تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!!!
چون شنبه رو تعطیل بودم گفتم عصری برم! اما نظرم عوض شد و تصمیم بر این شد که شنبه صبح زوده زود حرکت کنم با اتوبوس! آخه من واسه روز یکشنبه (تو بیمارستان) کنفرانس دارم! البته فقط من نیستم و همه ی بچه های گروه که 6 نفریم کنفرانس دارن. کنفرانس سختیه. با اینکه فقط مبحث بیماری های تنفسی تو دوران بارداریه اما خیلی سنگینه. آخه این ویلیامز هم اصلا خوب ننوشته... کلا یه چیز شسته و رفته تحویل آدم نمی ده! گفتم اصول بارداری و زایمان رو بخونم اما هنوز ویلیامز رو نخودم که برم سراغ اون!!!
واسه خاطر همین هم گفتم صبح برم که بشینم تو خوابگاه و درس بخونم! می دونم همش حرفه ولی به هر حال باید بخونم! اگه نخونم بدجور می شه! اون وقت استاد می گه دو هفته وقت داشتید و از این حرفا که ما ها اصلا دوووس نداریم!!!
امروز مهمون داشتیم. داییم و زن داییم و دخترداییم با شوهرش! نتونستم درس بخونم! عصر هم رفتیم بیرون! اول رفتیم و خونه ی در حال ساختمون رو دیدیم که من اصلا خوشم نیومد! نمی دونم چرا من با مامان و بابام این همه اختلاف سلیقه دارم؟! همیشه هم سلیقه ی خودشون رو اجرا کردن...
می گما من از این شیشه های دو جداره بدم میاد!! اصلا نمای قشنگی به خونه نمی دن! خیلی هم زشتن!!! شبیه پنجره های قدیمی ان!! اه اه!! کلی هم پولشون رو دادیم!
چندین ماه پیش من دو تا سی دی ژورنال لباس سفارش دادم از یه سایتی که بعد از مدتها سایت محترم زحمت پستشون رو کشیده بود!!! دیروز که اومدم خونه دیدم رسیدن.
ساعت 4 باید بیدار بشم و آماده بشم! همه چیم آماده اس. فقط یه کوله دارم. حتی نهار فردا رو هم آماده کردم! قط باید ببینید که اندازه اش چقد شده! این ظرف لعابی ها رو دیدین که در پلاستیکی دارن و تو 5 سایزن؟! ارزون هم هستن. از کوچیکه اگه شروع کنی، دومیش به اندازه ی غذای منه! تازه اونم نهار!!! زرشک پلو با مرغ ظهر که مونده بود رو با هم قاطی کردم و سس زدم و ریختم تو ظرف :دی چه ابتکار خوشمزه ای :دی
+نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت0:13توسط دختر فروردینی |
هفته ی دوم!

مثه اینکه هر هفته قراره من بیام خونه! به صورت خیلی اتفاقی استاد داخلی جراحی و استاد بارداریمون گفتن شنبه نمی آیک. ما هم شنبه فقط با اینا کلاس داشتیم که به خاطر همین کلا شنبه رو تعطل شدیم!

منم امروز صبح با سه تا از بچه ها یه ماشین گرفتیم و اومدیم خونه! به احتمال قوی شنبه عصر برم خوابگاه! آخه یکشنبه ساعت 8 باید بیمارستان باشم اگه بخوام صبح یکشنبه برم احتمال اینکه سر وقت به بیمارستان برسم خیلی کمه!

این هته همش خوابگاه بودم. خونه خالم هم نرفتم. شنبه هم هر چی نسیم گفت بیا لیزر (واسه موهام) نرفتم... نمی دونم چرا تنبلیم می اومد! آخه همه موهامم در نیومده بودن... زورم می اومد 100 تومن بدم واسه دو تا شوید! حالا می ذارم واسه ماه بعد که یه دفه به صورت میرزا کوچک خان جنگلی در اومده باشم :دی

این هفته هم همه کلاسامون بدون کم و کاست تشکیل شد و دریغ از نیومدن حتی یه استاد!!! ولی یک شنبه و دوشنبه فول تایم بیکار بودیم چون استاد کارآموزیمون رفته بود تهران واسه سمینار زایمان بی درد!

راننده ای که امروز باهاش اومدیم یه جوری بود . اصلا ازش خوشم نیومد! آشنای یکی از بچه ها بود! مردک گنده انقده با دختره گرم گرفته بود که انگاری نامزدش بود! تازشم کلی هم خوراکی خرید... اونم دو سری. واسه ما هم خرید! آخه کدوم راننده اینجوری واسه مسافراش خرید می کنه؟! منظور داشته حتما!!

وقتی رسیدیم خودش گفت که خودم می رسونمتون دم خونه هاتون. منم آخرین نفر بودم. بعد که تنها شدیم گفت شنبه صبح می ری؟ منم گفتم نه! اگه یک شنبه صبح ماشین باشه که من بتونم ساعت هفت و نیم اونجا باشم خیلی خوب می شه! اونم گفت باهام تماس بگیر و از این حرفا! بعد شماره ی ایرانسلشو داد! (حساب کن یه مرد 40-50 ساله دو تا سیم کارت داشته باشه تازه یکیشم ایرانسل باشه!) بعد گفت یه تک بزن ببینم درسته یا نه!!! اول نزدم... دوباره دیدم اصرار می کنه واسه تک زدن! منم دیدم ضایع می شه شروع کردم به گرفتن شماره. تازه اونم با سیم دائمم! ایرانسلم اگه شارژ داشت با اون می گرفتمش! بعد یهو یادم افتاد آنتن دهی ایرانسل ضعیفه!!! سریع قطع کردم و گفتم آنتن نمی ده! تا اینو گفتم دیدم خودکار و کاغذ اورده که شماره منو بنویسه... اینو که گفت گفتم خودم باهاتون تماس می گیرم... عجب آدمایی پیدا می شن ها!!!

خلاصه... بابام اومد و نهار خوردیم و تا غروب خوابیدم... قرار بود با نگین برم بیرون اما از بس خوابم می اومد نرفتم! بعدش یکمی کنفرانس یک شنبه روخوندم و شام و پی سی و تی وی :دی

تو این یک هفته طبق روال رژیمم 1 کیلو کم کردم! خیلی وقت بود که اینجوری کم نکرده بودم! آخه تابستون همش خونه بودم و اصلا فعالیت نداشتم!

هنوز کیف نخریم. اون سری رفتم یه کیف فروشی همه کیفاشو برده بودن و فقط رنگ کرم و مشکی داشت. من از این رنگا بدم میاد! تازه به هیچیمم نمی خوره! این هفته هم می گردم ببینم چیز به درد بخوری پیدا می کنم یا نه! اگه پیدا نکنم بیخیال می شم و از همون کیف آبی نفتی خودم استفاده می کنم که عید خریدمش!

بازم واسه وام ثبت نام کردم... تا الان (4 ترم) همه ی وام ها رو گرفتم! از وام ترم قبلم هم یه مقداری مونده که می خوام باهاش طلا بخرم. آخه اگه بمونه الکی خرج می شه... با وام ترم اولم یه دستبند خریدم که پارسال گمش کردم! اون دومین دستبندی بود که گم می کردم. اولی رو تو سال کنکورم گم کردم!!!

فعلا همینا تا بعد! از وقتی که وارد مهر ماه شدیم حس آپیدنم خشکیده!

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت22:6توسط دختر فروردینی |
عیدتون مبارک

وای من دوباره اومدم! انقده خوشحالم که حد نداره. فردا هم که عید فطره... عیدتونم مبارک... نماز و روزه هاتونم قبول باشه! من که خوشبختانه موفق شدم همه این ماه رو روزه بگیرم! امبدوارم که خدا قبول کنه! حالا هم بریم سراغ این چند روز که من نبودم!

جمعه بعد از ظخر از اینجا حرکت کردم! قبلش نسیم بهم گفته بود که خاله م می خواد افطاری بده و همش می گفت تو هم باید بیای! خلاصه تا رسیدم خوابگاه سریع وسایلمو بردم بالا و با خاله ام اینا رفتیم امامزاده ای که می خواستن اونجا شام بخورن! اون شب هم خیلی خوش گذشت! شب رو برگشتم خوابگاه و فردا صبحش کلاس داشتم! اما سحری :دی هیچی نداشتیم واسه سحر و من پیشنهاد دادم که سیب زمینی آب پز بخوریم (به خاطر خودم که رژیم داشتم گفتم آب پز :دی) خلاصه بعد از کلی سیب زمینی هامون آب پز شد و با گوجه خوردیم که اصلا خوب نبود!!! تازه فرصت نشد آب بخورم و اون روز من شهید کربلا شدم!

صبح رفتیم دانشگاه! اما به خاطر ماه رمضون کلاسا ساعت 9 شروع می شد! سکشن اول داخلی داشتیم و دکتر حاتمی اومد... سکشن بعدی هم بارداری بود با استاد غیاثی! هنوز هیچی نشده کلی تحقیق بارمون کردن! بفکر!!! استادای این ترم یا پی اچ دی ان یا متخصص! فقط بارداریمون ارشده... همه ی استادای بارداری ارشدن چون مامایی هنوز فارغ التحصیل پی اچ دی نداشته!

عصر هم من و سارا و نسیم با هم رفتیم خرید و من شلوار و کفش خریدم! اون شب هم خونه خاله ام اینا موندم و خوابگاه نرفتم... یک شنبه و دوشنبه هم کارآموزی داشتم و بیمارستان بودیم! وای این استادمون انقده سخت می گیره که نگو... ولی من خیلی با این روشش حال می کنم! من می خوام مامای باسواد بشم :دی

امروز هم تا 6 کلاس داشم که من چون می خواستم بیام خونه کلاس آخرو که فارسی بود دو در کردم! البته فکر کنم هیچ کی سر کلاس نرفت... نمی دونم... فعلا که تا جمعه هستم. تازه ممکنه استاد یک شنبه و دوشنبه مون نیاد و کلهم اون روزا تعطیل بشیم. بازم من میام خونه :دی

بازم من حوصله ندارم که زیاد بنویسم... اخه یه جورایی ام! سرگیجه دارم. فکر کنم به خاطر اینه که 3 ساعت تو ماشین بودم! آآآآآآآآخ نبودید ببینید رانندهه چه ترانه هایی گذاشته بود تو ماشین... اونم با صدای بلند. همشون مال عهد عتیق بودن!!! ما هم 4 تا دختر بودیم که که 3 تامون هندزفری تو گوشامون بود ولی چون صدای ضبط بالا بود خوب نمی شنیدیم. منم به راننده گفتم اگه می شه صدای ضبطو کمتر کنید!

راستی راستی زهرا دوستم با پسر خاله ش تابستون عقد کرد! حالا این روزا هی من باهاش شوخی می کنم! انقده کیف داره که نگوووو! بچه م کلی روش باز شده!!! دههههههههه :دی قبلا اینجوری نیود اصلا.... امروز استاد بیماری های کودکن داشت در مورد ازدواج سالم و از این چیزا صحبت می کرد که بحثش رسید به ازدواج فامیلی و دختر خاله پسر خاله :دی حالا من انقد با آرنجم به زهرا زدم که بیچاره سوراخ شد :دی بعد یه بحثای دیگه پیش اومد که یاد یه جلسه ی بارداری افتادم... ترم قبل! استادمون داشت در مورد اواع لگن صحبت می کرد! لگن زنانه، لگن میمونی، لگن پهن و لگن مردونه! سر هر کدوم از اینا کلی خاطره دارم! هر لگنی که توضیح داده می شد ما اون رو به یکی از بچه ها نسبت می دادیم! وای می مردیم از خنده... استاد هم اون جلسه بهمون گیر داد :دی یادش بخیر... چقد گذشته های دانشگاهم برام شیرینه... این ترم که فعلا اولشه... بازم کلاسا کم و بیمارستان زیاد... دیگه مثه قبل همه بچه ها با هم نیستیم!!!

3 تا از بچه های گروه لیبر زایمان گرفتن! وای فکرشو بکن!!! من که اصلا نمی تونم زایمان بگیرم! خوب شد گروه ما با داخلی جراحی شروع کرد... من که اصلا آمادگی زابمان رو نداشتم... تازه یکی از بچه ها هم اپی دوخته بود!!! بفکر!!! من از ترم 4 بدم میاد... آخه منی که نمی تونم زایمان بگیرم چه جوری باید این کارو بکنم؟! حاضر بودم خودم زابمان کنم نه اینکه زایمان کسی رو بگیرم! حس می کنم بچه رو می اندازم تو سطل آشغال!! لیزه.... من از مانور دیلاته کردن متنفرم!!! تازه من هنوز تی وی هم بلد نیستم!

آب خوابگاه آلوده س... همه آب معدنی می خورن! تازه آب هم خیلی کم هست... طبقه ی بالا خیلی کم آب داره... واسه دستشویی شماره یک و دو باید بریم طبقه پایین :دی

پ.ن: از جمعه که رفتم حموم (تو خونه) تا حالا نرفتم! فکر کنم گندیدم دیگه!

پ.ن: واسه امشب 15 رکعت نماز دارم که بخونم! نماز ظهر و عصرم قضا شد!

پ.ن: یکی از بچه ها امروز تا ساعتای آخر روزه بود اما اجل مهلتش نداد :دی کلی داشت ذوق می کرد که همه روزه هاشو گرفته بود :دی

پ.ن: انقد بدم میاد از اونایی که الکی روزه نمی گیرن!

پ.ن: اون شلوار آبیه منم... اون دو تا هم زهرا و سارا هستن :دی

پ.ن: خدافظ :دی

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت23:29توسط دختر فروردینی |
حسای بد و دلتنگی از همه نوعش!
بدترین حس ممکن رو دارم! دارم خفه می شم... همیشه قبل از رفتن اینجوری ام!
چرا من نباید آرامش داشته باشم مثه همه روزایی که تو این تعطیلات داشتم!!!
اعصابم خیلی خووووورده! نه حوصله ی خوابگاهو دارم نه دانشگاه نه دلتنگیاشو!!!
چرا هیچ کی نمی فهمه؟!
من به کی باید بگم که اصلا دووووووووس ندارم برم خوابگاه!! نمی گم بده... نمی گم بد می گذره اما من خونه رو می خوام! من مامانمو می خوام! ای بابا!
+نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت2:27توسط دختر فروردینی |
فردا دیگه نیستم!
تقریبا همه وسایلامو جمع کردم و آماده شدم! فقط مونده برم حموم! زیادم شلوغ بازی در نیاوردم! آخه من هر وقت راه می افتادم کلی وسیله هم با خودم می بردم. خلاصه این بار دیگه اون جوری نیس... مثلا داریم ترم بالایی می شیم خیر سرمون! قراره فردا بعد از ظهر حر کت کنم. یعنی بعد از نماز ظهر. نمی دونم خوابگاه می مونم یا می رم خونه ی خالم اما از همین الان عزای خوابگاهو گرفتم!! اصلا حوصله ندارم... امروزم همش با بچه ها اس ام اس بازی کردیم که چی بیارم و چیکار کنیم!
علی هم امروز رفت... اونم فقط یه ساک همراش برد. آخه همه وسایلاشو گذاشته بود خوابگاه... منم که آخر هفته بازم در خدمت دوستان هستم :دی مگه من می تونم نیام خونه؟! :دی
روز شنبه دو تا درس سه واحدی از اون تخصصی لامسبا داریم... بفکر!! یعنی من به هیچ وجه من الوجوهی نمی تونم کلاسای روز شنبه رو دو در کنم!!!
و اما اینکه من هنوز خریدام کامل نشده... بازم همون قصه ی همیشگی :دی می رم همونجا خریدامو می کنم البته اگه چیزی پیدا کردم... اگه هم نه که میام از اندیمشک خرید می کنم!
نمی دونم چرا اصلا حس آپدیت کردن و نوشتن ندارم! یعنی نمی دونم دیگه چی باید بنویسم و از چه دری حرف بزنم!! فکر کنم حرفام تکراری و خاله زنکی شده!!! مگه نه؟!
من دیگه برم!!! امیدوارم جشن شکوفه ها (!) بهتون خوش بگذره :دی
پ.ن: گاهی که می رم و آی پی ها رو چک می کنم که ببینم کی از کجا اومدم تو وبلاگم با جیزای عجیب و خنده داری روبه رو می شم! آخه تو وبگذر لینک دهنده رو هم می نویسه! مثلا خیلیا که دنبال چیزای خفن می گردن و اسمشون رو تو گوگل سرچ می کنن یهو این گوگل لامسب وبلاگ منم نشون می ده :دی بابا من هنوز پاستوریزم! همش تقصیر این ماماییه :دی 
+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت23:4توسط دختر فروردینی |
روزانه ها!

امروز صبح شیطون رو لعنت کردم و ساعت ۵/۸ بیدار شدم و انقد میس کال رو گوشی نگین انداختم که اون بدبختو هم از خواب بیدار کردم  خلاصه با هم رفتیم آرایشگاه! بازم گیر این ابروهای تا به تام افتاده بودم!  از دفه ی قبل بهتر شده اما خب یکم باریک تر و کوتاهتر شده که زیادم مهم نیس  جلوی موهامم کوتاه کردم که اونم خوب شده! بیچاره آرایشگره که انقد من نق زدم  بعدشم اومدم خونه و به یکی از هم اتاقیام تلفن کردم و بعدشم خوابیدم تا ۵  نماز خوندم و با بابام رفتیم بیرون یه چند تا خرید داشتیم!

آهان راستی شصت پام میخچه در آورده  فکر کنم به خاطر آلودگی خوابگاه باشه! آخه اونجا هر دمپایی که گیرمون بیاد پامون می کنیم!  البته من زیاد اهل این کار نیستم. فقط گاهی که حوصله ندارم دمپایی هامو بیارم دمپایی بقیه رو می پوشم! آخه تو خوابگاه تا دمپایی تو بذاری جلوی در سیم ثانیه بعدش دیگه خبری ازش نیس!  عجبا  منم همیشه دمپایی مو میارم داخل می ذارم!

حالا امروز رفتیم چسب میخچه بگیرم که نداشت و قطزه شو گرفتم! من که حوصله ی قطره شو ندارم. چسب بهتره.

امروز صبح (همون صبح زود که من بیدار شدم ) موبایل بابام زنگید! شماره عموم افتاده بود! جواب که داد فهمیدم پسر عمومه! داشت می گفت که عمو من دارم می رم پیش دبستانی و اینا  الهی من فداش بشم  معمولا زنگ می زنه و با بابام صحبت صحبت می کنه! اخه از بین عمو ها بابام خیلی هواشو داره! معمولا پیش نمیاد دست خالی بریم پیشش!

حالا همین پسرعموم وقتی خیلی کوچیکتر بود یه دفه زنگ زده بود به بابام و با همون لحن بچه گونش گفته بود عمو من مُف دارم  یعنی زنگ زده بود که بابام بگه چی بخورم خوب بشم!

صبح که با بابام صحبت کرده بود گفته بود عمو برام ماشین خریدی؟! آخه بابام بهش قول داده بود که براش بخره! ولی نخریده بود  ولی گفت خریدم. حالا من و بابام افتاده بودیم دنبال اسباب بازی فروشی که چون دیر رفتیم همه بسته بودن!

پس فردا می رم خوابگاه! دارم سعی می کنم که عین خیالم نباشه! اما مگه می شه؟!  اصلا حوصله ی خوابگاهو ندارم! وقتی فکر می کنم بازم باید برم و با اون بچه هایی که ازشون بدم میاد روزگار بگذرونم اعصابم داغون می شه!

علی هم فردا می ره! با قطار قراره بره! حالا همش ناز می کنه که قطارش خوب نیس و این حرفا! می گم با اتوبوس نرفتی! اگه می رفتی اون وقت قدر قطارو می دونستی! خوش به حال خودم که فقط ۳ ساعت تو راهم! واقعا خدا رو شکر

پ.ن: در حال جمع کردن وسیله هام هستم کماکان!

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت1:59توسط دختر فروردینی |
باز آید بوی ماه دانشگاه

سوییت شرتم رو پوشیدم و اومدم اینجا نشستم ! الان فقط یه کولر روشنه! ولی خیلی سرده  نمی شه هم کولرو خاموش کرد... اون وقت گرم می شه!

دیشب تا ۶ بیدار بودم و بعد هم خوابیدم تا ۳ بعد از ظهر!  یه خورده اس ام اس بازی کردم با عاطفه و بعد هم راهس حموم شدم. نمی دونم چا این روزا انقد حموم می رم  بعد هم رفتم پیش خیاطم و منتظر شدم تا روپوشمو اماده کنه و برگردم! خدایش خیلی خوب برام دوختتش!  این همونی بود که پارسال هم روپوش سفیدمو دوخت! ولی اون خیلی بد شد. حتی یه بار هم نپوشیدمش ! اینو که امروز بهش گفتم گفت تو این یکی تلافی کردم!

تو خیاطی که نشسته بودم یه خانوم دیگه هم با دخترش اومده بود و منم از اونجایی که با هر بشری گرم می گرفتم با اینم گرم گرفتم  وقتی داشتم روپوشمو می پوشیدم یکی گفت پرستاره؟!  خیاطه گفت نه! ماماس  بعد اون خانومه همش فکر می کرد من مامایی خوندم و الانم دارم کار می کنم! بعد دیدم ازم پرسید ازدواج کردی یا نامزدی؟!  گفتم هیچی!! خیاطه گفت بابا بچه س! ازدواج کجا بود!  همش به خاطر ابروهام بود  بعد گفت سر کار می ری؟!  گفتم من هنوز دانشجوام، جوجه ماما هستم  من موندم چرا اینا فکر می کردن من انقد بزرگم!! ای بابا.. من همش ۲۰ سالمه

بعد هم که رسیدم خونه اذان خوند و افطار کردیم! منم چیز خاصی نخوردم! آخه رژیمم خیلی سخت تر شده! به خاطر اون مانتو گه گفتم  دیشب هم شام و سحر چیز زیادی نخوردم  با این حال احساس گرسنگی نمی کنم اصلا... انقده من از احساس گرسنگی خوشم میاد که نگووو  حس ذوب شدن چربی ها احساس خوبی به آدم می ده

شب هم وسایلی که باید با خودم ببرم خوابگاه رو جمع کردم! لباس زیادی با خودم نمی برم! همش سه چهار دست! آخه تا ترم قبل من ۳ تا ساک لباس داشتم تو خوابگاه  خیلیاشون رو هم اصلا نپوشیدم اونجا!

هنوز شلوار جین و کیف و کفش نخریدم ! احتمالا فردا یا پس فردا بریم اندیمشک! علی رو هم ببریم ایستگاه قطار که با قطار بره! فردا صبح هم قراره با نگین بریم آرایشگاه! آخه باز آید بوی ماه دانشگاه 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت3:30توسط دختر فروردینی |
من و مانتوی تنگول !! :دی
بابام اینا اومدن و من از خوشحالی تو پوستم نمی گنجم

یه مانتوی خوچکل هم برام آوردن اما اندکی تنگ می باشد  باید بیشتر کم کنم  امشب شام کمتر خوردم  انقده نازه. تازشم آبیه

حس نوشتن ندارم... شاید دوباره نوشتم! چشام می درده  

+نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت0:48توسط دختر فروردینی |
شهری رد شدم !!!

دیشب کلی تلاش کردم که زود بخوابم واسه صبح خوابالود نباشم اما نشد  تازشم از بس خوابم نمی اومد پا شدم ساعت ۳ رفتم حموم  خلاصه اینکه تا ۴ (ساعت به وقت جدید ) حتی یک مین هم نخوابیدم! اما بعد از سحر به زور یه کوچولو خوابیدم! ساعت ۷ با آلارم گوشیم بیدار شدم اما شدید خوابم می اومد  نزدیک بود قید امتحانو بزنم  خلاصه آماده شدم و با مامان رفتیم اونجا! ساعت کار مامانم ۵/۸ بود و تا اون موقع موند پیشم. وقتی من سوار ماشین شدم مامان هم رفت اداره! من نفر آخری بودم که تو اون گروه باید امتحان می دادم  دو نفرمون بار اولمون بود و دو نفر هم بار چندم! با چشم خودم دیدم اون دو نفری که بار چندمشون بود رو خیلی الکی قبول کرد  نوبت منم که شد اول گفت دنده عقب برو... خداییش بد نبود ولی چون ماشین رو نفر قبلی پارک پل برده بود چرخاش خیلی بد وایساده بود و منم تا چرخاش مستقیم شه مجبور شدم یکم اولشو بد برم که بعدشم خوب شد! بعدشم گفت پارک دوبل  حالا فکر کن با اون ماشین قراضه باید پارک دوبل برم  خراب شد و رد شدم! با اینکه نفرات قبلی همشون ۳ بار پارک دوبل رفته بودن! من فقط به خاطر اینکه بار اولم بود رد شدم! به همین راحتی  می خواستم همونجا بزنمش

بعد از امتحان راه افتادم سمت اداره ی مامان! فقط چند قدم با محل امتحان فاصله داشت! مامان یکم دلداریم داد و گفت بار اولت بود! مهم نیس! آخه مامان خودش بار شیشم قبول شد  آخه اون زمان هم خیلی سخت می گرفتن! عموم بعد از ۱۱ بار قبول شد  ولی الان خیلی الکی قبول می کنن! امروز واقعا چشام داشت از تعجب در می اومد!

دیشب هم مامان یه چک در وجه خودم نوشت که امروز نقدش کنم! گفت ببین چقد تو حسابمه و همشو بکش! منم رفتم اونجا و کارت شناسایی نشون دادم و گفتم تو حساب فلان چقد هست! گفت دختر خانوم فلانی هستی؟! گفتم آره و با پارتی بازیو این حرفا بهم گفت ۵/۱ میلیون! منم خنگ  نمی دونستم به ریال چقد می شه! خلاصه کلی محاسبه کردم و به نتیجه رسیدم و رقمو نوشتم  بعد دیدم دو تا بسته اسکناس ۵ تومنی داد و بقیه شو می خواست چک ۵۰ تومنی بده! گفتم ۵۰ تومنشو خورد بدید لطفا  بعد دیدم گفت اون دو تا بسته که دادم خورده  ضایع شدم رفت! اصلا حواسم نبود خب

می خواستم ۳۰ تومن بریزم تو حساب سیبام که رفتم بانک ملی و دیدم غلغله بود! دیدم فایده نداره و برگشتم. می خواستم تاکسی بگیرم که دیدم اونجا هیچ خبری از ماشین نیس... فکر کنم مانور بسیج و این چیزا بود! کل خیابون رو خالی کرده بودن! منم با زبون روزه پیاده تا خیاطی رفتم! روپوشم هم حاضر نشده بود گفت واسه فردا عصر بیا! دوباره یاده برگشتم خونه!

تشنه امم بود شدید! هی می خواستم برم تو آشپزخونه و آب بخورم  تا ۱۱ نشستم. بعد هم گرفتم خوابیدم تا ۵!  انقده خواب بعد از ظهر کیف داره که نگو!  مخصوصا اگه روزه باشی

موقع افطار هم یه بحث کوچولو با مامانم داشتم که مجبور شدم قهر کنم و تا ساعت ۸ افطار نکنم! بعد مامان به زور خرما رو از بین دندونام وارد حلقم کرد  بعد از افطار هم یه سریال و یه فیلم نشون داد که اونا رو هم دیدم! فیلمه که مسخره بود

پ.ن: بابام و علی فردا میان...  دل تو دلم نیس

پ.ن: حس احیا ندارم

+نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت0:51توسط دختر فروردینی |