سردمهههههههههههه! یه پتو دورم پیچیدم و رو صندلی نشستم! هنوز بخاری روشن نکردیم! دستام و پاهام بی حس شده!!! هنوزم اونجوری هوا سرد نشده من خودم مشکل دارم :دی تو خوابگاه هم فعلا شوفاژ روشن نمی کنیم چون اتاق پر جمعیته! ولی این روزای آخر دیگه خیلی سرد شده بود! من تا بیرون از اتاق می رفتم سوییت شرتمو تنم می کردم!
قبل از اینکه هوا سرد بشه هوس زمستون کرده بودم واسه خاطر لباساش! اما الان پشیمونم! من سرما نمی خوام! شال و کلاه و پالتو و چکمه نمی خوام! دوووس دارم فقط مانتو تنم باشه و هیچی روش نپوشم آخه چاقم می کنه :دی
فعلا پلیور پارسالمو می پوشم! نمی دونم چی بگیرم واسه زمستون! پالتوهایی که اومده خوشکله. نمی دونم چیکار کنم خیلی دو دلم! تازه هوس شلوار جین زغالی هم کردم! حساب کن شلوار زغالی با چکمه ی مشکی!!! شلوار من رنگش آبی روشنه!
امروز چون زود بیدار شدم بعد از اینکه نهارو درست کردم یعنی از ساعت 1 تا 5 خوابیدم! خیر سرم مثلا می خواستم با مامانم برم بیرون! هیچی دیگه سریع نمازمو خوندم و با مامانم رفتم خیاطی. لباس مامانمو تحویل گرفتیم و لباس من هنوز آماده نشده بود! بعدشم رفتیم خونه بابابزرگمو از اون ور هم رفتیم خونه ی خالم! بعدشم فیلم ضامن رو دیدیم!
چند تا تحقیق گنده دارم نمی دونم چیکارشون کنم! اصلا حس سرچیدن ندارم... حساب کن بخوای واسه فارسی عمومی تحقیق کنی!!! یه تحقیق هم دارم واسه روانشناسی... یکی هم واسه بارداری.... یکی دیگه واسه داخلی... ای بابا! چه خبره خب؟!
لیزر افتاده واسه شنبه ساعت 11 و نیم! نمی دونم کلاس بارداری 10 تا 12 رو چیکار کنم؟! استادمون از اوناس که می گه نمره ی کلاسی رو به کسی که غیبت داشته باشه نمی دم! یا اجازه می گیرم و سر کلاس نمی رم یا زود از کلاس میام بیرون... یه خاکی به سرم می ریزم دیگه... کلاس داخلی رو هم 100 درصد نمی رم چون ساعت 9 می رسم خوابگاه و کلاس ساعت 8 شروع می شه! این ترم دیگه فوق العاده دارم ترم بالایی بازی درمیارم :دی (از اون لحاظ که غیبتام داره بیداد می کنه اول ترمی) لارجم زیادی :دی
پ.ن: دیگه حوصله نت رو هم ندارم!!
پ.ن: تو این دو هفته از بس زدم زیر رژیمم هیچی کم نکردم... اعصابم خووورده در حد تیم ملی و المپیک!
پ.ن: مزاحم تلفنی دارم اونم در حد تیم ملی!
امروز صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم. چون می خواستم با بابام برم آزمایش خون بدم! آخه قراره من و سارا بریم دکتر پوست واسه اینکه پوستامون بلوری بشه :دی بعد این دکتره هم تو اولین ویزیت فقط می گه برو آزمایش بده و این حرفا. منم گفتم حداقل یه قدم جلوتر باشم! ما هنوبت گرفتیم واسه شنبه ی قبل اما وقتی رسیدیم جلو در مطبش نوشته بود دکتر نیستش و اینا... ما هم دست از پا درازتر برگشتیم!
احتمالا تو هفته ی آینده نوبت لیزر داشته باشم واسه چمنای رو صورتم! الانه انقده من خوچکلم که نگوووو :دی خیلی وقته که منتظر لیزرم... خوش به حال نسیم این جلسه که بره دوره ش تموم می شه... منم می خواممممممم
امروز که با بابام رفته بودم بیمارستان (محل کار خود بابام هم اونجاس) یه سر به زایشگاه هم زدیم و کلی تحویلم گرفتن. همه جاشو نشونم داد و ازم استقبال کرد واسه طرح و آمار که بیام همین جا بگیرم... البته من اصلا به فکر طرح نیستم... تو فکر اینم که یه سره برم واسه ارشد...
یه استاد داریم که من فوق العاده دوسش دارم... این استاد ما فوق دکترای اپیدمیولوژی داره از نمی دونم کدوم دانشگاه... (یا فرانسه بود یا آمریکا) اون وقت انقده از مامایی می گه و تعریف می کنه که من دارم خر می شم که ارشدو هم مامایی بزنم! می گه تو ایران فقط دو تا استاد واسه دکترای مامایی هست که یکیش خودشه یکی دیگه هم از آمریکا اومده! خودشم سوالای ارشد و دکترای مامایی رو طرح می کنه! وقتی هم درس می ده می گه این سوال واسه امتحان ارشد اومده... می گفت چیزی از زنان و زایمان نمونده که من بدونم و نخونده باشم... خلاصه که این استاد ما محشره! یه دفه درمورد ارشد ازش پرسیدم که چه رشته ای بهتره انتخاب کنیم؟! گفت اگه از لحاظ JOB می خوای بررسی کنی مامایی بهتر از بقیه اس! منم موندم! فکر کنم اسفند سال بعد باید کنکور ارشد بدم! خیلی دو دلم! استادای مامایی رو که می بینم با سطح بالای اطلاعاتشون دلم می خواد منم مثه اونا بشم... روز اول کارآموزی داخلی جراحی با یکی از استادای مامایی بود... وقتی دیدیم انقده راحت داره در مورد بیماری های داخلی تو دوران بارداری صحبت می کنه کف کردم!!! یعنی می شه منم یه روزی مثه اون بشم؟!
کارآموزی داخلی جراحی تموم شد و ما تو همین هفته دو جلسه رفتیم زایشگاه! آخه این ترم لیبر داریم وگرفتن زایمان با ماست! از اولی که اومدم دانشگاه همش استرش زایمان رو داشتم! اما وقتی راحله خیلی راحت زایمان رو انجام داد تمام ترسم ریخت! استاد هم اصلا آدمو هول نمی کنه... خودش خیلی آرامش می ده به آدم... وقتی راحله داشت زایمان رو انجام می داد من نشسته بودم! اخه موقع زایمان خیلی حالم بد می شه... استاد که منو اونجوری دید کلی بهمون آرامش داد و گفت اصلا نمی خواد استرس داشته باشید!
آهان یه چیز دیگه!!! تو همون ساعت اولی که رفتیم زایشگاه دیدم استاد هممون رو صدا زد منم همیشه واسه اینکه بتونم تو بحث شرکت کنم و به قولی بتونم خودی نشون بودم سریع پریدم جلوی چشمای استاد ایستادم! بعد یهو با لحن خشانت باری گفت که از این به بعد نبینم یه لکه ی آرایشی رو صورتتون باشه و اگه ببینم از همین در می فرستمتون بیرون.....!!! منم دقیقا جلوی استاد ایستاده بودم و فقط می گفتم چشم! تازه من که آرایش خاصی نداشتم! همش تقصیر مهسا بود با اون سایه و رژ و رژ گونه ش! فرداش هممون بدون آرایش بودیم! ولی من کرم و پن کیکم سر جاش بود و فقط رژ نزدم!
خاطرات زایشگاه واقعا زیاده! اما من اصلا حوصله ندارم بنویسم... آخه با آدما و کیس های مختلفی سر و کار داریم... مثلا یکی با IUFD اومده بود و صدا گریه و زاریش همه جا رو برداشته بود! صه اینکه خود زنه هم از لحاظ روانی مشکل داشت! تا یه ذره دلداریش دادن شروع کرد به خندیدن! بعد همینجوری توضیح می داد که شوهرم قتل کرده و الان زندانه و .... عجیب و غریب بود!
یکی از زائو ها که داشت مرخص می شد شوهرش اومد جلوی در زایشگاه و بوسیدش و از زن و بچه ش عکس گرفت! همه ی ما اون موقع عشقولی شده بودیم!!!
دیروز هم یکی از کلاسامو دو در کردم و اومدم خونه. خوشبختانه بلیط اتوبوس گیرم اومد و مجبور نشدم با سواری با این آدمای چشم ناپاک بیام! تازشم چادر سرم کردم!
عصری قراره من و بابام بریم واسه انتخاب کاشی و از این چیزا... خیلی سخته ها! من می گم رنگ چوب انتخاب کنیم! چون هیچ وقت هم مدلش نمی ره! انتخاب رنگ کابینتا و رنگ سنگ یا سرامیک و رنگ در و دیوار.... اووووووووووووه خیلی سخته! به نظرتون من اتاقمو چه رنگی کنم! می گم بزنم و هر چیزیو از یه رنگ انتخاب کنم... باحال می شه ها! وقتی همه چی با هم ست باشه خسته کننده می شه!
پ.ن: عمری که بی تو می گذرد مرگی است به نام زندگی...!!
و اما سلام.... دههه خب تقصیر من نیس به خدا! وقت ندارم بیام سایت و آپ کنم... ای بابا... :دی
الانم کلاس فارماکولوژی داشتیم و از اونجایی که استاد اصلا حوصله نداره سر کلاس بشینه ۹ و خورده ای کلاسو تعطیل می کنه... از الان تا ساعت ۱۰ که بیماری های کودکان داریم بیکارم...
امروز تولد ساراست... بچه م شده ۲۲ سالش !!! نازی بمیرم براش که انقده پیر شده !!! انقده حالشو می گیرم سر این سنش که نگو... منم از همه کوچیکتر دیگه برام مهم نیس تیکه هایی که بهم می پرونن!!! آخه خانوما رو سن حساسن
دیروزم من و زهرا و خودش رفتیم تا براش کادو بخریم اما این اژدها که نمی شه براش عروسک یا چیز ژیگول خرید بعد من هی عروسک می دیدم هی ضعف می کردم... یکی باید منو جمع می کرد وسط عروسک فروشی بعد هم اینکه رفتیم و یه دست بلیز شلوار اسپرت براش خریدیم...
دیروز هم زایشگاه بودیم... پریروز هم همینطور... اگه زایمان مولتی پار باشه ماها تحویل می گیریم.... پریروز یه زایمان داشتیم که راحله تحویل گرفت... هر چند که همشو استاد انجام داد... ولی من استرسم ریخت... دیروز هم با کلی استرس یه تی وی کردم و خوشبختانه نتیجه داد و من از خوشحالی همه رو بغلیدم و همه بهم تبریک گفتن :دی
دیشب هم اندکی بزن و برقص داشتیم و بعدشم من اون رگ دیوونه بازیم بازم اومد بالا و .... رفتم پیش سارا و خواستم اونو تی وی کنم بعد اون نمی ذاشت. دستم لای پاهاش گیر کرده بود... مرده بودم از خنده... اونم چون خیلی زور داشت دستم تو فاز ترکیدن بود! بعد از اون نوبت بقیه شد که اونا هم مقاومت کردن.... دوباره رفتم سراغ سارا... این بار وقتی خواستم بلند شم سرم خورد به تخت... از یه طرف اشکم دراومده بود از یه طرف هم خندم گرفته بود... بعد هم زانوی غم بغل کردم... حالا سارا می گفت تو مستعد زایمان طبیعی هستی با این تحملت! سرم قلنبه شد خب....
پ.ن: شیرین رو نرو منه.. من دیگه برم...
پ.ن: اینو مثلا دیروز خواستم پست کنم! اما اینترنت دانشگاه همون لحظه قطع شد! متنو تو فلشم کپی کردم و الان پستش کردم!
ساعت 10 و من تازه از
خواب بیدار شدم! البته طبق عادت ساعت 7 هم بیدار بودم. ولی هویجوری گفتم بلند نشم
و از یه روز تعطیلی استفاده کنم و حالشو ببرم :دی دیروز ساعت 1 حرکت کردم و ساعت 3
اینجا بودم! دو تا کلاس دیروز و دو تا کلاس از امروز رو دودر کردم تا بتونم بیام!
آخه چه فایده داره 4 شنبه بیای و شنبه برگردی؟! حداقل یه روز اضافه تر بمونی یه
چیزی!!
دیروز با هزار امید و
آرزو رفتم ترمینال به خیال اینکه از هر تعاونی که خواستم می تونم بلیط بگیرم!!!
ولی همه جا ظرفیتا پر شده بود! فقط یکی شون گفت که چند تا خانوم دیگه هم هستن که
قول بوفه رو بهشون دادم تو هم بشین پیش اونا!!! بوفه؟؟؟؟؟؟؟ آخه من رو متور اتوبوس
بشینم که چی بشه 3 ساعت؟! از یه طرف هم تنها بودم و نمی خواستم تنها با سواری
بیام! خلاصه نشستم همون جا و منتظر حرکت اتوبوس شدم! تو اوج ناامیدی بودم که یکی
از دوستامو دیدم! سریع پریدم جلوشو و گفتم بلیط نیس بیا با سواری بریم... خلاصه
رفتیم... دو تا خانوم دیگه هم بودن و موقع سوار شدن زرتی پریدن عقب نشستن! دوستمم
عقب نشست... منه بدبخت هم رفتم جلو! اصلا فکرشو نمی کردم راننده انقد چشمش ناپاک
باشه! تو این مسیر هر 3 ثانیه یه بار سرشو کج می کرد و من و نگاه می کرد عوضی!!!
دیگه داشتم دیوونه می شدم! از یه طرف هم آفتاب از گوشه به من می تابید هی می
خواستم سرمو ببرم اون ورو نگاه کنم آفتاب می خورد تو چشمم!!! خلاصه بساطی داشتیم
دیروز! هی ازم می پرسید هوا گرمه؟ کولرو روشن کنم؟ خاموش کنم؟ یه لحظه وقتی دید
پشتیا همه خوابن می خواست بحثو باز کنه! پرسید هوا چه جوریه و اینا!!! منم جوابش
ندادم... بعد کمربندشو باز کرد و گفت اگه ناراحتی بازش کن!!! بازم محلش ندادم!
انقده پشت فرمون وول می خورد گفتم این الان یه چیزیش شده!!! عوضی بی شعور!! من غلط
بکنم از این به بعد وقتی می شینم تو ماشین چادر سرم نکنم!!! مردم که عقل ندارن!!!
آخه یه مرد چرا انقدر باید ضعیف باشه؟!
دیروز ساعت 10-12 همه
بچه های دانشکده پرستاری و مامایی تو سالن ایستاده بودن و منتظر کلاس بودن... بعد
کلاس بیماری های کودکان رو واسه ما زدن کلاس 7 واسه پرستاری های ترم اول هم زدن
همون کلاس! حالا دیروز اونا رفته بودن تو کلاس نشسته بودن و ما کلاس نداشتیم! ما
هم رفتیم دم کلاس و کلی جنگ و دعوا راه انداختیم!!! منم داد می زدم بابا ترمک!
بابا ترم اولی! دانشجوی دهه ی هفتاد!!! وای مردیم از خنده... عقده مو خالی کردم!!
بابا ترم چهاری گفتن ترم یکی گفتن!!! خلاصه آخرش رفتیم کلاس 11 نشستیم!
شنبه هم فقط دو ساعت
کلاس داشتیم... داخلی با دکتر حاتمی! بحثمون در مورد بیماری های گوارشی بود و در
مورد یبوست صحبت می کرد!!! ما بچه های خوابگاهی هم خدای این بیماری هستیم :دی حالا
اون توضیح می داد هی ما ضعف می کردیم از خنده! وقتی داشت درمانشو می گفت رسما
افتاده بودم وسط کلاس!!! می گفت نشستن تو لگن اب گرم و زور زدن... بریدن
اسفنگتر...!! فکرشو بکن...
یه شب تو خوابگاه که
دیگه هممون عصبانی شده بودیم از دست یبوست هر کدوممون دو تا قرص دایمتیکون
جویدیم... مزه ی نعناع می داد! تا آخر شب همش حس مبارکش می اومد و می رفت... :دی
قرار بود هفته ی گذشته
هم بیام خونه چون شنبه فقط دو ساعت کلاس داشتم و می تونستم دودرش کنم! اما سارا
گفت من به خاطر تو موندم و حالا تو می خوای بری... منم اون حس قشنگم فعال شد و
منصرف شدم! حساب کن اخر هفته ای من و سارا (دو تا دیوونه) تو خوابگاه با هم
باشیم!!! زهرا که می رفت منزل پدر شوهر سفارش کرد هواستون به خودتون باشه و از این
حرفا :دی آخر هفته ی خوبی رو با هم داشتیم... عصر جمعه هم با هم رفتیم پارک بغل
خوابگاه و کلی جیگول کردیم :دی عکسم گرفتیم!!! دوباره این سندرم عکس گرفتنم عود
کرده!!! آهان اون روز یه کیلو انار خریدیم شد یه کیلو... 1500 تومن!!! :دی عکسشم
گرفتم. دو تاش اصلا خوب نبود... فکرشو بکن!!!
آهان... از دو هفته
پیش تا الان دو کیلو کم کردم. حالا دست سووووووووووووووت جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!
یعنی از اول رژیمم تا الان 12 کیلو کم کردم!!! تشویق نمی کنید ؟! :دی
همه لباسام گشاد شده!
حتی اون شلوار مشکی ای که یه ماه پیش خریدمش! روپوش سفیدمو که دیگه نگوووو!!
وای هوس زمستون
کردم... سوییت شرت و پالتو... چکمه.... شال و کلاه... کی می شه هوا انقدر سرد بشه
که ما اینجوری لباس بپوشیم؟! صبحا که بیدار می شیم و هجوم می بریم طرف دستشوییا
خیلی سرده!!! مخصوصا وقتی با دست و صورت خیس برمیگردی اتاق!!!
پریشب نامزدی داداش
طاهره بود. به خاطر همینم دیروز شیرینی آورد! منم با کلای عذاب وجدان دو تا رولت
چپوندم تو حلقم :دی البته چون از قبل می دونستم شیرینی میاره صبحونه نخوردم...
خلاصه بماند که چد بعدش عذاب وجدان داشتم... نهارم نخوردم... ولی وقتی رسیدم خونه
انقد گشنم شده بود که مجبور شدم یه چیزی بخورم! آخه پریروز هم شیرین شله زرد نذری
آورده بود!!! حالا فکر کن من چقد شله زرد دووس دارم!!! اونم با هل و گلاب....
خلاصه اوجا هم زدم زیر رژیمم و شله زرد رو با اون همه کالری نوش جان کردم! بچه ها
دیگه عاصی شدن از دستم از بس که کالری کالری می کنم!
اون سری سارا و زهرا
با هم رفته بودن بوفه و سالاد الویه خورده بودن! حالا همش با هم گفته بودن اگه
فروردینی اینجا بود الان کالری همشون رو حساب می کرد و آخر سر هم به خاطر کالری
بالاش نمی خورد :دی
پریروز هم من و سارا
رفتیم بازار... می خواستیم واسه اهل منزل سوغاتی بخریم... من که واسه علی و بابام
پیرهن خریدم واسه مامانم هم یه بلیز! آخر وقت رفتیم یه بستنی فروشی! دو تا بستنی
معمولی سفارش دادیم. اونم دو تا بزرگشو! فکر نمی کردم تا این حد بزرگ باشه! مال من
که موند... من موندم با این همه رعایت کردن رژیمم چه جوری بازم دارم وزن کم می کنم
:دی
دیشب دیدیم نگین اس ام
اس زده و می گه اومدم خونه :دی خندم گرفت... دو هفته نیس رفته... 10 روز پیش رفت
سنندج :دی
خدا رو شکر واسه
کارآموزی هفته ی بعد مشق نداریم... با استاد صحبت کردیم که مشق نده :دی گفتیم می
خوایم بریم خونه هامون و گناه داریم به خدا و از این حرفا...
پ.ن: الان بچه ها سر
کلاسن و من اینجا دارم مسخره بازی در میارم :دی
پ.ن: الان صبحه... من
اینو شب پستش می کنم.....
می گما امروز بازم با راننده برنامه داشتم!!! :دی از دست اینا.... :دی


