فعلا که دو روز از تعطیلی هام رفته و من هنوز هیچ کار مفیدی انجام ندادم! کلی تا امتحان حذفی و کوئیز هم دارم و عین خیالمم نیس... امروز زحمت کشیدم و 3 صفحه اندیشه خوندم و 2-3 صفحه هم از جزوه رشد نوزاد!!! از صبح تا حالا هم هیچ کار مفیدی نکردم فقط اینکه رفتم حموم!!! تازه عصر هم گرفتم خوابیـــــــــــــــدم! بقیه اش یا نت بودم یا آفلاین وبلاگ بچه ها رو خوندم!
این یه هفته تعطیلی واقعا اعصابمو خورد کرده. کلا یک هفته همه کارامو عقب انداخت... کلی تا کار داشتم! مثلا باید می رفتم مرکز بهداشت واسه گرفتن آمار جراحی های لوله بستن و تا هفته ی گذشته وقت نشد برم ... قرار بود پروپوزال حاملگی نابجا رو بدیم واسه داوری که تعطیل شدیم.... واسه کنفرانس هامم کتابامو نیاوردم که تایپ کنم و اسلایداشو درست کنم... کلی کارای عقب افتاده دارم....
نمی دونم میشه امسالم برم نمایشگاه کتاب یا نه... تمام رفرنسای ارشدو می خوام بخرم... تو راس همشون کتاب بیماری های زنانه که 100 درصد باید بخرمش... بیشتر واسه این ترم که واحدشو دارم...
هفته گذشته واسه اولین بار تو این ترم رفتیم سر کلاس بیماری های زنان 3 واحدی... واقعا بحثاش قشنگ بود... یعنی همون چیزاییه که باید بلد باشیم و به عنوان مامای این جامعه بتونیم به مردم ارائه بدیم... خدائیش از همون ترم یک هر کی بهم می رسید واسه خالی نبودن عریضه یه سوال ازم می پرسید... اما مگه یه مامای ترم یکی چی می دونه؟! من همین الانشم چیز خاصی نمی دونم. تازه قراره این ترم و ترم بعدی یاد بگیرم...
مثلا همون روز سال تحویل یکی از دخترای فامیل بهم زنگ زد و گفت پـ ـریود مامانم 10 روزه که عقب افتاده و چند وقته که از قرصای فلان و فلان استفاده می کنه! ممکنه از قرصاش باشه یا حامله شده؟! بعد فکر کن من داشتم از روش جلـ ـوگیری مامانش می پرسیدم!!! بعد می گه کـ ـانـ ـدوم!!! فکر کن یه دختر هم سن و سال من در مورد این چیزا از مامانش بپرسه!!! منم تا اونجایی که اطلاع داشتم می دونستم که از قرصاش نیست و واسه اینکه مطمئن بشه حامله هست یا نه بهش گفتم (البته با راهنمایی مامانم) که از داروخونه بیبی چک بگیره! حالا بعد مامان می گفت زنگ بزن ببین حامله اس یا نه :دی
این ترم تو کارآموزریامون وقتی زایمان می گیریم بعدش باید مراقبت های پست پارتوم رو به مریض آموزش بدیم... روزای اول هیچی حالیمون نبود چون واقعا برنامه دوشیفتمون فرصت درس خوندن رو ازمون گرفته بود. بعد وقتی استاد می گفت آموزش بدید تند تند می رفتیم طرف مریض و تنها چیزی که بهش می گفتیم این بود که خانـــــــــــوم تا 40 روز نـ ـزدیکی نکن!! بعدشم کرکر خنده بود!!! :دی حالام که یاد گرفتیم چه جوری آموزش بدیم بازم این نکته در راس بقیه آموزشا قرار داره :دی
پریروز می خواستم ویال سولفات منیزیوم باز کنم ناخنم قشنگ از اونجایی که به گوشت چسبیده شکست!!! حالام هی مواظبشم که نکنه کامل بشکنه.... بدم میاد ناخن از ته گرفته بشه... حس بدی به آدم می ده!
فرصتی دوباره پیش آمد تا باز از پشت این تریبون سلامی بکنم و شما دوستان عزیز را از احوالات و اتفاقات این چند روزه با خبر سازم... :دی
تو هفته ی آینده تو دانشگاه کنگره میکروب شناسی قراره برگزار بشه... واسه خاطر همینم همه ما رو انداختن بیرون!!! منم که کلا منـــــــــــــــــــــگ!!! اصلا خبر نداشتم کنگره داریم وگرنه ثبت نام می کردم.. خیلی ام امیتاز داره آخــــــــــــــــــه!!! خلاصه قرار شد تمام داشنگاه به مدت یک هفته تعطیل باشه و بچه های خوابگاهی روانه خانه و زندگی خودشان شوند! ما هم از خدا خواسته.... :دی قرار شد بچه هایی که از جاهای دیگه میان تو خوابگاه ما مستقر بشن... به خاطر همینم به همه بچه ها گفتن که همه وسیله هاتونو جمع کنید و همه رو ببرید اتاق 100 بذارید... ولی ما همه وسایلمونو با ساک و چمدون و از این بند و بساطا گذاشتیم تو کیسه زباله سیاه و کلی چسب چسبیشون کردیم و گذاشتیم زیر تختامون! آخه تو اون بلبشو کی می تونست وسایلشو بذاره اتاق 100؟! فردا پس فردا همه چیزمون گم می شد اون وقت!!! بعد من از اونجایی که خیلی کم وسیله مسیله داشتم (!) مونده بودم وسایلمو چیکار کنم و کلی استرس بازار بود واسه خودش... حساب کن حتی پلوپز هم دارم تو خوابگاه!!! خلاصه که خدا به خیر بگذرونه و اونایی که قراره بیان تو اتاق ما مثه خودمون وحشــــــــــــــــی نباشن!!! :دی
و اما اخبار این دو هفته!!! (آدم یاد اخبار هواشناسی ارمو می افته!!!) :دی
روز شنبه 15 فروردین صبح ساعت هشت و نیم رسیدم خوابگاه و سریع وسایلمو گذاشتم تو نگهبانی و تاکسی گرفتم رفتم دانشگاه... استاد دریـکوند تازه اومده بود سر کلاس... در زدم و وارد شدم :دی کلی تحویل بازار بود اون وسط... بعد منم با اون مانتوی راه راه تابلو ... :دی هیچی دیگه همش تیکه بود که روانه من می شد... همه تیکه ها از استاد شروع شد :دی از اونجایی که مانتوی راه راه افقی آدمو چاق نشون می ده همه بچه ها به اتفاق استاد کلی به من لطف کردن و کلی اصلا تذکر ندادن که چقـــــــــــــــــدر چـــــــــــــــــــاق شــــــــــــــــدی!!! منم اعصاب داغون... هی می گفتم بابا چاق شدم اما نه اونقدر و همش تقصیر مانتومه و من غلط بکنم دیگه این مانتو رو بپوشم!!! تو دانشگاه هم که راه می رفتم کلا همه نگاه ها طرف من بود... از بس که تابلو بودم....
کلاسامون دقیقا مثه دوران ابتدایی دقیق و منظم تشکیل شد بدون اینکه حتی یه کلاس از قلم بیافته!!! فکرشو بکن... 15 فروردین همه تعطیلن و ما ها مثه ... داریم می ریم کلاس!!!!
روز دوشنبه از دست اون همه اعصاب خوردی اون مانتو رفتم یه مانتوی تنگ مشکی و کوتاه خریم از اینایی که رو جیباش و کمرش همش پارچه چروک گذاشتن... یه شلوار جین سرمه ای هم خریدم که اونم خیلی تنگه تا دیگه کسی بهم نگه چقدر چاق شدی :دی وقتی می خواستم شلوارمو پرو کنم مانتو مشکی رو هم روش پوشیدم ببینم به هم میان یا نه! بعد در اتاق رو باز کردم و می گم زهرا چطوره؟! بعد از نیم ساعت که از حالت تعجب درمیاد می گه وای فروردینی چقدر لاغر شدی!!! :دی
سه روز آخر هفته رو هم بیمارستان بودیم و من اصلا تو مود زایمان گرفتن نبودم و همه بچه ها جز من و سارا یه دور دیگه زایمان گرفتن!!! همه روزا دو شیفت بودیم و نهار هم ساندویچ می خوردیم و هی من عذاب وجدان داشتم واسه کالریش :دی
روز جمعه هم سرماخورده بودم و همش خواب بودم... فقط عصرش نیم ساعت با افسانه رفتم بیرون تا واسه فرداش که تولدم بود شیرینی بگیرم و ببرم دانشگاه!
شنبه صبح هم در حالیکه دیگه 20 سالم نبود و وارد 21 سالگی شده بودم تند تند آماده شدم و یه هیجان خاصی داشتم (همیشه تو روز تولدم اینجوری ام... کلا من عاشق روز تولدمم) ساعت 8 بازم با اون استادی کلاس داشتم که عاشقشم (استاد دریـکوند) قبل از اینکه استاد بیاد بچه ها کادوهاشونو دادن! شیرین مجسمه ی یه دختر و پسر روستایی رو بهم داد. طناز یه عروسک قورباغه و طاهره و الهام هم یه روسری و سارا و زهرا هم یه عروسک بزرگ نانسی و افسانه هم یه جعبه رژگونه و سایه و مهسا هم از این تلقا که توش عروسکه!!! (نسیم که بعدا کادوشو داد یه استوانه خوشگل و تزئین شده که یه دونه از این آرامبخشا توشه... مثه ساعت شنیه!) اگه شد عکساشونو می ذارم. بعد از کلاس هم شیرینی ها رو پخش کدم و اول هم از استاد شروع کردم... گفت به چه مناسبته؟! گفتم تولدمه!!! گفت اوووووووه چه خودشو تحویل می گیره :دی
تو کارآموزی این هفته هم دو تا زایمان گرفتم و آمار زایمانم فعلا 4 تاس! زایمان سومم مولتی پار بود و همشو خودم گرفتم... نه اپی داشت نه بخیه! زایمان گرفتن برام مثه آب خوردن شده! زایمان چهارمم دوباره با استاد سلیمان نژاد بود ولی این دفعه واسه اولین بار می خواستم نولی پار بگیرم که اپی داشت! اون روز قرار بود امتحان حذفی بهداشت مادر و کودک بدیم که چون روز قبلش دو شیفت بودم اصلا فرصت نکرده بودم بخونم واسه همینم از صبح که رفتم زایشگاه همش جزوه دستم بود و کلی استرس داشتم... با همون استرسم هم رفتم پای زایمان... اولش استاد گفت تلاشتو بکن که بدون اپی بگیریش... اینو که گفت یکم آروم شدم و با خودم گفتم اینم اپی نمی خواد!!! بعدش بهم گفت اپی بزن!!! نمی دونم چم شد یهو زدم زیر گریه... حساب کن جلوی مریض آدم گریه کنه!!! از یه طرف من گریه می کردم و ریملم می ریخت پایین و از طرف دیگه هم سارا یه گاز گرفته بود دستش و همش اشکا و ریمل منو پاک می کرد!!!! خلاصه که هم اپی رو خیلی خوب زدم هم زایمان رو خیلی خوب گرفتم... اما تا آخر زایمان همینجور اشکای من روون بودن! اما استاد فکر می کرد من چون گریه ام گرفته دیگه نمی تونم زایمان رو تنهایی بگیرم واسه همینم خودش دستکش پوشید و اومد کنار من ایستاد و بعضی جاهاش دستمو می گرفت! موقع دوختن اپی هم چند چاش دستمو گرفت... اما آخرش داد به خودم و خودش رفت و من خیلی زشت اپی رو دوختم :دی
امروز هم لیزر داشتم و عصری اومدم خونه! کلا هر وقت قراره من بیام خونه بهم زنگ می زنن و می گن فردا لیزره... اعصابم خورد می شه اینج.ری... آخه من دیروز می تونستم بیام خونه و به خاطر این موندم! تازشم خوابگاه دیروز تعطیل شد و من رفتم خونه خالم...
دیروز عصر هم اول من و نسیم رفتیم آرایشگاه و این بار من ابروهامو اسپرت برداشتم و خیلی خوب شد اما این آرایشگره عادت داره همیشه زیر ابروی چپم رو خالی می کنه حالا باید بذارم بیاد.. بهر حال بهتر از بقیه آرایشگراس که فقط بلدن ابرو باریک کنن!
بعدشم رفتیم بازار و تنها چیزی که خریدم کتاب اندیشه اسلامی 2 بود :دی آخه دو هفته دیگه امتحان حذفی داریم! می خواستم کفش اسپرت بگیرم که چیز قشنگی ندیدم... همه کفشا مثه کفشای خودم بودن! کفش خانومی رو هم می ذارم تابستون می خرم آخه من با کفش پاشنه دار نمی تونم راه برم و زود خسته می شم!!
پ.ن: احساس کثیفی فوق العاده ای می کنم... از دوشنبه تا حالا حموم نرفتم!!!! یکی منو پرت کنه تو حموم!
پ.ن: اینا هم چندتا عکسه... تو یکیشون افتخار دیدن منو دارین به عنوان خانوم مامایی که تو بخش کودکان کارای پرستاری می کرد :دی
اینکه منم + اینم یه جمعه ای تو خوابگاه بودم و مثلا غذای شاهانه داشتیم واسه نهار :دی + اینم من و سارا رفتیم چند قلم لوازم آرایشی خریدیم و وقتی برگشتیم یه ذره ریخت و پاش کردیم :دی البته اینا فقط یه سری از وسایلامونه :دی + اینام کادوهای تولدمه البته کادوی مهسا و افسانه توش نیس
امروز جایی نرفتیم. تا ساعت یک که بابام همش دنبال پیدا کردن یه جایی تو اتوبوسا بود تا علی باهاشون بره... آخرش هم با کاروانایی که از عراق می اومدن رفت... قراره تا قم باهاشون باشه و قم تا تهران خودش ماشین بگیره... بعد هم که مامانم گفت بریم بیرون اما من اصلا دوووس نداشتم برم و تازشم تنهایی حال نمی داد که بریم بیرون... قبلا هم گفتم که از این چیزا اصلا خوشم نمی آد... بعدشم با مامان بحثم شد و این حرفا... کلا امروز روز خوبی نبود!
از صبح تا حالا دارم قصه زندگیمو می نویسم... می خوام داشته باشمش واسه همیشه... خیلیاشو نوشتم... 4-5 صفحه شده... انگشتم درد می کنه :دی واسه اینکه تمام اتفاقات پیش اومده تو اون دوران رو بنویسم می خوام با فاصله بنویسم که چیزی رو جا نندازم...
فردا هم من می رم ایلام و این پست احتمالا آخرین پستم باشه تا زمانی که دوباره برگردم و بنویسم... فردا هم احتمالا بریم چهارده بدر! شاید... معلوم نیس!
حالا که نزدیک شدم به دانشگاه دوووس ندارم برم... اصولا خیلی حالی به حالی ام... هر دفعه یه حسی دارم... درسم که نخوندم دیگه بدتر... اصلا انگیزه ندارم واسه رفتن! یکشنبه امتحان دارم و هیچی نخوندم. خیلی هم سخته!
همه وسایلم آماده اس ... سعی می کنم مواد غذایی کمتر ببرم.. آخه می بینی هیچ کی نیاورده و فقط من آوردم اون وقته که حرست می گیره... خب اونا هم اونجا دارن زندگی می کنن وضیفه شونه که بیارن! نهایتا اگه چیزی لازم داشتیم اونجا با هم می خریم!
پ.ن: وای من می میرم واسه این کلاه قرمزی... چقدر این صحبت کردنش با نمکه... یکی این یکیم پسرخاله... وای می میرم براشون!
من بدون دعوت نامه هم خواهم نوشــــــــــــــت!!! :دی برید و داشته باشید این همه افتخارو :دی
خیلی زود شروع به راه رفتن کردم و خیلی زود هم زبون باز کردم!
تو سن 5 سالگی تمام کتاب داستانامو می تونستم بخونم!
پیش دبستانی نرفتم اما همه چی بلد بودم!
تو سن 6 سالگی عاشق مدرسه رفتن بودم!
روز اول مدرسه از ذوق داشتم می مردم!
چون مامانم شاغله از همون اول تبدیل شدم به یه خانوم خونه!
از 10 سالگی تا الان غذاهای پیچیده تر از املت و نیمرو و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم!
همیشه جز شاگردای اول بودم! (منهای سال سوم دبیرستان که با معدل 75/19 شدم شاگرد چهارم!!!)
انضباطم هیچ وقت پایین تر از 20 نشد!
بالاترین نمره ادبیاتم رو تو سال دوم دبیرستان گرفتم که 5/17 بود! همیشه 15 می شدم!
دبیر زبان سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهیم واقعا عاشقم بود! همه بچه ها هم می دونستن!!
اول دبیرستان عاشق دبیر زیستم شدم! باز اون موضوع رو هم همه می دونستن!!! :دی
واسه امتحان زیست شناسی سوم دبیرستان که نهایی هم بود فقط 2 ساعت خوابیدم.. آخرش هم 18 گرفتم!
4 ساله که بدون وقفه به امر خطیر وبلاگ نویسی مشغولم (دقیقا از اردیبهشت 84)
در طول دوران کنکورم فقط یه بار تونستم تو روز 6 ساعت درس بخونم که به خاطرش شب از خوشحالی خوابم نبرد!!!
با اینکه واسه کنکورم درس نخوندم اما تو پیش دانشگاهی خودمون نفر دوم شدم!
بدون اینکه پشت کنکور بمونم دانشگاه رفتم!
سوم دبیرستان آزمایشی تو کنکور دانشگاه آزاد شرکت کردم و نفر هفتم رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه آزاد ایلام شدم! همون سال تو کنکور پزشکی مامایی دانشگاه آزاد دزفول قبول شدم!!!
تو اولین کنکور آزمایشی گزینه دو که شرکت کردم فیزیک 5- زدم! ولی با افتخار درصد فیزیکم تو کنکور (با اینکه دیگه بیخیالش شده بودم و قصد جواب دادن نداشتم!) 28 شد!
مامایی سومین رشته ای بود که قبول شدم! 3 تا دانشگاه واسش عوض کردم!!!
با اینکه اصلا به مامایی علاقه نداشتم ولی الان عاشقشم!
بین بچه های مامایی ورودی 85 بهترین رتبه کنکور رتبه منه!
هیچ وقت هیچی رو حفظ نکردم... هر چی می خونم فقط سعی می کنم یادش بگیرم!!!
با اینکه اصلا اهل خر خونی نیستم ولی نمره هام از خیلیا که فقط خر خونی می کنن بهتره!
قدرت تجزیه و تحلیل بالایی دارم! همه چیزو خیلی راحت می تونم به هم ربط بدم!
عاشق زیست بودم!!!
تو دانشگاه نظر خیلی از استادا رو تونستم جلب کنم!
ترم 3 که بودم 8 تا معاینه داشتم (از همه بیشتر) و هیچ نتیجه ای نداد!! (به این می گن منفی افتخار :دی)
با وجود اون همه ترس و استرسی که واسه زایمان گرفتن داشتم اما اولین زایمانم رو خیلی عالی گرفتم!
سرعت تایپم خیلی خوبه... طوریکه وقتی بابام نگام می کنه کلی حظ می کنه!
با چشم بسته هم می تونم اس ام اس بزنم!
بچه ها به خاطر اون اطلاعاتی در مورد گوشی موبایل دارم بهم می گن پنجه طلایی! بچه های خوابگاه (چه اونایی که منو می شناسن و چه اونایی که حتی یه بارم منو ندیدن) وقتی گوشیاشون مشکل پیدا می کنه میان پیش من... از بچه ها ادرس می گیرن :دی
تو سن بیست سالگی کلی عروسک دارم و عاشق عروسکم!!!
تو اتاق (خوابگاه) کوچکترین عضو اتاقم و همیشه به این موضوع افتخار می کنم :دی
توانایی بیدار موندن تا صبح و تلفنی حرف زدن رو دارم!!!
توانایی خوابیدن از این شب تا شب بعدی رو نیز دارا می باشم (با اندکی اغراق :دی)
هیچ وقت دوست پسر (به اون معنا که همه فکر می کنن) نداشتم!
خانوادم ام به طور کامل بهم اطمینان و اعتماد دارن...
هیچ وقت خودم رو شکل بعضی از دخترای امروزی (البته فقط به قول خودشون!!) در نیاوردم (کاملا نقاشی شده ان و هزار بلا ملا سر خودشون اوردن!!!)
دختر با نمکی هستم (به نقل از دوستان :دی)
می گن صدام قشنگه!!! (خودم از این صدای جیغ جیغو خوشم نمیاد!)
با هیچ کس قهر نمی کنم... عذر خواهی هم برام کار سختی نیست!
هیچ وقت با کسی مشکل نداشتم! تو زندگی گروهی هم همیشه موفق بودم!! (ترم یک که می خواستم اتاقمو عوض کنم خیلیا اومدن بهم گفتن بیا با ما هم اتاق شو... تا این حد!!)
خنده از رو لبام نمی ره... تو سن بیست سالگی صورتم به خاطر خنده ام چروک برداشته!
از همون موقعی که دست راست و چپم رو از هم تشخیص دادم یه دخمل تپلو بودم... همیشه خدا هم رژیم می گرفتم...
از ظرف شستن و جارو زدن و سبزی پاک کردن و مرغ تیکه تیکه کردن و دست زدن به گوشت در حد تیم ملی متنفرم...
اتاقم همیشه رکورد کثیف ترین اتاقا رو داره :دی
کارت های اینترنتم رو سه سوته تموم می کنم.
قبض موبایلم هیچ وقت بیشتر از 24 تومن نشده! یک ساله که همش حول و حوش 16 تومن میاد برام!
استاد خرج کردن پول! استاد خریدن مانتو و انواع و اقسام لباسای خونگی...
با اینکه همیشه لباس می خرم اما هر وقت یهویی مجلسی پیش اومده من لباس نداشتم :دی
اجازه ی اد کردن آی دیم رو به هیچ کسی نمی دم مگه اینکه طرف رو بشناسم!
معمولا چت نمی کنم! نهایتا با نگین و نسیم و محدثه!
با اینکه 5-6 سالی هست که اینترنت کار می کنم اما فقط 25 نفر تو اد لیستم هست که چندتاش آی دی های خودمه و چند نفر هم چند تا آی دی دارن!
هیچ وقت دنبال چیزای بد تو نت نبودم! به جز موردی که دنبال چند تا عکس با عنوان Anime می گشتم دیگه از فیلتر شکن استفاده نکردم!
سرعت راه رفتن فوق العاده بالایی دارم! از هم قدم شدن با سرعت لاکپشتیا متنفرم :دی
از اینکه زرت و زرت هی موضوع واسه طرح تحقیقاتی بجورم کلی می خوشحالم... با نوشتن پروپوزال کلی حال می کنم!
تو کلاسای تئوری تعلیم رانندگی با اینکه همه پسر بودن و فقط 4 تا دختر بودیم اما تو جلساتی که موضوع صحبت قسمت فنی ماشین بود با افتخار تمام به سولات جواب می دادم!!!
و.... در آخر خدایی دارم که بالای سرمه و خونواده ای دارم که بهشون افتخار می کنم!
اینم از افتخارات من! اگه می خواستم ادامه بدم تمومی نداشت... :دی
از صبح تا حالا همش دارم شیرینی می پزم :دی در جریان اون بستنیه که کفتم هستین که؟! :دی اون هنوز تو فریزره و هنوز تموم نشده از بس که بی مزه است :دی خب اون موقع وانیل نداشتیم و من تازه دیشب وانیل بهش اضافه کردم اما افاقه نکرد!!! امروزم من و مامان صبح مثلا راحت الحلقوم درست کردیم! پیمانه هاش دقیقا اندازه اون چیزی بود که تو کتاب گفته بود... ولی هلش فوق العاده زیاده و اصلا هم سفت نشده! گفته بود برش بزنید و تو خاک قند غلط بدید اما همه خاکه قنده جذبش شد!!! اونم بد از آب در اومد! بعد از اونجایی که اون تخم مرغایی که ریختم تو بستنیه سفیده هاش مونده بود گفتم حیفه و اینا :دی بعد دوباره همین امروز طی یک عملیات انتحاری با اونا کیک درست کردم! بعد من هی می خواستم که اینا خوشکل بشن اما نشدن :دی اصلا هم اصرار نکنید که من عکساشو بذارم... دوتاشون خیلی ضایع ان!! بعد من هنوز دارم به رژیمم ادامه می دم شما خودتون رو ناراحت نکنید یه وقت :دی تازشم دارم به وزن قبلیم بر می گردم (اون وزن قبلی قبل از رژیمم رو نمی گم.. وزن یه ماه پیش رو می گم :دی)
علی هم بلیط گیرش نیومده فعلا... نه اتوبوس نه هواپیما و نه قطار!! قرار بود دیروز بریم گناوه که دیروز به خاطر این آقا نرفتیم... بابام از بس استرس علی رو داره امروز سرش گیج می رفت.. همش تو تخت بود! منم که جمعه رفتنی ام! چمدونم نیمه بسته اس :دی اون مواد غذایی که باید ببرم رو هنوز آماده نکردم! تازشم هنوز خریدام مونده که اصلا امادگی یونی رفتن رو ندارم فعلا!
پ.ن: قرار بود محدثه افتخارات رو بنویسه و بعدم منو دعوت کنه :دی... فعلا که ننوشته! شما باز خودتون رو ناراحت نکنید :دی.... من امشب همه افتخارات چندین و چند ساله مو امشب اینجا پست می کنم!!! :دی ما اینیم دیگه!!!
محدثه جونم قشنگ سر بزنگاه دقیقا زمانی که من تو اوج نا امیدی (!) بودم منو دعوتید و الانم در خدمتم با قوانین زندگیم!!!
همیشه و همیشه خدا رو بیاد دارم و می دونم شاهد و ناظر بر تمام اعمال منه! سعی می کنم کمتر از مسیرم منحرف بشم... (ولی همیشه می شم)
صحبتای اطرافیانم رو فقط می شنوم... خیلیاشون رو اصلا قبول ندارم...
وقتی با کسی اختلاف نظر دارم فقط یک بار اعلام می کنم که من مخالفم!
دوست ندارم کسی از من بالاتر باشه... سعی ام بر اینه که همیشه بهترین باشم!
با اینکه همیشه می گن غرور هم حدی داره ولی همیشه سعی می کنم مغرور ترین باشم... بهر حال یه دخترم و غرور واقعا نیازه!
الکی به هر چیزی امیدوار نمی شم... اعتقاد دارم وقتی چیزی نمی تونه انجام بشه، حتما نمی تونه دیگه!!
وقتی تو مرحله ای از زندگیم مجبور می شم یه چیزی رو بپذیرم سعی می کنم با تمام وجودم ازش لذت ببرم نه اینکه غصه بخورم و همه چیزو به کامم تلخ کنم!
هیچ وقت نتونستم دروغگوی خوبی باشم به خاطر همینم هیچ وقت دروغ نگفتم و نخواهم گفت!
همونجوری که بدم میاد کسی ازم انتقاد کنه (انتقاد پذیر هستم ولی بهر حال ناراحت هم می شم) واسه اینکه کسی از من دلخور نشه یا انتقاد نمی کنم یا یه جوری بهش می گم که زیاد ناراحت نشه!
از اینکه کسی از کارام خبر دار نشه کلی حال می کنم... ولی همیشه ی خدا همه چیزو قبل از انجام دادنش تو بوق و کرنا می کنم...
سادگی و رو راس بودن چیز خوبیه... اما گاهی آب زیر کاه بودن هم لازمه!
سعی می کنم سفره ی دلمو واسه هر کسی باز نکنم (گفتم فقط سعی می کنم :دی)
نباید دیگران رو مثل خودمون فرض کنیم! هر کسی اعتقادات خودش رو داره و در حد فهم و شعورش می فهمه و درک می کنه!
با کسی که جنبه ی شوخی رو نداره شوخی نمی کنم!
از قهر و دعوا و این بچه بازیا در حد تیم ملی متنفرم! برام هم عار (آر :دی) نیس که برم و عذر خواهی کنم و مثلا منت کشی کنم!
با اینکه آدم کنجکاوی ام اما هیچ وقت تو کار کسی دخالت نمی کنم!
هر چیزی که به ذهنم رسید رو نوشتم! تعدادش برام مهم نبود! اگه نمی نوشتم عقده ای می شدم :دی
چند روز یه بار بابام از این شیر یارانه ای ها می خره... از اونجایی که همیشه چندتا چندتا می خریم دیگه نمی دونیم باهاشون چیکار کنیم... مامان که همیشه ماست درست می کنه! منم قبلا (یعنی همین چند وقت پیشا) می اومدم و فرنی درست می کردم که اونم جدیدا ازش زده شدم بس که خوردم (چه رژیمی می گیرم من!) بعد امشبو تصمیم کبری گرفتم که بستنی درست کنم!! دو تا کتاب آشپزی آوردم و دوتاشو خوندم! یکیش با نیم لیتر شیر 10 تا زرده تخم مرغ نوشته بود و 250 گرم شکر و اون یکی با یک لیتر شیر 4 تا زرده تخم و مرغ و 4 قاشق غذا خوری شکر نوشته بود!!! حالا بشینید و تفاوت را احساس کنید!!! بعد منم اومدم با یک لیتر شیر 4 تا زرده گذاشتم (همش 4 تا داشتیم :دی) با یکم کمتر از 250 گرم شکر!!! نه یعنی خیلی کمتر بود! اندازه یه کاسه کوچمولو :دی حالام که گذاشتمش تو فریزر هر نیم ساعت یه بار باید درش بیارم و با همزن همش بزنم تا یخی نشه! یکم که ازش خوردم دیدم شیرینیش کمه! بعد منم ابتکار به خرج دادم و بهش زعفرون اضافه کردم!
دیگه جوانرود نمی ریم... همش هم به خاطر علی که گفت من نمیام! هیچی دیگه آخر هفته ای رو بست توی خونه می شینیم... عموم اینا هم احتمالا برن طرف گناوه!!! من گنــــــاوه می خــــــــــــــوام!
این دو سه روز هر وبلاگی رو که باز می کنم می بینم از افتخارات خودشون نوشتن... چند روز قبل هم در مورد قوانین زندگی... واقعا مرسی بابت این همه تحویل!!! :دی خـــــــــــــــــب منم بدون دعـــــــــــوت خواهم نوشت!!!
صبح که بیدار شدم دیدم داره بارون میاد!! کلی ذوق کردم اما یکم بعدش بند اومد! اما هوا حسابی قشنگه... خداییش چقدر زیر بارون قدم زدن خونه اما نه تنهایی... :دی
دیشب عموم زنگ زد که واسه جوانرود میاید یا نه! همه ما که موافقیم فقط علی میگه نمیام! علی باید بیاد چون اخر هفته میخواد بره تهران و ما هم حتما باید باشیم تا بدرقه اش کنیم :دی اینو مامان می گه!! به من اصلا مجبوره بیاد... می خواد مسافرت ما رو خراب کنه!
امروز صبح طی یک عملیات انتحاری شلوار جینمو تنگش کردم... نمی دونم چرا پاهاش (:دی) گشاد شده بودن... البته پایینش خوبه فقط بالاش گشاد شده بود که یه فرم بدی به خودش می گرفت... منم اومدم تنگش کردم!! البته این شلوارو من 6 ماه پیش خریدم... قراره بعد از عید یکی دیگه بگیرم که تو رنگش موندم... اینی که دارم آبی روشنه... احتمالا این یکی رو سرمه ای بگیرم... نمی دونم!!!
از ترجمه ام هم فقط یه صفحه مونده. البته فعلا فقط معنی کلمات نا آشنا رو پیدا کردم هنوز روان ترجمه اش نکردم... که بدبختی اون بیشتره!
دیشب هم خالم اینا اومدن خونمون و امروز صبح همشون رفتن! بنده خدا خالم چند وقت پیش سکته کرده بود و الانم حالش زیاد تعریفی نبود! چشماش خوب نمی دید!! سنی هم نداره... فکر کنم به خاطر اینه که تو سن بالا بچه آورده!
کم کم داربم به 15 اُم نزدیک می شیم... چقدر من ذوق دارم واسه دانشگاه رفتن... نمی دونم چرا ولی خیلی دوس دارم زودتر برم... فکر کنم عاشق شدم :دی حس می کنم اینجوری دیگه عاطل و باطل نیستم و حداقل می شینم مثه بچه آدم دو خط درس می خونم!
اگه برنامه کارآموزیمون درست نشه از 3 اردیبهشت فقط 3 روز در هفته کلاس داریم... اون وقت من می تونم هر هفته بیام خونه... ولی همچین کاری رو نمی کنم... چون اون وقت نه واسه خونه اومدن ذوق دارم نه واسه خوابگاه رفتن! حداقل دو هفته یه بار میام و می رم!
امروز فقط یکمی دیر بیدار شدم! یعنی ساعت 1 :دی صبح پسر خالم اومد خونمون به علی گفتم یه چادر برام بیار و در اتاق رو ببند. منم دیگه خوابیدم تـــــــــــا یـــــــــــــــک! بیدار که شدم بابام هم اومده بود از سر کار! شروع کردم به غذا درست کردن... زرشک پلو با مرغ و سیب زمینی! بعد از نهار هم نشستم پای لپتاپ و آرشیو وبلاگمو خوندم... آخه نسخه پشتیبان رو دانلود کردم... البته فقط یه سری از پستای قدیمی رو خوندم... می گما آدم چقدر زود ذهنیتش نسبت به بعضی چیزا عوض می شه!!!
هنوز واسه ترجمه نجنبیدم... نمی دونم چرا انقدر تنبل شدم! دیشب جزوه تغذیه رو آوردم که بخونم اما دیدم از 18 صفحه دو صفحه اش نیست... منم که همیشه خدا دنبال یه بهانه ام واسه نخوندن! هیچی دیگه بیخیال خوندن شدم!
امروز خالم اینا از دزفول اومدن و الانم خونه اون یکی خالم هستن! اصلا اینا عادتشونه که ظهر میان و تا بعد از ظهر می مونن و فقط هم خونه خالم می رن! البته مثه اینکه خالم می خواد تا 13 بمونه!!! جای تعجب داره به خدا!
مثه اینکه این عید زیادی بهم ساخته و من همش هوس سفر می کنم! عجیبه آخه من هیچ وقت حوصله مسافرت رو نداشتم!!! الانم شدید دلم می خواد بریم طرفای جوانرود با عموم اینا... اما بابام فکر نکنم موافقت کنه!
پ.ن: من آدم مغروری ام! خیلی سخت به کسی می گم دوستت دارم! معمولا دیر عاشق می شم!! نمی دونم چرا با این تفاسیر بعضیا فکر می کنن که من یه دل نه صد دل عاشقشونم!!! به خدا داری اشتباه فکر می کنی!! اینجوری هم خیلی بده ها... طرف وقتی میاد همچین حرفی رو می زنه خب جلوی من ضایع می شه وقتی حقیقت این نیس!
با اینکه دیشب وقتی خوابیدم ساعت از 3 هم گذشته بود ولی امروز هر کاری کردم نتونستم بیشتر از 9 بخوابم! آخرش هم ساعت 45/9 بیدار شدم! اول از همه رفتم رو ترازو تا ببینم چند کیلو شدم!! آخه این روزا دوباره دارم رژیم سگی می گیرم... حدودا نیم کیلویی کم کرده بودم! دیروز زن عموم می گفت وااااااای چقـــــــــــــــــدر چاق شــــــــــــــدی!!! هــــــــــــــی منم اعصابم خــــورد می شد!! قشنگ خودمم حس می کنم اضافه کردم! خلاصه... بعد هم رفتم لباسایی که دیشب تو ماشین انداخته بودیم رو جمع کردیم و لباسایی رو که می خواستم با خودم ببرم خوابگاه هم انداختم تو چمدونم! یـــــهو چشمم افتاد به فولدری که تو چمدونم بود! برگه هایی که قرار بود ترجمه کنم بهم چشمک می زدن و من اصلا یادم نبود که قرار بوده این چند صفحه رو ترجمه کنم! ماجرا از این قراره که سه تا گروه مامایی یه کتاب رو با هم ترجمه کنن. به هر کسی هم چند صفحه افتاده. خلاصه اینکه سی دی دورلند رو آوردم تا رو لپتاپم نصبش کنم. اما نمی دونم چرا میگه واسه پیدا کردن معنی لغات باید به اینترنت وصل بود!! منم بیخیالش شدم و فعلا می خوام از روی دیکشنری انگلیسی به فارسی معمولی ترجمه کنم. خداییش تنبلیم اومد اون کتاب گنده رو با خودم بیارم!
چند مین کانکت شدم و وبلاگای آپدیت شده رو باز کردم و خوندم... اتاقمو مرتب کردم و زنگ زدم به سارا... زنگ زدم به نگین... و میس کال انداختم رو گوشی بچه ها! دیگه هم کار خاصی نکردم... !!! حالام تنبلیم میاد واسه درس خوندن... یعنی اصلا حسش نیس... نمی دونم چه جوری برم طرف درس... شنبه و دوشنبه دو تا امتحان داریم. امتحان تغذیه و بهداشت مادر و کودک!
دیشب که رفتم حموم اون لباس جیگوله 4500 تومنی رو با دامن پوشیدم!!! آخه من اصلا تو خونه دامن نمی پوشم. نهایتش اینه که وقتی مهمون میاد دامن بپوشم... کلا از دامن خوشم نمی آد... الانم هی دارم وسوسه می شم که برم شلوار بپوشم :دی آخه مدل این بلیزه طوریه که بیشتر رو دامن میاد تا شلوار!
دلم واسه خوابگاه و دانشگاه تنگولیده... این اولین باریه که تو تعطیلات دلم هوای دانشگاه رو می کنه!! معمولا وقتی می اومدم خونه اصلا دلم نمی خواست برگردم خوابگاه! اما اینبار نه! اصلا من از علافی بدم میاد. حداقل وقتی خوابگاهی حس درس خوندن بیشتره... تازشم من و زهرا کلی کار داریم تو دانشگاه... اگه طرح های تحقیقاتیمون تا زمان فارغ التحصیلی انجام نشن ما فارغ التحصیل نخواهیم شد :دی
صبح هم با موهایی در هوا بیدار شدم و خلاصه به زور و خوابالو آماده شدم! قرار بود همون روز ما بریم دزفول و خریده رو بزنیم تو رگ... اما از اونجایی که آقایون تنبل تشریف داشتن ما رو بردن خونه عموم اینا تو شوش و تا عصرش تکون نخوردیم! عصری من و مامان و زن عمو با هم رفتیم بازار اما فقط دو سه تیکه از این ظرف و اینا خریدیم و برگشتیم... هر چی هم دنبال مانتو گشتیم هیچی پیدا نکردیم... یعنی واقعا خاک تو سر همه اونایی که نشستن این مانتوهای مسخره اجق وجق رو طراحی کردن... بدتر از این دیگه نمی شد...
یه نمایشگاه هم ایام عید باز کرده بودن روبه روی حرم دانیال. اونجا رو هم شب با مامان و بابام پیاده رفتیم و من یه بلیز 4500 تومنی خریدم... :دی تازشم خیلی هم نازه... وقتی اومدیم خونه عموم اینا زن عمو و دختر عموم عاشقش شدن و تصمیم بر این شد که اونا هم بخرن :دی (خوش سلیقه ام دیگه :دی(
دیروز صبح هم رفتیم دزفول و اولش تو خیابون شریعتی در به در دنبال مانتو گشتیم بازم هیچی...!! بعم هم جمیعا با هم رفتیم بازار کهنه که اونجا رو عشق بود... جنسا ارزون و باحال... من یه شلوار لی خریدم از اون پاکتیا که قبلا مد شده بود واسه خونه... کلی هم ظرف و ظروف خریدیم... کلا مامان و بابای من و همچنین خودم عاشق خریدن ظرفیم!!!
ظهر رفتیم پارک دولت و اونجا ساندویچ خوردیم واسه نهار و از اونجایی که اصلا تحمل بیرون نشستن و اون همه کثیفی رو نداشتیم تندی رفتیم شوش و این دفعه رفتیم خونه پسر عموم و من تا غروب خوابیدم!!! دوباره شب به خاطر اینکه زن عمو و دختر عموم از اون بلیزای من و مامانم بخرن رفتیم نمایشگاه... که این دفعه هم من و مامان یه پیرهن گل منگولی ژیگول لختی پختی خریدیم 5 تومن :دی بعد جالبش اینجاس که زن عموم هم باهامون بود و نخرید ولی وقتی برگشتیم خونه به اون لباسه علاقمند شد و قرار شد فرداش بره و بخره :دی کلا نیم ساعت بعد از خریدن من زن عموم علاقمند میشه :دی عموم هم که عاشق این لباسای گل منگولیه!!! هی تشویقش می کرد واسه خرید... :دی
امروزم که قرار بود صبح زود برگردیم خونه و تو مسیر برگشت متوجه جمعه بازار شدیم!!! و دوباره قصه خرید... :دی اینبار فقط مامان یه جفت کفش خرید و من چیزی نگرفتم! کلا علاقه ای به این چیزای ارزون ندارم... مخصوصا کفش... ولی واسه لباس خونه برام مهم نیس! انقده دووووووس دارم از دستفروشا خرید کنم حد نداره :دی اینم از قصه مسافرت ما که همش تو بازار و نمایشگاه گذشت :دی ولی من هنوز مانتو و شلوار و کفشمو پیدا نکردم!!!
پ.ن: عموم پیشنهاد داده دوازدهم که تعطیله بریم جوانرود. نمی دونم بابام راضی میشه یا نه!
پ.ن: یکی به من بگه شلوار جین چه رنگی و چه مدلی بگیرم!!! اصلا معلوم نیس چی مد شده!!!
همه رفتن بیرون و من تو خونه تنهام. دیروز ظهر که از آبدانان برگشتیم یکم بعدش عموم اینا اومدن خونمون و تا همین یک ساعت پیش خونمون بودن! اصلا دووس ندارم خونمون خلوت باشه. همش دووس دارم یا خودم مهمونی باشم یا اینکه مهمخون داشته باشیم و سرمون شلوغ باشه! به خاطر همینم الان که بعد از چند روز خونه خلوت شده احساس بدی دارم...
بعد از رفتن مهمونامون و مامانم اینا نشستم خونه رو مرتب کردم و جارو زدم و 2 ساعت هم جلوی آینه وایسادم :دی بعد هم کانکتیدم و چند تا وبلاگ رو خوندم! تمام سرگرمی من شده وبلاگ خوندن! فعلا هم کاری ندارم جز خوندن نماز ظهر و عصر (کلا نمازامو دقیقه 90 می خونم :دی)
ظهر سر سفره که نشسته بودیم، از اونجایی که لباسای من نهایت بلندی و گشادی ان (!) همیشه خدا یه قسمت از بدنم پیداس!!! بعد پسر عمو کوچیکه که حتی به سن مدرسه هم نرسیده وقتی اومد سر سفره بشینه گفت فروردینی پشتت معلومه!!! حالا فقط کمرم پیدا بود اونم فقط یه کوچمولو!!! منم گفتم عیب نداره... کسی پشت سرم نیس و این حرفا... ولی خداییش خیلی بدم اومد!!!
شاید فردا عازم سفر شویم...!!! :دی البته اصلا معلوم نیس واقعا بریم یا نه! نمی دونم چرا کارای ما کلا یهویی باید انجام بشن و هیچ وقت از قبل نمی تونیم با اطمینان از انجام شدنشون صحبت کنیم!!!
به به من الان می خوام اولین پست سال 88 رو بذارم!!! ما بعد از سال تحویل دیگه خونه نموندیم و رفتیم خونه داییم اینا... به خاطر همینم خونه نبودم که آپ کنم! این پست هیچ فرقی با پستای دیگه نداره... :دی
دیشب یکی از فامیلامون فوت کرد... فکر کنم تا اطلاع ثانوی از مسافرت رفتن خبری نباشه! منظورم هفته اول عیده. احتمالا هفته دوم بریم مسافرت. شایدم نرفتیم اصلا...
تو این چند روزی که تعطیل شدم هنوز یک خط از کتابمو نخوندم. نمی دونم چرا اصلا حس درس خوندن نیست. خریدامم هنوز کامل نشده! من یه مانتوی جیگول راه راه خریدم که اصلا دوس ندارم واسه یونی بپوشمش. دنبال مانتوی مشکی ام که فعلا پیدا نکردم. شلوار جین و کفش هم نخریدم. البته کفشای اسپرتم هنوز نوئه. آخه من زمستون کلا چکمه پوشیدم و از اسپرتام اصلا استفاده نکردم.
این چند روز هم که آبدانان خونه داییم اینا بودیم خیلی خوش گذشت. پریروز نهار رفتیم بیرون پیش رودخونه و آبشار و از این حرفا که خیلی خوش گذشت... دیروز هم تو یکی از روستاها رفتیم عروسی که اونم فوق العاده بود. همش رقص کٌردی.... همه دست تو دست هم وسط بودن و می رقصیدن... قرار بود که امروز حرکت کنیم طرف کرمانشاه و اون طرفا که...
الانم مامان و بابام رفتن تشییع جنازه... تو خونه فقط من و علی هستیم. حداقل ای کاش مهمون بیاد خونمون. دوست ندارم عید اینجوری بگذره.
خیلی چاق شدم. اعصابم خورده. 2 کیلو اضافه کردم. با اینکه تقریبا رعایت هم می کنم اما نمی دونم چرا دارم چاق می شم.
من از روز قبل از عید شروع کردم به فرستادن اس ام اس تبریک عید و نوروز... چند تا از دوستام هم روز تحویل سال برام تبریک فرستادن... اما از اون روز به بعد دریغ از اومدن یه اس ام اس! هر از چند گاهی نسیم یه اس ام اس می فرسته که کجایید و از این حرفا... وگرنه دیگه هیچ!!!!


