تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
همه جا امن و امانه!

دو روزه كه اومدم خونه اما اصلا حس و حال آپديت كردن رو نداشتم! آخه چهارشنبه بعدي هم ميان ترم بارداري داريم و فوق العاده استرس دارم و كتاب و جزوه هامو با خودم آوردم كه بخونم! شنبه هخم كنفرانس دارم. در مورد ورزش هاي ماه آخر بارداريه كه نمي دونم بدون شكل چه جوري بايد كنفرانس بدم. مگه اينكه خودم عملي انجام بدم!!! احتمالا عكساشو اسكن كنم و بذارم تو اسلايدام.

تو اين هفته هم نتونستيم كار خاصي واسه پروپوزالمون انجام بديم. سه شنبه دو ساعت كامل تو اتاق استاد راهنمامون بوديم ولي از بس كه مسوليتش زياده اصلا نشد كار خاصي بكنيم... فقط در اين حد كه چند تا از جملاتمون رو پس و پيش كرديم!

ديروز هم عيد بود و تعطيل! ما هم همش تو خونه بوديم... جايي هم نرفتيم! يكم درس خوندم و بقيه اش هم پاي پي سي گذشت....

دوشنبه ي گذشته با هزار اميد و آرزو رفتيم زايشگاه واسه كارآموزي.... به اميد اينكه يه خانوم با پاريته بالا تشريف مباركشونو بيارن زايشگاه تا ما زايمانشو بگيريم! دو تا گراويد 4 داشتيم... از خوشحالي داشتم پرواز مي كردم كه يهو استاد گفت كه امروز جشن پژوهشه و بايد برم.... انقده حرص خوردم كه نگووووووووو! بعدا بچه ها گفتن يكيش زايمان كرده!

تو اين هفته هم اتفاق خاصي نيافتاده! منم كار خاصي انجام ندادم! نمي دونم از چي و كي بايد بنويسم... حالشم ندارم! اگه حوصله داشتم بعدا ميام و مي نويسم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت12:32توسط دختر فروردینی |
عید قربان مبارک!

سلام. عیدتون با تاخیر مبارک! دیروز باید تبریک می گفتم اما این پی سی یاری نکرد! بماند.... دیروز بعد از ظهر رسیدم خونه! به خاطر دعای عرفه دانشگاه تعطیل بود. البته کلاسای 10-8 برقرار بودن... ولی کارآموزیا و کارورزیا کلا تعطیل شدن! ولی از اونجایی که من عاشق زایشگاهم اصلا دوست نداشتم تعطیل بشیم!

مامانم هم از اول هفته ایلام بود. دیروز هم همش دنبال کارای مامان بودم واسه اینکه قسمت اول پایان نامه شو برسونم دست استاد راهنماش که تو دانشگاه ایلامه! با سارا رفتم چون اونم کار بانکی داشت تو دانشگاه ایلام! خلاصه که از 9 تا 12 یه ریز دنبال کارامون بودیم! سر ظهر هم رفتم یکی از تعاونی ها و بلیط گرفتم و ساعت 1 حرکت کردم به سمت ولایت خودمون!

مامانم تا فردا ایلامه... علی هم امروز اومد و فعلا هستش... ولی نمی دونم تا آخر هفته دیگه می مونه یا نه! من که شنبه می رم و سه شنبه برمی گیرم! فعلا که داریم با تعطیلیامون حال می کنیم!

دو هفته پیش سر حسود بازی من و دوستم با یکی از استادامون یه طرح برداشتیم! می دونید چیه؟! یکی از بچه های مامایی ترم دو با همون استاد یه طرح گرفته و پروپوزالشم تحویل داده و منتظر نتیجه است! ما هم حسودیمون شد که چرا بچه ها انقد فعالن و ما....!! خلاصه هفته ی گذشته موضوع رو از استامون گرفتیم و 10 روزه همه کاراشو انجام دادیم!!! بفکر! فقط 10 روز! فقط هزینه هاش مونده که باید با هم بشینیم و جمع و تفریق کنیم! ولی خداییش دیگه حرفه ای شدم تو پروپوزال نویسی! این ترم هم روش تحقیق داریم که آخر ترم استاد یه پروپوزال ازمون می خواد! من که دیگه مشکلی ندارم! پروپوزال طرح قبلیمون رو خود استاد راهنمامون نوشت... از اون استاداس که خیلی هوامونو داره!

هوا سرده! منم به شدت سرمایی ام! بابام می گه تو مشکل داری :دی الانم بخاری رو آوردم تو اتاقم و چسبیدم به بخاری :دی

تو هفته ی گذشته هم چکمه رو خریدم و ست لباس زمستونیام کامل شد... فقط بدیش اینه که چون پالتوم خیلی کوتاهه مجبورم فقط شلوار مشکی بپوشم!!! خسته شدم از شلوار مشکی خب.... دهههههههه

موهامو هم کوتاه کردم یعنی از اولشم کوتاه بود این سری فقط تیغ زدم! ولی خیلی ناز شدن... البته وقتی موهامو اتو می کشم قشنگتر می شه. آخر هفته هم عروسی دختر عمه امه! بفکر! این هفته اونم دختر عمه اونم منه بدون لباس!!! یعنی احتمالا نرم!!!! عمه ام منو می کشه! تازشم پنج شنبه نوبت لیزر دارم... اگه لیزر نرم یک ماه عقب می مونم.... یکی به من بگه من الان سرمو به کدوم دیوار بکوبم؟!

سی ام هم امتحان میان ترم بارداری دارم... بارداری 3 تلفیقی از 9 واحد بارداریه که تا الان خوندیم!!! الان شما بگید من چیکار کنم؟! :دی

این دو هفته هم هیچی کم نکردم... اصلا هم برام مهم نیس چون به اندازه ی کافی کم کردم تو این چند وقته! قیافه ام از این رو به اون رو شده! لباسام روز به روز داره برام گشادتر می شه! هم خوبه هم بده! آخه آدم تا کی هی باید لباس بخره؟! از شهریور به این ور همش دارم می خرم! خودم دیگه دارم خجالت می کشم!

آهان یه چیزی... بذارید از زایمانی که گرفتم براتون تعریف کنم!

روز دوشنبه دهم آذر ماه! خیلی یهویی یه خانمی که اومده بود زایشگاه فول شد! از قبل گفته بودم که اگه زایمان داشتیم من می گیرمش! استاد که معاینه اش کرد گفت سری ست زایمان رو حاضر کنید!!! حالا من داشتم می مردم از بس هول کرده بودم! سریع پریدم تو اتاق زایمان بدون اینکه چکمه ها رو پام کنم و روپوش چرمی رو تنم کنم!!! گفتم استاد بگیرمش؟! گفت بگیر مگه چی داره! هول کرده بودم اساسی! ستو باز کردم و اول دستکشامو پوشیدم و بعد هم گان! بچه ها چکمه ها رو آوردن و پوشیدم و شلوارم بالای چکمه ها جا مونده بود و بچه ها فقط داشتن به قیافه ی من تو اون لباسا و چکمه می خندیدن! منم قدم کوتاه :دی خلاصه تا خانومه یه زور زد بچه اش در اومد! حساب کن منی که از ترس زایمان گرفتن شبا خواب زایمان رو می دیدم حالا عامل زایمان بودم! همه مانورا رو خیلی خوب انجام دادم و جفت رو هم خیلی خوب خارج کردم و سوالات رو هم به خوبی جواب دادم و .......... از خوشحالی تا دو روز رو هوا بودم!!!

روز دانشجو هم به خاطر اینکه مصادف با شهادت بود برامون جشن نگرفتم فقط موقع نهار اومدن تو سلف و یکم صحبت کردم روی هر میزی یه شاخه گل گذاشتن! آهان نهارش هم مجانی بود! شام شب قبلش هم مجانی بود که من خوابگاه نبودم!

فعلا همینا... تا بعد دو باره میام!

+نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت23:21توسط دختر فروردینی |
فقط دو تا نکته!

سلام. صبح به این زودی اومدم سایت دانشگاه که سرچ کنم واسه طرح تحقیقاتیمون! زیاد نمی خوام بنویسم... فقط دو تا چیزو می خوام بگم....

۱۰ آذر ۸۷ رو نمی خوام فراموش کنم! روز دوشنبه ۱۰ آذر ساعت حوالی ۱۰ و ۱۱ صبح اولین زایمانم رو گرفتم و یه دختر خوشگل تپل و مپل ۳۸۰۰ گرمی رو به دنیا آوردم! انقدر ذوق داشتم که تا دو روز رو هوا بودم از خوشحالی....

دوم اینکه امروز روزه دانشجوه! همه اونایی که دانشجویید روزتون مبارک!

همینا دیگه.... فعلا....

+نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت8:22توسط دختر فروردینی |
یه مامای علاقمند!

سلام! من الان یک عدد فروردینیه ۶۷ کیلویی و مامای علاقمند به کار هستم! اممممممممممممممم خوشبختم!

قرار بود امروز آپ کنم اما از دیروز تا امروز عصر مهمون داشتیم! عموم اینا و دو تا بچه ی شیطون که من عاشقشونم! خلاصه این شد که من آپ نکردم! البته دیشب که من فلشمو گذاشتم تو پی سی ویروسی شد و امروز ۳ بار فقط ویندوز عوض کردم و کلی درگیر کارای کامپیوتر بودم! بعدشم به خیال اینکه اکانت بابام شبانه روزیه خیالم راحت بود و اپ نکردم! آخرش فهمیدم نه بابا شبانه س!

نمیدونم چرا آپیدنم نمیاد! اصلا حس آپدیت کردن ندارم! مخصوصا اینکه الان مشغول سرچ و دانلودم! خیلی حرف داشتم از این سه هفته! فقط می خوام خیلی سریع و خلاصه بعضی چیزا رو بنویسم و برم لالا! آخه فردا ۵ صبح من مسافرم و ساعت ۱۰ هم کلاس بارداری دارم!

اول از همه بگم که دو کیلو دیگه کم کردم و الان یک عدد فروردینیه ۶۷ کیلویی هستم!... دوم اینکه تو این مدت که دارم می رم زایشگاه (به عنوان یه جوجه مامای ترم چهاری) خیلی به کارم علاقمند شدم و تو کارم پیشرفت کردم... و همه ی اینا رو مدیون استادم خانوم دیرکوند هستم!.... چیکار کنم خب... خیلی دوسش دارم....

این مدت اتفاقات زیادی افتاد! مخصوصا تو زایشگاه!... دلم می خواد همه رو بنویسم...

من وقتایی که دانشگاهم اصلا فرصت نمی کنم برم سایت! روزایی که کلاس دارم تو دانشگاه فول تایم سر کلاسم... سه روز هم که فقط بیمارستانم. تازشم وقتی می رم سایت اصلا حس تایپیدن و آپیدن ندارم! موقع هایی هم که می رم فقط به خاطر کارامه... اول دنبال تحقیق بعد هم دنبال پرینتش باید برم! حالا اینایی که من گفتم همش واسه خاطر اینکه که بگم من وقت ندارم!!!

اما اینکه من دیروز بعد از گذشت دو ترم موفق به لمس خارهای ایسکیال در یک خانم حامله نولی پار و گراوید یک شدم! من این موفقیت رو به خودم و همه ی دوستانی که موفق به پیدا کردن این خارها شده اند تبریک می گم!!!  آخه نمی دونید که چه سخته! تازشم سه هفته ای می شه که یاد گرفتم چطور تی وی کنم!!! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که من کلا یه مامای بی تجربه و هیچی ندونم! اینه که تا کوچکترین موفقیتی به دست میارم کلی ذوق می کنم!

امشب رفتم حموم الانم دستام خشک شده  حسش نیس مرطوب کننده بزنم!

فردا قراره برم پیش استادم تا واسه طرح دانشجویی باهاش مشورت کنم! دنبال یه موضوع خوب می گردم! به سلامتی پروپوزال نویسی رو هم یاد گرفتیم!

آخه این ترم روش تحقیق داریم با یه استاد فوق العاده که منم خیلی دوسش دارم! حالا مرحله به مرحله داریم پروپوزال نویسی رو یاد می گیرم.... هفته ی گذشته من و یکی از دوستام با هم مقدمه و روش کار رو واسه یه موضوع نوشتیم... خیلی باحال بود!

پارسال یه طرح گرفتیم با یکی از استادا که هنوز شروع به کار نکردیم (منتظریم تا موشای آزمایشگاهیمون برسن) پروپوزالشو دادیم خود استاد نوشت برامون! از اون استاداس که خیلی هوامونو داره!

چیزی تا خریدن لپ تاپ نمونده! قبلا قولشو بهم داده بودن... کم کم داره عملی می شه! خداییش وقتایی که خوابگاهم خیلی نیاز به سیستم دارم! سایت خوابگاه هم شلوغه!

انگاری همین دیروز پریروز بود که رفتیم دانشگاه (اول مهرو می گم ) حالا این ترمم داره تموم می شه! تا فرجه ها کمتر از یک ماه مونده. نمی دونم چرا دوووس ندارم این ترم تموم بشه! ترم چهار خیلی خوبه... از همه چی راضی ام!... مخصوصا از کارآموزیا... درسامون خیلی خوبه... خیلی بیشتر می خونیم و یه جورایی بزرگ شدیم! حالا دیگه بهتر می تونم درک کنم که من یه ماما هستم! خیلی به کارم علاقمند شدم! یه جورایی شده که واسه روزای کارآموزی همیشه در حال لحظه شماری ام!

هنوز کیس مولتی پار به تورم نخورده که زایمانشو بگیرم! تو گروه فقط راهله و زهرا زایمان گرفتن! زایمانی که زهرا گرفت فیزیولوژیک بود و هیچ کاری نکرد...

هفته ی گذشته سر کلاس بارداری استاد برامون فیلم زایمان فیزیولوژیک گذاشت! وای مردیم از خنده! زائو با شوهرش و یه ماما داشت زایمان می کرد... شوهرش هم هر چند لحظه یه بار یه حالی به زنش می داد!  حالا استاد می گفت اینم داره از اب گل آلود ماهی می گیره! ولی خیلی جالب بود... حالا هممون رفتیم تو مود فیزیولوژیک  من یکی که زایمان فیزولوژیک خواهم کرد

حرفام که تمومی نداره خوشبختانه!  اما خوابم میاد و اندکی کار دارم  تازشم می خواستم در مورد بارداری و اختلالات تیروئیدی مطلب پیدا کنم که اصلا حسش نیست.... خمیازه امون نمی ده

آقا ما رفتیم.... زت زیاد!

+نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت23:4توسط دختر فروردینی |
خستم!
امروز بعد از سه هفته اومدم... صبح تا ظهر بیمارستان بودم کلی سرمون شلوغ بود... خیلی خسته ام! آپ باشه واسه فردا!
+نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت22:34توسط دختر فروردینی |