من تو اتاقمم... روی تختم دراز کشیدم و در حالیکه از گشنگی غش می کنم دارم به مناسبت فردا فکر می کنم!!! مامانم تو پذیرایی داره با لپتاپ علی کار می کنه!! اولش تصمیم می گیرم به مامانم مسیج بدم... بعد بیخیال می شم و می گم پا می شم و خودم می رم اونجا می گم!!! اومدم دیدم بابام این ورتر رو کاناپه دراز کشیده و نمی دونم خوابه یا بیدار ولی چشاش بسته س!!! می گم اینجوری که نمی شه همه چیز باید سکرت باشه!!! می گردم دنبال خودکاری مدادی قلمویی پری چیزی :دی هیچی نیس... دوباره برمی گردم تو اتاقم و از جاقلمی یه خودکار برمی دارم و دوباره برمیگردم به مکان قبلی! رو مجله سینمایی که چند روز پیش علی خریده بود می نویسم "فردا روز پزشکه" نشون مامانم می دم و مامان یه نگاهی به بابا میندازه و میگه خودش اصلا خبر نداره :دی گفتم بریم بیرون عصری واسه بابام کادو بخریم... نمی دونم چی می شه.... ولی... بابایی عزیزم... پزشک مهربونم... روزت مبارک!!!
ماه نیایش
ماه میهمانی
خداوند
ماه پاکی و
راستی
مبارک
همین!
دست و دلم به نوشتن نمی ره وقتی می بینم نمی تونم حرفامو خیلی راحت اینجا بزنم... می دونم آشنا رد می شه، خانواده رد می شه :دی خلاصه که چند روزه که همش با خودم کلنجار می رم بیام و آپدیت کنم اما نمی شه!!!
کماه رمضون هم به طور رسمی از فردا شروع می شه... من امروزو روزه گرفتم... نمی دونم با اینکه خیلی ادعای دین و ایمانم می شه ولی از ماه رمضون خوشم نمی آد... آخه وقتی ماه رمضون تو تابستون می افته و تو هم تو یه جای فوق العاده گرم زندگی می کنی و هی ترس تشنه شدن رو داری و همش مجبوری روبروی کولر بشینی و ترجیحا بخوابی همین می شه دیگه... بعدم فکر اینو که می کنی مهر ماه امتحان زنان داری و تو ماه رمضون اصلا نمی کشی درس بخونی بدتر اعصابت خورد می شه...!! بهر حال...
خدا رو شکر 3 ساله که ماه رمضون همه روزه هامو گرفتم البته اگه خدا قبول کنه... فقط از سه سال پیش یه روز روزه برام مونده که مال وقتیه که از اصفهان داشتم بر می گشتم و مسافر بودم...!!! حالا امروزو هم واسه اون یه روز گرفتم...
کلی کتاب ردیف کردم کنار تختم و هر دفعه یکیشو باز می کنم و دو خط که می خونم می بینم سخته زود درشو می بندم... این شده اوضاع من!!! اونم واسه زنان که مهمترین واحدمونه...
جای خاصی نرفتم فقط چند روز پیش رفتم خونه نگین اینا که چون حالم بد بود و داشتم سرما می خوردم نتونستم زیاد بمونم... سرمای بدی هم خوردم چون این چند شبه رو همش جلوی کولر خوابیدم... دیگه نمی دونم برم پیش بقیه بخوابم به دلایل امنیتی :دی
به دلایلی هم به مدت 7 روز کاملا بی اشتها شدم و در عرض همین چند روزی دو و نیم کیلو کم کردم و الان هم که در خدمت شما هستم شصت و پنج و نیم کیلو می باشم و از این لحاظ در پوست خود نمی گنجم!!! :دی علی هم که رفته بود اصفهان پریروز برگشت و واسه خواهریش یه دستبند و ساعت آورد... الهی خواهری فداش بشه... بوووووووووووس
دیگه اتفاق خاصی نیافتاده تو این مدت (آره ارواح عمه ام :دی)... بعدا میام و بیشتر می نویسم... آهان راستی نمره یک واحدی کارآموزی بیماری های کودکانم دادن که 18 شدم!!! تا الان با 17 واحد معدلم 17/26 می باشد!!!
مرا
کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
اين
وزن آواز من است
عشقي
که گرم و شديد است
زود
مي سوزد و خاموش مي شود
من
سرماي تو را نمي خواهم
و
نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي
که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي
که براي همه عمر، وقت دارد
مرا
کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين
وزن آواز من است
اگر
مرا بسيار دوست بداري
شايد
حس تو صادقانه نباشد
کمتر
دوستم بدار
تا
عشقت ناگهان به پايان نرسد
من
به کم هم قانعم
و
اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من
راضي ام
دوستي
پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا
کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين
وزن آواز من است
بگو
تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و
من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم
تا
زماني که زندگي باقي است
هرگز
تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه
با تو صادق خواهم ماند
و
امروز در بهار جواني ام
عشقم
به تو اطمينان مي بخشد
مرا
کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين
وزن آواز من است
عشق
پايدار، لطيف و ملايم است
و
در طول عمر، ثابت قدم
با
تلاش صادقانه
چنين
عشقي به من هديه کن
و
من با جان خود
از
آن نگهداري خواهم کرد
در
خشکي يا دريا
در
هرجا ودر آب وهوا
عشق
پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا
کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين
وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است
امروزم اونجوری می خواستم سپری شد... حالا چون فقط به یکی از اون چیزایی که می خواستم رسیدم روزم رو جز یکی از بهترین روزهام می دونم... هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر لذت بخش باشه!! :دی از ذوقی که داشتم قید نهار خوردن رو زدم و هر چی مامان اصرار کرد پاشو بیا نهار بخور نرفتم تا اینکه وقتی رفتم سر سفره دیدم ای بابا هیچی نمونده واسه من!!! کلی اعصابم خورد شد و قاشق رو پرت کردم تو سفره و گفتم 3 ساعت پای این غذا بودم و هیچی برام نذاشتید؟! کلی اعصابم خورد شد... تصمیم گرفتم دیگه فردا غذا درست نکنم و لج کنم... بعد از اونجایی که خیلی دلم پاکه و هیچی تو دلم نیست (!) نظرم عوض شد!
علی هم با دوستش که مصاحبه داشت واسه دانشگاه مالک اشتر رفت اصفهان... بعد من صبح بهش گفتم برام کارت اینترنت بگیره و نگرفته بود و من کلی استرس داشتم که اگه کارتم تموم بشه چیکار کنم :دی خلاصه اینکه زنگولیدم به نگین و قرار شد با هم بریم بیرون... حالا من بهانه خریدن کیف پول رو آوردم و آخر سر هم با دو تا مجله و یه بسته ژیـ ـلت و یک عدد کارت 20 ساعته شبانه روزی مراجعت نمودیم سمت منزل!!
بعد منم کلی خوابم می اومد و اینا که بدون اینکه حتی آرایشم رو پاک کنم تو هال گرفتم خوابیدم! ساعت 10 از خواب بیدار شدم و بعدشم این سریالا رو دیدیم و ....
فردا هم قراره بریم خونه عموم اینا... آخ که چقدر من این پسمل عموهامو دوس می دارم... عشقمن اون دو تا فسقلی!
× یه احساسی دارم... می گم نکنه خدایی نکرده دارم ... می شم!! وای اگه بشه چی می شه!! :دی
× مثه اینکه من مهر ماه امتحانی بس سنگین در حد دکترا دارم ها !!! مثل کبک سرمو کردم زیر برف و اینا... :دی
وقتی تو خونه ام احساس آرامش می کنم... نه به خاطر اینکه اینجا خونس و اونجا خوابگاه ...!!! فقط به خاطر اینکه اون کسایی که تو خوابگاه با رفتاراشون می رن رو اعصابم دیگه نیستن... رفتارشون هم نسبت به من نیست ها... کلا اینجوری ام که وقتی کسی رفتاری مغایر با اون چیزهایی که تو ذهنم میگذره داره اعصابم خورد می شه!!! این روزای آخر سر هیچ و پوچ گهگاه بین من و سارا خراب می شد... نه که دعوا کنیم... اما مثلا اون کمتر محل میذاشت!
گفتم که چند روز آخر من و زهرا صبحا پیاده روی می کردیم... بعد ما خسته می شدیم و سارا و اون یکی زهرا با ما قهر می کردن!!! مثلا یه روز که عجله داشتیم بعد اون یکی زهرا هم می خواست باهامون بیاد دیدم داشت با آرامش تمام کرم می زد!!! بعد ما کجا بودیم؟! دم در خوابگاه!!! بعد می گم زهرا میای؟! میگه اگه می خواین برین!! ما هم رفتیم چون عجله داشتیم... بعد وقتی رسیدیم مرکز دیدم خانوم قهر کرده! می گم تعارف که با هم نداریم می گفتی وایسید ما هم می موندیم... وقتی می گی اگه دوس دارین برین یعنی برین دیگه!
یه دفعه هم من و زهرا کلی رفتیم سر صف نونوایی و نون گرفتیم و پنیر واسه صبحانه بردیم مرکز... بعد خانوما در حالیکه تو حالت قهر به سر می بردن نشستن به صبحانه خوردن بدون اینکه حتی آخرش یه تشکر هم بکنن!!! تازه جدای از بحت دنگ و این حرفا که زهرا حسابی داشت می سوخت!!! :دی
مربیمون تو کارآموزی از همه چی این مملکت می نالید... منم کلی اعصابم خورد می شد... حالا چون برادر شوهر این مربیمون خارجه تشریف داره این مربیمون اینجوری شده بود! بعد یه روز فقط نشست در مورد انتخابات حرف زد... دیگه کم کم داشت می رفت رو اعصابم! بعد برگشت به بچه ها گفت که تو کلاستون کسی هم هست که به احـ مـدی نـ ـژاد رای داده باشه؟! (با یه حالت تمسخر) دیدم داره بدجوری بهم توهین می شه صدامو صاف کردم و با کلی اعتماد به نفس گفتم مـــــــــــــن!!! اونم واسه اینکه کم نیاره گفت باریکلا!! سوزوندمش...
تو اون 9 روزی که ما 9 نفر (بچه های خوابگاهی کلاسمون) با هم بودیم بچه ها رو خوب شناختم! به جز سارا که هم اتاقیمه دیدم تحمل هم اتاق شدن با هیچ کدومشون رو ندارم الا صدیقه! همشون از یه لحاظ مشکل داشتن... یکیشون زودرنج بود.. یکیشون زود عصبانی می شد... دوتاشون همش قهر می کردن... دوتاشون خیلی خسیس بودن و...! بعد واقعا خدا رو شکر کردم که من و سارا اینجوری نیستیم...
یه روز عصر من و سارا و یکی دیگه از بچه ها با هم رفتیم بیرون! من خیلی آدم لارجیم... 100 تومن و 200 تومن برام مهم نیست! می خواستم گوجه بگیرم که دیدم رو تابلو قیمتاش زده 300 بعد که خواستم حساب کنم گفت 400 اینا مال دیروزه... که دیدم اون یکی گفت جای دیگه 250 هم می ده!! حالا آخر سر مال منو 300 حساب کرد و اون دوستم واسه اینکه 250 بگیره کلی رفت گشت!!! حالا چی همشون گندیده بودن!!! واقعا آدم چقدر می تونه خسیس باشه... خوبه این دختره تهرانیه و تازه عقد هم هست... تو دوران عقد که کلی بریز و بپاشه... اون وقت نمی دونم این چرا اینجوریه... اصلا نمی تونم با آدم خسیس بسازم... اینا که تمام روزا رو سیب زمینی سرخ کرده می خوردن!!!
یه روزم من و سارا رفتیم نهار هات داگ خوردیم کلا شد 4500.... بعد بعضیا کلی تعجب کردن که چرا انقدر نهار گرون خوردید!!!
خلاصه اینکه آدم وقتی خوابگاه می ره باید بتونه همه چی رو تحمل کنه... ولی من زیاد نمی تونم! من درسته کم غذا می خورم ولی همون کمی هم که می خورم باید خوب باشه... اصلا خوشم نمیاد مثلا سیب زمینی و سوسیس و کته و بادمجون و این چیزای ارزون بخورم... واسه همینم وقتی از خونه می رم خوابگاه همه چی با خودم می برم...
× چه پست در هم و برهمی شد!!!
× یه لحظه یادم اومدن این چیزا اگه نمی نوشتم عقده ای می شدم :دی
دیشب بالاخره تو کلوپ آی دی محدثه رو پیداش کردم... آخه 50 امتیاز از کروپم کم کردم و در عوض تونستم تو کلوپ جستجوی پیشرفته داشته باشم!!! اینجوری بود که هم بچه های رشته مامایی رو پیدا کردم و هم محدثه رو یافتم :دی بعد پیدا شدن محدثه مساوی بود با پیدا کردم لینک دانلود رمان های ایرانی و خارجی :دی دیشب چندتاشو دانلود کردم... اما خب چون خودم درس دارم زورم میاد اونا رو بخونم و می گم برم درسای خودم رو بخونم!!!
این چند روز که از دیـ ـسمنـ ـوره مرده بودم!!! قبل از اونم که P.M.S داشتم!!! یهو بگو برو بمیر دیگه!!! هنوز نمی دونم دیـ ـسمنـ ـوره و P.M.S با هم امکان داره پیش بیاد یا نه؟!چه مامایی ام من!!! :دی بعد به خاطر همینا بود که کلا قید درس خوندن رو زدم! نمی دونم چرا اصلا زنان بدم میاد بخونم! همه عشقم به بارداری و زایمانه!!!
از وقتی اودم خونه هنوز پامو بیرون نذاشتم... فقط اون شب اولی رفتیم خونه داییم... بقیه اش تو خونه بودم و اصلا حس بیرون رفتن نداشتم... هنوز به هیچ کدوم از دوستامم زنگ نزدم و هیچ احوالی هم ازشون نپرسیدم! نمی دونم چرا حوصله هیچ کسیو ندارم... :دی
این چند روز هم فقط کار هنری انجام دادم و عکسای دانشگاه و روز اردو رو میکس کردم و آهنگ خوشگل خوشگل روشون انداختم!! انقدر خوشم میاد وقتی عکسای دانشگاه رو می بینم... منظورم بچه های دانشگاه و همکلاسیامه :دی
× این سه روزه که مدام فقط به خاطر یه چیز و با هزار امید و آرزو کانکت می شم و دوباره ناامید دیس کانکت می شم!!!
× فکر کنم امروز دیگه باید پرت بشم تو حموم!!! :دی
نیست من کلا عادت دارم سر ظهر از خواب بیدار می شم و بعد که می بینم دیر شده تند تند شروع می کنم به غذا درست کردن!!! بعد امروز که ساعت ده و نیم بیدار شدم بازم همون حس رو دارم... سریع یه بسته مرغ از فریزر درآوردم و گذاشتم یخش باز بشه... بعد نگاه می می کنم می بینم ساعت یازدهه!!! دیدم بیکارم اومدم آپ کنم :دی
خدا رو شکر فعلا رو عادت چند روز پیش موندم که ساعت 7 از خواب بیدار می شدم... امروز و دیروز هم به میل خودم تا ده و نیم خوابیدم... ولی می دونم این سیستمم ماه رمضون کلا به همخ می ریزه... چون تا سحر بیدار می مونم و از اون ور هم تا بعد از ظهر می خوابم بعد که اول مهر می خوایم بریم مدرسه (!) نمی تونیم صبح زود از خواب بیدار بشیم!
دیروز تصمیم گرفتم بیماری های زنان بخونم... "نواک" دو جلده و فوق العاده هم سخته! البته ما فقط چند تا از مباحثش رو خوندیم... حالا از هر فصلی چند خط می خوندم و وقتی می دیدم نمی کشم سریع می رفتم فصل بعد! خدا می دونه چطور باید بخونمش... استادا هم که قربونشون برم بلد نبودن که درس بدن! نیست استاد تمامن!!!
از وقتی که اومدم خونه نرفتم بیرون... اصلا نمی دونم هوای بیرون چه جوریه! فقط می دونم گرمه :دی همش هم با اینترنت سرگرمم! صدای مامان و بابام دیگه بعضی وقتا درمیاد! تنها شانسی که دارم اینه که با لپتاپم کانکت می شم و کسی نمی تونه تو کارم دخالت کنه!
من زیاد اهل چت نیستم... خداییش صحبت کردن با همه نوع آدم رو دوست ندارم! کلوب هم که می رم فقط به خاطر لینکای داغش می رم... تا حالا هم تو کلوب چت نکرده بودم... ولی دیروز خیلی اتفاقی با یکی که تو لیست دوستام بود و فقط اسمش رو دیده بودم چت کردم! ایشون آقای دکتر بودن و من اولین بار بود که با یه دکتر چت می کردم و واقعا لذتبخش بود... چت کردن با آدمای باسواد... کسی با تحصیلاتی از جنس تحصیلات خودت!!!
دلم شدید مسافرت می خواد... نمی دونم می تونیم بریم مسافرت یا نه! تازشم من اصلا از اون آدما نیستم که مسافرت طولانی دوست داشته باشم... نهایت 3 روز... همینجوری بیشتر خوش میگذره... همش هم دوست دارم برم جاهی نزدیک... هیچی مثه مسافرت طولانی منو کلافه نمی کنه!
امروز 15 مرداد سال 1388 بالاخره آخرین روز ترم تابستونی هم اومد و الان هم دارم آخرین ساعات روز رو سپری می کنم! باورم نمی شه که تموم شده! امروز ظهر که از کارآموزی برگشتیم خوابگاه فقط من و زهرا مونده بودیم... داشتیم با هم روزامون رو مرور می کردیم و آخرش به این نتیجه رسیدیم که هم شیرین بوده و هم سخت... و البته کلی هم تجربه به جا گذاشت برامون!
امروز وقتی داشتم به اون روز اولی که با بچه ها رفتیم دانشگاه و از اونجا با سرویس رفتیم مرکز فکر می کردم و احساس می کردم که چقدر دور بوده! ولی کلی که فکر می کردم احساس می کردم فقط دو روز بوده!!
خاطراتی که تو مرکز بهداشت برامون به یادگار موند خیلی زیاده! واکسن زدن بچه ها و پسرای متولد هفتاد که می اومدن واسه واکسن هپاتیت و بعضیاشون انقدر درشت بودن قدم کفاف قدشون رو نمی داد :دی خاطرات بیکاریمون تو مرکز مخصوصا وقتی که تو واکسیناسیون کار می کردیم... خاطره اون روزی که تو تنظیم خانواده بودیم و اونجا با کارمندای اونجا کلی جور شده بودیم و یه روز از روی شیطنت وقتی مربیمون تو بخش مامایی بود من یه کـ ـانـ ـدوم برداشتم و در حالی که داشتم از آب پرش می کردم یهو مربیمون سر رسید و من واقعا مونده بودم چیکار کنم!!!
من تنظیم خانواده رو خیلی دوست داشتم... تو این مدت هم کل بخش تنظیم خانواده دست خودمون بود و گهگاه پرسنل اونجا نظارت می کردن! کیس های جالبی مراجعه می کردن مثلا خانومای 50-60 ساله ای که برای قرص ال دی می اومدن و ما کلی نصیحتشون می کردیم که خانووووم قرص برای شما خطرناکه! پریروز یکی اومده بود 58 سالش بود و هنوز یائـ ـسه نشده بود و اومده بود واسه قرص!!! منم کنار مربیم نشسته بودم و آروم گفتم سر پیری و معرکه گیری :دی بعد استادم گفت فروردینی سرت میاد می فهمی :دی
چند روز آخر من و زهرا واسه اینکه یکم رو فرم بیایم صبحا پیاده می رفتیم مرکز و اگه تو راه نونوایی هم می دیدیم صبحونه می خریدیم و می رفتیم مرکز با بچه ها صبحونه می خوردیم! کلا روزای خوبی بودن!
هر چی کار آموزیا خوش میگذشت کلاس بیماری های زنان بد بود! فکر کن کارشناس ارشد مامایی بیاد و بیماری ها درس بده! واقعا فجیعه!!! خیلی بد گذشت... در حقیقت باید خودمون بخونیم... کلاسا که اصلا فایده نداشت!
فعلا تازه رسیدم.. سر فرصت میام و بیشتر می نویسم!
داشتم عکسای تو گوشیم رو نگاه می کردم که دیدم چند تا عکس هم از روز اثاث کشی دارم وقتی که از خوابگاه خودمون رفتیم خوابگاه طرح! تو نوع خودش جالبه! کلی اثاث فقط واسه چند روز... من که دیدنی بودم!!!!
خوابگاه کوثر + تو اتوبوس + خوابگاه طرح +
بعد از 3 هفته دوری از خونه بالاخره دیروز اومدم خونه! بابام هم پریروز از حج اومد و به خاطر همینم بود که انقدر مصمم بودم واسه اومدن. از استادمون هم اجازه گرفتم که پنج شنبه رو نرم و استاد بیماری ها هم خودش گفت من سه روز نمیام که داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم!
دیروز هم رفتم خونه بابابزرگم و یه سر هم به خونمون زدیم و کمد دیوتری های نصفه کاره رو دیدیم و بعد از اونم رفتیم دعوا که چرا اینجوری ساختی!! شب هم داییم و خالم اومدن خونمون!
امروز هم دقیق تا یازده و نیم خواب بودم... کتاب هم با خودم نیاوردم که بخونم... درس رو درس جمع شده! از وقتی رفتیم خوابگاه طرح و همممون تو یه اتاقیم کسی جرات نمی کنه لای کتاب رو باز کنه! البته من اگه دلم می خواست می خوندم ولی اصلا حسش رو نداشتم... می دونم آخر هفته همشون کورس می ذارن ولی من برام مهم نیست!
هفته گذشته رفتم دکتر پوست... رفتم نشستم و با تعجب ازم پرسید واسه چی اومدی؟! گفتم می خوام پوستم خوب بشه!!! آخه من ایراد خاصی ندارم تو پوستم... بعدم بهش گفتم که می خوام پوستم روشن بشه... بعد اندازه 30 تومن برام دارو و کرم و لایه بردار و از این چیزا نوشت... هنوز که نگرفتمشون ولی هفته آینده می گیرم چون داروخونه هایی که رفتیم گفتن آخر هفته میاریم!
فقط تا آخر هفته آینده کارآموزی داریم... البته استاد بیماری ها می گه شنبه بعدش رو هم باید بیاید.. اما ما که نمی ریم... دارم لحظه شماری می کنم واسه تموم شدنش... تابستونمون الکی الکی حروم شد!!!
امروز پنج شنبه است و تا الان دو واحد از بیماری های زنان تموم شده و یک واحد هم از کارآموزی بهداشت مادر و کودک و تنظیم خانواده! قبل از اینکه ترم تابستونیمون شروع بشه و من بیام اینجا کلی عزا گرفته بودم و اصلا نمی تونستم این مساله رو هضم کنم که تابستونم اینجوری باید حروم بشه! چون ترم تابستونیمون دست خودمون نبود و اجباری بود و اگه قبول نمی کردیم 9 ترمه می شدیم...
از کلاسا و کارآموزیا بگم که... کلاس بیماری ها خیلی سخته و ما هم مثه خنگا میشینیم سر کلاس و گاهی می فهمیم گاهی هم نمی فهمیم! استاد چند تا از مباحث رو حذف کرد و مهم هاش رو درس داد! مثلا تومورهای لوله فالوپ که به ما ربطی نداره!!! کارآموزی هم که می ریم تو مراکز... هفته اول تو قسمت واکسیناسیون بودیم و من طبق معمول همیشه بازم یه روز اونجا اشکم دراومد! آخه من کلا خیلی استرسی ام!
واکسن بچه های زیر یک سال رو می زنن تو پاشون! بعد یه سری یه مرد و زنه یه پسر فکر کنم دو ماهه آورده بودن و این دفه هم نوبت من بود که واکسن هاشو بزنم! بعد این زنه 5 تا دختر آورده بود و بعد از کلی سال این یه پسرو آورده بود و باباش هم با اینکه سنی ازش گذشته بود بچه رو بغل کرده بود و کلی قربون صدقه اش می رفت! بعد فکر کن بچه به این عزیز دردونگی بیافته دسته من که واکسنش رو بزنم :دی خلاصه که واکسن سه گانه داشت و باید عمیق عضلانی زد! بعد عضله ران این بچه از مچ دست منم کوچیکتر بود! نصف نیدل که رفت داخل قشــــــــــــــــــنگ خورد به استخونش و منم هــــــــــــــول!!! هر کاری می کردم مسیر نیدل رو عوض کنم نمی شد! بعدم اگه همونه جا واکسن رو تزریق می کردم احتمال استئومیلیتش خیلی بالا بود! خلاصه که همونجوری ولش کردم و اون خانومه مسئول واکسیناسیون تزریقش کرد! منم اومدم این طرف و قلبم داشت درمی اومد و شروع کردم به گریه کردن!!!
یه دفعه دیگه هم یه دختر خیــــــــــــــلی خوشمل آوردن واسه واکسن MMR! حالا اینو باید زیر جلدی بزنی! منم رفتم از اون نیدل گنده ها آوردم و وقتی خواستم نیدل رو بفرستم زیر جلد نرف... ترسیدم بیشتر فشار بدم و در حالیکه نوک نیدل تو پوست بود و بقیه سرنگ تو دست اون دختره بال بال می زد صحنه رو ترک کردم و باقی قضایا رو سپردم دست مسئول واکسیناسیون!!!
هفته دوم هم تو قسمت تنظیم خانواده بودم و این قسمت بیشتر مورد پسندم بود! هم مشاوره تنظیم خانواده می دیم هم اینکه مراقبت های کودکان رو انجام می دیم! بعد مادرایی که بعد از زایمان میان اونجا راهنماییشون می کنیم! توصیه هامون هم همه طبق بوکلت وزارت خونه است! مثلا اینکه خانوم چیزای داغ رو از بچه ات دور کن! بچه تو دست بچه های کوچیک نده و بچه ات رو روی بلندی رها نکن :دی بعدم وقتی ما اینا رو توضیح می دیم خودِ کارکنان اون بخش کلی بهمون می خندن... خودِ مادرا هم بدشون می آد :دی
مثلا من دیروز داشتم به یه خانومی که از شیر کم شکایت داشت توضیح می دادم واسه زیاد شدن شیرش... بعد من هر چی می گفتم اون مسخره می کرد... دلم می خواست بزنم تو دهنش...!!!
خلاصه که اوضاعی داریم اونجا... مرکزی که می ریم یه نونوایی هم جفتش هست و خیلی وقتا از اونجا نون هم می خریم... فکر کن !!
هفته گذشته نامه دادن واسه خوابگاه که گروه مامایی تا 13 مرداد می تونن تو خوابگاه بمونن! بعد حالا دیروز گفتن که از هفته دیگه بریم خوابگاه طرح! من اصلا دوست ندارم برم طرح یعنی هیچ کس دوست نداره. از دیروز هم که سرویس دیگه نیومد دنبالمون... فعلا هم که داریم روزی 4 هزار تومن کرایه ماشین می دیم!
الان هم تو این خوابگاه در اندشت فکر نکنم رو هم رفته 10 نفر آدم باشه! خداییش من اینجوریشو ترجیح می دم! اصلا آدم آرامش داره...
قرار بود نیمه شعبان زهرا مراسم عروسی بگیره... آرایشگاه و تالار و لباس عروس و بقیه چیزا رو هم رزرو کرده بود اما دیروز بابابزرگش که بابابزرگ شوهرش هم میشه فوت کرد! فکر کن... آخه ضد حال چقدر؟!
الانم من تنها تو اتاقم... بچه هایی که شهرشون نزدیک بود همه رفتن! منم گفتم هفته دیگه برم که بابام هم از حج اومده باشه و یه روز رو هم دو در کنم و کارآموزی نرم...
روزای اولی که کلاس می رفتیم از لحاظ غذایی مشکل پیدا کرده بودیم! تا چند روز همش سوسیس می خوردیم! اما از اون به بعد هر شب به اندازه دو وعده غذا درست می کنیم و واسه نهار فرداش هم غذا داریم و هر شب این پروسه تکرار می شه!
فکر می کردم روزایی که پیش رو داریم خیلی دیر بگذره... اما خدا رو شکر به نیمه اش رسید...

