جنازه بودیم و بقیه هفته هم مثه اول هفته! آخر هفته ها هم که قربونش برم کلهم ژنتیک داشتیم و واقعا حالشو می بردیم!!! انشالله شروع می کنیم :دی
دیشب روپوش و شلوارم رو برداشتم بردم تو حموم شستم... بعد دیگه حوصله نداشتم بیام بالا و چادر رو بردارم که با چادر برم تو حیاط و لباسامو پهن کنم! تند تند با همون تاپ و شلوارکم راه افتادم تو حیاط و رفتم سمت طناب ها! بعد یکی از بچه ها راپورتم رو داده بود به سرپرستی و تا رفتم تو اتاق دیدم خانوم یاراحمدی اومده می شه این نـ... کجاست؟! باید نامه بنویسم واسه خانوم صیدمرادی که بی حجاب رفته تو حیاط و از این شر و ورا... که افتادم دنبالش و با شوخی و خنده قضیه رو حلش کردم... اگه اسمم می رفت دست خانوم صیدمرادی بدبخت می شدم... می گفت شما الگوی ترم اولی ها هستید و اونا از شما یاد می گیرن!
ابروهامو گذاشتم پر بشه... تا من باشم دیگه ابروهامو باریک نکنم... یعنی تا آرایشگره باشه که دیگه ابروهامو باریک نکنه... حالا کارم به جایی رسیده که هر کی می خواد راجع به سنم نظر بده می گه متولد 65 و اون طرفاس... سنم بالا می زنه اینجوری... از غصه باید ابروهامو پهن ِ پهن بردارم... تا بگن این دخمله که متولد 70 ِ پس چه جوری الان ترم شیش ماماییه؟! :دی
امروز سر کلاس دکتر فخار بحث لاو شد.. می گفت حتی عشق هم درمان داره. آخه از نظر اون عشق های این دوران اصلا خوب نیستن و آدم برای ازدواجش باید بر اساس نظر خانواده اش پیش بره و انتخاب کنه! یه لحظه فکر کردم شاید نیاز باشه منم درمان بشم :دی
امروز هم تا ساعت 6 عصر کلاس داریم و من اعصابم خرابه! کی می شه دوران دانشجویی (منظورم این 6 ترمه) تموم بشه و بریم کارورزی که دیگه خبری از کلاس و درس و مشق نباشه!
امروز کله صبح وقتی همه خواب بودن بیدار شدیم و مثه ... شروع کردیم به آماده شدن و با مینی بوس راهی دیار علم و دانش شدیم... بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم کلاس فقط 4 ساعت بود و دیگه ادامه نداشت تا 6 عصر! بحثای امروز خیلی فشنگ بود و من دوباره عاشق ژنتیک شدم (دمدمی مزاج هم خودتی :دی) اون وسط مسطا هم همش بحث ارشد و رفرنساش و کنکوراش می شد! بعد من و شیرین مثه همیشه جلوتر از همه بچه با دهن باز و ذوق و شوق زیاد وایساده بودیم و به حرفای استاد گوش می دادیم... خب هیچی مثه این لذتبخش نیست که آدم دنبال علاقه اش بره و موفق بشه! وقتی هم که استاد در مورد ارشد صحبت می کرد ناخودآگاه احساس می کردم الان فارغ التحصیل ارشد ژنتیک هستم و بورس شدم کانادا واسه دکترا!!! بــــــــــــــــــــــله دیگه به این میگن اعتماد به نفس :دی
فردا قراره شیرین دفترچه ارشد رو بیاره ببینم چی داره و چیا باید بخونم! البته من سال اول مامایی شرکت می کنم... دو تا دلیل داره... هم اینکه یه بهانه داشته باشم واسه خوندن درسای مامایی که فردا پس فردا یه مامای بی سواد نشم و هم اینکه به هر حال من رشته ام ماماییه و احتمال قبولی تو مامایی برام بیشتره... حالا نهایت اینکه من مامایی هم قبول شدم بعد از فارغ التحصیلی دانشگاه آزاد ژنتیک شرکت می کنم! من فکر همه جاشو کردم :دی مطمئنم اگه یه روزی ارشد ژنتیک قبول بشم مامان از خوشحالی بال درمیاره!! مامان عاشق ژنتیکه...
فردا هم که طبق معمول هر هفته کارآموزی داریم تو بیمارستان مصطفی! بعد بحث لیومیوم رو داریم که واسه فردا کنفرانس بدیم... حالا استاد اومده یه چیز گفته که لیومیو رو بخونید ما هم مثه خنگا فقط لیومیوم رو خوندیم در حالیکه باید کل فصلشو بخونیم که اصلا حسشو نداریم :دی تازشم من حسشو نداشتم که تو نواک دنبال بحثش بگردم فقط درسنامه خوندم!!
دیشب که خیلی دلم گرفته بود اصلا طاقتم نمی گرفت و همش به این و اون زنگ می زدم. اولش به نسیم زنگ زدم بعدم به عاطفه و آخر سر هم به مرضیه! با هر کدوم هم نیم ساعت ور زدم!!! بعد حرفای مرضیه خیلی به دلم نشست و قرار شده یه روز همو ببینیم... مردم با دوست پسراشون قرار می ذارن منم با دوست دخترام :دی می گفت تو داری احترام خودتو نگه می داری نه کسی دیگه! خودت باش و سعی نکن کار عجیبی بکنی یا مثلا به خودت فشار بیاری... آره... من قبلا هم خودم بودم و همچنان خودم باقی خواهم ماند!
میگن دلتنگی آدمها الکی نیست... می گن وقتی خیلی دلتنگ یکی می شی بدون که اون هم دلتنگ توئه! امشب خیلی دلم گرفته! هر کاری هم که می کنم و هر چی ام که خودمو سرگرم می کنم بازم فایده نداره... حتی به یه مسیج بدون متن هم راضی بودم! اما نمی دونم چرا هیچ خبری نمی شه... اینجوری موقع هاست که آرزو می کنم ای کاش پسر بودم یا ای کاش این غرور لعنتی رو نداشتم! دیشب محدثه بهم زنگ زد و کلی راهنماییم کرد و قرار شده این هفته راهنمایی هاشو به کار ببندم! تا ببینم چی می شه! :دی
امروز 8 ساعت ژنتیک داشتیم و به معنای واقعی هلاک شدیم! 4 ساعت اول خوب بود... بحثش هم شیرین بود. اما 4 ساعت بعدش دیگه بحث مهندسی ژنتیک شد و فوق العاده سخت! من هر کاری که می کردم و هر چی به خودم فشار می آوردم که فقط 10% مطالبو بفهمم نمی شد! وقتی هم که بحث رو نمی فهمم نمی تونم جزوه بنویسم. چون جزوه هام همیشه همون درکیات خودمه... وقتی هیچی درک نمی کنم قاعدتا چیزی هم برای نوشتن و نت برداشتن ندارم! فردا هم این پروسه ادامه داره و دوباره 8 ساعت علیه السلام کلاس داریم. باز خوب بود امروز دو تا آدم تو دانشگاه وجود داشت... فردا که جمعه است و دانشگاه خالیه خالیه! فکرشو که می کنم گریه ام می گیره... خیر سرم مثلا ژنتیک رو دوست داشتم... کم کم داره نظرم عوض می شه! حداقلش اگه وارد بحثای تخصصی نشه خیلی بهتره... همه اینایی که ژنتیک پاس می کنن فقط بیماری های ژنتیکی رو می خونن!
چند روزه که خیای اشتهام زیاد شده. می ترسم اضافه کنم! البته وقتی خودمون غذا درست می کنیم بیشتر می خورم. وگرنه غذای دانشگاه رو زیاد نمی خورم و همونقدری که باید بخورم می خورم... منتها غذای دستپخت خودمون فرق داره :دی خدایا منو بیشتر از 65 کیلو نکن :دی
این هفته که بیاد آخرین هفته ایه که بیمارستان مصطفی می ریم و دیگه نمی ریم تا بهمن ماه! من که از همون اول مهر عزاشو گرفته بودم... همون موقع که هنوز واحدمون شروع نشده بود! در حال حاضر تنها دلخوشی من همینه... همینه که بیمارستان باشم و اونم باشه و خیالم یه جورایی از بابتش راحت باشه! اما... اما دیگه داره تموم میشه و شاید اون زمانی که دوباره برگردم بیمارستان دیگه اوضاع اینجوری نباشه و همه چی عوض شده باشه... یعنی یه تغییر غیر قابل برگشت اتفاق افتاده و این یعنی نهایت بدبختی!!!
این روزا با این اتفاقای جورواجوری که برام افتاده واقعا از ته قلبم دلم می خواد به ثبات برسم... هم من هم نسیم... خداییش دیگه خسته شدیم... دلم آرامش می خواد... دیگه از این همه استرس و شوق و هیجان و خیلی حسای شیرین و تلخ دیگه خسته شدم... دلم فقط ثبات می خواد...
امروزم مثه بقیه روزا بود با این تفاوت که امروز دیگه مثه 3 روز قبل بیمارستان نرفتیم و هلک و هلک اول صبح پا شدیم رفتیم دانشگاه! سکشن اول پزشکی قانونی داشتیم با دکتر آسترکی... این واحد از اون واحداس که من دوس دارم. سکشن دوم هم اختلال داشتیم که تشکیل نشد و البته از هفته قبل خوده دکتر فخار اعلام کرد که کلاس تشکیل نمی شه و واسه همینم من و زهرا دوباره افتادیم دنبال کارامون! اول از همه رفتیم پیش خانوم اکبرزاده و احوال طرحامون رو پرسیدیم که فهمیدیم تی ال رو یه جورایی رد کردن و OCP رو هم قراره بفرستن واسه اعضای هیات علمی... خلاصه وقتی فهمیدیم تی ال رد شده بدو رفتیم اتاق خانوم دیـرکـونـد و باقی قضایا.... قرار شده که تی ال رو بفرسته واسه دفتر سلامت مادران... بعدشم اینکه قرار شده من و زهرا دو فصل اول طرح پست پارتوم رو بنویسیم... که امروز خانوم دیـرکـونـد سی دی مقاله ها رو نیاورده بود و گفت اگه امروز تونستم سی دی رو برات میارم خوابگاه... فعلا که نیاورده. ولی ای کاش بیاره تا تو این تعطیلی ها روش کار کنیم. خودآزمایی پسـ ـتان و PBL هم قراره بعدا روشون کار کنیم... آهان دنبال دکتر عباسی هم رفتیم واسه طرح کوهوش که پیداش نکردیم و کمیته هم رفتیم که کسی نبود و دنبال دکتر خسروی هم رفتیم واسه طرح سرخک که بازم نبودش... کلا ما امروز همش به در بسته خوردیم! (همه اینایی که نوشتم واسه خودمه واسه اینکه فردا پس فردا که خوندمشون دوباره یادم بیان)
بعد از اون هم رفتیم سایت و فهمیدیم تا اطلاع ثانوی اینترنت قطعه و واسه همینم برگشتیم خوابگاه... زنگ زدم به زهرا و یکم باهاش شوخی کردم! آخه شنبه عروسی زهرا بود و خلاصه که زهرا هم بالاخره... :دی حالا مونده... بیاد دانشگاه می دونم چیکار کنم... :دی بعد از اینکه تلفنو قطع کردم دیدم زهرا مسیج زد که جون فروردینی اومدم دانشگاه جلو بچه ها چیزی نگو :دی
سر کلاس بی حسی و بیهوشی استاد یه بحثی رو وسط کشید و گفت هر کی جواب بده 2 نمره پایانی بهش می دم... حالا منم تند تند داشتم تو ذهنم دنبال یه دارو که وازو اسپاسم بده می گشتم که به اون مخ آکبندم هیچی نرسید و تنها چیزی که پیدا کردم کلسیم بود :دی بعد قبل از اینکه ابراز وجود کنم مهسا گفت اپی نفرین... خنده ام گرفت به فکر خودم :دی گاهی خیلی خنده دار فکر می کنم... قبل از اون استاد پرسید میانگین خونریزی تو سزارین چقدره که گفتم 1000 سی سی! گفت نه کمتره کجا خوندی؟ گفتم که گفتن 1000 سی سیه!! گفت آهان پس به روایتیه :دی بعدم گفتم قال ویلیامز (ع) ((: که فقط دور و بری هام شنیدن!!!
کلاس 6-4 هم تشکیل نشد و واسه همینم ساعت 4 برگشتم خوابگاه و با افسانه رفتیم تا این پارکه و از اون ور هم خرید کردیم. یه سوپری طرفای خوابگاهمون هست که همیشه من و افسانه از اونجا خریدامون رو می کنیم. بعد یه مرده توش کار می کنه که فکر کنم عاشقم شده... 50-40 سالشه و فوق العاده هم زشته :دی دفعه قبلی که رفتیم خرید کنیم می خواستم حساب کنم باهاش که برگشت گفت بذار خودم حساب کنم!!! امروزم اون چشمای هیزش دو مین آروم و قرار نداشت و مدام منو می پایید!!!
خوابگاه تقریبا خالی شده. چون فردا تعطیله خیلی از بچه ها رفتن دیار خودشون. منتها این وسط ما بازم طبق معمول همیشه بد شانسی آوردیم و چون پنج شنبه و جمعه فول تایم کلاس داریم مجبور شدیم بمونیم خوابگاه... چون استاد ژنتیک پروازیه واسه همینم کلاسا رو مجبوریم اینجوری بریم. البته یه هفته در میون! این هفته اگه تربیت بدنی تشکیل نمی شد 16 ساعت (یعنی 8 جلسه) کلاس می رفتیم منتها دو ساعتش تربیت بدنی داریم و می تونیم 14 ساعت کلاس بریم...
یکی از استادای این درسای عمومی گفته بود که باید کنفرانس بدین و 5 نمره رو من به کنفرانس و فعالیت های کلاسی اختصاص می دم. بعد منم تندی رفتم و تاریخچه پیدایش پول تو ایران رو انتخاب کردم و در موردش سرچ کردم و مطلبمو پیدا کردم... منتها الان یادم نمیاد این مال کدوم درس بوده :دی یعنی من از همون اول مشکل داشتم با این درسای عمومی. این ترم هم که 8 واحد عمومی داریم + یک واحد تربیت بدنی که می شه 9 واحد! من اصلا نمی دونم چی به چیه! این وسط هم فقط می تونم تربیت بدنی رو از بینشون تشخیص بدم :دی خسته نباشم واقعا!!! یه موضوع هم انتخاب کردم با شیرین که اون واسه متون فارسیه و کلاس هم مختلطه و من می خوام کنفرانسم فوق العاده باشه و خودمم ارائه اش می دم!
× مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند...
دیروز طبق عادت بد همیشگی پشت در کلینیک ایستاده بودم و مشغول گرفتن هیستوری بودم که یه خانومه هراسون اومد سمت من و گفت که خواهرم "کُلَنجی" بهش زده کجا بستریش کردن!!! منم در حالیکه داشتم با تعجب بهش نگاه می کردم پرسیدم کلنجی چیه؟!! اونم خنده اش گرفته بود و گفت "عقرب" !!! بعد عصر تو کلاس واسه بچه ها تعریف کردم و از زور قهقهه ای که می زدم نمی تونستم کلمات رو پشت سر هم ردیف کنم :دی
دیروز بعد از کارآموزی 4 ساعت عمومی داشتیم که تا ساعت 6 عصر طول کشید. باز خوب بود کلاسا مختلط بود و حوصله ات سر نمی رفت... آخه وقتی تو کلاس بچه های خودمون هستن خیلی جمعیت کمه و حوصله ات سر می ره. تازشم سر کلاس عمومی هم همه بچه ها خوابن و کسی نیس اون وسط چند تا تیکه بندازه و ما ها رو بخندونه!!!
ساعت آخر متون فارسی داشتیم که نمی دونم چرا واحدمون شده تفسیر موضوعی قرآن! بعد استاد لابلای تدریسش دو تا موضوع پیشنهاد داد واسه کنفرانس که اولیشو مرضیه سریع برداشت و دومیشم هر چی گفت و گفت کسی برنداشت و من از آخر کلاس دستمو بردم بالا که یعنی بعـــــله!!! بعد استادم گفت که چرا از طرف پسرا هیچ واکنشی نمیاد!!! موضوع جالبیه... در مورد نظر علم و قرآن در رابطه با موسیقی روی انسان هستش...
امروز شانسی واسه هیستوری خوردم به یه خانومی که خیلی قیافش برام آشنا بود و واسه درمان PCO اومده بود و جلوی دکتر گفت که من تو رو تو مطب فلانی دیدم وقتی واسه لیزر اومده بودی!! بعد دکتره هم بهم گفت که تابلوئه هیرسوتیسم داری :دی می گفت 6 ماه سیپروترون کامپاند و سیپروترون استات مصرف کردم و تو اون 6 ماه واقعا اثر کرده بودن! حالا من ذهنیت بدی نسبت به این هورمونای صناعی پیدا کردم... ال دی که می خوردم بهم نمی ساخت... از سیپروترون ها هم می ترسم... ولی درمان هیرسوتیسم همینه...
معمولا مریضایی که براشون اسپکولوم می ذاریم بعد از اینکه معاینه می شن استادمون میاد و نشونمون می ده که خانوم تو چه ساعتی پرفوره شده!!! اینا رو فقط من می فهمم :دی بعد امروز یکی رو دیدیم که تو ساعت 7 پرفوره شده بود که از سارا پرسیدم به نظرت زهرا تو چه ساعتی پرفوره شده؟! که سریع گفت تو ساعت 12 چون اصلا راضی نبوده ((: بعد منم گفتم که نخیرم راضی بوده و اتفاقا تو همه ساعت ها پرفوره شده و یهویی یاد آسییب های "استرادل" افتادم و قهقهه هایی بود که وسط کلینیک می زدم :دی
دیروز به پیشنهاد شیرین رفتیم سراغ استعداد درخشان که کسی اونجا نبود که جوابمون رو بده! امروز من و زهرا رفتیم و خلاصه که دست از پا درازتر برگشتیم و دست یکی از همکلاسیامونم واسمون رو شد که این قصد داره بدون کنکور بره ارشد بخونه... حرومش بشه...!!! معدل من فقط ترم4 ، 17 شد و ترم 5 بیماری های زنان داغونم کرد و معدلم رو آورد روی 80/16 !!! زنان 20/14 شدم!
امروز پسر خاله ام اومده بود واسه تسویه حساب با بیمارستان. دیدم پشت در مونده و نمی ذارن بیاد داخل. منم تندی رفتم پیشش و با خودم آوردمش تو بخش و تو آی سی یو هم چون دانشجو بودم راهم دادن و رفتیم داخل و نامه رو گرفت.
فردا هم دکتر فخار نمیاد و این یعنی اینکه کلاس اختلال تشکیل نمی شه :دی خب من یا می رم داخل شهر یا اینکه می رم و بست توی سایت می شینم!
× اوضاع هنوز همونجوریه... همونجوری یعنی اینکه هیچ انرژی مثبتی از هیچ کسی بلند نمی شه... نه از طرف من نه از طرف اون! همینه دیگه! وقتی هر دو طرف مغرور باشن همین می شه دیگه! وقتایی که بیمارستانم روزی چند بار می بینیم همو!!! من برام اهمیت نداره... اصلا به من چه که اون چیکار می کنه... اصلا حضور داره یا نه... بهم فکر می کنه یا نه... براش مهم هستم یا نه! خلاصه که راه من و اون از هم جداست... هر کی سی ِ خودش!!
احساس قشنگیه وقتی در کنار خانواده ات هستی و با تمام وجودت احساس آرامش می کنی... حتی اگه زیادم طول نکشه... همین که می بینیشون و از سلامتیشون مطمئن می شی یه دنیا ارزش داره...
دیروز هفتم خالم بود و می دونستم که خالم اینا از ایلام میان اینجا. واسه همینم شب قبلش باهاشون هماهنگ کردم که هر وقت خواستن حرکت کنن خبرم کنن. بعد دیروز صبح که زنگ زدم به خالم گفت که دایی بابات فوت کرده و الانم ما داریم پشت سر جنازه حرکت می کنیم. منم گفتم اشکالی نداره و تند تند حاضر شدم و همراهشون اومدم خونه. البته تو مراسم تشییع جنازه دایی بابامم شرکت کردم و دفعه اولم بود که همچین مراسمی می رفتم... بعد فکرشو می کردم که منم یه روزی مامان بزرگ و بابابزرگم رو از دست می دم اشکم سرازیر می شد و .... خلاصه که دیروز کلی غصه از دست دادنشون رو خوردم. مامان بزرگم تمام وجود منه... عاشقانه می پرستمش!
بعد از مراسم تشییع جنازه هم رفتیم هفتم خالم رو برگزار کردیم... اونجا هم کلی گریه کردم و خالی شدم... باورم نمی شد خالم یک هفته اس که اون زیر خاک شده!!! چقدر زندگی بده... هر چی با خودم فکر می کنم نمی تونم به خودم بقبولونم که منم یه روزی می میرم...
دیشب هم تا ساعت 9 خونه داییم بودیم و بعدشم اومدیم خونه که من همش درگیر کارام بودم و وسیله هامو جمع کردم و کیفم رو شستم و حموم رفتم!
فردا هم دوباره کارآموزی داریم و استاد واسه فردا گفته باید آمنوره رو بخونیم و کنفرانس بدیم. من دیروز صبح یکمشو خوندم و بیشترش مونده که نخوندم که گذاشتم امشب تو خوابگاه بخونم...
راستی دو روز پیش به من و سارا که لباسامون رو طناب بود دزد زد... شلوار من و بلیز سارا رو دزدیدن... من شلوار نازنینم رو می خوام... همه می گفتن چقدر شلوارت نازه... چشمش زدن دزدیدنش :دی
کارآموزی 3 روز اول هفته تموم شد و از فردا دوباره از 8 صبح در خدمت دانشگاه هستیم... هیچ کی نمی تونه درک کنه من چقدر از دانشگاه رفتن بدم میاد! منتهی یه چیزی هست و اونم اینه که فردا بازم کلاس اختلال داریم... :دی کلا من عاشق این کلاسام...
دیروز همه بچه های کلاس از دانشگاه یه مینی بوس گرفتیم و رفتیم مسجدی که واسه بابای مهسا مراسم گرفته بودن! تا چشمم خورد به مهسا که چه جوری داشت زجه می زد اشکم سرازیر شد... بغلش که کردم بغضم ترکید و هق هق می کردم... خدای من... هر چی فکر می کنم می بینم برگشتن به زندگی عادی براشون خیلی سخته! فقط خدا بهشون صبر بده. باباش خیلی جوون بود و سرطان امونش نداد... به غدد لنفاوی و استخوان ها و کبدش و ریه هاش متاستاز داد و ... !!!
قراره امشب خالم اینا بیان دنبالم و بریم خونه اون خالم که فوت شده! هنوز باورم نشده خالم دیگه بین ما نیست... دیشب کلی به خالم فکر کردم... به آخرین باری که دیدمش... به اون صورت قشنگش که زوده زود چروک های پیری روی صورتش نشست... خدا رحمتش کنه...
پریروز هم امتحان زنان دادیم و من به معنای واقعی گند زدم به امتحانم... دیگه برام مهم نیس... یادمه موقع امتحانات خودمو کشتم تا معدلم 17 بشه و از امتحان آخرم همه چیو خراب کرد... تازه دیروز نمی دونم استاد منظورش چی بود که یهو گفت خانوم نـ... شرایط پست کوئیتال تست رو بگو.... نمی دونم یهو چم شده بود. داغ کردم یه لحظه و هر چی خونده بودم پرید... تازه من جلو این استاد خیلی راحتم و اصلا نباید اینطوری می شدم! تنها چیزی که یادم مونده بودم این بود که این تست 10-2 ساعت بعد از کوئیتوس انجام می شه... بعدشم گفتم شما ریز ریز بپرسید تا من جواب بدم!!! از اون ور هم زهرا با هیجان می گفت نترس جواب بده... !!!
امروزم بعد از کارآموزی رفتم تا ساعت سه و نیم تو سایت نشستم و عقده این دو هفته رو خالی کردم. شاید آخر هفته برم خونه. آخه این هفته ژنتیک تشکیل نمی شه و پنج شنبه ام خالیه... بعد اگه این هفته نرم هفته بعد دیگه نمی تونم برم و تا دو هفته دیگه باید صبر کنم... منم تا نهایت 3 هفته دوری رو می تونم تحمل کنم و اگه 3 هفته بشه 4 هفته زمین و زمان رو یکی می کنم!!!
امروز یه خانومه اومده بود کلینیک ازش شرح حال گرفتم و وقتی فهمیدم واسه سرویسیت و واژینیتش اومده بهش گفتم برو وسیله (اسپکولوم) بخر و بیا تا معاینه ات کنیم... اسپکولوم رو گذاشتم و استادمون و دکتر هم اومدن دیدن و آخر سر فقط من موندم و استادم که خانومه پرسید اشکال نداره خودمو با بتادین بشورم؟! گفتیم نه و اونم ادامه داد که آخه شوهرم خودش تو بیمارستان کار می کنه و اون پیشنهاد داده!!! آخرشم اضافه کرد که آخه شوهرم لیسانس مامایی داره!!! گفتم چی داره؟؟؟ گفت لیسانس مامایی... همچین که ریز ریز می خندیدم رفتم پشت پاراوان :دی
از یکی دیگه داشتم هیستوری می گرفتم که گفتم خانوم حالا شما واسه چی اومدی؟ شکایتت از چیه؟؟ گفت واسه مشکل زنانم اومدم ((: خسته نباشه واقعا... :دی یه دفعه هم یه خانومه اومده بود واسه نوبت تی ال که وقتی دکتر بهش نوبت داد خانومه گفت عمل زیبایی هم می کنید؟! ((: دکتره ناجور ضایعش کرد... سر پیری و معرکه گیری... دیروز هم زهرا داشت اسپکولوم می ذاشت که خانومه بهش گفته بود شوهرم می گه واژنـ ـت گشاده!!! زهرا هم بهش گفتم واژنـ ـت خیلی هم خوبه شوهرت لوسه ((: دیروز هم یه خانومه با کلی استرس اومده بود که آخر فهمیدیم واسه دخترش اومده بود که ترسیده بود نکنه هایـ ـمنش پرفوره شده باشه... با چشمایی اشک آلود... خودش که می گفت از بلندی افتاده... ما که باور نکردیم.. آخه بیافتی و فقط لیبیات ملتهب بشه؟! خلاصه دکتر دیدش و مشکلی هم نداشت... بعدم که همه رفتن و کلینیک خالی شد مثه همیشه که با این استاده بحثای بی ناموسی (به قول دکتر فخار) داشتیم و اون روزم ادامه دادیم... بعد داشتیم در مورد هایـ ـمن صحبت می کردیم که گفت بعضی از این نامزدا نمی دونن و فکر می کنن اگه تا 2 سانت ببرن داخل هیچ مشکلی پیش نمیاد! ادامه داد که اصلا مگه سانتی متر دستشونه که اندازه بگیرن!!! بعدم من پروندم که آخه اونا اون موقع تو حال خودشون نیستن و از کجا می فهمن 2 سانته و تا آخرش می رن... بعد یه جمع 6 نفره بودیم که پوکیدیم از خنده و استادم واقعا لطف کرد و گفت که من باید این خانوم نـ... رو بندازم... :دی
× تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی / من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
این روزا پشت سر هم داره اتفاقات بد بد می افته! جمعه شب خاله ام فوت کرد!! شنبه شب هم بابای مهسا فوت کرد...!!! دلم نمی خواست بیام و از خاطرات بدم بگم... اما همین چیزا هستن که زندگی آدمو می سازن...!!! خدا رحمتشون کنه!
هنوز نمی دونیم فردا امتحان داریم یا نه اما بچه ها کماکان دارن می خونن! من که دیگه واقعا خسته شدم! فکرشو می کنم می بینم از 20 تیر تا الان همش داریم زنان می خونیم... خب آدم خسته می شه دیگه... می دونم بریم سر جلسه سوالا واقعا راحته و پشیمون می شیم از این همه خر خونی!!! البته من هیچ وقت واسه امتحان نخوندم و هدفم از خوندن فقط و فقط واسه ارشد بوده!
یه عادت خوب یا شایدم بد دارم اونم اینه که اصلا عادت به نوشتن جزوه ندارم و کلا هم از جزوه خوندن بدم میاد. نمی تونم به حرف استاد اطمینان کنم... بعد بچه ها رو می بینم که واسه امتحان فقط جزوه می خونن آخرشم می دونم همینایی که جزوه می خونن بالاترین نمره ها رو می گیرن!! من جزوه رو فقط در صورتی می نویسم که خوده استاد بگه رفرنس امتحان همین جزوه است!!!
دیروز 4 ساعت ژنتیک داشتیم. برنامه ژنتیک ما و پزشکیا با یه استاد و تو یه ساعت افتاده. دیروز استثنائا کلاس با هم تشکیل شد از این به بعد قراره یه هفته درمیون 8 ساعت بریم سر کلاس! حالا هفته دیگه پزشکیا می رن و بعدشم ما!
این استاده که میاد درس می ده دانشگاه علوم پزشکی تهران و کیش هم درس می ده... بعد از اون استاداس که واقعا آدم دلش می خواد فقط به حرفاش گوش بده... یادمه دبیرستان که بودم خیلی به ژنتیک علاقه داشتم... دیروز دوباره هوایی شدم... نمی دونم می تونم ریسک کنم و ژنتیک رو انتخاب کنم یا نه! اما من واقعا به ژنتیک علاقه دارم... مندل عشق منه!!!
فکر کنم چند روز دیگه زهرا مراسم عروسی بگیره... دوباره افتادیم تو هول و ولا... اصلا شاید یه بلیز و شلوار اسپرت پوشیدم و هر وقت دیدم موقعیتش خوبه مانتومو درآوردم! کفش مجلسیامم با خودم نیاوردم! تازشم موهامم که داغون شده.... اگه خودم نتونستم درستشون کنم می رم آرایشگاه و همشو فر می کنم!
فردا دوباره کارآموزی داریم تو بیمارستان... عاشق کارآموزیامم... چون همش داریم زنان می خونیم کارآموزیش واقعا واسمون شیرینه... تو کارآموزیای قبلی چون معمولا بین مباحث تئوری و عملی فاصله می افتاد و ما هم تنبل بودیم و نمی خوندیم تو کارآموزی همش سوتی می دادیم :دی البته منم هفته قبل سوتی دادم... با اینکه صد بار واژینیت ها رو خونده بودم اما تو ذهنم همش فکر می کردم درمان کاندیدا به درمان همسر هم نیاز داره!! یه جورایی با سرویسیت قاطیش کرده بودم... بعد دکتر داشت درمان کاندیدا می نوشت دیدم درمان همسر نذاشته! گفتم درمان همسر نمی خواد؟! گفت سوتی دادی ها!!! وای قرمز شدم اساسی... هات فلاش!!! درخواست فلوکستین کردم :دی
از کلاسای عمومی فقط تاریخ تمدن تشکیل شده... همش 10 نفر بودیم سر کلاس و همه هم خواب! خودش فهمید و کلاسو 20 مین زودتر تموم کرد... آخه من نمی دونم فردا پس فردا که مامای این جامعه شدم تاریخ تمدن به کجای کارم میاد آخه؟!
استاد تغذیه در مامایی هم اونی که فکر می کردیم نبود خدا رو شکر... استاد قبلی تا می اومد حرف بزنه انگار که لالایی می خوند تو گوشم... منم می خوابیدم تا آخر کلاس... بعد از اون استادا بود که 5 مین مونده به 8 می اومد و تا خوده 10 درس می داد! حالا این استاد جدیده یه خانومه فوق العاده ناز و مامانیه که نیم ساعته درس می ده و آخرش هم چند تا مساله می گه که بحثو کاربردی کرده باشه و ما رو به خیر اونو به سلامت!!!
استاد رضایی هم اصول مدیریت درس می ده و همون استادیه که ترم اول باهاش پراتیک داشتیم... اون موقع بچه بودیم و تا یه بحث کوچیک ناموسی می شد می زدیم زیر خنده... یادمه سر سُند گذاری چقدر خندیدیم... حالا اومده بود درس بده ما هم همه خواب...!!! بعد می گفت ترم اول که بودین خیلی می خندیدین... چطور شده دیگه نمی خندین؟! فکر کرده اصول مدیریت هم مثه پراتیکه که ما بخندیم... تازشم ما بزرگ شدیم دیگه :دی
اون آرایشگره لعنتی که زد و ابروهامو داغون کرد و انقدر باریک و کوتاهشون کرد اصلا فکر نکرد هر کی منو ببینه نمی گه خبریه!!! حالا هر جا که می رم و هر کی واسه بار اول منو می بینه بعد از 3 ماه بهم می گه خانوم نـ... خبریه به سلامتی؟! یا خانوم نـ... خوشگل شدی خبریه؟! خوشتیپ کردی خبریه؟! خلاصه که فقط باید بشینم و توضیح بدم که نه بابا چه خبری آخه... ما که از این شانسا نداریم :دی ((: (شوخی کردم این تیکه اشو :دی)... خلاصه که از این چهره ام خوشم نمیاد... تازشم تو همین تابستون که چند کیلو کم کردم صورتم لاغر شده... یادش بخیر یه زمانی صورتم گرد و تپل بود... اما الان...!!! حالا که می خندم لبام عرض صورتم رو کامل طی می کنه :دی از بس که لاغر شده!!!
دو روز پیش من و سارا و زهرا و معصومه با هم رفتیم بیرون که زهرا به مناسبت تولدش ما رو به صرف بستنی دعوت کنه! وقتی رسیدیم من جلوتر از همه رفتم داخل و دیدم به به آقای ترم 6 پرستاری با یه دختره فوق العاده زشت دارن دل می دن و قلوه می گیرن... بعد ما هم اصلا به روی خودمون نیاوردیم و اصلا هم نخندیدیم بهشون :دی تازشم اصلا هم تو خوابگاه به کسی نگفتیم... اصلانشم دروغگو دشمن خداست ((:
× این روزا سنگینی نگاه بعضی ها رو احساس می کنم... دوس ندارم... معذب می شم اینجوری...
× کلاسی که با پزشکیا داشتیم (اختلال عملکرد جـ ـنـ.سی) مثه اینکه خیلی به مذاقشون خوش اومده!!!
× نمی دونم منظورش چیه از اینکه دوباره داره مسیج می زنه... من داشتم فراموشش می کردم... خدایا چی می خواد از من؟!
× می دانم خواهی رفت ... می دانم ! باد آورده را باد می برد ... ولی دلم را که باد نیاورده بود خدایا ...
× از آینده ات که حرف می زنی ... به خود می لرزم ... به تو می خندم ... شاید نفهمی که می لرزم ... می دانم خواهی رفت !
امروز مثلا قرار بود 8 ساعت کلاس داشته باشیم که فقط یکی از کلاسامون تشکیل شد! نمی دونم چرا با اینکه الان ترم 6 هستیم اما هنوز عادت ترم اولمون رو ترک نکردیم و تا اول مهر میاد همگی با هم می ریم سر کلاس... باز خوبه استاد لطف می کنه و نمیاد وگرنه بچه های مامایی ورودی 85 همیشه در عرصه حضور دارن و آماده شنیدن سخنان پر گهر استادا هستن!!!
کلاس اول که تشکیل نشد و دوباره من و زهرا افتادیم دنبال پروپوزالمون و گرفتن امضاهاش! ساعت 10 هم باید می رفتیم بیمارستان طالقانی که کلاس اختلال عملکرد جـ ـنسی داشتیم... رفتیم اونجا و بچه پزشکی سال 6 هم اونجا بودن و کلاس با هم تشکیل شد! کلاس خوبی بود و دکتر فخار واقعا قشنگ درس می داد و کلاس اصلا خشک نبود... بهانه خنده یک هفته ما هم جور شد :دی خلاصه که کلاس جالبی بود... تا باشه از کلاسا :دی کلاسای عصر هم کلا تشکیل نشد و همین شد که من الان در خدمت وبلاگ عزیزم (البته به صورت آفلاین :دی) هستم!
قراره من و سارا عصر (که الان باشه) بریم بیرون... هویجوری!!! یکمم هوا عوض می کنیم... به احتمال قوی هم شنبه امتحان زنان داشته باشیم. دیشب فقط یک فصل خوندم... دیگه استرسشو ندارم! فردا هم تا 4 عصر کلاس داریم. نمی دونم تشکیل می شن یا نه!
تا امروز 3 روز از روزای ترم شیشمون گذشته. این 3 روز همش بیمارستان بودیم. کلاس بیماری های زنان گرچه اصلا برام شیرین نبود اما کارآموزیشو واقعا دوست دارم. دکتر معمولا دیر میاد. تا ساعت 9 و نیم معمولا تو کتابخونه می شینیم و بعد از اون هم می ریم کلینیک زنان و از تمام مریضایی که اومدن شرح حال می گیریم و گهگاه قبل از اومدن دکتر با استادمون در مورد تشخیصامون صحبت می کنیم. دکتر هم که میاد مریضا رو واسش پرزنت می کنیم و اگه واژینیت یا چیز دیگه ای هم باشه نگاه می کنیم!
دیروز که کلینیک شلوغ شده بود رفتم اون قسمتی که مریضا منتظر نشسته بودن تا شرح حال بگیرم... داشنم از یه خانومه که واسه نوبت تی ال اومده بود هیستوری می گرفتم که یهو یه خانومه اومد و خیلی آهسته بهم گفت یه سوال ازت دارم... می گفت من نارسایی قلبی دارم و واسه همینم نمی تونستم روش جلوگیری هورمونی داشته باشم. ناخواسته حامله شده بود و نمی دونست چیکار کنه! بهش گفتم اگه واقعا نارسایی قلبی داشته باشی (منظورم کلاس 3 و 4 بود!) مجوز سقط بهت می دن! سن حاملگیشم زیاد نبود و اونجوری که خودش می گفت طرفای 5 هفته بود! آخرش انقدر خوشحال شد که گفت اگه اینجوری باشه که می گی میام و پیشونیت رو بوس می کنم!!
امروزم کلی شلوغ شده بود و کلی کیسای مختلف اومده بودن... هر کی هیستوری می گرفت می اومد واسه بقیه تعریف می کرد و بعضیاش که واقعا کر کر خنده بود! واقعا بعضی از مردم چقدر ساده ان! وقتی می خوای در مورد اون مشکلشون بپرسی مخصوصا وقتی اون مشکل یه واژینیت باشه چقدر راحت برات علائم رو توضیح می دن! خلاصه که امروز واقعا مردیم از خنده!
دیروز تو کتابخونه نشسته بودیم و داشتیم در مورد پرولاپس با استادمون صحبت می کردیم... برای استیج بندی پرولاپس بـ ـکارت رو به عنوان نقصه صفر در نظر می گیرن... بعد استاد همش می گفت و می گفت و می گفت و این کلمه بـ ـکارت نقل همه حرفاش بود! چند تا از پسرای پرستاری هم اومده بودن و مثلا خودشون رو با کتابا سرگرم کرده بودن که یهو استاد سکوت کرد و اونا هم ضایع شدن و رفتن بیرون... دوباره چند مین بعدش اومدن نشستن روبروی من و منم شروع کردم به بحث کردن در مورد نارسایی تخمدان... بیخیال شدم و همینجوری واسه خودم سخنرانی می کردم... :دی آخه این پسرای پرستاری کلا خیلی عقده ای ان!!!
این چند روز اتاق واقعا بازار شام بود. اتاقمون هم 6 نفره شده و دو تا ترم اولی داریم... دیروز موکت اتاق رو دادیم برامون شستن و امروز که خشک شد پهنش کردیم و اتاق رو کامل تمیز کردیم... الان دیگه همه چی رو به راهه!
× خب وقتی یکی داخلی باشه و منم زنان باشم و دو تایی تو یه بیمارستان باشیم و کلاس دقیقا جفت کتابخونه باشه و ما هم کلا فقط تو رفت و آمد باشیم دیدنش واقعا دور از انتظار نیست! دیروز که داشتم از در آموزش می اومدم بیرون و یهویی اون رو دیدم و اصلا هم انتظارشو نداشتم همون جا میخکوب شدم... موندم و فقط نگاه کردم. شاید نباید این حرکت از من سر می زد! اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه... اونم واسه من که انقدر مغرورم و هیچ وقت غرورم رو اینجوری نمی شکنم! موندم و نگاه کردم... شاید اون منو نشناخت!! نمی دونم... داشتم از پشت نگاش می کردم و وقتی دیدم تو انگشتش انگشتر داره دلم هری ریخت و وقتی متوجه شدم دست راستشه و قبلا هم داشته اون انگشترو یکم آروم شدم... از کف پا تا فرق سرم می لرزید و واسه اینکه آروم بشم زنگ زدم به نسیم و همون موقع که داشتم باهاش حرف می زدم از کنارم رد شد و ... آخرش هم که می خواستیم بریم دقیقا من کنار در کتابخونه و اون کنار در آموزش بود و واسه یک ثانیه نگاهمون به هم خورد و من سرمو انداختم پایین و سریع رفتم! امروز هم من تو کتابخونه نشسته بودم و داشتم با استادم حرف می زدم که اون اومد داخل و یه نگاهی کرد و رفت... نمی دونم موقعی که من پای ویترین بودم تو قسمت تست ها داشتم می گشتم بودش یا نه... اما بازم موقع رفتن دیدمش و اون یکم جلوتر از من از در آموزش بیرون رفت!!! واسم مهم نیس... به هر حال اون داره مزدوج می شه و نمی خوام بهش فکر کنم... اما با دیدنش دلم می لرزه... یعنی اینا از علائم دوست داشتن نیس؟! اگه دوستش نداشتم اینجوری بعد از دیدنش می لرزیدم؟! یادمه از همون روز اول آشنایی یه روز شمار داشتیم واسه خودمون و منتظر 4 مهر بودیم... اما همه چی تموم شد و درست بود که من 4 مهر ندیدمش اما 5 مهر که دیدمش!!! لحظات سختی رو گذروندم.. همین که نبینمش برام بهتره... اون مال من نیست و منم مال اون نیستم اما کماکان دلم براش تنگه و دلم می خواد داشته باشمش... دلم می خواد مال من باشه... لعنت به این زندگی....
امروز صبح همش درگیر بودم و داشتم آماده می شدم واسه رفتن. عصری حرکت می کنیم و من هنوز روپوشمو از خیاطی نیاوردم... یعنی هنوز آماده اش نکرده و طرفای ساعت 1 باید برم اونجا... حموم رفتم و همه وسایلمو جمع کردم گذاشتم کنار در هال... هنوز کتابای زنانم رو جمع نکردم و امید دارم که تو این ساعت آخر بخونمشون :دی خداییش خیلی استرس دارم و تو این روزای آخر اصلا نمی دونم چه جوری باید جمع بندی کنم مطالبمو!
صبح زنگ زدم به آموزش واسه اینکه بپرسم کارآموزیمون کجا افتاده. از شنبه به مدت یک ماه کلینیک بیمارستان مصطفی هستیم. بعد از اون رو دیگه نمی دونم چی میشه. خدا رو شکر دیگه این ترم چون عصرا بعد از کارآموزی کلاس داریم دیگه واسه دو شیفت شدن نمی ترسیم. بیشتر دوس داشتم اول درمونگاه باشیم بعد بیمارستان. آخه درمونگاه خسته کننده اس و اگه زودتر تمومش کنیم راحت تره! من زیاد از محیط درمونگاه خوشم نمیاد. گاهی خیلی دلگیر می شه. تازه کیس خاصی هم درمونگاه نمیاد. اکثرا برای مراقبت های دوران بارداری و بعد از زایمان میان. فکر کنم تو درمونگاه فقط باید پاپ اسمیر بگیریم. حتی کیس های آی یو دی هم خیلی کمه!
دیروز موهامو کوتاه کردم... نمی دونم چرا این چند روزه شانس بهم پشت کرده. اول که ابروهام خراب شد حالام موهام! مدلش خوبه نمی گم بده حتی به صورتم هم خیلی میاد (من چون صورتم گرده وقتی موهام دور صورتم میافته خیلی خوشگل می شه!) ولی خب جلوی موهامو با بغلاشو خیلی کوتاه کرده. دلم به این خوشه که موهام زود بلند می شه وگرنه اگه رشدشون کم بود تا حالا یه چیزی خورده بودم!!!
مثه بچه های کلاس اولی کلی ذوق و شوق دانشگاه رو دارم. می دونم وقتی برم همش کور می شه ولی خب التن اینطوریم :دی یعنی من کلا از کلاس تئوری خوشم نمیاد. اونم این ترم که هیچ کدوم از واحدامو دوس ندارم... فقط 8 واحد عمومی داریم...!! یک واحد هم تربیت بدنی که میشه 9 تا! حالا تربیت بدنی خوبه... دو واحد هم اصول مدیریت داریم با اون استاد چرته... اصلا ازش خوشم نمیاد... رفرنسشم کتاب خودشه و همش هم حفظی! دلم می خواد خفش کنم!!! اه دوباره یادم افتاد که این همه واحد حفظی دارم این ترم )):
مامان خیلی رو رفت و آمدم حساس شده. سر اون خوابی که دیده حالا دیگه خیلی می ترسه. دیروز می خواستم برم خیاطی بابامم نبود که منو برسونه. زنگ زدم به موبایلش دیدم تو خونه جاش گذاشته. به مامان گفتم باهام میای گفت نه! بهش گفتم با آژانس می رم که گفت خطرناکه و شروع کرد به زنگ زدن این ور و اون ور که بابامو پیدا کنه! چند مین بعدش بابام اومد و بهش گفتم منو برسونه گفت حوصله ندارم و مامان واسه اینکه تنها نرم خودش لباس پوشید و ماشین رو برداشتیم رفتیم خیاطی...!!! منو هم یکم ترسونده!!!
همینا دیگه... من دارم امروز می رم... از این به بعد وبلاگ و کلوب و یاهو تعطیل! دفاع مامان هم افتاده هشتم... اگه تونستم خودمو می رسونم به دفاع مامان اگه هم نه که هیچی! آخه من پنچ شنبه 4 ساعت پشت سر هم ژنتیک دارم و اگه یه روز رو نباشم دو جلسه غیبت میخورم... می ترسم استادش از اونایی باشه که گیر می ده... خلاصه که خداحافظ فعلا !!!
محدثه عزیزم، عروس نازم امیدوارم خوشبخت بشی... *-: (هی خواستم عشقولانش کنم دیدم فایده نداره :دی)


