تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
سال نو مبارك

می خوام آخرین پست سال 1387 رو بذارم و برم بخوابم تا فردا!

 

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام

 

 
سال نو مبارك 

 

+نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت1:54توسط دختر فروردینی |
لعنتی!

نمی دونم چرا انقدر حوصلم سر می ره... انگاری واقعا از عید بدم می آد!!! از صبح تا حالا نمی دونم چیکار کنم.... 90 درصد وقتم رو پای لپتاپم بودم و همش وبلاگ بچه ها رو خوندم! بقیه اش رو هم خواب بودم. رفتم کتابمو برداشتم که بخونم که یهو خوابم گرفت... منم به ندای درونی پاسخ مثبت دادم و همون جا پتومو کشیدم رو سرم!

حتی حوصله تلفن بازی هم ندارم. قبلنا من و نگین ساعت ها پای تلفن می نشستیم و از هر دری با هم می حرفیدیم... کلا دوتاییمون قاطی هستیم الان! یه جورایی دوتایی مثه هم فکر می کنیم و کلهم اجمعین از عید متنفریم!

نمی دونم چرا حتی اس ام اس هم برام نمی آد! اون دو سه تایی هم که برام اومد اس ام اسای خداحافظی یه بنده خدایی بود که می خواستم نیاد! حتی کسی میس کال هم نمی زنه! آخه این چه وضعیه! همه مثه اینکه خیلی سرشون شلوغه... ای کاش حداقل جمعیت عظیمی مهمونمون بودن و از بیکاری در می اومدم!

پ.ن: شدیدا دلم می خواد عموم با اون پسرای شیطونش بیاد خونمون!

پ.ن: ماهی مون مرد! بازم سفره ی بدون ماهی....

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت20:49توسط دختر فروردینی |
87!!

حالا دیگه تا آخر سال 87 فقط یک روز مونده! دارم بهش فکر می کنم... به اینکه چقدر زود گذشت. گاهش وقتا همینجوری الگی میایم می گیم که زود گذشت اما این بار انگاری واقعا زود گذشته! من علاقه ای به این سال نداشتم! هیچ گونه اتفاق عشقی و عاطفی و روحی و روانی هم تو این سال نیافتاد! کلا 87 برای من خنثی بود... نه خوب نه بد...

اتفاقات خاصی که برام افتادن زیاد نیستن... مثلا کمترین و بیشترین معدلام رو من تو سال 87 آوردم! گواهینامه ام رو تو همین سال گرفتم! همیشه بهارو سال 87 دیدم! به استادم علاقمند شدم (در واقع عاشقش شدم... مرد نیست! زنه!)... لاغر شدم! لپتاپ خریدم :دی اتاقمو تو خوابگاه عوض کردم.... زایمان گرفتم!

هر چی فکر می کنم نه اتفاق خوب یادم میاد نه بد! نمی دونم چی بود این سال اصلا! گذرش فقط از این نظر برام مهمه که گذر روزا اعصابمو خورد می کنه وگرنه من خوبی چندانی از این سال ندیدم که نگران رفتنش باشم! البته نبایدم ناشکر بود... همین که خدا تو یک سال سلامتی رو بهمون عطا کرد و باعث شد یک سال رو بدون دغدغه بیماری بگذرونیم خودش کلیه!

پ.ن: امروز با نگین رفتیم بیرون... شلوغیه دم عید خیلی برام شیرینه!

پ.ن: همین که دیگه دغدغه آرایشگاه رفتن ندارم خودش کلیه!

پ.ن: هم دلم مسافرت می خواد هم نمی خواد!

پ.ن: امروز ماهی و سبزه خریدیم! تخم مرغا هنوز رنگ نشدن... بازم سمنو نداریم!!!

پ.ن: دلم می خواد درس بخونم اما حسش نیس... مثه اینکه بهمن 88 من ارشد دارما!!!!

پ.ن: امشب رفتیم عروسی! من همش داشتم تصور می کردم که امشب تو خونشون چه خبراس!!! :دی

پ.ن: دختر عمه ام بعد از دو سال دیدم و از دور سلام کردم و گفت تو فروردینی هستی؟! گفت دلم می خواست ببینمت همه می گفتن خوشگل شدی!!! نشناخت منو!!!

پ.ن: وای چقدر پ.ن!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت1:37توسط دختر فروردینی |
امروز دوشنبه 26 اسفند... دیروز من و علی با خالم اینا اومدیم خونه. من پنج شنبه تعطیل شدم در حالیکه 3 روز بود که دو شیفت بیمارستان می رفتم! خلاصه تا پنج شنبه عصر ما بیمارستان بودیم و در حالی بود که خیلیا تعطیل شده بودن و رفته بودن پی کار و زندگیشون! علی هم که اومده بود ایلام و خونه خالم اینا بود... منم پنج شنبه بعد از کارآموزی با زهرا و شوهرش رفتم خوابگاه و وسایلمو برداشتم و اومدم خونه خالم اینا. همون موقع با نسیم رفتم آرایشگاه واسه ابروها و موهام! هر دوش خوب شد. جمعه هم که لیزر داشتم. مامانم اینا قرار بود بیان ایلام آخرش هم نیومدن... خلاصه اوضاع یه جوری شد که ما تا یک شنبه موندگار ایلام شدیم!

یه سری هم رفتم خرید و بعد از کلی گشتن اخرش موفق به خرید یه مانتو و شال و بلیز شدم. دوس داشتم مانتو مشکی بگیرم اما اصلا خوب نبودن... اکثرشون کتون بودن که من دوس نداشتم... قیمتا نجومی بود. آخرش مجبور شدم مانتوی خاکستری با راه های سبز بگیرم... یه ذره جیگوله... اگه بشه یه مانتو مشکی هم می گیرم... امسال مدلا بدجور شده بود... همه جلف بودن. تنوع مانتوها در حد راه راه هاشون بودن!!

مچ دست چپم فوق العاده درد می کنه! کار خاصی هم نکردم که بگم به خاطر اونه. شاید در رفته باشه. اصلا نمی تونم باهاش کار کنم...

امروز زود بیدار شدم. یه دستی به آشپزخونه کشیدم و تمام هیکلم کثیف شد.... مثلا من دیشب حموم رفتم... خونه خیلی نامرتبه. مثلا مامان گفت خونه تکونی کردم. اما فقط فرشا رو داده فرش شویی و پرده ها رو شسته! مامان که سرکاره و منم تنهایی نمی تونم کار خاصی بکنم. کمدم رو مرتب کردم و لباسایی که نمی خواستم جدا کردم. لباسای کثیف رو انداختم تو ماشین. اتاقمم نامرتبه... خیلی کار دارم. دستمم که درد می کنه نمی تونم خوب کار کنم!

روزای آخر سال همینجوری داره می گذره و من عین خیالمم نیس که سال داره تموم می شه. نمی دونم چرا وقتی قراره عید بشه اصلا خوشحال نیستم... اصلا من همیشه از عید بدم می اومده! هیچی هم برام مهم نیس... نه عید... نه تفریح و مسافرت و نه سیزده بدر... مثلا من سیزده پارسال بیرون نرفتم! تا این حد!!! الانم ترجیح می دم به جای تعطیلات برم دانشگاه و سر کلاس بشینم!

+نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت11:51توسط دختر فروردینی |
کارآموزی دو شیفت!

امروز چهارشنبه 21 اسفند... این دو روزه که دو شیفت تو بیمارستانم! از خستگی دارم می میرم... خستگی دیروز هنوز از تنم بیرون نرفته بود که خستگی امروزم بهش اضافه شد... تازه فردا هم دو شیفتم! فکر کن! امروز کلا شیف عصر رو فرم نبودیم... همه خسته... این مدیر گروه مضخرف ما اصلا حاضر نیس به خودش زحمت بده و برنامه دو شیفت ما رو درست کنه و ما هی مجبور نباشیم اینجوری بریم بیمارستان! خداییش صبح تا شب سر کلاس بشینی اما یه شیفت تو بیمارستان نباشی... از خستگی جونت در میاد!

از هفته ی گذشته همش دنبال این بودیم که برنامه رو درست کنیم. اما مدیر گروه اصلا حاضر نبود حتی باهامون حرف بزنه و حرفامون رو بشنوه. ما هم دیروز به نشونه اعتراض شیفت عصر رو بدون اینکه به استادمون خبر بدیم نرفتیم! بعد استاد دقیقا دو ساعت و نیم منتظر ما تو زایشگاه نشسته... فکرشو بکن!!! منم که یه جلسه غیبت داشتم با اون یکی گروه رفتم کارآموزی کودکان با زهرا و اون یکی زهرا! بعد ساعت دو اون یکی استادمون که معاون دانشکده مون هم هست بهم زنگید و کلی عصبانی که چرا این کارو کردید و مربیتون کلی منتظر مونده و از این حرفا که منم کلی شرمنده شدم! بعد از اون هم زهرا زنگید بهش و براش توضیح دادیم و ... اونم گفت اگه من جای استادتون بودم حذفتون می کردم! من دیگه داشتم دیوونه می شدم... از یه طرف خسته بودم از یه طرف هم گشنه ام بود و از یه طرف دیگه هم اعصابم خورد بود... فکر کن چه حالی می شی!!! آخرش هم امروز تسلیم شدیم و عصر بیمارستان موندیم! اما اصلا انرژی نداشتیم! تازه استادمون هم زنگ زد مثلا برامون غذا رزرو کنه (غذای بیمارستان) که وقتی رفتیم اونجا بهمون گفتن واسه اون غذای مسخره باید 1200 تومن بدیم.... ما هم که دیدیم اینطوریه رفتیم و هات داگ با نوشابه گرفتیم و خوردیم!!!

تو اون فاصله ای که بین دو شیفتمون بود مریض من زایمان کرد و یه زایمان از دستمون رفت! عصر هم فقط یکی زایمان کرد که مهسا زایمانش رو گرفت! منم دیروز مثلا عامل زایمان بودم اما .... آخه استادمون مشغول گرفتن زایمان با یکی از بچه ها بود که مریض منم فول شد! بعد یکی از ماماهای بخش خودش زایمانش رو گرفت و هر چی گفتم بذارید ما بگیریم قبول نکرد... استاد هم دستش بند بود و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گان و دستکش و چکمه پوشیدم و ایستادم کنار عامل زایمان و فقط نگاه کردم... ولی موقع اپی دوختن استاد اومد و با هم اپی رو دوختیم.... من که اون همه می ترسیدم دیگه هیچی برام مهم نبود... می دونستم که من مجبورم اپی بدوزم... درد پ.ریودم اومد سراغم و داشتم دیوونه می شدم... به استادم گفتم اصلا حالم خوب نیس... گفت بشین....! خلاصه که هر چی بود با هم اپی رو دوختیم و من همه ترسم ریخت!

زهرا هم قبل از من با استاد زایمان گرفت و کلی می ترسید... موقع دوختن اپی کلی به استاد گفت من نمی تونم و اینا... بعد استاد بهش گفت بگو می تونم... زهرا هم از اون ور می گفت من می تونم :دی خلاصه که مردیم از خنده... کلی داشت به خودش روحیه می داد.... :دی

فردا هم آخرین کارآموزی سال 87 رو می ریم و تموم.... بازم دو شیفت! ای کاش یه شیفت بودیم تا می تونستم به بقیه کارامم برسم! کلی خرید دارم تازه آرایشگاه هم نرفتم! ابروهام کلی پهن شده اما دمش هنوز باریکه یعنی خودم نذاشتم پهن بشه... از دم ابروی پهن بدم میاد ولی فوق العاده دوس دارم ابروهامو طاقش بدن... یعنی می شه من فردا برم آرایشگاه و ابروهام قشنگ از آب در بیاد؟! خیلی وقته هر سری می رم آرایشگاه از ابروهام ناراضی ام!

علی هم امروز از تهران اومد اینجا و فعلا نگهش داشتم تا جمعه با هم بریم خونه! آخه من جمعه صبح لیزر دارم... از دست این لیزر... همیشه گرفتارم می کنه! حالا اگه زودتر بود خیالم راحت بود... مثلا می تونستم فردا شب هم برم خونه چون علی باهامه مشکلی برای شب و روز ندارم....

احساس می کنم دارم چاق می شم! پریروز دو نفر از دوستام در عرض یک ساعت بهم اخطار دادن که داری چاق می شی!!! انقدر حالم بد شد که هر کی نگام می کرد فکر می کرد شکست عشقی خوردم!!! بعد تصمیم گرفتم که دوباره رژیمم رو سفت و سخت بچسبم... الانم دارم می بینم که واقعا سفت و سخت چسبیدم بهش !!!! (آره جون عمه ام :دی)

دیگه حوصله ندارم تایپ کنم یعنی حوصله دارم اما حرفم نمی آد.... فعلا...

+نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت11:49توسط دختر فروردینی |
سیبیلو!

امروز 15 اسفند... به سلامتی واحد کارآموزی بیماری های کودکانمون تموم شد... حالا می تونیم یه نفس راحت بکشیم... نمی گم سخت بود اما خیلی بد بود... اصلا بخش کودکان افتضاحه! هیچ کس از این بخش خوشش نمی آد... اونجا بچه ها رو سلاخی می کنن... وصل کردن IV و خون گرفتن از بچه و مخصوصا شیر خواره ها خیلی سخته! ما که به خودمون جرات انجام این کارو ندادیم... پرستارای بخش خودشونم به سختی این کارو انجام می دن...

چه صحنه هایی غم انگیزناکی که ما ندیدیم!!! نمی دونید وقتی قرار می شد IV وصل کنن مامانا چقدر گریه می کردن... بچه ها که بماند که از بس گریه می گردن سیانوز می شدن!!!

ما که تو این چند دروز کار خاصی نکردیم جز عوض کردن سرم ها و دادن دارو به بچه ها... آماده کردن سرم واسه بچه ها کلی مکافاته... باید محلول درست کنی براشون!!! آخر سر هم واسه خودت یه پا آشپز می شی... حساب کن همشون محلول های الکترولیتی تو سرم می خوان! بعد باید حساب کنی با چه نسبتی باید تو چند لیتر سرم حل بشه و مثلا تو 4 ساعت چند سی سی باید بره و تو هر دقیقه چند قطره باید باشه!!!! یعنی ما دیگه کلی ریاضی دان شدیم واسه خودمون! تازه علاوه بر الکترولیت دارو هم داشتن تو سرم... حالا باز دادن سرم بهتره! وقتی می خوای دارو بدی خیلی افتضاحه! شربت ها رو باید با سرنگ بکشی و بکنی تو حلق بچه ها... خیلیا هولت می دن و نمی ذارن شربت بذاری تو دهنشون.... :دی سر این چیزا چقدر با بچه ها خندیدیم! کلا روتین بخش کودکان با بخشای دیگه خیلی فرق می کنه.... با همه اون چیزایی که تو بخشای داخلی و جراحی و زایشگاه دیده بودیم فرق داشت... کلا اطلاعاتی که داشتیم همش بر باد رفت از بس که قاطی کردیم... :دی آخه اینا کارای پرستاریه به ما چه ربطی داره... استاد هم بهمون گفت... گفت شما بیشتر با بخش نوزادان سر و کار دارین نه کودکان!

امروز یه زنه اومده بود تو بخش من اول ندیدم بعد دیدم سارا تندی اومد صدام کرد گفت بیا اینو ببین سبیل داره!!! :دی منم که دیدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم... وحشتناک بود... من مونده بودم چرا تا این سن اومده هنوز سبیلاشو برنداشته... همه بچه ها به صف کنار دیوار ایستاده بودن تا خانوم سبیلو رو مشاهده کنن!!! همه قرمز شده بودن از بس که جلوی خنده هاشونو گرفته بودن!!!

امروز منم تو بخش ملاقاتی داشتم! البته جلوی در بخش کودکان!!! اونم فقط واسه یک دقیقه... بیشتر از اون نمی شد... چون دانشجوها می دیدن و بد می شد و کلی حرف درمی آوردن و بیا و درستش کن!!!

عصری با افسانه رفتیم بازار... خیر سرمون می خواستیم لباس بخریم... فروشنده ها انگاری همشون یه چیزیشون شده بود و کلی ادا و اطوار درمی آوردن تا یه لباس نشونمون بدن! تازشم قیمت یه بلیز اندازه یه مانتو شده بود! حساب کن بلیزی که می خوای واسه خونه بپوشی و انقدر مجلسی نیست که بتونی واسه مجلس هم بپوشی! من که فعلا قیدشو زدم... تا ببینم چیکار می کنم! هنوز هیچی نخریدم واسه عید.... اوضاع مانتوها خیلی فجیعه... مانتوها خیلی جلفن... من اصلا از مانتوی آبی و قرمز جیغ خوشم نمی آد... اگه شد دو تا مانتو  می گیرم... یکی مشکی یکی هم رنگی البته یه رنگ آبرومند... من از این رنگای جیغ خوشم نمی آد... شلوار هم که جین می گیرم... آبی روشن... کفش هم اگه گرفتم اسپرت سفید میگیرم.

تا 22 اسفن کلاس داریم... به همینشم راضی هستیم... از هچی بهتره... رو هم رفته فکر کنم 5 یا 6 هفته قبل از عید کلاس می ریم... بعضیا که فقط 2 هفته کلاس می رن!!! فاجعه اس به خدا...

صبح بیمارستان بودم یادم افتاد اولا غذا رزرو ندارم ثانیا غذاش چلو گوشته که من اصلا دوووس ندارم... خلاصه اس ام اس دادم افسانه و کلی بهش گفتم دوست دارم و از این حرفا بعد هم گفتم واسه نهار یه غذای خوشمزه درست کن! ظهر در حالیکه که داشتم از گشنگی غش می کردم اومدم خوابگاه و دیدم افسانه یه غذای خیلی خیلی خوشمزه درست کرده! عدس پلو با کشمش و سویا (یعنی همون گوشت :دی) و کلی دارچین... انقده حا کردم که نگووووو... خیییییییییلی خوشمزه بود و چسبید. واسه شام هم همونو خوردیم به علاوه ماست پر چرب خوشمزه با گوجه خام و دوغ.... این روزا یخچالمون پیام بازرگانیه! :دی

فردا هم که جمعه است و تعطیله... شاید با بچه ها رفتیم بازارچه نوروزی... شایدم نرفتیم... اگه نرفتیم که می شینم درس می خونم....

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت20:17توسط دختر فروردینی |
پیلونفریت!!!

ساعت نزدیک به ده و من ساعت ده کلاس دارم و اومدم سایت واسه اینکه یه مطلب جمع و جور در مورد پیلونفریت پیدا کنم و این هفته تو بیمارستان کنفرانس بدم! آخه کتاب خیلی ریز گفته و من فقط می خوام کلی صحبت کنم! عجله دارم و بیشتر از این نمی تونم تایپ کنم... پس فعلا...

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت9:51توسط دختر فروردینی |
بخشش!!!

همینجوری الافم تو نت... یعنی دارم دانلود می کنم و حیفم میاد در کنار دانلودم کار دیگه ای نکنم! این یعنی استفاده بهینه!!! آپ می کنم و دیگه آپ نمی کنم تا وقتی برگردم خونه... مگه اینکه دری به تخته ای بخوره یا اتفاق خاصی پیش بیاد که من از تو سایت یونی آپ کنم... نمی دونم چرا اصلا حوصله آپ کردن رو از تو سایت یونی رو ندارم...

فردا ساعت ۲ بعد از ظهر قراره با ۳-۲ تا از بچه ها بریم ایلام. بازم با سمند... این سری که با سمند اومدیم دلم می خواست سرمو از ماشین دربیارم و تا جایی که جا دارم و امکانش هست بالا بیارم!!! انقده حالم بد شد که نگوووووووووووو!!! می دونم فردا هم دوباره همین آشه و همین کاسه...

تابستون به یه بنده خدایی جواب رد دادم! وقتی جوابمو شنید هر چی بود و نبود بارم کرد... مثلا اینکه تو هیچی نداری و از این حرفا... بعد امشب پیش مامانم بودم که موبایلم زنگید... دیدم یکی خیلی محترمانه گفت خانوم فلانی؟ گفتم بله بفرمایید! شروع کرد که من یه آشنا هستم منم شناخته بودم و به روی خودم نیاوردم... بعد من هی گیر داده بودم که کدوم آشنا و از این حرفا!!! بعد دیدم گفت نمی تونم حرف بزنم و ۵ مین دیگه می زنگم... به مامان که گفتم گفت جواب نده! دوباره که زنگید ریجکت کردم... اس ام اس داد که فقط من حرف می زنم و تو گوش کن... ۱ مین طول می کشه... منم گفتم نمی تونم و اس ام اسی بگو... اونم گفت یه روز یکی از روی نفهمیش حرفای زشتی بهت زد... فقط به خاطر اون حرفا ببخشش و دلیلش رو هم نپرس!!! خداییش من همون موقع هم به دل نگرفتم چون بارها و بارها این چیزا رو دیده و شنیده بودم...!!! حالا اگه می خواد بره حج یا می خواد ممات بشه من بخشیدمش!!!

عصری همه اون چیزایی رو که می خواستم با خودم ببرم از قبیل نمک و برنج و تاید و شامپو و صابون و خمیردندون و زرشک و کشمش و کلی چیزای دیگه که یادم نیس رو جمع کردم!!! :دی لباسامم انداختم تو ماشین و همه رو شستم! فردا هم یه حموم در پیش دارم و آماده ام برای رفتن!

ترم جدید اتاقمونو عوض کردیم و از یه اتاق ۸ نفره که چند تا از هم اتاقیامو اصلا دوووس نداشتم اومدیم بیرون! البته همه اونایی که ازشون بدم می اومد فارغ التحصیل شدن خدا رو شکر! حالا واقعا تو این اتاق احساس ارامش می کنم!! دیگه نگران گم شدن دمپایی ها ظرف و ها غذا ها و کلا وسایل اتاق نیستم! قبلا همه چیمون گم می شد چون بچه ها خیلی بی ملاحظه بودن و اصلا حواسشون به هیچی نبود!

اتاق ما قبل از ما ۶ نفره بوده... اما چون تعداد فارغ التحصیلا بیشتر از ورودیا بوده به خاطر همینم اتاقا خلوت تر شده! ما الان ۵ نفریم و ۶ تا تخت داریم... مسولای خوابگاه گفتن حق ندارین تختا رو کم کنید... مطمئنم اینا واسه ترم بعد که ورودیای جدید میان نقشه کشیدن که دوباره جمعیت اتاقا رو زیاد کنن! البته خداییشم تعداد هر چی بیشتر باشه بهتره... البته به شرط اینکه بچه ها واقعا خوب باشن.... این ترم با اینکه ۵ نفریم اما همیشه ۳ نفر تو اتاق هست... یکی از بچه ها همیشه خونه خواهرشه و زهرا هم همیشه خونه خالشه پیش نامزد جانش.... حالا خوبه باز زهرا گاهی تو خوابگاه هست اما لیلا اصلا خوابگاه نمیاد...!! من و سارا و افسانه اعضای همیشگی اتاقیم!

اتاقمون فوق العاده تمیزه و خیلی هم قشنگه... تازه کتابخونه هم تو اتاق داریم و این خودش کلیه... هر سری سرپرست میاد واسه حضور و غیاب کلی حال می کنه با اتاقمون!

شنبه کلی کار دارم... اول اینکه تا ساعت ۶ عصر کلاس داریم و استاد داخلی هر جلسه ازمون می پرسه و این خودش کلی عذاب آوره! بعد هم اینکه اگه خدا بخواد جلسه شورای پژوهشی شنبه باید تشکیل بشه و احتمالا باید قسمت باقی مونده کنفرانسم رو بدم و دنبال اون یکی پروپوزالمون هم باشم!!! این دو ترمه که من هر روز که می رم دانشگاه کلی کار رو سرم ریخته و من واقعا عاشق این مشغولیتام! از بیکاری که خیلی بهتره... حداقل می دونی فردا پس فردا که فارغ التحصیل بشی حداقل یه چیزی برای گفتن داری!

پ.ن: من دارم کم میارم دلم دیوونه ی توئه رد پای گریه هام هنوز رو شونه ی توئه نمی تونم ببینم یکی دیگه عاشقته نمی تونم ببینیم اسم من از یادت بره منو تو قلبت نگه دار

+نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت0:55توسط دختر فروردینی |
کمی عاشقونه... فقط کمی...

ساعت 5/1 شبه... هوس کردم بنویسم... به خدا بعضی وقتا دلم می خواد یه چیزایی رو اینجا بنویسم که تا حالا هیچ وقت جرات نوشتنشونو نداشتم! من نمی دونم وبلاگی که نشه بعضی چیزا رو توش نوشت به چه دردی می خوره...

امشب بعد از مدتها دوباره وبلاگ بچه ها رو خوندم... دوباره هوایی شدم واسه نوشتن...

به خیلیاشون حسودیم شد... از اینکه حالا دیگه تنها نیستن و کسیو دارن که سر رو شونه هاش بذارن و تنهایی هاشونو با هم قسمت کنن!

این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای احساس تنهایی می کنم! نمی دونم چرا اینجوری شدم!!! ولی شدیدا به یه دوست (!) نیاز دارم! نمی دونم دوست/نامزد/شوهر؟! شدیدا دلم می خواد یکیو از صمیم قلب دوست داشته باشم و برای هر لحظه دیدن و هر لحظه صداشو شنیدن له له بزنم! چقدر دلم تنگ شده! چقدر من هوایی شدم!!!

نمی دونم چرا من عاشق نمی شم!!! می دونم سخته... می دونم در کنار خوشیا و دلخوشیا و خوبیاش سختی و دلتنگی هم داره... اما به خدا هموناشم شیرینه... همون اضطراب دیدن و سختی ندیدنش هم شیرینه.... دلم می خواد کسی رو داشته باشم که بهش افتخار کنم... به عالم و آدم نشونش بدم و بگم این مال منه!!

خدایا دلم تنگه...

نمی دونم چرا نمی تونم به کسی دل ببندم... نمی دونم چرا این روزا از سنگ شدم... نمی دونم چرا خوبیای آدما رو نمی بینم...؟!

هفته ی گذشته تو کلاس بحثی داشتیم در مورد بهداشت بلوغ و این حرفا... استاد می گفت بیشترین گرایش آدما به جنس مخالف تو دوران بلوغ و نوجوونیه... حساب می کنم ببینم که من تو این گروه هستم آیا؟! پس چرا....؟!

گاهی فکر می کنم خب چرا ما آدما برای پر کردن اون خلا هایی که تو درونمون داریم فقط به یه جنس مخالف نیاز داریم...؟! چرا این خلا ها رو با همجنس هامون پر نمی کنیم؟! چرا وقتی می خوایم درد و دل کنیم فقط با جنس مخالف...؟! به شخصه خیلی وقته با کسی درد و دل نکردم چون اطرافیانم همه از جنس خودم بودن...!!!

پ.ن: دلم برای همه اون حسای خوب و شیرین دوست داشتن و عاشق بودن و ندیدن و نشنیدن تنگ شده!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت1:48توسط دختر فروردینی |
بی نتی!!

سه شنبه 6 اسفند... من هنوز نت ندارم و دلم واسه یک مین نت رفتن تنگولیده... بابام غروب رفت برام کارت بخره اما بسته بود!! من هنوز دارم آفلاین آپدیت می کنم!!! با اینکه تقریبا هر روز یا حداقل دو روز یه بار از سایت یونی می رم نت اما بازم دلم نت خونه رو می خواد... چون از خونه راحت می تونی مسنجرتو باز کنی و وبلاگتو آپ کنی اما تو یونی نه!!! گفتم که از سایت اونجا نمی تونم وارد منوی کاربری وبلاگم بشم!

امروز همش تو خونه بودم... اصلا من هر وقت میام خونه فقط تو خونه می شینم و زیاد بیرون نمی رم... حالا فردا عصر قراره با بابام برم بیرون واسه انتخاب سرامیک کف خونه!!! سر انتخاب کاشی آشپزخونه و حموم و دستشویی ها کلی خرج گذاشتم کف دست بابام... عدل رفتم دست گذاشتم رو مدلایی که بالاترین قیمتا رو داشتن!!! خداییش خیلی هم شیکن!

نگین هنوز نرفته یونی!!! فکرشو بکن!!! ما ها 3 هفته است که دانشگاه می ریم اون وقت بچه های دانشگاه آزاد هنوز دانشگاه رو با قدماشون منور نکردن!!! آدم حرسش می گیره اینجوری.... تازه ما فردا هم کارآموزی داریم که من نمی رم...

الان تی وی داره سریال جومونگ رو نشون می ده و مامان طبق معمول هر دوشنبه شب نشسته پای تی وی و این سریال رو نگاه می کنه! از مامان پرسیدم جومونگ زنه یا مرد؟! من حتی یه قسمت از این سریال رو هم ندیدم... نمی دونم چرا این سریال انقدر طرفدار داره... تازه خیلیا هم رفتن و دی وی دی هاشو خریدن....

واسه کیبورد لپتاپم برچسب فارسی خریدم... حالا هر کی میاد سریع می پرسه چرا این حروف فارسیش انقده گنده اس؟! بعد من می شینم نیم ساعت توضیح می دم که چون حروف فارسی نداشت منم برچسب زدم براش!!!

سر بیکاری نشستم به کیک درست کردن... هر سری هم که می خواستم کیکا رو برش بدم چند تیکه اشو فرو می کردم تو حلقم و بعدشم عذاب وجدان که چندین هزار کیلو کالری انرژی داره وارد بدنم می شه!!! بعد مامان هی گیر می داد که چرا انقدر می خوری و چاق می شی و این حرفا :دی حالا خودش 7-8 تا گذاشته کف دستش و نشسته پای تی وی :دی

یه مدته تصمیم گرفتم که واسه ارشد بخونم... برنامه ریزی خاصی هم ندارم همینجوری دلم می خواد ویلیامز بخونم... خداییش خیلی به کتابای ویلیامز علاقه دارم... حالا که جلد یکشو گرفتم دستم می بینم خیلی سخته... من قبلا از جلد یک فقط یه فصلشو خوندم... فوق العاده سخته.... می خوام درسنامه بعضی از درسامو بخرم... مثلا جنین شناسی و بارداری و زایمان... احتمالا باید تا نمایشگاه کتاب صبر کنم....

تصمیمم اینه که سال بعد ارشد مامایی شرکت کنم... اگه قبول شدم که خوب اگه هم نشدم می شینم یک سال واسه یه رشته ی دیگه می خونم که همزمان از دو تا رشته مدرک داشته باشم... خیلی واسه ارشد عجله دارم...!!!

+نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت23:38توسط دختر فروردینی |
خونه!!!

امروز دوشنبه است و من اومدم خونه. بعد از 3 هفته اومدم خونه. البته کمتر از 3 هفته. فعلا که هر کاری می کنم نمی تونم کانکت بشم... الانم دارم آفلاین آپ می کنم.

سرم درد می کنه و حالم اصلا خوب نسیت... حساب کن راه 3  ساعته ر و تو 2 ساعت اومدیم... رانندهه انقدر تند اومد که همش این ور و اون ور می رفتیم و منم خیلیییییییییی حالم بد شد... الانم حالم بده...

چهارشنبه هم فکر کنم تعطیل نشد... برای من که مهم نیست. چون من بیمارستان دارم و این هفته نمی رم و به جاش جبرانی با گروه های دیگه می رم.... حالا می خواد تعطیل بشه یا نشه...

جلسه شورای پژوهشی بازم تشکیل نشد... اعصابم خیلی خورده. آخه یکی از دانشجوهای مامایی ناپیوسته فوت کرد که می شد زن دایی استادمون که سرپرست کمیته هم هست. چون نمی تونست بیاد واسه جلسه، جلسه هم تشکیل نشد...

حس آتایپیدن اصلا ندارم... چشمام فوق العاده درد می کنه. نمی دونم ضعیفن یا نه! آخه هر سری واسه درد چشام می رم دکتر بهم می گه عینک نیاز نداری... می گم این دفعه عینک بگیرم و خیال همه رو راحت کنم! آخه چشام همیشه 5/0 درجه ضعیفه و خیلی اذیتم می کنن... ولی با این حال همیشه بهم گفتن نیازی به عینک نداری.....

پ.ن: دلم یه مانتوی مشکی تنگ می خواد... با آستینای کوتاه و تنگ... خسته شدم از پالتو پوشی....!!!

+نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت23:37توسط دختر فروردینی |
خوابگاه

امروز پنچ شنبه است... یک اسفند 87... و من تو خوابگاهم. رو تختم نشستم و لپتاپم هم رو پاهامه و دارم تایپ می کنم. چه حس خوبیه وقتی همه چی دور و برته و انقدر راحت کاراتو انجام می دی!

قرار بود امروز بیام خونه اما نشد.... امروز بابام امتحان دستیاری داشت و اومده بود ایلام. منتها با ماشین خودمون نیومده بود و با ماشین دوستاش اومده بود. اینطوری شد که من نرفتم... البته زیادم برام مهم نیس... چون دوشنبه یا سه شنبه می رم خونه. فکر کنم دوشنبه تا 6 عصر کلاس داریم. اگه اینطوری باشه نمی تونم دوشنبه برم... خیلی بد می شه! از اون ور هم شنبه صبح کلاس دارم و مجبورم جمعه عصر بیام خوابگاه!

از اینا بگذریم... من نت ندارم... اینایی هم که دارم تایپ می کنم وقتی رفتم خونه می ذارم تو وبلاگم!!!....

شنبه جلسه شورای پژوهشیه و ما هم یه پروپوزال داریم... خدا کنه این یکی هم تثویب بشه! قبلی که رفت کمیته داوری... داوری که واسمون انتخاب کرده بودن استاد ایمنولوژی ترم دوممون بود و کلی هم با من خوبه! اینطوری شد که من پروپوزال رو دستی بردم پیشش... کلی هم استقبال کرد و قرار شد که تا هفته ی دیگه جوابشو بده!

با مشاور آماریمون هم کلی جور شدم... :دی دیروز هم شماره مو ازم گرفت... البته رو پروپوزال خودمون گفت بنویسش... منم اونجا نوشتم و وقتی بند و بساطمون رو اوردیم فهمیدم شماره خودمم آوردم... حالا زهرا می گه حتما شماره رو یادداشت کرده :دی

امروز کارآموزی تعطیل بود... چون مربیمون گفت من نیستم و شما هم نمی خواد بیاین... ما هم از خدا خواسته کلی خوشمان آمد!!! امروز صبح هم من و سارا با هم رفتیم بیرون تا سارا آزمایش خون بده و پول بریزیم رو حساب تغذیه امون... از اون ور هم رفتیم و دو تا هات داگ خوردیم... منم مثلا رژیم بودم... ساندویچاشم فوق العاده بزرگ بود... تازه دوغ هم نداشت و با نوشابه خوردیم... البته نصف نوشابه من موند!

اون یکی پروپوزالمون که موضوعش رو بیشتر از بقیه دوس دارم داره آماده می شه... سختی کار اونجا بود که ما هیچ مقاله ای در اون مورد پیدا کردیم... خیلی بعیده که تا حالا تو ایران رو همچین موضوعی کار نکرده باشن!!! ما هم دو تا مقاله از رو خود ویلیامز برداشتیم... کار این پروپوزالمون خیلی طول کشید. تازه هنوز رو جامعه و نمونه امون هم کار نکردیم... اونم که بدیم مشاور آماری کلی طولش می ده!!!

تو این مدت هر چی خواستم از سایت یونی برم تو قسمت کاربری وبلاگم نشد... حالا همش می ترسم نکنه بازم هک شده باشه! آخه بقیه بچه ها رو دیدم که تونستن برن تو قسمت کاربری.. اما واسه من ارور می ده نام کاربری یا پسورد اشتباهه!! خدا کنه هک نشده باشم!!!

معدلم هم 05/17 شد... حالا همگی با هم دسسسسسسست سووووووووووت جییییییییییغغغغغغغ..... می خواستم 22 واحد بردارم... یعنی برداشتما اما دوباره رفتم حذف کردم... اصلا این توانایی رو در خودم نمی بینیم که بتونم 2 واحد اضافه عمومی رو بتونم همراه با یه امتحان 4 واحدی که با هم تداخل دارن پاس کنم!!! :دی

آخه ترم بعدی 24 واحد دارم و گفتم 2 واحدشو این ترم بگیرم تا ترم بعد یکم سبک بشه. ترم بعد آخرین ترم تئوری ماست. ترم 7 و 8 همش کارورزیه و خبری از واحد تئوری نیس... همه واحدای باقی مونده رو با هم بهمون می دن... خوبیش اینه که فقط 6 ترم امتحان داریم.. البته بعدشم ارشده و بازم باید خرخونی کنم....!!

می گما کامپیوتر اگه به نت وصل نباشه اصلا به درد نمی خوره... وای چقد من به نت عادت کردم... خداییش تو وقتای بیکاری خوندن وبلاگ بچه ها خیلی بهم حال می ده! البته من اون وبلاگایی رو دوست دارم که مثه وبلاگ خودم روزمره نویسی باشه!!!... حالا نه که من همیشه و هر روز آپ می کنم و تمام وقایع پیش اومده رو می نویسم!!! :دی

مامان دیروز خبر داد  که گواهینامه ام رسیده... خدا رو شکر اینم تموم شد... اگر چه یکم دیر بود ولی گرفتمش... دیره دیر هم نبودا.... فقط دو سال دیر شد... اونم همش به خاطر دانشگاه بود... تازشم فقط چند تا از دوستام گواهینامه گرفتن... من از همشون جلوتر بودم...

می گما چقدر خوبه که آدم یکی رو خیلی دوست داشته باشه! منظورم عشق و این حرفا نیس... یا جنس مخالف... مثلا من دو ترمه که یکی از استادام رو خیلی دوست دارم... تازشم خانومه و یکی از استادای ماماییه! همین دوست داشتنم باعث شده تا تو درسی که باهاش دارم یه جورایی بهترین باشم... خداییش عاشقشم و همیشه برای دیدنش لحظه شماری  می کنم و .... همه طرحامم با اون گرفتم و خیلی هم راضی ام....

جلسه اولی که به عنوان استاد درس تئوریمون اومد سر کلاس هنوز هیچ حرف خاصی از کنفرانس نشده بود که من واسه اینکه خودی نشون بدم یه موضوع انتخاب کردم و گفتم کنفرانس می دم... ما اینیم دیگه... حالا هم نیاز به سرچ فراوان دارم :دی من نت می خوامممممممممممممم :دی

تا الان هم اون چیزای اصلی رو از روی 4 تا رفرنس آماده کردم. حتی اسلایداشم آماده اس... اما دیروز که با استادم صحبت کردم گفت چند تا نوع جدید هم طراحی کردن که باید مقاله هاشو پیدا کنی.... حوصله این کارو اصلا ندارم...

همینا دیگه.... فعلا

+نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت23:33توسط دختر فروردینی |