بعد از دو ترم بدبختی فارماکولوژی بالاخره امروز واسه همیشه تموم شد! این ۳ روزه که داریم خر می زنیم و خودمون رو می کشیم... امتحان خیلی خوب بود و راضی بودم... کلا امتحانات این ترم بهتر بودن... خدا رو شکر.... فعلا وقت ندارم زیاد بنویسم... اومدم سایت دانشگاه واسه انتخاب واحد.... احتمالا تا بعد از امتحانات آپ نکنم... فعلا
حس درس خوندنم پريده ولي در عوض كلي حس خوردنم قوي شده!! نمي دونم چرا اين مدت انقدر اشتهام زياد شده! مخصوصا اينكه نذري هم ميارن و اكثر نذري ها يا شكر دارن يا اينكه بايد با شكر بخوريشون! خلاصه كه فكر كنم يه چند صد گرمي اضافه كرده باشم!!!
از عصر به اين ور بد جوري دلم گرفته بود... مخصوصا تو اين دو روزه كه متوجه شدم باباي يكي از دوستام سرطان گرفته!!! خيلي اعصابم خورده و تا يادم مي افته واسش دعا مي كنم! بيچاره دوستم... فقط خودش مي دونه و يكي از عموهاش! آخه نتيجه بيوپسي و اندوسكوپي رو خودشون برده بودن پيش استادامون كه متخصصن! بدخيم بودن سرطانش قطعيه اما اينكه متاستاز داده يا نه مشخص نشده! خدا كنه حداقل متاستاز نداده باشه!
يه جورايي باورم نمي شه كه شنبه امتحان دارم! بارداري... تقريبا يه دور مطالبو خوندم و دوباره و سه باره هم بايد بخونمش!! سوالا همه باليني ان و هر كس با توجه به اون چيزي كه تو ذهنشه جواب مي ده! دو ترم قبل كه اينجوري بوده.
اعصابم خورد مي شه وقتي فكر مي كنم كه دوباره ايام امتحانات شده و حال و هواي خوابگاه خفقان آور مي شه! فقط خر خوني... اونم تا خوده صبح... با يه حساب سر انگشتي فكر مي كنم فقط 3 تا از امتحانامون سگ كش باشه! خدا كنه همينطور باشه... تو فرجه ها كه فقط دو تا شو خوندم... يكيش همين بارداريه كه امتحان اولمه... اون يكي هم فارما... كه از 11-12 جلسه شايد رو هم رفته 3-4 تاشو بيشتر نخونده باشم...
پ.ن: دوباره زشت شدم!!! به نظرتون پنج شنبه صبح آرايشگاه ها بازن؟!! :دي
از صبح تا حالا خونه شلوغ بود و منم اعصابم خورد که چرا نمی تونم درس بخونم! مامان و دختر داییم آش نذری می خواستن درست کنن واسه خاطر همینم از صبح تا حالا دختر داییم و پسرش اینجا بودن و که منم وظیفه داشتم مراقب فرزام باشم!
ذوق و شوق دیروزم یه جورایی خوابیده! اصلا فکر نمی کردم بتونم قبول شم! قبل از امتحان می خواستم با ماشین بابا پارک پل برم که از بس استرس داشتم ماشینو انداختم تو جدول!!!!
من تنها دختری بودم که دیروز می خواستم امتحان بدم! شانس منم بودا! شاید اگه دخترای دیگه ای هم بودن بیشتر سخت گیری می کرد!
افسر دیروزی فقط یه پارک پل می خواست... اونم رو سر بالایی! وای داشتم می مردم از استرس!!! خوب شد آخری نفر امتحان دادم و همه پسرا رفته بودن...
خلاصه نشستم و تو اون زمانی که می خواستم امتحان بدم ۱۰۰ بار کمربندم باز شد و افسره هم بیخیال نمی شد و هی می گفت ببندش! خلاصه پارک رو خوب رفتم و قبول شدم!!! اصلا انتظار قبولی تو اون شرایط رو نداشتم... مخصوصا اینکه پارک پل امتحانی رو هم به طرز ضایعی خراب کردم!!!
حوصله بیشتر نوشتن ندارم... همین!
زندگی گاهی تلخه، گاهی شیرین
گاهی سخته، گاهی آسون
گاهی زیبا، گاهی زشت
همه این جور حساب کتاب می کنن که هر کی نفس میکشه زنده اس
هر کی راه میره زندگی میکنه
پس با حساب کتاب های تو، من هم زنده ام و هم زندگی میکنم
حالا گیرم این زندگی تلخ باشه
سخت باشه
زشت باشه
...
تو خوش باش و خوشبخت! حداقل اینجوری منم یه دلیل پیدا میکنم
برای یه لحظه کوتاه دلخوش بودن
تازه از تعلیم رانندگی برمی گردم! آخه یکشنبه واسه دومین بار می خوام امتحان بدم و ببینم چیکار می کنم! واسه خاطر همینم امروز ۲ ساعت رفتم تعلیم.
تو این چند روی که اومدم خونه هر کاری کردم حس آپدیت کردن بیاد سراغم نشد! نمی دونم چرا اصلا حس و حالشو ندارم! فقط ۲ روز پیش یه مطلب گنده پست کردم تو قسمت صفحات جداگانه که آدرسشم سکرته و به هیچ کی هم نمی دم! دلتونم بسوزه :دی
۲۱ دی ماه اولین امتحانمه! بارداري... قرار بود هفته ي گذشته ميد ترم بديم... از ۱۶ جلسه ۸ تاشو خونديم و آخر سر هم امتحان نداديم... به خاطر همينم زياد نمي ترسم... احساس مي كنم اين ترم نسبت به ترماي قبل سبك تره...
تقريبا تمام طول روز جزوه و كتاب دستمه. واسه اينكه همش استرس اينو داشته باشم كه چرا درس نمي خونم و اين حرفا! خداييش نسبت به سه ترم اول (مهندسي پزشكي هم حساب كردم) اين دو ترم آخر رو بيشتر خوندم! ولي هر چي بيشتر مي خونم بدتر مي شه!!! :دي
تا دلتون بخواد حرف دارم... نمي دونم دووم ميارم بنويسمشون يا نه!
اول از شب يلدا بگم! امسال هم مثه پارسال مراسم شب يلدا داشتيم! عصرش من و سارا و صديقه و الهام رفتيم كه خريداشو انجام بديم! هندونه مون كه بد از آب در اومد! ولي بقيه شون خوب بودن... كيكمون از اين دسريا بود... حالا اگه شد عكساشو مي ذارم... فتوشاپم نصب نيس كه حجماشو كم كنم.... خلاصه شب كه شد و شام خورديم شروع كرديم به بزك كردم خودمون! منم كه تازه موهامو كوتاه كرده بودم و سيخ سيخي شده بودن! نشستم به سشوار كردم موهام! بچه ها اومدن شروع كرديم به خوردن. اما بچه ها سرد بودن و اصلا حال نمي كردم! به پيشنهاد بچه هاي ترم دوم مامايي رفتم پيش اونا. آخه اونا همشون خوابگاهي ان و تعدادشون هم زياد بود! ولي ما فقط ۷ نفر بوديم! رفتم اونجا و اونا رو هم يه صفايي دادم و كلي هم حرفاي خوب خوب براشون زدم :دي شب هم با كلي خستگي خوابيديم!
دانشگاه هم كه خبر خاصي نيس! آخه ما بيشتر بيمارستانيم تا اينكه دانشگاه باشيم! روز آخر كارآموزي هم خدا خواست و دو تا خانوم مولتي پار اومدن زايشگاه! سارا و زهرا هم زايمانشون رو گرفتن و حالا تنها كسي كه هنوز زايمان نگرفته مهساست! البته هنوز ۴ جلسه از اين كارآموزيم مونده كه قراره ترم بعد بريم... آخه ۴ جلسه اش افتاده بود تو فرجه ها كه ما نمي تونستيم بريم...
اين روزاي آخر هم از بس جزوه و كتاب داديم برامون كپي كنن حسابي جيبامون خالي شد.... تازه جزوه هاي روانشناسي كه اصلا به دردمون نمي خوره... موندم روان رو از رو چي بخونم! اونم من كه حفظياتم صفره!
جلسه آخر فارما استاد بهم گفت بيا جلو بشين... قبل از اينكه بشينم گفت بيا ناخناتو نگاه كنم! از اون استاداس كه به اين چيزا گير مي ده... تازه جوون هم هست... تازه هم زن گرفته! شانس آوردن ناخنام كوتاه بود! آخه من پيشش سوء سابقه داشتم :دي
خلاصه نشستم رديف اول و ازم سوال پرسيد و خيلي دقيق جوابش دادم و كلي ذوق كرد... بعد از اونم هر چي موقع درس دادن مي پرسيد من تندي جواب مي دادم... اونم گفت ديدي اومدي جلو نشستي غوغا كردي؟! :دي حالا بماند كه چقدر نگام كرد!!!
نگين هم فكر كنم اومده خونه... فعلا كه بهم زنگ نزده... منم زياد وقت ندارم كه زنگ بزنم... علي هم ديروز اومد...
فعلا هم خبر خاصي نيس... تا دوباره حوصله كنم و بيام بنويسم... فعلا...
امروز اول دی ماهه! فقط آپدیت می کنم به خاطر اینکه یه ماه به آرشیوم اضافه بشه
دیشب هم یلدا بود و ما هم مثه پارسال جشن داشتیم. اما خوب نبود با این بچه های بی بخار!!! منم رفتم با بچه های ترم پایینی رشته ی خودمون! سارا رو هم با خودم بردم![]()
اینکه بخوام بنویسم اصلا حوصله ندارم! فعلا...........


