تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
اعصاب خوردی من!

مثلا فردا ساعت 8 من باید درمانگاه شماره 7 باشم و انگار نه انگار! انقدر اعصابم خورده حد نداره! اصلا تو حسش نیستم که برم ایلام! آخه خدا رو خوش میاد دقیقا وسط تابستون بریم دانشگاه؟!

هیچی آماده نکردم واسه اینکه با خودم ببرم! تازشم تو کارت تغذیه ام هم پول ندارم و شماره حسابشم نداشتم که از همین جا پول واریز کنم. مواد غذایی هم هیچی با خودم نمی برم... فکر کنم می خوام برم بمیرم که دارم اینجوری با خودم برخورد می کنم!!

فردا صبح خیلی زودتر از خروس خون باید با سواری برم ایلام... تازه وقتی فکرشو می کنم که باید بعد از چند روز از خوابگاه خودمون برم یه خوابگاه دیگه بدتر اعصابم خورد می شه. بعد می گم خب اشکال نداره می رم خونه خالم... اما وقتی فکر می کنم که دختر دایی و دختر خالمم ترم تابستونی گرفتن و قطع به یقین اونا خونه خاله هام می رن از تصمیمی که گرفتم پشیمون می شم! کلا من یه عادتی دارم که سعی می کنم زیاد خونه کسی نرم... مثلا از بعد از عید تا همین هفته گذشته که من ایلام بودم فقط یه شب خونه خالم اینا بودم اونم به خاطر اینکه خوابگاه رو به خاطر کنگره باید تخلیه می کردیم... کلا دووس ندارم مزاحم کسی باشم... وقتی هم کسی خونشون باشه که دیگه بدتر... اون وقت محاله که برم جایی!

امروز هم تا ساعت 12 خواب بودم... بعد از ظهر هم رو پرسشنامه یکی از طرحامون کار کردم و دو تا پرینت ازش گرفتم که بدم استاد ایراداشو بگیره!

همینا دیگه... دعا کنید بهم خوش بگذره در این ایام درس و بدبختی! راستی چند تا از نمراتمو دادن... فعلا که خوبه...

پ.ن: دیروز نزدیک به نیم کیلو گیلاس کنار خودم گذاشتم و خیر سرم می خواستم حالشو ببرم که آخرش... +

پ.ن: اینم از ابروهای تابه تای من! +

 

+نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت22:46توسط دختر فروردینی |
آخیش ابروهام خوب شد :دی

امروز صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم و کلی کار داشتم که باید انجام می دادم! مانتوم رو باید از خیاطی می گرفتم... پول موبایلا رو پرداخت می کردم و پول تو حسابم می ریختم و از همه مهم تر اینکه باید آرایشگاه می رفتم! دیشب هم مامانم یه پول قلمبه ای بهم داد و گفت فردا زنگ بزن عموت بیاد و این قسط وام رو پرداخت کنه! آخه بابام رفته حج و  بعضی از کارا رو عموم انجام می ده!

زنگ زدم آرایشگاه و گفت که عصر بیا... امروزم نمی دونم به خاطر چی ادارات تعطیل شدن و قضیه پرداخت فیشا کنسل شد و تنها کاری که کردم این بود که مانتوم رو پس گرفتم! تازشم رفتم دفتر خدمات ارتباطی گفتن که باید فیش موبایل رو از طریق خودپرداز پرداخت کنی... حالا من اول باید برم پول رو بریزم به حسابم بعدم پرداخت کنم!

مامان امروز رفت ماموریت یعنی کلاس بازآموزی داشت تو کرمانشاه. جمعه برمیگرده... دیگه اعصابم از دست این ماموریت ها خورد شده... مامانم بیشتر از بابام ماموریت می ره!!!

از امروز تا جمعه هم من و علی تنهاییم... تازشم من شنبه کلاسام شروع می شه! هیچ کی نمی تونه حسم رو درک کنه! فکر کن تابستونت اینجوری خراب بشه! همشم تقصیر اون بالا بالاها بود که دو واحد تاریخ تحلیلی رو به واحدای عمومی اضافه کردن... وگرنه ما 24 واحد برامون می موند و همه رو ترم 6 می گرفتیم... اما حالا 26 واحد داریم و چون از 24 تا بیشتره همه رو نمی دن و مجبوریم 2 واحدش رو تابستون بریم!!!

دیروزم رفتیم واسه انتخاب طرح و رنگ کابینت... چقدر سخته انتخاب کردن! حالا امروز دیگه قراره نظر آخرمون رو بگیم... منم نماینده بر حق مامانم :دی عصری عموم میاد دنبالم و با هم می ریم... کمد اتاقم رو می خوام رنگ یاسی انتخاب کنم... البته تا نظر نهایی فعلا کلی راهه! دوست داشتم سرویش خوابم همش ست باشه اما چون کمد دیواری قراره بذارم تو اتاقم دیگه نمی شه!!

بعدا نوشت: عصری بالاخره دعوت آرایشگر رو لبیک گفتم و با نگین راهی آرایشگاه شدم! 3-4 نفری جلوم بودن و بعد از کلی نوبت من شد و با کلی سلام و صلوات راهی اون صندلی شدم!! :دی هیچی دیگه ابروهام خوب شد :دی تازشم موهامم کوتاه کردم... که اونم خوب شد... فقط دلم می خواست ابروهام هشتی باشه که بیشتر مدلش به اسپرت می خوره... آخه من صورتم گرده و هشتی بیشتر بهم میاد...

رنگ کمد و کابینت هم انتخاب شد....

الانم تنهام... علی رفته بیرون... منم بستنی قیفی به دست، دارم با یه دستم تایپ می کنم! بفرمایین بستنی :دی انقدر بد عادت شدم که نگووو... هر روز باید بستنی بخورم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت23:0توسط دختر فروردینی |
آرایشگاه

امروز صبح با کلی ترس و احساس دو دل بودن ساعت 9 بیدار شدم و بعد از آرایش مختصری که کردم صدقه گذاشتم و رفتم آرایشگاه! وقتی رسیدم گفتن دیروز عروس داشته و امروز خسته اس و نمیاد! حتما حکمتی توش بوده!!!

پ.ن: این دو دفعه اس که هر وقت می رم آرایشگاه ریده می شه به ابروهام... دیگه می خوام قبل از رفتنم صدقه بذارم بعد برم!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت23:47توسط دختر فروردینی |
5 -------------------» 6 :دی

سلام... بعد از دو هفته و اندی دارم می نویسم! و من الان یک عدد فروردینیه خسته و از دانشگاه برگشه ام! یادمه امتحانات ترم 4 رو که دادم اومدم و گفتم من یک عدد فروردینیه در آستانه ترم 5 هستم!!! و اما اکنون من یک عدد فروردینیه در آستانه ترم 6 هستم!!!

دقیقا دو هفته تمام امتحان داشتم و واقعا این آخریا دیگه خسته شده بودم! دیگه نا نداشتم! مخصوصا اینکه امتحان داخلی رو اونجوری که می خواستم ندادم و همین مزید بر علت شد! آخه 5 روز واسه داخلی فرجه داشتیم و من به معنای واقعی خودمو کشتم! آخه معدل خیلی برام مهمه و خیلی دارم تلاش می کنم که معدل کلم رو برسونم به 16!!! واسه همینم رو 3 واحد داخلی خیلی زوم کرده بودم! بعدشم من از بس استرس داشتم استرس مرگ شدم :دی آخرشم این شد که تمام درمان ها رو اسم ها رو همه رو قاطی پاتی نوشتم در حالیکه کلمه به کلمه جزوه رو یاد گرفته بودم!!!

امتحان امروز یک واحد بارداری بود که فکر کنم 20 بشم... بقیه هم خوب بودن... آرزوی معدل 17 رو ندارم اما بعید نیس که بیارم!!!

از دیروز تا حالا همش داره خاک رو سرمون می باره... زندگی حال به هم زنی شده!!! اه چندش...!!! تمام زندگیمون شده خاک... قربون کولر گازی برم...!!!

الان من یک عدد دختر (!) به معنای واقعی زمان های بسیار دور هستم!!! چون دارای ابروانی بسی پاچه بزی می باشم :دی آخه دقیقا 3 روز قبل از امتحانات مثل همیشه مشرف شدم به آرایشگاه و دوباره ریده شد به ابروانم! منم از همون شبی که ابروانم را برداشتم شروع کردم به مالیدن مایعات و قطرات مختلف تا بلکم زودتر بیان!!! :دی سینره و رزماری و سیر و روغن پوست مرغ!!! فکرشو بکن... یعنی دقیقا من به جای استرس امتحان، استرس دونه دونه های تارهای ابرومو داشتم :ذی الانم نسبتا پر شدن اما اونجاهایی که باید بیاد هنوز نیومده متاسفانه!!!

و اما مهم ترین خبر اینکه... اینکه... اینکه ما دانشجویان ترم پنجم مامایی مفتخر (!) به گذراندن 5 واحد علیه السلام در دوران تابستان می باشیم... به معنای واقعی یعنی اینکه 3 واحد ناتمام این ترم به همراه دو واحد کارآموزی ترم بعد که همشو تابستون ارائه می دن! و این شد که بالاخره تابستون ما هم این جوری سپری خواهد شد... هر کس به طریقی ... :دی (یاد فیلم چارچنگولی افتادم :دی)

قرار بود کلاسا از 16 ام شروع بشه یعنی 3 روز بعد از امتحاناتمون! بعد دوباره شد 17 بعدم 20 ام! گیج شدیم... آخرش نفهمیدم کی قراره اعزام بشیم به دانشگاه منوره و درمانگاه مکرمه!! :دی

فکرشو بکن دوباره باید روپوش سفید بپوشم... آخ که چقدر من از روپوش سفید بدم میاد... خوب شد ماما (به قول لیلا ماه ماه) شدم و مجبورم روپوش سبز بپوشم!!!

پارچه مانتو خریدم مشکیه مشکی! تازشم 8 تا دکمه درشت قرمزم خریدم که بچه ها گفتن جلف میشه و اینا که من پشیمون شدم! حالا معلوم نیس چیکار کنم... ولی باید خط قرمز توش باشه تا ست کفشام بشه :دی امروز که رفتیم خیاطی نبودش فردا می رم چون باید زود تحویلش بگیرم... نیس من ترم تابستونی دارم !!! :دی

پ.ن: بابایی عزیزم نیستی ولی روزت مبارک!!! امیدوارم حالا که اونجایی خیلی خوب دعام کنی!

+نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت22:29توسط دختر فروردینی |