تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
از دست بعضی از این درسا!!!

از اونجایی که من شنبه هم امتحان و هم کنفرانس دارم واسه همینم سعی می کنم کمتر خودم رو با نت سرگرم کنم! هر دوی این پروژه ها (!) با همون استادیه که دوسش دارم و واسه همینم خیلی برام مهمه که کنفرانسم رو خیلی خوب ارائه بدم و نمره ی امتحانم هم خوب بشه!

صبا سعی می کنم به جای ساعت 12، ساعت 9 بیدار بشم و یکم درس بخونم! از 3 تا جزوه دو تا شو خوندم... امروز هم روی کنفرانسم و اسلایداش کار کردم... خدا کنه خوب بشه... مطلبم واقعا کامله و از 4 تا رفرنس براش استفاده کردم!!!

عرضم به خدمتتون که تو این دو هفته ای من آپ ننموده ام خبر خاصی نبود... فقط هفته ی گذشته 2 تا زایمان گرفتم. یکیشو با یکی از پرسنل زایشگاه گرفتم و واسه این بود که از صبح داشتم کنترل لیبر می کردم و اون مریضه دقیقا وقتی زایمان مرد که ما تو رست بین دو تا شیفت بودیم... بعدم خانوم رسولی گفت چون زحمت کشیدی براش و  حالام حیفه که زایمانش رو نگیری واسه همینم با خودم زایمان رو بگیر... خوب بود... اپی هم داشت و با هم اپیش رو دوختیم! زایمان بعدیم هم با خانوم جعفرپور بود که چون اولین بار بود باهاش زایمان می گرفتم یکم استرس داشتم و چند بار سوتی هم دادم... البته سر اپی... که گفت مگه دفعه قبل ندوختی پس چرا داری اشتباه می کنی؟!

هفته گذشته هم واسه اولین بار زایمان با واکیوم دیدیم! خیلی وحشتناک بود... حساب کن بچه رو با یه وسیله مکنده بکشی بیرون بعد هم پوست سر بچه کنده بشه!!! خیلی بد بود... همه بالای سر اون مادره فقط دعا می کردیم و ذکر می گفتیم... دکتره که داشت غش می کرد و همش صلوات می فرستاد!

قرار نبود من این هفته بیام خونه! بعد دیدم بابام گفت می خوام بیام ایلام و منم فرصت رو غنیمت شمردم اومدم خونه! بعد قرار بود که دیروز بریم پیش همون استادی که من عاشقشم و رو پروپوزال ها و پرسشنامه هامون کار کنیم! بعد دیدم نمی تونم برم دوشنبه آخر شب من و زهرا با هم کارا رو جمع و جور کردیم و قرار شد تنهایی بره... بعد منم یه سری شیطنت کردم و روی برگه پرسشنامه مهرم رو زدم و واسه زهرا هم یه سری شر و ور نوشتم به صورت مهر :دی مصلا نوشتم دانشجوی پی اچ دی مامایی :دی بعدم قرار گذاشتیم هر وقت زهرا رفت اونجا من بهش زنگ بزنم :دی خلاصه که دیروز دیگه آرون و قرار نداشتم واسه زنگ زدن! بعدم که زنگ زدم استاد از اون ور صدامو می شنید و من کلی حال می کردم... بعدا زهرا گفت که کلی به این کارت که مهر کشیدی خندیده!!! :دی دوستــــــــــــــــــــــــش دارم قـــــــــــــــــــــــد دنیــــــــــــــــــــــــــا!!!

سه شنبه هم با نسیم رفتم بازار و کفش خریدم... از این کفش عروسکیای پاشنه مبلی خریدم... حالام همش پامو می زنه! مشکی با پاپیون و راه های قرمز....

دوشنبه شب هم که فرداش روز ماما بود من رفتم از تو سرپرستی پیج کردم و روز ماما رو تبریک گفتم با کلی جمله های رمانتیک و عشقولانه :دی همه بچه های ترم 3 هم بودن و وقتی من جمله هام تموم شد تو میکروفون کلی جیغ و داد کردن و کلا اون شب واقعا آخرش بود!!! هفته گذشته هم جشن ماما و پرستار رو با هم گرفتن و هیچ دانشجویی هم تو جشن نبود!!!

روز یکشنبه 12 اردیبهشت هم جشن روز استاد رو گرفتن که ما تا آخر جشن نموندیم و حتی نمی دونم کیا استاد نمونه شدن!

یک شنبه گذشته امتحان حذفی اندیشه داشتیم که کلهم 50 صفحه بود و اگر در جریان باشید باید بدونید که من از همون اوان کودکی در چنین درسهایی مشکل داشته ام... بهد شنبه ما تا ساعت 6 کلاس داشتیم و وقتی برگشتیم تا 8 خوابیدیم و بعد هم خرخونی!!! فرداش که استاد گفت 3 تا سوال می دم من کلی هول کردم و یهو اشکام ریخت پایین!!! مونده بودم چه جوری 3 تا سوالو جواب بدم... انتظار داشتم سوالای بیشتری بده تا حداقل چندتاشونو جواب بدم!!! همه بچه ها برگشتن و منو نگاه می کردن و کلی به این کارم خندیدن... خب من هر چی می گم تو این درسا ضعیفم کسی باورش نمی شه!!! آخرش هم به 3 تا سوال جواب دادم ولی مطمئن نیستم که نمره کامل رو بگیرم!!!

هیچی دیگه... اصلا حوصله آپ کردن رو نداشتم و اینا رو هم فقط واسه این نوشتم که آمار روزام از دستم در نره!!!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت15:43توسط دختر فروردینی |
یه آپ کوچولوی عجله ای!

از دیروز تا حالا هر چی می خوام بیام و بآپم نمی شه... نمی دونم چرا دیگه حوصله ندارم...

دیروز اومدم خونه و تتا جمعه هستم و باز هم همونجوری روزها ادامه داره...! با این تفاوت کمه فقط سه روز در هفته کلاس دارم و می مونه 4 روز دیگه که احتمالا اگه بخوای خوابگاه بمونی باید بمیری!!! هفته ایگه که می برن نمایشگاه کتاب... نمی دونم می رم یا نه! در حد تیم ملی به کتاب نیاز دارم... اگه هم خودم نرفتم می دم برام بیارن!

دو هفته بعد هم که احتمالا نوبت لیزر داشته باشم... خدا می دونه می تونم خونه بیام یا نه! تازشم ما دیگه دانشجوهای اکتیوی هستیم و می خوایم واسه کنگره ها مقاله بفرستیم :دی بعدشم یعنی اینکه من دیگه وقت ندارم... با وقت قبلی تشریف بیارید :دی

آهنگای بنیامین خـــــــــــــــــــــــــــیلی قشنگن! در حد تیم ملی دارم باهاشون حال می کنم!!

اگه حوصله داشتم بعدا میام و همه چی رو تو این هفته گذشته می تعریفم... فقط اینکه امروز مامانم به مناسبت روز مــــامــــا برام انگشتر خرید!!!

فعلا.... در پناه حق...!

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت23:5توسط دختر فروردینی |
روز جهانی ماما مبارک باد!

احساس خیلی قشنگیه وقتی دستای تو اولین پذیرای دستای کوچیکی باشه که به این دنیا دعوت شده!!

پ.ن:

ماما... !!

اولین لمس کننده شاهکار خلقت است...

به خودت افتخار کن که چنین جایگاهی داری...!!

5 مه روز جهانی ماما رو به خودم ، دوستام ، استادام و تمام ماماهای این مرز و بوم تبریک می گم!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت21:34توسط دختر فروردینی |
اوه اوه

خـــــــــــــــــــــیلی سرم شلوغه و حتی فرصت اینکه لپتاپمو دربیارم و شبا آفلاین واسه خودم بنویسم ندارم!!! این روزا امتحان پشت امتحان.... البته از این به بعد فقط ۳ روز کلاس دارم و بقیه اش بیکارم... سعی می کنم بیشتر بیام... فعلا...!!!

+نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت12:47توسط دختر فروردینی |
ندارد!!

خب هلاک شدن شاخ و دم نداره! من امروز به معنای واقعی هلاک شدم! خب من الان خالی از هر گونه هورمونم و همین باعث می شه که اینجوری باشم!!! داغ داغ بودم و بسیار بسیار حالم بد بود و اصلا نتونستم امروز به کارام برسم! اول از همه که حوصله غذا درست کردن رو نداشتم و واسه نهار کته درست کردم با قرمه سبزی که از قبل تو فریزر داشتیم و نمی دونم چه طور شد که پیداش کردم... روحمون هم خبر نداشت! بعدشم کل روز رو خواب بودم و فقط عصر واسه اینکه برم مانتومو از خیاطی بیارمش با آژانس رفتم و با همون آژانس هم برگشتم و کلهم فکر نکنم 10 مین طول کشیده باشه!!!

بعدم دیدم فایده نداره و این دردای من همینجور ادامه داره واسه همینم دو تا مفنامیک اسید انداختم بالا! یکم که بهتر شدم اومدم و کیک پختم... بعد من نمی دونم چرا کیکام زیاد پف نمی کنه!! بعدشم هر چی جزوه رو دستم گرفتم تا بخونم اصلا افاقه نکرد و بیخیالش شدم.

فردا هم راهی دیار علم می شم و بازم دوباره اون پروسه تکرار می شه... :دی دانشگاه خواب دوباره دانشگاه خواب بعد بیمارستان خواب و .... :دی اگه فرصت شد این وسط مسطا هم یکم می خوریم و نماز می خونیم و حموم میریم و خدایی نکرده درس می خونیم :دی

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت23:1توسط دختر فروردینی |
بی خوابی چقدر بده!! اه اه

طرفای ساعت 11 دیگه داشتم بیهوش می شدم، اومدم تو تختم که بخوابم اما تا الان خوابم نبرده... هیچی بدتر از این نیس که بخوای بخوابی و خوابت نبره! حالا اگه تو خونه باشی اشکالی نداره بهر حال یا خودتو با تی وی سرگرم می کنی یا می ری تو تار جهانی!!! اما تو خوابگاه چی؟! اونجا اگه خوابت نبرد می تونی بمیری!!! تازشم همش استرس اینو داری که نکنه فردا سر کلاس 8-10 خوابت ببره و نتونی به چیزی گوش بدی و از این شر و ورا! تازه با لپتاپ هم نیم تونی کار کنی نصفه شبی چون همه شاکی می شن... تازه خودتم حوصله نداری نصفه شبی اینو باز کنی!!! هر چی این هندزفری رو بیشتر تو گوشت فرو می کنی بازم فایده نداره... چاره اش هم همونه که گفتم!

الان مامان با پی سی خودشون (!) تو تار جهانی داره سرچ می کنه و منم دارم آفلاین اینا رو می نویسم و منتظرم تا مامان کارش تموم بشه و من بکانکتم!

هوا هم به شدت گرم شده... هفته گذشته که ایلام خونه خالم اینا بودم تو خونه بخاری روشن کرده بودن اون وقت ما اینجا... اما تو خوابگاه چون محیط شلوغه حتی تو سرما هم احساس سرما نمی کنی و خیلی وقتا شوفاژ خاموشه!

دیشب بازم بی خوابی زده بود به سرم و هر کاری کردم فایده نداشت... بازم مامان اینترنت بود و من نمی تونستم کانکت بشم! رفتم پای تی وی و بعد از این کانال و اون کانال کردن دیدم یکی از این کانال ها داره پزشک دهکده رو شنون می ده! منم دراز کشیدم پای تی وی و همشو نگاه کردم! اون قسمتش بود که کالین می خواست بره دانشگاه... قشنگ حسشو درک می کردم.. یاد روزایی افتادم که می خواستم برم اصفهان و یواشکی گریه می کردم... بعدم دیشب نمی دونم چرا داشتم باهاش همدردی می کردم و همینجور اشکام می اومد پایین! دیوونه ام به خدا :دی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت0:51توسط دختر فروردینی |
ماجرای من و کارتهام!!!

امروز بازم طبق معمول روزایی که تو خونم ساعت 12 از خواب بیدار شدم... فعلا دارم تلافی روزایی رو درمیارم که ساعت شیش و نیم از خواب پا می شدیم... بعدم اینکه چند روزه که اصلا خوب نیست و اون اتفاقی که باید بیافته نمی افته و تا 14 روز لعنتیش تموم نشه نمی شه!!!

بازم نهار و اون پروسه ی تکراری... بعدشم نشستم و چند تا جزوه از امتحانم رو خوندم و فعلا هم بیخیال اندیشه شدم چون مخم واقعا این درسا رو نمی کشه!!! :دی عصری هم من و مامان و سارا رفتیم خیاطی... 4 تا پارچه داشتیم و مانتوی من بود که دادم پارچه چروک کمرشو از پشت دربیاره چون خیلی بد فرم شده بود...

از اون موقع که من پیش دانشگاهی بودم یعنی 4 سال پیش کارتهای این یکی آی اس پیه پیشم بود و از اونجایی که کارتاش جایزه داره نگهشون داشته بودم و امروز همینجوری تصمیم گرفتم که برم جایزه اشو بگیرم... بعد منم از اونجایی که خیلی کم رو ام (:دی) گفتم سارا هم باهام بیاد و رفتیم تو کافی نته! چشمتون روز بد نبینه که هر چی جنس ذکور بود اونجا جمع شده بودن و من واسه اینکه ضایع نباشه اول یه کارت ازش خریدم و بعدم جلو چشمای ناباور بقیه هر چی کارت بود (حدود 30 تا کارت :دی) در آوردم و دادم به اون پسره!!! اونم که اصلا دلش نمی خواس کم بیاره و دونه دونه کارتا رو رد می کرد و می گفت این که مال شیش سال پیشه این مال 4 سال پیشه و از این حرفا... بعد رو کرد به اون یکی و گفت یه 20 ساعته شبانه روزی بده و آخرش هم بهش گفت فهمیدی چی شد؟! بعدم اومدم بیرون نگاه کردم و دیدم کارتش تاریخ انقضا داره.... مسخـــــــــــــــــــــــــــره :دی

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت22:48توسط دختر فروردینی |
من و خوابگاه و دانشجویی و تفریح و زهرا!!!

پنج شنبه گذشته وقتی خوابگاه تعطیل شد رفتم خونه خالم اینا! عصرش که با نسیم می خواستم برم بیرون کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودیم و تو اون مدت داشتم به بچه های خوابگاهی نگاه می کردم که با دستای پر داشتن تند تند می رفتن سمت ایستگاه (ما جلوی ایستگاه ایستاده بودیم) نمی دونم چرا با اینکه خودمم خوابگاهی ام اما خیلی بهشون حسودیم شد! خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که زندگی خوابگاهی واقعا یه نعمته! خداییش اصلا هم سخت نیس تازشم خیلی هم جالبه و جذابه آدم هم در کنارش خیلی چیزا یاد می گیره... من که خودم به شخصه عاشق زندگی خوابگاهی ام! خداییش دانشگاه واسه بچه های داخل شهری مثه مدرسه اس! واقعا چه لطفی داره واسه بچه های داخل شهری؟! من که اصلا حاضر نیستم خوابگاه رو با خونه عوض کنم!!!

با اون یه ترمی که دزفول بودم جمعا شیش ترمه که خوابگای ام! خداییش اون یک ترمی که تو دزفول خوندم واقعا بهم حال داد! آخه من 17 واحد داشتم و بیشتر روزا بیکار بودم و تازه بچه هایی هم که 20 واحد داشتن همچینم سرشون شلوغ نبود! بچه ها خیلی پایه بودن و تو اون چند ماه کلی جاهای مختلف ما رفتیم....

اما از وقتی اومدم ایلام نه وقتش بوده نه اینکه بچه ها پایه بودن!!! نهایت تفریحی که داشتیم این بوده که رفتیم پارک بغل خوابگاه! بارها شده که دانشگاه بچه ها رو برده سینما اما ما ها نه با دانشگاه رفتیم و نه خودمون! تا حالا هیچ وقت نشده یه روز جمعه ای با هم بریم نهار رو بیرون بخوریم! نهایتا چند بار نهار رو تو ساندویچیا خوردیم... خداییش وسط هفته که خیلی سرمون شلوغه و یا کلاس داریم صبح تا شب یا بیمارستانیم! آخر هفته ها هم که بچه هایی که خونه هاشون نزدیکه می رن خونه اشون!

حالام 5 ترمه که داره از دوران دانشجویی مون می گذره و واقعا هنوز یه خاطره بیرون رفتن با بچه ها نداریم!!! شاید تو دوران کارورزی فرصت بشه و ما در جهت تفریح کردن پامونو از خوابگاه بیرون بذاریم!!!

ولی خداییش تو این 5 ترم اندازه 5 سال عکس انداختیم! اون همش به خاطر حس عکاس باشی منه! وگرنه بچه ها اصلا تو این فازا نیستن! چند نفر از بچه ها هستن که مطلقا تو عکسا نمیان! ولی من همیشه خدا تو همه عکسا هستم :دی

نمی خوام همه تقصیرا رو بندازم گردن بچه ها که چرا ما بیرون نمی ریم... خداییش سرمون خیلی شلوغه... مثلا غروبا که از کلاس یا بیمارستان برمیگردیم تنها کاری که می کنیم اینه که جمیعا با هم می خوابیم!!! دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی بودن همینه!!

√ هفته گذشته زهرا یه مریض داشت که می خواست زایمانشو بگیره. بعد این دختره 21 سالش بود و فوق العاده لوووووس! خداییش من که درد زایمان رو نکشیدم ولی این دختره زایشگاه رو گذاشت رو سرش... خیلی دلم به حالش سوخت... سعی کردم کمکش کنم... وقتی بردیمش سر تخت زایمان همش می گفت که این (زهرا) زایمانم رو نگیره و اون یکی (استاد) زایمان رو بگیره!!! بعد ما هم از این ور همش می گفتیم این که چیزی حالیش نیست (استاد) و این یکی استاده و این مامای نمونه سال 87 شده و از این حرفا که خودش کر کر خنده بود :دی زهرا هم اون روز اعصاب نداشت از صبح تا عصر همش یه مریض رو کنترل کرده بود و خداییش خسته شده بود (به قول خودمون سطح خونش تموم شده بود مثه این بازی های کامپیوتری :دی) بعد کلا اعصاب نداشت دیگه و ما که شوخی می کردیم اون اصلا محل نمی ذاشت! بعد متوجه شدیم به جای چکمه با دمپایی های خودش اومده... بعد که بهش گفتیم رفت و چکمه ها رو پوشید و متوجه شدیم که چکمه هارو برعکس پاش کرده و بازم کر کر خنده :دی تو زایمان هم کلی خون مالی شد و بازم ما.... :دی کلا اون روز روزش نبود!!! بعد که داشت سوچورها رو می زد دختره رو به اون یکی زهرا کرد و گفت عروسی کردی؟! بعدم گفت دردش مثه درده عروسیه و زهرا و استاد کلی قرمز شدن!!! کلا مریض باحالی بود واسه خودش... شوهرشم که دم در دیدیم کلی آخرش بود... :دی

+نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت22:24توسط دختر فروردینی |
من و این چیزای خفناک!!!

یکی از مشکلاتی که لپتاپ من داره اینه که هاردش کمه! یعنی هاردش 160 گیگه که واسه من کمه! اون موقع ها که تو نت دنبال لپتاپ می گشتم و می خواستم اینترنتی سفارش بدم هارد زیر 250 رو اصلا نگاه هم نمی کردم! بعد وقتی تو مغازه اینو دیدمش بیخیال هاردش شدم و خریدمش... بعد من الان یه چیزی حدود 50 گیگ فیلم رو هاردم دارم و 15 گیگ عکس! خلاصه که دیدم همه درایوام قرمز شده (ویندوزم ویستاست) تصمیم گرفتم اون فیلمایی که نمی خوام رو دلیت کنم! خلاصــــــــــــــه داشتم همه فولدرا رو زیر و رو می کردم که دیدم اووووووووووووووووووه چقدر از فیلما رو من هنوز ندیدم! آخه یه سری از فیلما رو سارا آورد خوابگاه و چون دی وی دی هاش خش داشت خوب کپی نشدن و نصفه نصفه کپی شدن! بعد منم امروز کنجکاوی کردم و دیدم بـــــــــــــــــه بــــــــــــــــه چقدر این فیلما خفناکن! بعد منم اصلا کنجکاوی نکردم و اصلا هم اون فیلما رو نگه نداشتم :دی

عصری من و مامان ماشینو برداشتیم و رفتیم خرید.... به مناسبت روز جهانی بهداشت واسه طناز یه عروسک خریدم و بقیه خریدامون همه واسه خونه بود یعنی همش خوراکی بود... شب هم دوباره حس شیرینی پزیم گل کرد و هر کاری کردم شیرینی هام خوب از آب درنیومد! آخه جدیدا هم مامان از این ماهی تابه ها خریده که بدون آب و روغن غذا رو درست می کنن! منم گفتم بدون روغن شیرینی ها رو درست کنم که... :دی اصلا انقدر شکلشون بده که نمی شه حتی از یه زاویه اش عکس بندازمو بذارم تو وبلاگم!!! :دی

امروز از لحاظ درسی زیاد بد نبود... چند صفحه اندیشه خوندم و یه جزوه هم از جزوه های بهداشت مادر و کودک خوندم... دیشب هم پروپوزال حاملگی نابجا رو واسه استادم ایمیل کردم!

+نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت0:29توسط دختر فروردینی |