همه وسایلم آماده اس. ساعت 11/5 هم قراره با اتوبوس برم. مثه اینکه چند تا از بچه ها هم هستن... اصلا حوصله این راه و اتوبوس رو ندارم!
علی هم صبح رفت. اون و داییم با هم رفتن و خیلی وقت پیش بلیط هواپیما گرفته بودن! منم هواپیما می خوام!!! حساب کن اونا زودتر از من می رسن. من دیگه اصلا حوصله این 3 ساعت راه رو ندارم! ولی با ین حال تا کوچکترین تعطیلی پیش میاد بدو میام خونه! تازشم اگه چهارشنبه تعطیل بشیم (که محاله) حتما میام خونه! حساب کن 3 هفته تعطیلی هست اما همش وسط هفته اس و من نمی تونم بیام خونه... اونم به خاطر کارآموزیای لعنتی که افتاده آخر هفته و اگه دودر کنم مساوی با حذف منه!
هم دووس دارم برم خواگاه هم دل کندن از خونه برام سخته! چقدر خوبه که آدم مجبوره بعضی کارا رو انجام بده. مثلا اگه الان من مجبور نبودم اصلا نمی رفتم خوابگاه وقتی تو همچین دو راهی گیر می افتادم!!!
لپ تاپم هم فعلا تو شارژه. مشکلش اینه که کیبوردش حروف فارسی نداره. نمی دونم برچسب پیدا می شه براش بگیرم یا نه! از طرف دیگه هم حیفم میاد برچسب بزنم. حس می کنم زشت می شه. آخه قسمت کیبوردش خیلی قشنگه (تو مدلای دل قشنگی محاله :دی) علی هم لپتاپشو تا چند روزه دیگه می گیره. اون احتمالا سونی بگیره. ولی من بیشتر با دل حال می کنم!
دیشب هم تولد فرزام بود و من تا آخر شب اونجا بودم و یه جورایی مسئول عکس و فیلم هم بودم. حالا تو این همه عکس و فیلم خودم نیستم! خوش گذشت. کلی هم کادو براش جمع شد. منم یه سر همی نارنجی براش خریدم!
فردا هم امتحان داریم. نمی دونم امشب می رسم بخونم یا نه! تازه هنوز جزوه داروهامو کامل نکردم.. امشب کلی کار دارم... آخه ممکنه اتاقو عوض کنیم و یه اسباب کشی درست و حسابی بیافتیم... اسباب کشی هم که الکی نیس... کلی کار داره... موکت باید در بیاد و کلی تمیز کاری باید بکنیم!
پ.ن: وحشت از عشق که نه! ترس من از فاصله هاست... وحشت از غصه که نه! ترس من از خاتمه هاست... ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست... صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست... کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست... گله از دست کسی نیست گله از دل دیوانه ی ماست...
انتخاب واحد علی هم شروع شده و 19 واحد برداشته و اون یکیش برداشتنش شده مکافات!!! اصلا راه نمیده که این سایتش!!! منم الان بیدارم که واسش اون یک واحدو بردارم... فعلا که بالا نیومده... معلوم نیس چه خبره...
پ.ن: خوابم میاد..............
پ.ن: فکر کنم دوباره داره یه خبرایی می شه...!! به جون خودم :دی
تنهام! چقدر من تنهایی رو دووس دارم... آدم وقتی تنهاست دیگه خیلی از استرس ها رو نداره! از بچگی تنها بودم و یه جورایی به تنهایی عادت دارم... تازشم خیلی ام با تنهایی حال می کنم! همه رفتن بیرون و فقط من موندم تو خونه! وقتی تنهایی حتی آپ کردنم بدون استرسه. چون وقتی کسی پیشم باشه مجبورم با احتیاط تایپ کنم تا کسی کنجکاوی نکنه که من چی دارم می نویسم!
البته معمولا کسی کاری به کار کسی نداره! ولی پارسال سر نوشتن یکی از پست هام مامان مچمو گرفت! اونم چه پستی! فقط شانس آوردم حرفی از شاسخین تو اون پست نزدم وگرنه به هیچ وجه من الوجوهی نمی تونستم ماست مالیش کنم!
هیچی دیگه من مطلبمو نوشته بودم تو ورد! وقتی هم آپ کردم یادم رفت پاکش کنم! بعد مامان که اومده بود و شانسی دیده بودش و خونده و حتی پرینتشم گرفته بود و گذاشته بود تو کیفش! اون روز می خواست بره دانشگاه و وقتی داشت می رفت گفت یه چیزی ازت دیدم!!! برگه رو درآورد و نشونم داد... قلبم تو دهنم بود... گفتم این مطلب مال یکی از وبلاگاس که کپیش کردم و مال من نیس... گفت من که می دونم مال توئه و خوابگاه و برف و .... خلاصه دیگه چیزی نگفت و فقط برگه رو داد بهم و گفت من بهت اطمینان دارم...!! اون وقت اگه من حرفی از شاسخین می زدم دیگه اصلا نمی تونستم قضیه رو بپیچونم!!! ولی می دونم که مطمئنه شاهکار خودم بوده!!!
امروز شیرین اس ام اس داد که شنبه امتحان فیس تو فیس فارما داریم... من که هیچی همرام نیست و جمعه شب تو خوابگاه می خوام داروها رو بخونم! 30 تا دارو با مکانیسم اثر و عوارض جانبی و اشکال دارویی و ... فکرشو بکن!!! البته ما عادت داریم...
اگه خدا بخواد فردا لپ تاپ می خرم... علی یه مدل دل اینسپایرون دیده خیلی هم ازش تعریف می کنه. خودمم باید ببینمش. اگه خوشم نیومد از دیجی کالا می خرم. اینکه لوازم جانبی هیچی همراش نیس اما دیجی کالا معمولا کیف و فلش و پرینتر همراش می ده. البته نه همشون!
دارن خودم رو به اون راه می زنم... دیگه نمی خوام به هیچی فکر کنم... کامنت بعضیا اعصابم رو خورد کرده... کامنت نذاشتنش بهتر از گذاشتنشه! خیلی از پست هامو غیر فعال کردم!
پ.ن: امروز هم یه جورایی گذشت... تا سال دیگه ببینم این روز چه خبره؟!
پ.ن: نمی دونم چرا بقیه نمرات رو نمی دن!
پ.ن: آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد، مبادا تصویرت در چشمانم آواره شود!
ساعت 2/5 صبحه و من خوابم نمی بره در حالیکه اعصابم به شدت خرابه!!! تقصیر خودمه همش! تا چند مین پیش همش با عاطفه داشتم سر یه مسائلی اس ام اس بازی می کردم! من و اون تو این روزا یه حس مشترک داریم... اما هنوز هیچ پاسخی به این حسمون داده نشده!
پ.ن: شاید به سرم بزنه و خط ایرانسلم رو خاموش کنم! احساس خطر می کنم!!!
پ.ن: اعصاب مصاب لاموجود! خورده خورد!!!
پ.ن: تف به این روزا و این حال و هوا!
پ.ن: امشب که دلم هوای چت کرده و بعد از مدت ها آی دیم رو باز کردم می بینم هیچ کی آن نیس... چه اعصاب خورد کن!!
به دلیل مسائل امنیتی حذف شد....!!
پ.ن: بی شک او بی من هم خواهد زیست من نیز بی او به یقین خواهم زیست لیک در این میان
زندگی... این خود زندگیست که لب تشنه عطشناک می ماند..." (واراند)
به لطف نایت اسکین چند تا از عکسا رو آپلود کردم!!!! نمی دونم تاینی پیک چش شده! تازشم نایت اسکین خیلی سریع آپلود می کنه.
این ماله شبیه که امتحان بارداری داده بودیم... من و زهرا و سارا نشستیم و حساب کردیم ببینیم هر کی چند تا غلط داره... اونی که پاکش کردم جای مهرم بود که اسم و فامیلم توشه :دی
این عکس ماله سومین روز امتحاناته! امتحان بیماری های کودکان داشتیم و بعد از امتحان من و مرضیه رفتیم یه جا جلسه داشتیم... داشت برف می بارید... ساعت 2 ظهر بود که من تازه رسیده بودم خوابگاه و وقتی داشتم می رفتم بالا گرفتمش (اینا رو واسه این می ذارم که چند سال دیگه وقتی اومدم و با جزئیاتش خوندم حال کنم و یاد قدیما بیافتم)... البته شب قبلش برف شدید باریده بود و سریع آب شده بود... ولی تو دانشگاه برفا رو هم جمع شده بود! چقدر بچه ها خدا خدا کردن برف شدید باشه و امتحانات کنسل بشه....
این عکسه هم مال شبیه که من و سارا با هم نشستیم و پروپوزالمون رو نوشتیم واسه آمار... صبحش امتحان آمار داده بودیم و استاد واسه 4 نمره بقیه اش ازمون پروپوزال می خواست... عصرش من و سارا رفتیم کافی نت داخل شهر و چند تا مقاله گرفتیم و شب الهام اومد خوابگاه فلش منو برد خونشون و همه مقاله ها رو پرینت گرفت و آورد واسمون. من و سارا کارای نگارشی رو انجام دادیم و الهام کارای تایپشو انجام داد....
این یکی هم قضیه داره!! اینی که می بینید آدامس ساراست که افتاده رو تخت من!!! هر دومون رو تختامون دراز کشیده بودیم و داشتیم طبق معمول خرخونی می کردیم که موبایل من زنگ خورد... یک آن فکر کردم طرف کار داره و این میس کال نیس... با ذوق تند تند اومدم جواب بدم که قطع شد!!! بعد سارا پقی زد زیر خنده و می خواست منو مسخره کنه که آدامسش رو تخت من پرت شد.............!!!
این یکی هم برنامه ی کارایی بود که باید 4 نفری تو اتاق انجام می دادیم... عکسشو گرفتم واسه یادگاری...
این یکی هم آدامس ساراست (کلا ما آدامس خوریم :دی) که مو توشه! هر دقیقه هم درش می آورد و مو رو نگاه می کرد و دوباره می ذاشت تو دهنش... اه چندش... کلا ما تو خوابگاه با مو زندگی می کنیم... به مو هم می گیم موووووووووووووه :دی
این هم حکایت همون 3 تا اناراس که شدن یک کیلو... این ماله اول ترمه!! تازه همه اناراشم از این پفکیا بود.. همشون سارا قورت داد من نخوردم!
اینا هم عکسای جلوی خوابگاهه: + و + و + و + (اینا عکسای 1 آذره که با سمیرا و آمنه رفته بودم بیرون... اکثر بچه های اتاق رفته بودن خونه و من تنها بودم... عصر جمعه با بچه های 107 رفتم پارک بغل خوابگاه)
نشستم معدلم رو با نمراتی که دادن و نمراتی که ندادن و من همینجوری خودم نمره گذاشتم حساب کردم.... شدم 17/42.... باور نکردنیه.... حالا بعد میام و معدل واقعیمو می ذارم :دی مطمئنم بیشتر از 15 یا 16 نمی شم! شانس که نداریم... بچه ها لیست استادا رو هم دیدن. بعضیاشون خیلی چرتن. ترم به ترم بدتر می شه....
الان دارم از درد خاله پری اینا به خودم می پیچم... فقط واسه اینکه حواسم پرت بشه اومدم پای پی سی... وگرنه دردش ناتوان کننده اس!!!اصلا حوصله آپ کردن هم نداشتم... فقط نمی خوام وبلاگی که قبلا با کلی ذوق و شوق توش می نوشتم متروکه بشه!!!
این ترم خیلی از بچه هایی که با ما اومدن دانشگاه فارغ التحصیل شدن. همشون از اینکه داشتن تموم می کردن ناراحت بودن. حساب کن یه دانشجوی کاردانی تا میاد با محیطش آدابته بشه دوره اش تموم می شه و باید با همه چی خداحافظی کنه! خیلیا تا اسم پزشکی میاد سریع می رن سراغ تعداد ترما و سالای تحصیلیش. اما الان به این نتیجه رسیدم که هر چی دوره تحصیل مخصوصا کارشناسی بیشتر باشه بهتره. چون هیچ وقت ارشد مثه کارشناسی نمی شه! نمی دونم چرا یهویی اینجوری شدم! دلم تنگ شد واسه دانشگاه و خوابگاه و بچه ها....
ماها که ورودی 85 هستیم تا چشم رو هم گذاشتیم دوره ی تحصیلیمون رو به نیمه رسوندیم! چقدر بد!!! من دوست ندارم تموم بشه... یادمه اون موقع که سر اجبار این رشته و دانشگاه رو قبول کردم چقدر ناراضی بودم... چقدر هر لحظه به خودم لعنت می فرستادم که چرا انتخاب رشته مو خراب کردم... اما همون اولی که رفتم اونجا و با بچه ها آشنا شدم و با محیط خوابگاه آدابته شدم همه چیو فراموش کردم و اونجا برای من شد بهترین موقعیت!!! هیچ وقت نشد ناراحت باشم از اینکه چرا من اونجام!!!
اولاش برام خیلی سخت بود. اون موقع ها که هم اتاقیم باهام بد بود... اما وسطای ترم 1 و مخصوصا از ترم دو اوضاع خیلی خوب شد! همون اول با زهرا و سارا صمیمی شدم و هنوزم با همیم و هیچ مشکلی هم نداریم... خداییش اخلاق بچه ها خیلی خوبه و اون آدم بده شاید من باشم این وسط! با اینکه از همشون کوچیکترم ولی هیچ مشکلی با هم نداریم...
نمی دونم چه طور شد که اون همه نفرتی که به رشته ام داشتم حالا شده فقط عشق و علاقه... باور نمی کنید ولی من عاشق رشته امم! افتخار می کنم به اینکه زایشگاه فقط رو انگشتای یه ماما می چرخه! افتخار می کنم که با بیماری سر و کار نداریم و کارمون تولده و اولین لمس کننده شاهکار خلقتیم!!!...
یه لحظه جو گیر شدم و اینا رو نوشتم! نمی دونم چرا حس فارغ التحصیلی بهم دست داد!!! من تازه دارم ترم پنجی می شم!!! دیروز داشتم به مامانم می گفتم که با افتخار تمام 80 واحد رو بدون افتادن پاس کردم بعد مامان می گفت مگه جرات افتادن هم داری؟! :دی
سومین نمره امو هم گرفتم! روانشناسی 16 شدم!
استاد آمار ازمون SPSS می خواد. روز آخر رفتم پیشش و کلی سرش شلوغ بود. بین اون همه دانشجو وقتی منو دیدی کلی تحویلم گرفت و منم کلی حال کردم از اینکه استادم انقدر منو دوس داره!!! بهش گفتم استاد من می خوام برم خونه اگه می شه ایمیلتون رو بدید تا من نتیجه کارمو براتون ایمیل کنم. یکم که باهاش شوخی کردم و گفتم استاد ما هنوز متغیرهای مستقل و وابسته رو نمی دونیم شما چطور می خواید ما در مورد موضوعات خودمون نتیجه گیری کنیم.. گفت این حرفو نزن من هر جا می رم می گم فقط مامایی ها!!! خرابش نکن دیگه... منم گفتم نه استاد ما همشو بلدیم....!!! :دی حالام هر کاری می کنم هیچ کدوم از ورژن های مختلف SPSS برام نصب نمی شه. باید برم یه سی دی دیگه بخرم....
یه بار دیگه هم که سر کلاس SPSS آورده بود و داشت یادمون می داد هر کدوم از بچه ها نوبتی می رفتن و یه متغیر و یه نمونه اضافه می کردن. حالا همشون تو تایپ مشکل داشتن و کند تایپ می کردن. من که رفتم یهو ترکوندم و استاد کلی دهنش باز مونده بود و ذوق کرده بود... وقتی رفتم سر جام نشستم اونم ردیف پشت نشسته بود کلی ازم تعریف کردم!
موقع امتحان فارما تنها مراقبمون خود استاد بود... از اونجایی که همه استادامون فوق العاده از گروه ما راضی ان این استاد هم خیلی ماها رو دووس داره! خلاصه کلی قبل از امتحان بهمون روحیه داد و کرکر شوخی و خنده بود! به اونایی که ازدواج کرده بودن گیر می داد و ازشون شیرینی می خواست! به اونایی هم که شوهر نکرده بودن گیر می داد که چرا شوهر نکردی!!! به منم گفت وزنتو کم کردی یا نه؟! :دی خلاصه موقع امتحان هم ناخنا رو نگاه می کرد و کلی به این و اون گیر می داد... منم ردیف آخر نشسته بودم و صندلی های دور و برم همه خالی بود... استاد هم اومد کنارم نشست و من هول کرده بودم که نکنه به آرایشم گیر بده... آرایش خاصی هم نداشتما... فقط مژه هام خیلی تابلو بود! گفتم استاد استرسم رفت بالا!! بعد رو کرد به بچه ها گفت که این دوست صمیمیه!!! :دی خلاصه بلند شد و وسطای امتحان اومد پیشم نشست... بساطی داشتیما... ولی یکی از بهترین امتحاناتی بود که دادم... کلی حال کردم باهاش! آخر امتحان هم شوخی شوخی بهش گفتم استاد فارما تموم شدددددددددددددددددد!
پ.ن: نمی دونم جرا ولی خیلی از استادا بهم گیر می دن... گیر نه! یعنی فکر کنم خیلی جلب توجه می کنم! یه دفعه همین استاد فارما (ترم قبل) سر کلاس گفت این مباحثو بخونید ازتون می پرسم و رو کرد به من و گفت علی الخصوص از تو!!! منم گفتن استاد همیشه علی الخصوص بودم (آخه هر جلسه ازم می پرسید)... اونم گفت نه که جذابی آدم یه طوری می شه بعد دلش می خواد ازت بپرسه! همین بساطو با استاد داخلی و معاینات و خیلیای دیگه داشتم!!!
استاد داخلیمون سوالای امتحان رو با جواب زده تو وبلاگش... از 60 سوال 6 تا غلط دارم. البته کلی هم نمره پیشش دارم. امتحان از 15 نمره بود. یعنی 5/1 نمره غلط دارم. اگه نمره هامو بهم بده قاعدتا باید 20 بشم. حساب کن 3 واحد 20 بگیری.... چه شوووووووووود!
حالم اصلا خوب نیس... تعادل هورمونام به هم ریخته و الان پروژسترونم اومده پایین و استروژنم بالاس!!! حالا ببینم کسی فهمید من چی گفتم یا نه! :دی من چون مامام این چیزا رو می دونم!
صبح طبق معمول ساعت 11 از خواب بیدار شدم اونم با زنگ سارا که زنگ زد واسه سوالای داخلی. بعدشم همش پای پی سی بودم و آخر سر هم نهار درست کردم... می گما بی درسی هم بد دردیه ها!!! حوصله ام گاهی اوقات سر می ره. حتی با نت هم حال نمی کنم!!!
پریشب سر بیکاری نشستم و یه پروپوزال نوشتم. البته هنوز کامل نیس... فقط قسمتای اصلی شو نوشتم. علاقه زیادی به این کارا پیدا کردم. فقط پشیمونم که چرا کتابای ویلیامز رو با خودم نیاوردم.
هیچی نشده... هیچ خبر خاصی نیس... الکی آپ کردم واسه اینکه بیکاریم پر بشه!!!
تازه بعد از 2 روز که اومدم الان فرصت کردم که آپ کنم.... دیورز که تا عصری نبودم و وقتی هم خونه ام همش بین من و مامان جر و بحثه سر کامپیوتر. آخه داره رو پایان نامه اش کار می کنه و فول تایم پای پی سیه... دیروز من و بابام رفتیم چند جا واسه خرید لپ تاپ. یه جا دیدیم خیلی توپ بود... هر جور مشتری راضی بود باهاش راه می اومد... مثلا تمام قسط... دو تا لپ تاپ می خوایم بخریم یکی واسه من یکی واسه علی. احتمالا تا چند روز دیگه بخریم... من که خداییش خیلی نیاز به لپ تاپ دارم. از بس سرم تو این پروپوزال و اون پروپوزاله همش نیاز به لپ تاپ دارم.
از امتحانات بگم که فوق العاده راضی بودم. اصلا ترم 4 یه جورایی خیلی خوب بود. خیلی حال کردم باهاش! هم درساش خوب بود هم کارآموزیامون و هم امتحاناش... اصلا کلا خیلی خوب بود... 7 تا امتحان بیشتر نداشتیم. فقط فارسی رو خوب ندادم اونم به خاطر اینکه فارسیم خرابه! آمار رو هم جمیعا با هم خراب کردیم وگرنه بقیه اش خوب بود... مخصوصا فارما که اصلا انتظار نداشتم سوالا به اون خوبی باشه!
ترم 4 تازه یاد گرفتم که تی وی یعنی چی! اولین زایمانم رو ترم 4 گرفتم! این ترم یاد گرفتم که چه جوری باید فعال بود! تازه تو این ترم بود که زهرا (اون یکی دوستم) رو خیلی خوب شناختم و فهمیدم اونی نیس که من فکر می کردم! خلاصه که ترم 4 عااااااااااااااااااااااالی بود!
دو هفته کامل تو خوابگاه بودیم و تنها کاری که می کردیم خر خونی بود! ولی حتی یه بارم پامون به سالن مطالعه باز نشد... همش تو اتاق درس می خوندیم! تو پوزیشن های مختلف درس می خوندیم.... گاهی خودمونم خندمون می گرفت به حالتامون!
همون روز اول یه برنامه واسه ایام امتحانات نوشتیم که کی چی کار کنه! ظرف و ژتون و غذا! هر کس خیلی خوب همه کاراشو انجام می داد. این به جز کارای اتاق بود... مثلا تو کارای اتاق جارو و چای صبح و عصر و شب و مرتب کردن رو هم داشتیم!
آمنه و سارا با هم غذا می پختن و من و زهرا هم با هم بودیم. خیلی وقتا غذای من و زهرا بد می شد و آمنه و سارا ایراد می گرفتن!! خب تقصیری هم نداشتیم آخه خیلی وقتا شعله ی خوب گیرمون نمی اومد و رو شعله ی کم درست می کردیم... خلاصه که روزگاری داشتیم تو ایام امتحانات... خداییش خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم...
تو این مدت یا می خوابیدیم یا می خوردیم یا می خوندیم... خداییش به جز این 3 کار کاره دیگه ای نداشتیم... خوابامون که پر از استرس بود... چون مجبور بودیم کم بخوابیم... ولی شبا همیشه ساعت 12 می خوابیدیم بر عکس ترمای قبل که مجبور بودیم تا 3 و 4 شب بیدار بمونیم... صبحا هم خروس خون (ساعت 8 :دی) بچه ها منو بیدار می کردن و درس می خوندیم...
تو این 2 هفته حتی نیم ساعت هم احساس گرسنگی نکردیم... از بس که به شکمامون می رسیدیم...!! انقدر دیگه مرغ خوردیم که شبیه مرغ شدیم... جالبش اینجاس که حتی نیم کیلو هم اضافه نکردم تازه به جاش کم هم کردم!!!
فعلا فقط نمره بارداری (8/14) و کودکان (5/18) رو دارم... تو سایت هم هیچی نزدن....
دو هفته پیش هم برف بارید. بچه ها همش خدا خدا می کردن امتحانات کنسل بشه اما خدا رو شکر نشد... اون وقت مثه پارسال می شد و تا یک ماه مجبور می شدیم که امتحان بدیم...
اگه شد عکسای این مدت رو می ذارم... تاینی پیک که عکساش همه فیلتر شده!!! تا آپ بعدی فعلا....
سلام........... الان من یک عدد فروردینیه فارغ از ترم ۴ و در آستانه ی ترم ۵ هستم!!! و خسته از دادن امتحانات بسی طاقت فرسا!
امتحانام امروز تموم شد! ۷ تا بود دادیم و رفت... خداییش نسبت به ترمای قبل خیلی وضعیت درسا بهتر بود... یا درسامون سبک تر بودن یا اینکه ما بزرگ شدیم و درسا برامون آسونن! خلاصه هر چی بود گذشت...
در حال حاضر اصلا تمرکز ندارم واسه نوشتن... سر فرصت همه چیو می نویسم!
پ.ن: من نمی دونم چه طور شد/من چه جوری دل سپردم/من فقط دیدم که چشماش/پره بارونه و خواهش/عاشقونه منو برده تا ته حس نوازش


