تو این روزا هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که بتونم از اطلاعاتی که در رابطه با رشته ام دارم استفاده کنم... شاید قبل از اینا کمتر می تونستم این کارو بکنم... خب من تا ترم 5 اون واحدایی رو که با گذروندشون می تونستم به سوالات مردم جواب بدم نداشتم! واحد بهداشت مادر و کودک و تنظیم خانواده و بیماری های زنان دقیقا همون چیزاییه که ازت می خوان... جالبش هم اینجاس که وقتی بحث رشته ام می شه همه چشما 4 تا می شه و همه نظرات سمت من جلب می شه و آروم آروم همه میان طرفم و یه جورایی در گوشی سوالاشون رو می پرسن!!
امروزم از اون روزا بود... صبح که تو آرایشگاه بودم اولش داشتم با خوده آرایشگره در رابطه با نازایی اش صحبت می کردم. بیچاره با اینکه PCO هستش اما اصلا به درمان جواب نمی ده. قیافه اش تابلوئه که هیپرآندروژنیسمه! می گفت به متفورمین حساسم و نمی تونم بخورم... می گفت تخمدان هام یه چیزی فراتر از پلی کیستیکه! بهش گفتم باید لاغر بشه و خلاصه اون وسط مسطا هم کلی در رابطه با روش های کمک باروری صحبت کردیم و من واقعا خوشحال بودم از اینکه کم نیاوردم :دی خب این بحثا فرارن تا وقتی هم وارد بالین نشی ملکه ذهنت نمی شن... حالا من هی بیام حفظ کنم که آی یو آی، 33-39 ساعت بعد از تزریق hCG انجام میشه یا مثلا 3 سیکل درمان یا 6 سیکل درمان با کلومیفن یا... خلاصه یه چیزایی رو فقط تو بالین می تونی یاد بگیری... نمونه بارز اون چیزی رو که تو بالین یاد گرفتم پروتکل درمان با سولفات منیزیم بود!!
بعد از این بحث وقتی اون یکی خانومه فهمید من مامایی می خونم آروم اومد طرفم و بحث فامیلشون رو راه انداخت که نازاست و دکتر گفته تخمداناش نخی شکله... تعجبم از اینجاش بود که پریوداش منظم بوده و تازه بعد از ازدواجش متوجه این قضیه شده!
عصر هم که رفتم تو اون شلوغی بازم بحث شد... می گفتن یکی دو ماهه حامله بوده و رفته سونو داده هیچی معلوم نبود کورتاژ کردن!! خب اولش موندم واسه چی آخه! بعد گفتن که ساک حاملگی داشته جفت هم داشته ولی جنین نبوده... که سریع فهمیدم حتما مول بوده که اینجوری برخورد کردن... حالا بیا و با زبان خیلی ساده براشون مول رو تعریف کن! واقعا مونده بودم چی باید بگم!!! خداییش بعضی وقتا تو توضیح این مسائل می مونم... مثلا صبح نمی دونستم چه جوری بحث تخمدانای نخی شکل رو برای اون خانومه باز کنم که وقتی فهمیدم معلمه یکم راحت تر باهاش بحث کردم!
سر قضیه اینکه همیشه باید با مردم عامی مثه خودشون حرف بزنیم کلی سوتی هم دادم! اتاق پره اکلامپسی دقیقا روبروی استیشنه... یه بار دقیقا زمانی که همه پرسنل تو استیشن نشسته بودن برگه جا پای نوزاد رو برداشتم که ببرم پر کنم... خانومه پره اکلامپسی بود ولی من مطمئن نبودم آخه گاهی اوقات که لیبر جا نداره خانوما رو میارن تو پره اکلامپسی. خلاصه به اون قسمتی رسیدم که باید پره اکلامپسی رو تیک می زدم یا رد می کردم... برگشتم به خانومه گفتم خانوم شما پره اکلامپسی هستید؟! اوووووووووووووه یه دفعه استیشن رفت رو هوا و من اساسی ضایع شدم!!! حالا اونا هم چند مین یه بار لطف می کردن قضیه رو دوباره و چند باره واسه هم تعریف می کردن و اصلا هم به روی من نمی آوردن :دی یه دفعه دیگه هم می خواستم شرح حال بگیرم که اول پرسیدم خانوم LMPت کی بوده؟! بعد گفتم خانوم اولین روزه آخرین پریودت کی بوده؟! (آخه خانوم سن بالا چه می دونه پریود چیه!) بعد دوباره پرسیدم خانوم اولین روز آخرین قاعدگیت کی بوده؟!!! یه دفعه هم پیش مهسا بودم و مهسا داشت برگه جا پا رو پر می کرد و از خانومه پرسید خانوم زایمان قبلیت NVD بوده؟!! ((: کلا دنیایی داریما!
امروز صبح طبق قراری که دیروز من و نگین با هم گذاشته بودیم ساعت ده و نیم رفتیم آرایشگاه... قرار بود هلو بیام بیرون که کدو اومدم بیرون!!! انقدر اعصابم خورد بود که تا عصری همش لحظه شماری می کردم ساعت 5 بشه و من دوباره برم آرایشگاه تا دوباره ابروهامو برام درست کنه! عصر هم که رفتم انگاری دم عید بود و مردم عجله داشتن واسه ابرو و مو و اصلاح و رنگ و این شر و ورا... تازه قرار بود فقط خط ابرومو درست کنم که واسه همین از ساعت 4 و نیم تا 7 و نیم تو آرایشگاه معطل شدم... استرس وحشتناکی داشتم و خلاصه ختم به خیر شد و الان یک عدد دخمل فروردینی با ابروهایی بسیار کوتاه و باریک می باشم... بعد از آرایشگاه هم رفتیم بازار و من یه دست بلیز و شلوارک واسه خودم خریدم و یه تاپ و یه بلیز مثه مال خودم که کادویی بودن هر دوشون! شب بود که تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه... از وقتی هم اومدم خونه همش دارم وسایلمو جمع می کنم و ساک می بندم و سرم تو کابینت و یخچاله و هر چی می بینم برمیدارم که با خودم ببرم خوابگاه... قراره 4 شنبه عصر با مامان و بابام برم ایلام که بابام پنج شنبه صبح کلاس داره و مامانم هم با استادش کار داره و می خوان به خالم هم سر بزنن... منم که رسما از شنبه باید سر کلاسام حاضر باشم!
امروزم چند تا از عکسای Emo رو بردم به آرایشگره نشون دادم و قرار شده فردا برم موهامو اونجوری کوتاه کنم... امروز انقدر شلوغ بود که اصلا وقت کوتاه کردن موهامو نداشت! موی بلند رو اصلا دوست ندارم فقط به شرطی می تونم تحملش کنم که مدلش خیی فشن باشه... با اینکه هیچ وقت موهامو بیرون نمی ذارم اما مدل موهام برام مهمه...
وقتی از یه قضیه ناراحت کننده یک هفته میگذره معمولا خیال آدم راحت می شه... دیگه هی غصه اشو نمی خوری که وای دیشب اینجوری شد یا دو شب پیش اینجوری شد یا سه شب پیش... یا مثلا دیروز آخرین مسیجش رو فرستاد یا پریروز آخرین بار بود که صداشو شنیدم! هفته گذشته دقیقا تو همین ساعت بود که همه چی تموم شد... خب خیلی سخت بود... تاکی کارد بودم اساسی... نمی دونم چرا اینجوری می شم... گاهی وقتا یهویی تاکی کارد می شم... مثلا وقتی که خوابم و گوشیم زنگ می خوره یا اینکه کسی میاد تو خونه یا چه می دونم خیلی از اتفاقات که می افته قلب نازنین همینجوری تند تند می زنه انگار که می خواد از دهنم در بیاد! می گم نکنه مشکل قلبی دارم... تازشم گاهی اوقات سمت چپ سینم تیر می کشه... ای بابا مردنی شدم که :دی
امروز عصر طی تماس تلفنی یک ساعتی که با این نگین خانوم داشتم قرار گذاشتیم که بریم سایت دانشگاه آزاد و یه اینترنت مشت و پرسرعت بزنیم تو رگ! قرار بود 5/5 بریم که دوتایی آماده شدیم و قرار بود وقتی رسید دم خونمون میس بزنه! منم لپتاپمو گذاشتم تو کیفش و فلشم رو برداشتم و منتظر نگین شدم... میسش که افتاد می خواستم کفشامو بپوشم که باد و بارون و تگرگ و خاک و خلاصه هر چیزی که ممکن بود از آسمون بیاد نازل شد! دهنم باز مونده بود و چشام داشت از تعجب 4 تا می شد... آخه سابقه نداشته تو شهریور اینجوری بارون بباره... انقدر شدید بود که یه لحظه شک کردم به تاریخ! تازشم برق رفت و دیگه هیچی دیگه! من دم در هال ایستاده بودم و اون منظره حیرت انگیز رو نگاه می کردم که این مقنعه ام هی با باد می خورد تو صورتم هی رژی می شد :دی اخرش جمعش کردم زیر چونم و با اون قیافه دمقم همچنان صحنه ها رو تماشا می کردم.... بیخیال شدم و نشستم... چند مین بعدش عمم اینا اومدن و من هنوز لباسامو عوض نکرده بودم تازه زورمم می اومد اون همه مالیده بودم نرم بیرون :دی خلاصه ساعت شیش و نیم که برقا اومد نگین زنگ زد و گفت می خوای الان بریم؟ گفتم بریم اشکال نداره از اون ور یکم بیشتر می مونیم... منتظر بودم که نگین بیاد که مامانم شروع کرد به حرف زدن که نیم ساعت بیشتر نمی مونی و ساختمونش کدومه که بیایم دنبالت و این حرفا! رفته بود رو اعصابم... دیگه خیلی داشت اصرار می کرد واسه نرفتن... آخه از مامان بعید بود... هیچ وقت اینجوری روی رفت و آمدم حساسیت به خرج نداده بود... آخرشم لو داد که یه دفعه یه خواب بد واسه من دیده و حالام واسه همینه که می ترسه... خب من که به خودم مطمئنم و می دونم که خطا نمی رم... وای خدایا نکنه چیز بدی پیش بیاد!!!
منم با اون اعصاب داغونم مسیج زدم به نگین که نمی خواد بریم مامانم نمی ذاره... لباسامو عوض کردم و با همون آرایشم اومدم تو تختم و خوابیدم... آخرش هم ساعت نه با زنگ نگین بیدار شدم... می گفت بریم پارک اما من که می دونستم هر چقدر اصرار کنم واسه پارک رفتن فایده نداره گفتم مامان اینا نمیان بیخیال!!! یکم حرفیدیم و بعد از اون رفتم پای تی وی و بعدشم نت و بعد هم حموم....
فردا صبح هم اگه این نگین خانوم بیدار بشن می ریم آرایشگاه... می خوام موهامو کوتاه کنم و ابروهامو بردارم و یه دستی به صورتم بکشم... وقتی ابرو دارم اصلا حوصله خودمم ندارم... واسه همینه هیچ وقت نمیذارم ابروهام پر بشه واسه آرایشگاه رفتن معمولا فقط می ذارم اگه ایراد داره همونجا پر بشه... خلاصه که از ابروی اومده بدم میاد!فردا هلو می شویــــــــــــــــــــــــــم :دی
علی هم امروز با دوستش رفت تهران. این دوستش امسال مکانیک سمنان قبول شده و تا تهران رو می تونه با علی باشه. البته مثه اینکه این چند روزو می خواد پیش علی باشه تو خوابگاه... کلاسای علی اینا هم از 21 ام شروع شده... این اولین دانشگاهیه که می بینم کلاساش زودتر از دانشگاه ما برگزار شده!! منم شنبه اولین کلاسمه... کلاس که چه عرض کنم کارآموزی دارم سه روز اول هفته رو ... و سه روز نحس و خسته کننده آخر هفته رو کلاس دارم تو دانشگاه. البته فکر کنم سه شنبه ها چون دکتر فخار دانشگاه نمیاد کلاسمون تو بیمارستان تشکیل بشه!
خوردن قرصا یه بدبختی بود و قطع کردنشون هم یه بدبختیه دیگه!! با اینکه ماه رمضون تموم شده اما این معده من هنوز داغونه!! ولی خداییش دلم ماه رمضونو می خواد...
صبح با بوی خاک بارون خورده بیدار شدم... با صدای چیک چیک قطرات بارون روی زمین خدا... چقدر هوای بارون رو کرده بودم... این عیدی خدا بود به همه روزه داراش... خدا جون خیلی مرسی واقعا... من یکی که خیلی نیاز داشتم به این حال و هوا... همه جا خیس بود... به هر حال نماز عید فطر هم یه جوری برگزار شد... من که تا زانو خیس شده بودم... هیچی لذت بخش تر از این نیست که با وجود همه مشکلاتی که برات پیش میاد موفق بشی همه روزه هاتو بگیری... خدایا مرسی..!
علی هم داره آماده می شه. ساعت 3 و نیم بلیط داره... منم که آخر هفته می رم و اصلا هم تو فاز درس خوندن نیستم. با اینکه هر روز که میگذره دارم به امتحانم نزدیک تر میشم اما حسش بیشتر ازم دور میشه! اون موقع که تو فاز امتحانات بودم برام مهم بود حتما معدلم 17 بشه اما الان که خیلی ازش فاصله گرفتم دیگه برام مهم نیس... هر چی شد، شد! فقط قبول شم!
الانم واسه اولین بار آنتی ویروسم رو گذاشتم آپدیت بشه. بیچاره لپتاپم این همه پولشو دادم اون وقت پره ویروسه!!! آنتی ویروس خودم قد یه پشه کش هم واسش مفید نیس :دی
× اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند
کهکشان در کهکشان آیینه بندان می کنند
هر که اشک شوق ریزد از برایش روز عرش
دامن او را پر از یاقوت و مرجان می کنند
دیشب تماما بحث ازدواج بود تو خونمون! اولش که دختر دائیم و شوهرش اینجا بودن بعدشم که عموم اینا اومدن... بحث ازدواج من نبودا اما اون وسط مسطا ما هم بی بهره نموندیم :دی بعدشم اینکه یکی از خواستگارامم لو رفت :دی بعد مامان از ملاک هاش واسه انتخاب دختر مورد نظرش می گفت واسه علی و من می مردم از خنده!! بعد از اونم نشسته بودم جلو مامانم و می گفتم تو حتما کسی رو زیر نظر داری واسه علی... گیر داده بودم که حتما کسی رو میشناسی که اینطوری انقدر با اطمینان از اون دختره حرف می زنی!!! لو که نداد ولی با قاطعیت گفت نه کسی مد نظرم نیس... خلاصه که ما هم رفتنی شدیم ((: آره ارواح عمم :دی
سحری که بلند شدم همچین از اون حس خوشگلای اسـ.هالی داشتم! نشستم سر سفره چند تیکه از اون کیکایی که دیروز درست کرده بودم خوردم و سریع برگشتم تو تختم... اما مگه من تا صبح خوابیدم!! دوبار رفتم تا دستشویی مبارکمون... دفعه دوم که رفتم دیگه راحت شدم :دی اعصابم داغون شد دیگه... من نمی دونم چرا این ماه رمضون داره اینجوری با من تا می کنه؟!! به هر حال داره تموم می شه و با افتخار تمام اعلام می کنم موفق به گرفتن همه روزه هام شدم و بسی خوشحال می باشم... بماند که چه قدر عذاب کشیدم از دست اون قرصـ.ای لعنتی... تا من باشم دیگه از اونا نخورم!!
دیروز فهمیدم یکی از دخترای فامیل که همسن منه و اتفاقا مامایی هم می خونه طی یک عملیات فوق جالب عقد کرده... با پسر عموی باباش که موقع عقد نه بابای پسره بوده نه مامانش... مامان پسره فوق العاده مخالف این قضیه بوده و نیومده یعنی کلا از این قضیه خبر نداره!! فکر کن... اون خانواده ای که اینجوری دخترشون رو شوهر بدن چقدر ارزش دخترشون رو میارن پایین!!! بعد دیشب که داشتم در موردش صحبت می کردم بابام می گفت چه اشکالی داره خب تو این دوره و زمونه که شوهر پیدا نمی شه!!! :دی فکر کنم منم همینطوری شوهر یدن ((:
× این روزا چقدر بحث ازدواج شده.... همش تقصیر این عاطفه اس به خدا :دی
× هوا داره اونجوری می شه که من عاشقشم!! مثه روزایی که مدرسه می رفتم و شیفت عصر که بودم صبح زود بیدار می شدم و درس می خوندم... من عاشق این هوام...
امشب این سریال پنج خورشید رو نشون نداد و جاش یه فیلم نشون داد... بعد پسره هم تازه عقد کرده بود و خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم من یاد دوران کارآموزیم تو درمونگاه افتادم :دی اونجا که بودیم گفتم که همه کارا رو خودمون انجام می دادیم... جدیدا هم اینایی که می خوان عقد کنن حتما باید تشکیل پرونده بدن واسه زمانی که زوج عاشق خوشبختمون وقتی خواستن بچه دار بشن یا نه اصلا حتی اگه خواستن روش جلوگیری داشته باشن تشریف بیارن درمونگاه!!! خلاصه... ما کلی از این زوج های خوشبخت رو دیدیم... چقدم واقعا افسوس نخوردیم به حالشون!! همشون از این درب و داغونا بودن... دخترا بد نبودن اما پسرا واقعا بد بودن... مثلا دختره بچه دبیرستانی بود... پسره بیکار... زشت... لاغر... اه اه... خداییش یه مورد خوب من تو اون همه زوج جوون عاشق پیشه (!) ندیدم... یه دفعه فقط پسره اومده بود و دختره نیومده بود بعد تاریخ تولد دختره رو می خواستیم پسره نمی دونست ((: جلو خودش کلی بهش تیکه انداخیتم (حیا کیلو چنده آخه خواهر :دی) خیلی از پسرا می اومدن و مثلا کنار دختره می نشستن اما چشمشون همش دنبال زیبایی (!) ماها بود... وای خدایا دلم می خواست انگشت کنم اون چشاشونو درارم... خلاصه که کلی تجربه کسب کردیم و کلا بسی خوشحال شدیم از اینکه مجرد می باشیم ((: مثلا می دیدیم سطح تحصیلات دختره بالاتر از پسره بود... ممکنه خیلیا بگن این چیزا اهمیت نداره... اما به نظر من سطح تحصیلات خیلی مهمه و من به عنوان یه دختر دم بخت (!) اگه به عنوان معیار اول قرار نداده باشمش کمتر از دومم نیس... حداقلش اینه که پسر باید هم سطح دختر باشه... ولی کمتر اصلا! البته ممکنه اون پسره بالقوه بالاتر باشه :دی
اینی که می خوام بگم اصلا ربطی به موضوع بالا نداره... هویجوری اسم درمونگاه که اومد یادم افتاد! یه روز ساعتای آخر کارآموزیمون بود که یه خانومه با پسرش واسه مراقبت های کودکان اومده بودن (قد و وزن و...) استاد ما هم از اون آدما بود که همیشه سر صحبت رو با بچه ها باز می کرد و به این بهانه یه نگاهی هم به ملتحمه چشمشون و وضع کلیشون می انداخت که احیانا اگه کم خونی داشته باشن پیگیری کنن! پسره واسه مراقبتای 6 سالگیش اومده بود... استادمون شروع کرد که آقا پسر چند تا خواهر برادر داری؟ دیدم پسره گفت در حال حاضر دو تا خواهر دارم... بحث ادامه پیدا کرد و من و دوستام انگشت به دهن مونده بودیم که این پسر 6 ساله چه جوری انقدر قلمبه سلمبه صحبت می کنه! کشوندیمش سمت خودمون و باهاش صحبت کردیم... دیدم بد صحبت می کنه... انگاری زبونش تو دهنش جا نمی شد... گفتم شاید ارثی باشه... می خواستن برن که پسره گفت مامان من پام درد می کنه باید با ماشین بریم... استادم گفت دکتر هست اگه مشکلی داره ببر پیشش! گفت نه... پسرم CPئه (فلج مغزی)!! وای خدایا نمی دونستم چی بگم... چیکار کنم... اشک تو چشای هممون جمع شده بود... اون پسره نازنینی که انقدر قشنگ حرف می زد و آدم محوش صحبتاش می شد یه فلج مغزی بود!!! باورم نمی شه پسری که انقدر سرحاله همچین مشکل بزرگی داشته باشه... مامانش می گفت از همون اوایل روش کار کردیم... گفتار درمانی... کار درمانی! حالام به اینجا رسیده بود و هنوز باید روش کار می کردن.... لحظه ای که می خواست بره تازه متوجه شدم از زانو می لنگه و راه می ره.... خیلی حالم بد شد!
یه دفعه که کارآموزی اطفال داشتیم یه دختره 18 ماهه رو دیدیم که اونم فلج مغزی بود! قیافه اش به اندازه یه بچه 4 ماهه هم رشد نکرده بود... به معنای واقعی فقط سرش زنده بود! کاملا بی حرکت بود و فقط چشاشو تکون می داد. مامان و باباش بچه دار نشده بودن و این بچه هم با روش های کمک باروری به دنیا اومده بود و منتها قبل از زایمان مثه اینکه رحم مادره پاره می شه و تا اینا بیان سکشن کنن بچه هایپوکسی می شه و در نهایت فلج مغزی... تازه مامان اون بچه مثه اینکه خودش پرستار بوده و از پرسنل بخش! اون روز مامانش نبود و ما با خالش صحبت کردیم و نتونستیم اطلاعات دقیقی ازش بگیریم!
از کجا رسیدم به کجا... زندگی سخته... این چیزا که یادم میاد دلم میگیره... تازه اینا هیچی نیست... پدر و مادرایی رو دیدم که پسر 12 ساله داشتن و در حالیکه فقط استخونای اون بچه مونده هی بغلش می کردن و از این ور می بردن اون ور... پدر و مادری پیر که شاید دم آخری فقط یکم نیاز به آرامش داشتن.... بچه های سی پی، بچه های کما... خیلی وقتا خدا رو شکر می کنم که در این حد درگیر نمی شم و کار من فقط مربوط به خانم هاست... خانمایی که سالمن و هیچ مشکلی ندارن و فقط واسه اینکه بچه اشون به دنیا بیاد میان بیمارستان... یا نهایتا خانومایی که مریضن اما مریضیشون اصلا مهم نیس... یا اگه هم خیلی بخوام سخت بگیرم ممکنه زایمان سخت پیش بیاد که اونم یکاریش می شه کرد... بازم خدا رو شکر
امروز خیلی خوب بود... خیلی بهتر از دیروز... فقط بدیش این بود که شیطنتم گل کرد و همین آخر شبی رفتم تو پروفایلش... فقط همین... خب اگه نمی رفتم بهتر بود... ولی خدا رو شکر خیلی بهترم... فقط نمی دونم چرا تا این حد با حموم قهرم... یکی منو بندازه اون تووووو :دی
علی هم واسه یک شنبه بلیط گرفته که بره تهران... دلم میگیره... باورم نمی شه تابستون تموم شده و خانواده 4 نفره ما بازم داره اینجوری میشه... من می رم علی می ره... اون وقت فقط مامان و بابام می مونن... فقط اینو می دونم که تا تابستون سال بعد نمی تونیم واسه مدت نسبتا طولانی پیش هم باشیم... چقدر زندگی بد شده... یاد پارسال افتادم که علی ترم اولی بود و واسه اولین بار می خواست بره دانشگاه و من چقدر شبا واسه رفتنش گریه می کردم... چند وقت پیش آرشیو شهریور 87 رو می خوندم و همه اون حسا برام تازه شد... مامان هفتم دفاع داره... علی که نیستش منم که چهارم تازه اولین روز دانشگاهمه! فکر نکنم برسم به دفاع مامان... بنده خدا مامان چقدر منتظر این روز بود... حالا هر روز ازم می پرسه میام واسه دفاعم؟! دلم می سوزه... شاید یکاریش کردم... مگه می شه تو دفاع مامانم نباشم... مگه این لحظات چند بار می خواد تو زندگی من تکرار بشه؟!! سر پایان نامه بابا من خیلی بچه بودم و اصلا نمی دونستم این چیزا چیه؟! ولی یادمه وقتی پایان نامشو چاپ کرد و آورد نشونمون داد که تو صفحه اولش به مامان و من و علی تقدیمش کرده بود... ولی باز هم اون موقع نفهمیدم :دی
× پرنده ای که مال تو نیست صد تا قفس هم که بسازی آخرش می ره
دراز کشیده بودم تو هال و داشتم طبق معمول درس می خوندم! بابام اومد و بحث حاملگی اکتوپیک رو راه انداخت! شروع کردیم به بحث... با اینکه دقیقا یک سال از آخرین باری که این مبحثو خوندم گذشته ولی خیلی قشنگ با بابام بحث می کردم... کلی به خودم افتخار کردم! البته رفرنس بابام دنفورثه و رفرنس من ویلیامز و نواک... واسه همینم یه خورده اختلاف داشتیم با هم! بعدشم بحث خاطرات دوران دانشجویی بابام شد... بابامم مثه خودم از این درسای اندیشه و اخلاق و این چیزا می نالیده :دی کلا حلال زاده به باباش می بره دیگه!! :دی
امروز خوب بود... بهتر از دیروز بود! حواسم سر جاشه تقریبا! ساعت 12 بیدار شدم و اولش زنگ زدم با سارا و نیم ساعت با اون حرف زدم بعدشم نشستم و یک فصل یائسگی رو با دقت خوندم و بعدشم اندومترویوز رو سرسری! نمی دونم چرا انقدر از اندومترویوز بدم میاد!! عصر هم خودمو سرگرم نت و تی وی و آشپزی کردم! شب هم با سریالا و درس و فرزام گذشت! که بعدشم ناباروری با عامل مردانه رو کامل و دقیق خوندم... آخر شبی که بحث شیرین (!) اکتوپیک پرگننسی رو داشتیم!
همین امشب دیدم برام مسیج اومد... نگاه کردم دیدم ایرانسل با شماره 935 بود و مشخص بود از اون قدیمیای ایرانسله!! آخه جدیدا همه 937 ان! موضوع مسیجش طوری بود که قشنگ فهمیدم کی می تونه باشه تازه نحوه تایپ کردنش که به جای بی از بتا استفاده کرده بود تابلو بود که کی بود! چون فهمیده بودم کیه جوابشو دادم اما حدسمو لو ندادم! آخرش هم فهمیدم مرضیه اس! حرفاش آرومم می کنه... دوس دارم فردا برم خونشون!
این روزا با خیلی از چیزا پرت می شم به خاطراتم... دوس داشتم بنویسمشون اما بازم می گم نه! می خوام همه آثارش از زندگیم پاک بشه...
صبح زنگ زدم به زهرا... یه طوری شدم که می خوام کلی از این قضیه فاصله بگیرم... تو ربع ساعتی که باهاش حرف زدم فقط بحث موضوع طرح تحقیقاتی و پایان نامه بود... انقدر عجله دارم که دلم می خواد بدون مشورت با استاد راهنمام شروع کنم به نوشتن پروپوزالش... امروز یکم سرچ کردم واسه مقاله هایی که می خواستم اما با این سرعت نمی شه تند تند مقاله دانلود کرد... شاید گذاشتم واسه وقتی که رفتم سایت یونی... آخه به جز اینا 4 تا طرح دیگه و چند مقاله در دست کار (!) هم داریم... نمی دونم چیکار کنیم... چرا هیچ کی منو درک نمی کنه :دی
غروبی رفتم تو کمدم تا روپوش سبزمو پیدا کنم و بذارمش تو چمدونم تا یه وقت یادم نره با خودم ببرمش... البته این ترم من واحد لیبر ندارم.. ولی روپوشمو که دیدم کلی هوایی شدم... یاد خاطرات لیبر و کارآموزیام افتادم... هیچ کی نمی تونه درک کنه من چقدر عاشق زایشگاهم... کلا حال می کنم با اونجا... همه چیش هم دست خودمونه و خودمون می چرخونیمش.. اما حیف... حیف که این ترم واحدشو نداریم... زورم میاد فقط واسه چند تا واژینیت 24 جلسه 4 ساعته رو تو درمانگاه و کلینیک بگذرونم... آخه مگه چی گیرت میاد... نهایت اینکه بتونی یه آی یو دی بذاری یا پاپ بگیری... من زایمان می خواممممممم!
وضعیت خودم + اتاقم خیلی داغونه... اصلا نه حوصله خودم رو دارم نه اتاقم رو... دیروز که عاطفه اومد اینجا فقط لطف کردم و پتومو تا کردم... خودمم آخرین باری که رفتم حموم شنبه بود... اصلا حوصله ندارم برم... روزای قبل انقدر ذوق و شوق داشتم همش موهامو باز می ذاشتم... همش به خودم و موهام می رسیدم... احساس می کردم یارو اینجا چشم داره و منو می بینه... بهترین لباسامو می پوشیدم... خلاصه که دنیایی داشتم واسه خودم... اما الان فقط خودمم... مهم نیس چه شکلی باشم :دی
چند روز پیش که باز خیلی دلم گرفته بود (کلا شما اصلا فکر نکنید که من یه وقت حالم خوب بوده ها :دی) رفتم و سی دی هایی که قبلا رایت کرده بودم رو آوردم و عکسای قدیمیم رو نگاه کردم... من بیشتر عکسایی که تو کامپیوتر دارم یا رو سی دی اونایی ان که با موبایل گرفتم واسه همینم این عکسا دقیقا از زمانیه که من دانشگاه رفتم... (چون همون تابستونی که کنکور دادم موبایل دار شدم... اولش گوشی ساده نوکیا داشتم ولی اول مهر که رفتم دانشگاه گوشی دوربین دار خریدم... اون موقع نوکیا 7610 خریدم!) بعد فقط یه سری عکس می موند قبل از دوران دانشگاهم و اونایی بود که من زمان کنکورم گرفتم (دقیقا اردیبهشت 85) یادمه خونه خالم اینا بودیم و دوربین فیلمبرداری رو وصل کرده بودیم به پی سی و هی عکس می گرفتیم از خودمون... بعد من بعد از مدت ها که این عکسا رو دیدم کلا به خودم امیدوار شدم :دی آخه چقدر یه آدم می تونه عوض بشه در عرض سه سال!! وای خدا اون اصلا من نبودم... اون یک عدد انسال زمان قرون وسطی بود فکر کنم ((: وای چقدر من ضایع بودم... بعد یه سری عکسا رو یادم می اومد که اون زمان خیلی به نظرم قشنگ بودن و الان فقط با تعجب بهشون نگاه می کردم... :دی چقدر خوبه که من انقدر عوض شدم :دی حالا می بینی دو سال دیگه به عکسای الانم می خندم..... :دی
× گوشیمو پریروز شارژ کردم... از اون موقع تا حالا شارژش خالی نشده... از بس که بی مصرف شده لا مصب :دی
× به محبتی که حس می کنی از دستت می رود چنگ نیانداز... این همون مسیجی بود که گفتم!
خب اینکه بگم آسونه و عین خیالمم نیست یکم اغراق کردم! سخته... دردناک هم هست... ولی چیکار می شه کرد... دارم تحمل می کنم! یکم یادآوری خاطرات اذیتم می کنه وگرنه سعی می کنم آسون بگیرم!
هنوز یکم حواسم سر جاش نیومده. هنوز اون تمرکز رو واسه درس خوندن ندارم... نمی تونم بفهمم... انرژی بیشتری صرف می کنم برای خوندن.... اونم تو این ماه رمضون و روزه داری... خب سخته!!!
دیروز واسه اینکه یکم سرگرم بشم گفتم نسیمم بیاد یکم بچتیم با هم! در حین صحبتامون بحث وضعیت مزاجیمون می شه :دی بعد می گم من یبوست دارم!!! پشت سرش نمی دونم چطور شد گفتم وای سرم گیج می ره... حالا این خانوم مهندس دکتر (!) ما برگشته می گه اشکال نداره از علائم یبوسته ((: حالا می خواست منو آروم کنه و هیچی رو به اون قضیه ربط نده!!!
امروزم گفتم عاطفه بیاد پیشم یکم آروم بشم!! تا دم افطار اینجا بود و کلی گفتیم و خندیدیم... چقدر خوبه همیشه یکی پیشت باشه تا هیچ وقت احساس تنهایی نکنی! این روزا واقعا به یه نفر احتیج دارم که هم نفس تنهایی هام باشه! یکی از جنس خودم... مثه خودم...!!
پریشب کل این باکس و مسیجای سنتیم رو پاک کردم! اونقدر دیگه داشتم گوشیم رو پاکسازی می کردم که کل 1500 تا مسیجی سیو کرده بودم پریدن! حالا اگه کسی مسیج بزنه من جوابی ندارم بهش بدم!!
قبلا بهانه دیگه ای داشتم واسه گذشتن روزها و ساعت ها و ثانیه ها... الانم منتظرم تا همه اینا بگذره... فقط واسه اینکه زودتر برم دانشگاه و مشغول اون 24 واحد کذایی و تمام طرح ها و مقاله هام استاد راهنمام و زهرا بشم!!! فکر کنم اینجوری دیگه وقتی واسه فکر کردن هم نمی مونه برام خدا رو شکر!
صفحات اول همه کتابایی که مشغول خوندنشونم یا همه اون کتابایی که قبلا خوندم پره از موضوعات مختلف واسه طرح تحقیقاتی و مقاله! درس های ما یه طوریه که خیلی چیزاش هنوز ثابت نشده... مثلا تو خود مبحث هم می نویسن که احتیاج به تحقیقات بیشتر هست! حیفِ منه... آخه چرا کسی منو باور نمی کنه :دی
یکم که دقیق و جدی به خودم فکر می کنم می بینم که چیزیم نیس! نمی دونم شاید خودم دارم به خودم سخت می گیرم... خدایا تمام این حسای دلتنگی رو ازم دور کن! دلم می خواد بشم همون دختر شاد و شادابی که خیلیا بهش حسودی می کردن... دلم می خواد از ته دل بخندم... کجا بودی دیشب ببینی دل این دخملی چقدر گرفته بود؟! از هر چی دلتنگی و دل گرفتگی حالم بهم می خوره... خدایا من دخمل فروردینی شاد رو می خوام... اون دخملیه که همه دوسش داشتن! اون دخملیه که از بس می خندید کنار لباش خط خنده داشت! خدایا من خودمو می خوام!
یک ماه از زندگیم فِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت! همین!
دارم فقط برای خودم زندگی می کنم... می خوام قشنگتر بهش نگاه کنم... فعلا هم درگیر درسامم :دی
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری .
دستای تو توانایی آن را دارد ؛
كه مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا,
با وجود تو شکوهی دیگر,
رونقی دیگر هست.
میتوانی تو به من,
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی....
دیشب مسجد رفتیم! شب فوق العاده ای بود!
× گاهی انقدر زود آرزوهامو برآورده می کنی که دلم می خواد ببوسمت! خـــــــــــــــدایا دوست دارم!
یعنی من رکورد شکوندم... اسمم رو باید تو کتاب ثبت رکوردهای گینس ثبت کنن! دیروز ساعت 11 بیدار شدم و تا 2 پای اینترنت بودم و دوباره خوابیدم تا 7! این شده زندگی من! بر فرضم اینکه من تا نصف شب بیدارم و مثلا جبران می کنم اما مگه آدم نصف شب چه کار مفیدی می تونه انجام بده؟! من به شخصه ساعت از 1 که بگذره نمی تونم درس بخونم! تازه تو خوابگاه بیشتر از 11 و 12 نمی خونیم. حالا واقعا روزام به هم ریخته... یا خوابم یا اگه هم بیدار باشم احساس ضعف دارم و کلا همه اینا مانع می شه تا من درس بخونم! بلـــــــــــــــــــه دیگه همه در جریان هستین که من مهر ماه امتحان زنان دارم!!!
دیشب دیگه حالشو نداشتم زنان بخونم رفتم سراغ نوزادان نلسون! می خواستم دو تا از بحثاشو که رو هم 4 صفحه بود بخونم که پشیمون شدم و در آخر متوجه شدم جلد کتابمو کندم :دی واقعا خسته نباشم من!!!
چند روز پیش هم زنگولیدم به این سنجش تکمیلی... در مورد شراطی ثبت نامش و امتحاناش و اینا پرشیدم که گفت 17 مهر امتحان تعیین سطح داریم و بقیه آزموناشم از اول آبان شروع می شه و هر سه هفته یک بار تکرار می شه! حالا داشته باشید یک دانشجوی در اصل ترم 5 مامایی که می ره و تو امتحان تعیین سطح اول می شه :دی ما اینیم دیگه!
بعدشم اینکه شهریور داره تموم میشه و من هنوز حتی جوراب هم نخریدم... آخه این چه وضعشه.... دهــــــــــــــــــه! خب من لباس می خوام... خـــــــــــب اول مهر می خوام برم مدرسه!
× هر سال این موقع هی حال من باید گرفته بشه سر یه چیزایــــــی!!!
به یه چیزی در حد منوراژی احتیاج دارم... کی ماه رمضون تموم می شه؟!
امروز همش یاد یه قضه ای می افتم بعد هم اعصابم خورد می شه هم خندم می گیره... تو همین تابستون که کارآموزی می رفتیم درمونگاه بعد از اینکه مشخص شد قراره از خوابگاه خودمون که دقیقا اول شهر بود بریم خوابگاه طرح که مرکز شهر بود سرویس دیگه نیومد دنبالمون! می گفتن که تا وقتی تو خوابگاه کوثر هستین می تونیم بهتون سرویس بدیم و وقتی داخل شهر باشین دیگه سرویس فرستادن ممنوعه! درمونگاه ها هم همشون تو کوچه بودن و سرویس دقیقا می اومد دم درمونگاه... روز اولی که سرویس نیومد قرار شد بیایم تو خیابون اصلی و تاکسی بگیریم... حالا اون روز چه خبر بود؟! هیچی دیگه داشتن آسفالت می کردن کوچه رو! ما هم اون روز کلی از این سوپری ها و میوه فروشیا خرید کرده بودیم و کلی دستامون پر بود و از یه طرف دیگه هم داشتن آسفالت می کردن که تا زانو (!) رفته بودیم تو قیر... بیچاره کفشای نازنینم...!!! کف پاهامون از شدت گرمای قیر سوخت! وقتی رسیدیم تو خیابون من رفتم سمت جدول کنار خیابون و کفشامو زدم به لبه خیابون که قیراش کنده بشه! داشتم به این قضیه فکر می کردم که الان ما سوار تاکسی بشیم گند می زنیم به ماشین طرف... تازه 4 نفر بودیم و همه ماشین داغون می شد که یهو دیدم بچه ها گفتن بریم سوار شیم و من یه لحظه فراموش کردم که نباید سوار بشم... اون دفعه جلو نشستم و حتی ماست هم خریده بودم و گذاشته بودم کف ماشین و حواسم بهش بود که نکنه داغی کفشام ماستو خراب کنه!!! دیدیم وسطای راه هی بچه ها از پشت منو نیشگون می گرفتن و با دستشون پایین رو نشونم می دادن اما منه خنگ نمی فهمیدم! حالا ماشینه یه پرایده نوئه نو بود که کف پوشاش از این جنسای مثه موکت بود و لاستیکی نبود!!! بعد وقتی پیاده شدم احساس کردم کفپوشه به کفشم چسبیده! دیدم راننده برق از سرش پرید و عقبم که نگاه کرد دید جای 6 تا پای قیری مونده رو کفپوشاش! حالا همه فلنگو بسته بودن و منه بدبخت با راننده تنها شده بودم و رانندهه همش فحش می داد!!! خداییش خیلی دلم براش سوخت... تند تند اومدم داخل و گفتم بچه بیاین بریم پول بیشتری بهش بدیم بیچاره ماشینش نو بود! اما مگه از اون آدمای خسیس بخاری هم بلند می شد! بیچاره رانندهه گفت اصلا می گفتید قیری هستید تا من کارتون میذاشتم کف ماشین!!! به خدا اشک تو چشام جمع شده بود براش... بعد بچه ها فقط می خندیدن... بعد از اینکه رسیدم فقط مانتومو درآوردم و یه پارچه برداشتم و رفتم زیر تانکر نفت و هی با کفشام ور رفتم... اما خوب تمیز نشدن و هنوزم سیاهن! ولی بعد از اون هی بچه ها می گفتن و هی ما می خندیدیم!!! ولی هنوزم هنوزه دلم واسش می سوزه...
ای کاش کودک
بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را
فراموش می کردم.
کاش کودک
بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین
خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه
از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک
بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم
تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک
بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه
که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک
بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه
مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک
بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را
فراموش می کردم.
ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.
ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.
ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.
ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.
چه زود بزرگ
شدم
!
سالها می
گذرد ولی من هنوز کودکم...
که توان گفتنش به دیگران را نداری/ با من بخند
حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی /با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی/ تمام زیبایی های زندگی را /با من شریک باش/و در کنار من/با تمام زشتیهای زندگی ستیز کن/با من رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم/
در شادی هر چه می کنم/ شریک باش/ برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن/ با آهنگ عشقمان/ با من برقص/
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم/بیا تا ابد/
درهر قدم از این سفر/ یکدیگر را/عاشقانه در اغوش گیریم
دیشب تصمیم گرفتم اولین دونه ال دی رو بخورم... همش استرس داشتم و نمی شد اونطوری ادامه بدم چون خوده استرس قضیه رو بدتر می کنه... خلاصه که با هزار سلام و صلوات اولین هورمونای سنتتیک رو وارد بدنم کردم و هنوز یکی دو ساعت از خوردنش نگذشته بود که دل دردام شروع می شد... گفتم شاید مال این نباشه بیخیالش شدم و خوابیدم... اما صبح با درد شدید معدم بیدار شدم و یه درد با ماهیت کرامپی (مثه درد زایمان!!!) که می گیره و ول می کنه.... اونم دردی واسه من که تو عمر 21 ساله ام تا حالا پیش نیومده معده درد داشته باشم...!!! از صبح تا حالا همش دراز کشیده بودم و از ترس اینکه نکنه تکون بخورم و دردش شروع بشه همش تو یه پوزیشن دراز کشیده بودم! خلاصه که دردش واقعا ناتوان کننده اس... من ال دی بهم نمی سازه... ای کاش اصلا نمی خوردم... بزرگترین اشتباه عمرم رو کردم... حالا که دونه اولشو خوردم تا آخر باید ادامه بدم!!! دیشب که خیلی پشیمون شده بودم گفتم برم آنتی بیوتیک بخورم باهاش که تداخل داره باهاش و شاید اثرش از بین بره و راحت تر بتونم قرصا ترک کنم.... اما همه چی فقط احتماله... من حاضرم معده دردو تحمل کنم فقط به امید اینکه همه ماه رمضون رو روزه بگیرم!!!
درس هم فعلا تعطیله... شاید وقتی این مطلبو پست کردم رفتم سراغ کتابام... اما نمی دونم می شه یا نه! حقیقتش اینه که من از زخم معده می ترسم... می ترسم زخم معده بگیرم دیگه نتونم رژیمم رو ادامه بدم!!! اوووووووه خدای من فکرشم دیوونم می کنه!
× ترانه "دیدی" از محمد چناری فوق العاده اس... حتما دانلود کنید!
ماه رمضون تمام انرژیمو گرفته... نه حوصله خوابیدن دارم نه حوصله درس خوندن نه بیرون رفتن و نه هیچ کار دیگه ای!! همش تو خونه ام و تنها حرکتی که دارم تو روز از اتاقمه به دستشویی!! تا میام دو کلمه درس بخونم با خوابم می گیره یا ضعف می کنم...
سریال های این ماه رمضون هم فقط دوتاشو دوس دارم... یکی اون جمشید یکی هم این قضیه خورشیده... :دی اسماشونو نمی دونم چیه!!!
پریشب هم رفتیم نمایشگاه... فقط نیم کیلو آلوچه خریدیم و برگشتیم... آهان دو تا فالوده هم خریدیم که از بس شیرین بود می خواستم بالا بیارم... همش جنس آشغال... ولی خداییش یه سری مانتو شلوار رسمی مخصوص اداره آورده بود که مامان می خواست بخره هم خیلی خوب بودن و هم قیمتاشون مناسب بود که سایز مامانو نداشت و هیچی دیگه!
دوباره پارچه روپوشی خریدم واسه روپوش سفید پریروز رفتم بدم خیاط که دیدم خیاطی بسته اس! هنوزم نبردمش... تازشم دو دل شدم واسه دوختنش... می گم بذارم واسه ترم بعد... البته احتمالا همین ترم بدوزمش دیگه...
روز پزشک هم هیچی واسه بابا نخریدیم... :دی خداییش تو ماه رمضون هیچ کی حوصله بیرون رفتن نداره... !!!
شبا کماکان تا سحر بیدارم و ... :دی از اون ور هم یعد از سحری می خوابم و اگه خودم نخوام راحت می تونم 8 بیدار بشم و ولی با هزار بدبختی می خوام تا 11-12!!! نمی دونم چرا خوابم انقدر بد شده حالا که می خوام خوابم ببره نمی بره... اعضای خانواده هم وقتی از سر کار برمی گردن کلهم خوابن تا دمدمای افطار :دی بله دیگه زندگی اینجوری شده تو ماه رمضون!
مثه اینکه اون چند گرمی که کم کرده بودم اگه هواسم نباشه دوباره اضافه می شه سریع!!! دیگه می خوام افطارو فقط در حد سوپ و سالاد و این چیزا بخورم ولی سحری رو کامل بخورم...کامل یعنی 8 قاشقی :دی
اصلا حوصله نوشتن ندارم... یعنی کلا نوشتنم نمیاد... همینه دیگه وقتی آدم عاشق می شه اینجوریم می شه دیگه :دی


