تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
از امتحان شهر بگیر تا انواع بلاها :دی

فردا امتحان شهر دارم اما اونجوری که باید تمرین نکردم! فقط غروب در حد اینکه تا دنده 2 برم و یه پارک جدول انجام بدم تمرین کردم. مامان اصلا حوصله نداره منو ببره تمرین. اگه بابام بود باهاش می رفتم و یه تمرین مشت می کردم! می دونم فردا رد می شم!

امشب ساعتا یه ساعت عقب کشیده می شن. انقد بدم می آد وقتی زود شب می شه! ولی واسه صبح بیدار شدن خوب می شه. ما ها وقتی از دانشگاه برمی گردیم خوابگاه شب شده و به هیچ کدوم از کارامون نمی رسیم. پارسال که یه سری از کارآموزیام افتاده بود واسه شیفت بعد از ظهر وقتی برمیگشتیم خوابگاه زمانی بود که دیگه نمازامون قضا شده بود...

یادمه چند روز نماز ظهرمو سر این قضا شدن و اینا نخوندم.. بعد از چند روز دستبندم گم شد. منم گذاشتم به حساب اینکه چند روز غفلت کردم.. بعد از اون روز حتی اگه از وقتش هم گذشته بود ولی نمازامو می خوندم. اخه من هیچ وقت تو خوندن نمازام کوتاهی نکردم... گاهی که غفلت می کنم یه بلایی سرم می آد!

هیچ وقت یادم نمی ره بعد از عید به فاصله ی دو هفته دو تا بلا سرم اومد! البته اینا به خاطر این مسائل نبود! حس کردم کسی چشمم زده! دقیقا اون دو تا بلا زمانی سرم اومد که از زایشگاه برمی گشتم! هیچ وقت یادم نمی ره تو زایشگاه یکی از ماماها چه جوری نگام می کرد...

یه دفعه که نوبت عصر بود کارآموزیمون من اومدم خوابگاه. دم در اتاق که بودم یه دستمو گذاشتم رو چاچوب در و خم شدم که بند کفشامو باز کنم. یهووووووووووووو جیغی کشیدم که همه بچه های اتاقای نزدیک اومدن بیرون! به خاطر اینکه انگشت شصتم لای در گیر کرده بود و منم یکم دستمو کشیده بودم عقب و ناخم کشیده شده بود اما کم! خلاصه اونقدر گریه کردم و جیغ کشدم که دیگه نا نداشتم. صورتم به خاطر ریملم تمام سیاه شده بود و بچه ها خنده شون گرفته بود! دو تا ایبوپروفن قورت دادم و یکم آروم شدم! اما خداییش دستم اونقدر شدید که من گریه می کردم درد نداشت فقط چون خیلی ترسیده بودم اونجوری گریه می کردم! هنوزم که هنوزه بعد از گذشت 4-5 ماه هنوز ناخنم خوب نشده! هنوزم ناخنم یه ذره از پوستش جدا هست! نمی دونم تا کی اینجوریه!

اما دفه ی دوم! ظهر از کارآموزی برگشتم و با سارا رفتیم سلف تا نهار بخوریم. بعد از نهار رفتیم تو سرویس بشینیم و منم به عادت همیشگی که کنار شیشه می نشستم و مثه این عاشقا سرمو تکیه می دادم به شیشه رفتم نشستم همون جا! بازم یه جییییییییغ بنفش کشیدم کیفمو پرت کردم خودمم یه طرف دیگه پرت شدم! اما اینبار زنبور نیشم زد! از اون قرمز بزرگا! وحشتناک بود دردش! گوشیمو درآوردم و زنگ زدم بابام! اما انقد گریه کردم که اصلا نمی تونستم با بابام حرف بزنم! گوشیو دادم به سارا! بابام گفت چیزی نیس! یخ بذار روش! منم تا حالا ندیده بودم کسی زنبور نیشش بزنه به خاطر همینم همش فکر می کردم اونجایی که زنبور نیش زده رو باید ببرن!!! خلاصه اومدم خوابگاه و یه مسکن خوردم یخ گذاشتم و خوابیدم! هنوزم جای نیشش مونده! البته خودمم خیلی دستکاری کردم! مامانم دیگه از دستم شاکی شده بود! می گفت چه خبرته این همه بلا سرت می آد!

می خواستم چی بگم چی شد!!! از کجا به کجا رسیدم!

قرار بود علی امروز امتحان کامپیوتر بده و دیگه حرکت کنن و برگردن اما امتحانش افتاده واسه فردا. فکر کنم علی هم برگرده! من که خیلی دوس دارم برگرده. دلم براش یه ذره شده!

عصر علی زنگ زد و سایز کمرمو پرسید! می خواستن برام مانتو بخرن!!! منم سایزو دادم! شب هم که زنگ زدیم گفت یه مانتوی آبی خریدیم. خدا کنه قشنگ باشه! البته پولش که خیلی قشنگه... :دی

آهان! امروز دماغ یه سری از بچه ها سوخت! گفتم که بچه ها می خوان این هفته برن سر کلاس! خلاصه همه ایلامیا رفته بودن کلاس به اضافه ی چند تا از بچه هایی که شهراشون نزدیکه! استادا هم با زبون خودشون گفته بودن که کلاسا از شیشم شروع می شه! آی حال کردم... آخه چه خبره که هنوز مهر ماه نیومده باید بریم سر کلاس؟! کجای دنیا اینجوریه؟!

و اما اینکه من دیشب تا 5/5 بیدار بودم و صبح ساعت ده و نیم بیدار شدم! تا 2 هی دور خودم چرخیدم! خیلی هم خوابم می اومد و دوباره خوابیدم تا 6! :دی تازه ساعت 6 هم با زنگ علی بیدار شدم :دی پریشب هم ساعت 7 صیح خوابیدم تا دو و نیم! آخه پریشب مکالمه ی ایرانسل مجانی بود منم سیم کارت نگین پیشم بود (چون من طرح نداشتم و نگین طرح داشت) و تا ساعت 5 با محدثه جونم حرف زدم! بعد هم حیفم اومد که نت نرم! به خاطر همینم تا 7 بیدار موندم و نت کار کردم! اون همه سماجت واسه اینترنت هم واسه این بود که کلوب چند تا از بچه های دانشگاهو پیدا کرده بودم و می خواستم کنجکاوی کنم! اونی که همه می گفتن متولد 64 هست متولد 67 از آب در اومد! تازه چند روزی هم از من کوچیکتره :دی نی نی!

پ.ن: چی می شه فردا بیام بگم من شهری قبول شدم!!! :دی

+نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت22:21توسط دختر فروردینی |
وقایع اتفاقیه!

ساعت یازده و نیم بود و من تو خواب ناز بودم که با صدای نابهنجار تلفن بیدار شدم! کی می تونست باشه جز مامان!! می گه رفتی خدمات ارتباطی؟! می گم نه! با عصبانیت می گه برو گوشی رو قطع می کنه! خلاصه با هزار زور بیدار شدم و... حالا زورم می اومد واسه 10 مین بیرون رفتن کلی کرم و پنکیک بزنم! خلاصه با هر دردسری بود همه رو زدم و با آزانس رفتم اونجا! فیشا رو نشونش دادم بعد می گه تبریک می گم رشته ی خوبی قبول شدی!!! (آخه خانومه که اونجا کار می کنه ما رو می شناسه!) می گم من؟! می گه آره... میگم داداشم بود نه من! می گه مگه مامایی قبول نشدی؟! می گم دو سال پیش بود!!! می گه خب به هر حال خیلی خوشحال شدم که این رشته رو قبول شدی! رشته ی خیلی خوبیه!! خلاصه... هی می پرسم کی وصل می شن می گه همین الان!!! همین الانشم دیدیم! هنوز که وصل نشدن!

ظهر هم من پای پی سی بودم دیدم دختر دایی گیر داده که دکوراسیون اتاقت اصلا خوب نیس! می گم خب با سلیقه ی خودت درستش کن! بساطی داشتیما! نیاز شدیدی به میخ داشتیم و با میخ کش افتاده بودیم به جون این میخا و دیوار! دیوار کنده شد اما میخا نه! دکورش خوب شده اما نمی دونم چرا یه پوستر با چند تا عروسک اضافه اومده؟ :دی

البته اینم بگم در حال حاضر فقط دیوارا مرتبه وگرنه اصلا زمین مرتب نیس! مخصوصا زیر و روی تختامون!!! اوضاع بدجوری بهم ریخته س!

داداشی هم امروز ثبت نام کرده و خوابگاه گرفته! یه سوییت بهشون دادن با 5 تا اتاق 4 نفره!!! 2 تا از هم اتاقیاش ترکن! حالا مامان از ظهر تا حالا می پرسه این ترکا چطورن و اینا!!! 30 ام هم امتحان کامپیوتر داره که اگه قبول بشه واحد کامپیوتر رو نمی خواد بگذرونه! فکر کنم بابام هم بمونه پیشش! مثه اینکه بابام دلش نمی آد تنهاش بذاره!!! :دی آخرش می دونم به خاطر داداشی (چون مامان و بابام نمی تونن دوریشو تحمل کنن) جمع می کنیم می ریم اونجا :دی احتمالا این وسط یا مامان خالم می شه یا بابام داییم :دی آخه این وسط نمی دونم چرا کسی دلش واسه من تنگ نمی شه! :دی بعد مامان به من می گه تو با علی خیلی فرق داری! تو خیلی قوی هستی و از این چیزا دیگه!! والا من که این قوت رو اصلا نمی شناسم چه برسه به اینکه بخوام تو خودم پیداش کنم!!! مامان هنوز نمی دونه که من هر ترم با اینکه بزرگتر می شم و مثلا باید بیشتر عادت کنم و از این چیزا چقد هر روز دلتنگ تر می شم!!!

امروز سر ظهری زنگ زدم به شیرین و کلی حرفیدم و مطمئن هم شدم که دیگه 6 ام می ریم سر کلاس! بعد عصری مهسا زنگ می زنه و بعد از کلی قصه تعریف کردن رفته سر اصل مطلب و می گه کلاسا از همین شنبه شروع می شه!!! می خواستم بزنمشا!! اخه چه معنی می ده قبل از مهر بریم سر کلاس؟! منم عصبانی... شب زنگ زدم به سارا و زهرا! هر دو حالشون بد! خلاصه قرار شد که این هفته رو سه نفری با هم و برای هم تعطیل کنیم :دی بچه های دیگه هم می تونن به جای یه نوبت دو نوبت برن سر کلاس ببینم سیر می شن یا نه از اون دانشگاه؟!

عصر هم من و دختر دایی با هم رفتیم بیرون! اول از همه رفتم خیاطی و سراغ روپوشمو گرفتم. گفت واسه یکشنبه خبرت می کنم... این از این! بعد هم رفتیم مغازه گردی و اینا! می خواستم یه دست بلیز و شلوار راحتی بگیرم... از جنسای یه مغازه خیلی خوشم اومد! بعد یه شلوار داشت با سایز بندی! سایز بزرگشو که نگاه می کردم می گفتم نه بابا! این خیلی بزرگه!... خلاصه کلی داشتم اونجا خودمو تحویل می گرفتم :دی یه سایز کوچیکترو برداشتم بعد هم تاکید کردم که اگه تنگ بود می شه تعوض کرد؟! بعد هم خواستم یه تاپی بلیزی چیزی بخرم... انقده چیزاش جیگول بود آدم دلش می خواست همه رو برداره! خلاصه در کمال اعتماد به نفس یه چیزی برداشتم! بعدشم با هزار ذوق و شوق اومدم خونه که دیدم دو تاشون تنگن!! حالا بلیزه خیلی نازه! فقط خیلیییییییی دیگه چسبونه! اونو می ذارم واسه چند وقت دیگه که اندازم بشه :دی شلوارو هم فردا عوضش می کنم :دی

شب هم یه سری از وسایلی رو که باید ببرم خوابگاه جمع کردم! همه چیزام آماده نیس... ولی تا هفته ی دیگه سعی می کنم آمادشون کنم...

پ.ن: یکشنبه امتحان شهری دارم (گواهینامه) :دی مطمئنم رد می شم... اینا چشم ندارن ببینن یکی یه ضرب قبول شده به خاطر همینم بار اول رو حتما رد می کنن!

+نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت2:2توسط دختر فروردینی |
Wanna C Me ? Put The Puzzle Together

داشتم تمام صفحات وبی رو که تو این 3-4 ساله سیو کرده بودم می دیدم! بعضیاش مال وبلاگ خودم بود! مربوط می شد به همون سال 84 که تازه وبلاگ زده بودم! خندم می گیره و یه ذره خجالت می کشم وقتی اونا رو می بینم! اون موقع ها تازه یاد گرفته بودم که با فرانت پیج کار کنم! هر کدی رو که پیدا می کردم سریع می ذاشتمش تو قالبم! تا حدی بود که وبلاگم به راحتی لود نمی شد! وای خندم می گیره! یه چیزی حدود 100 تا از پستامو فقط شعر و از این شر و ورا نوشته بودم با کلی عکس! وای انقده بدم میاد از این وبلاگایی که فقط شعر می نویسن! وقتی هم داشتم آرشیوم رو منتقل می کردم تو این یکی وبلاگم هیچ کدوم از اون پستای مسخره مو منتقل نکردم! خلاصه کلی امشب از خودم خجالت کشیدم بابت اون همه ابتکاری که تو سن 17 سالگی از خودم نشون داده بودم!!!

پ.ن: گاهی خاطرات آدم وقتی زنده می شن شیرینیشون بیشتر از تلخیشونه!

پ.ن: به لطف مولتی ویتامین و آموکسی سیلین بهترم!

پ.ن: شاید به سرم زد و خاطرات شیرین و تلخی رو که تو 6 ماه از زندگیم داشتم نوشتم! فقط یه اعصاب راحت می خوام با یه اتاقی که هیچ کی توش سرک نکشه و فوضولی نکنه!

پ.ن: بعضیا از بس عزیزن هرگز از دل ها نمی رن...

پ.ن: !!! Wanna C Me ? Put The Puzzle Together

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت23:43توسط دختر فروردینی |
قصه ی من و دلتنگیم!
کلا بی طاقت شدم! رفتم بخوابم خوابم نمی اومد! داشتم به این فکر می کردم که علی الان دور و برش شلوغه! وقتی یهویی تنها بشه و با آدمایی که نمی دونه کی ان روبه رو بشه می خواد چیکار کنه؟! اونم کسی که تا حالا چنین تجربه ای رو نداشته! تجربه ی خوابگاهی بودن رو... خیلی سخته... یاد خودم افتادم... یاد اون شبای نحسی می افتم که همش به این فکر می کردم که چند شب دیگه باید دور از مامان بابام باشم... همین الانشم که بهش فکر می کنم گریه ام می گیره! اینجوری نگام نکن! خیلی کم طاقتم... هنوزم بعد از گذشت 4 ترم خوابگاهی بودن بازم حس دلتنگی و کم طاقتی باهامه!! هنوزم وقتی می خوام بکنم و برم خوابگاه دیوونه می شم! هنوزم بغض گلومو می گیره وقتی می خوام برم!!
دو سال پیش تو یه همچین روزایی که سر دوراهی بودم بین سه رشته ای که قبول شده بودم کدوم رو انتخاب کنم اصلا فکر اینو نمی کردم که اگه من اصفهان رو انتخاب کنم آیا طاقتم می گیره یا نه؟! خلاصه جمع کردیم و رفتیم اونجا! خدا می دونه شب آخر که کنار مامانم خوابیده بودم چه حسی داشتم... تو خودم فقط می شکستم و اشک می ریختم! اما هیچکی نفهمید! خدا می دونه وقتی تو گیر و دار خوبگاه گرفتن بودم و مامانم همراهیم می کرد چقد دلم می خواست به پای مامانم بیافتم و التماسش کنم که هیچ وقت تنهام نذاره! خدا می دونه وقتی می خواستن برن و  داشتیم خداحافظی می کردیم چقدر جلوی خودمو گرفتم که مثلا گریه ام نگیره تا مامانم راحت تر بتونه با دوری من کنار بیاد اما بدتر از یه بچه گریه می کردم و مامانم هم همراهیم می کرد!!! چقدر سعی می کردم که با بچه ها خودمو سرگرم کنم و یادم بره که دارم ثانیه به ثانیه از مامان و بابام دور می شم! یادم نمی ره شب ساعت 11 رفتم تو تختم که مثلا به زور بخوابم و به اون همه مسافتی که با مامان و بابام داشتم فکر نکنم، اما گریه امونم نداد! اما چه خوب شد که طاقتشون نگرفت و برگشتن..و وگرنه من که طاقتم نمی گرفت... از اون روز به این ور واقعا خدا رو شکر می کنم که همین دور و برا دارم درس می خونم و نهایت فاصله ای که دارم با خونوادم فقط 3 ساعته!
لعنت به این زندگی! انگاری اگه این همه دلتنگی نداشته باشه توش نمی شه بگذره!! واقعا که!
پ.ن: از همین الان دلمو به عید فطر خوش کردم که می تونم برگردم خونه!!! من هنوز نرفتم اما به فکر برگشتم! من دیگه کی ام!
پ.ن: اگه غلط املایی دارم منو ببخشید! سرم گیج می ره وقتی می خوام نوشته هامو مرور کنم!
+نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت3:55توسط دختر فروردینی |
اصلا حوصله ندارم...
هیچ کدوم از ثانیه هایی که بدون حضور بابام و داداشی گذشت بهم خوش نگذشته... یه سفره ی افطار کوچیک و دو نفره... اصلا خوب نبود... دلم واسه مامانم می سوزه که وقتی من برم هیچ کی پیشش نیس جز بابام!
اصلا حوصله ندارم...
+نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت0:57توسط دختر فروردینی |
الان تو خونه شدیم فقط دو نفر
علی و بابام امروز ظهر با عموم و پسر عموهام رفتن تهران! من که از قبل همه غصه هامو خورده بودم دیگه امروز مثه قبل نبودم! یه ذره بهتر با این وضوع کنار اومدم. الانم دارم کلی خدا خدا می کنم که بعد از ثبت نام برگرده... احساس می کنم اینجوری من و مامانم بهتر با دوریش کنار می آیم!!! مامان هم از وقتی داداش رفته خیلی بی حال شده... الانم گرفته خوابیده... منم خیلی دلم گرفته...
کماکان سر درد و سرگیجه ام ادامه داره! البته دیشب و سحری قرص خوردم... تا چند مین پیش هم حالم خوب بود اما تا اومدم اینجا نشستم دوباره سرگیجه ام شروع شد!! همش خدا خدا می کنم سینوزیت باشه و چیز دیگه ای نباشه!!
دیشب علی اومد ویندوز رو عوض کرد و یه دستی به برنامه های پی سی کشید... خیلی دلم گرفت... با اینکه من خودم تقریبا همه چیو بلدم و می تونم گلیم خودمو از اب بگیرم (تو کارای پی سی) اما خیلی وقتا به علی نیاز پیدا می کردم... همش داشتم به این فکر می کردم که اگه مشکلی پیدا شد چیکار کنم؟!
دیشب بازم با دختر داییهام رفتیم نمایشگاه! دو تا غرفه ی مانتو فروشی داشت... همشون از این ریونا بودن... من خودم واسه عید از این مدا مانتو ها گرفتم اما ریون نبود... جنسش خیلی بهتر بود... خب الان دیگه مدلش تقریبا رفته! ولی مانتو هاشو 8 تومن می داد... خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگیرم (همشون هم رنگی بودن) اما پشیمون شدم! می ذارم واسه بعدا تا یه مانتوی خوب بگیرم...
خیلی دوس دارم خسیس بشم! دوس دارم تو خرج کردن محتاط باشم! دیگه نمی خوام هر چی جلو چشمم اومد رو بخرم! اصولا هر وقت پول می آد دستم سیم ثانیه ای خرجش می کنم...
پ.ن: دست و دلم به نوشتن نمی ره... حالم هم اصلا خوب نیس.. پس فعلا همین تا بعدا
پ.ن: الان تو خونه شدیم فقط دو نفر.... اممممممممممممم
+نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت16:39توسط دختر فروردینی |
من حالم خوب نیس!

حالم اصلا خوب نیس... 4-5 روزی هست که سردرد و سرگیجه دارم. اولش فکر می کردم همش زیر سر این پی سی باشه! اما بعد از چند روز با اینکه خیلی کمتر پای پی سی می شینم اما هنوزم ادامه داره! از عصر به این ور کلی چیزای وحشتناک به مغزم خطور کرده! فکر تومور و سرطان!!! دیگه نمی تونم زیاد بشینم پای کامپیوتر... وقتی زیاد سر پا باشم انگاری که خون به مغزم نمی رسه.. خیلی حالم بد می شه!!! بیخیال...

دیشب رفتیم نمایشگاه پاییزه! همش جنس بونجل (بنجل)! من دیشب 10 تومن خرج کردم... مامانم هم یه سری خرید داشت. کلی از این برگه های قرعه کشی گرفته بودیم. دیشب قرعه کشی نکردن و انداختن واسه امشب... من و امامن امشب بازم رفتیم اونجا با اینکه 11 تا برگه داشتم اما شماره م در نیومد! دیدید چه شانس خوشگلی دارم؟! :دی حالا دو تا برگه ی دیگه هم دارم... فردا هم بازم خرید می کنیم... ببینیم چی می شه!
داداشی در حال جمع کردن وسایلشه! پس فردا می ره! دلم براش تنگ می شه! فکر نکنم بیاد... می مونه اونجا...
کلاسای ما هم از 6 ام شروع می شه... یعنی خودمون توافق کردیم که زودتر نریم!!! دیدید ما چه بچه های خوبی هستیم؟! نمی دونم چرا دانشگاه ما اینجوریه!! همیشه اول همه می ریم و آخر همه میایم بیرون! این چه وضعشه آخه؟!
یکی از دوستام تازه بعد از گذشت زمان انتخاب واحد اس ام اس داده که برو برام انتخاب واحد کن! منم هلک و هلک پا می شم میام نت می بینم گفته آخرین مهلتش 22 شهریور بوده!!! دلم براش سوخت این هوا
می گما همینجوری الکی الکی ماه رمضون داره تموم می شه ها! چشم رو هم گذاشتیم یک سومش رفت!!! ولی خداییش این صدا و سیما اصلا اون طور که باید برنامه ها رو خوب انتخاب نکردن!!! همش چند تا سریال انتخاب کرده بودن واسه این ماه... اونم فقط یکیش به درد می خوره!!! عجبا... دلم برای اون صدایی که می گفت ربنا تنگ شده!!!
پ.ن: امروز بالاخره شیطون رو لعنت کردم و رفتن حموم :دی
پ.ن2: از مریضی می ترسم در حد تیم ملی!!!
+نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت1:3توسط دختر فروردینی |
نیمه احساسی نیمه اقتصادی

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم چرا تعداد ما (یعنی بچه های مامان و بابام) زیاد نیس!!! چرا ما فقط باید دو تا بچه باشیم؟! چرا همیشه خونه ی ما انقده خلوته؟! چرا من همیشه تنهام؟! البته اینم بگم که گاهی اوقات شدید با تنهایی حال می کنم!!! اما چرا من نباید خواهر داشته باشم؟! چرا فقط یه داداش دارم؟! نتیجه ی بچه ی کم این می شه که هر کی می ره سراغ کار و زندگی خودش و هیچ کی نمی مونه!!! من که دو سال پیش بار و بندیل دانشگاهو جمع کردم الانم نوبت داداشیه!!! از همین الان دلم براش تنگ شده!!! سعی می کنم بروز ندم اما خییییییییییلی بیشتر از خیلی دلم براش تنگ می شه!!

این روزا همش در حال جمع کردن وسایلش هستیم! خرید لباش و سایر وسیله هایی که نیاز داره! نمی دونم چر اصلا دوس ندارم بره! با اینکه پسره و آرزوم اینه که همیشه تو مقاطع بالا ببینمش ولی خیلی دوس داشتم یه جایی همین دور و بر قبول بشه!! با اینکه می دونم تهران از همه جا براش بهتره ولی بازم دلم می خواس همین جاها باشه!!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه که چقد دلم براش تنگ می شه!!

من و داداشی جز زمان بچگی هیچ وقت با هم جر و بحث و دعوا نداشتیم! من که بزرگتر بودم همیشه کوتاه می اومدم! الان که دارم اینا رو می نویسم اشک تو چشام جمع شده! اما سعی می کنم جلوشو بگیرم!

اون دفه داشتم فکر می کردم که وقتی داداشی ابتدایی بود و من راهنمایی و هم شیفت هم بودیم چقد برام اون چیزایی رو که نیاز داشتم می خرید!! بعد هی تو دلم قربون صدقه اش می رفتم! خدا می دونه چقد دوسش دارم!!! همیشه وقتی از خوابگاه می آم خونه حتما براش یه چیزی می خرم! اون هم وقتی جای دوری می ره حتما برام سوغاتی می آره!! تا حالا خیلی ازمون دور نشده! فقط پارسال بود که برای المپیاد کامپیوتر یه هفته رفت مشهد!! اما الان داداشی من بزرگ شده! مرد شده!! داداشی می ره تا مهندس بشه... الهی فدات بشم... الهی فدای اون همه استعدادت برم با اینکه خیلی کمتر از اونی که باید تلاش کردی و نتیجه اش بهتر از بقیه شد!!!

دو سال پیش وقتی می خواستم برم اصفهان و خیر سرم اونجا درس بخونم اول از همه با داداشی خداحافظی کردم! نشون ندادم اشکامو!!! بغضمو قورت دادم! اما وقتی مامان جلو نشسته بود و من عقب از خجالت همه چی در اومدم!

نمی خوام بیشتر بنویسم و اشکام تا لب مرز بیاد و هی من جلوشو بگیرم!!! فقط اینکه داداشی عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی... فروردینی می خواد تو رو تو مقطع پی اچ دی ببینه!

.

.

.

.

هنوز بغض دارم... اما می خوام تمومش کن... می خوام بازم روزمره هام رو بنویسم!

پریشب باز من بودم و این پی سی و این نت!!! تا سحر نشستم پاش!! بعد وقتی پای سفره نشسته بودم همش سرم گیج می رفت! زود غذامو خوردم و گرفتم خوابیدم و تا ساعت سه و نیم بعد از ظهر بیدار نشدم!!! قرار بود برای خریدامون بریم اندیمشک! ساعت ۶ اونجا بودیم. تا ساعت ۷ یه سری از خریدامونو کردیم اما یهو برق رفت! از پاساژ که اومدیم بیرون دیدیم اوضاع بدجوری خرابه! آسمون قرمز شده بود و باد شدیدی می اومد... خاک هم که افتضاح می بارید... یکم صبر کردیم بعدشم رفتیم سمت پارکینگ و برگشتیم... ساعت ۱۰ خونه بودیم! طرفای ساعت ۱۱ و ۱۲ هم اینجا یه بارون قشنگ بارید! عصرش دلم شدید هوای بارونو کرده بود... اما من اعصابم خورد بود که نتونسته بودم خریدامو بکنم....

باز اون سرگیجه اومد سراغم... داشتم دیوونه می دم. آخه من عادت سرگیجه نداشتم!!! سحر هم همینطور بودم... مامان به زور یه قرص آهن داد من قورت دادم!!! آخه این آهن یبوست می آره :دی

عصر هم با نگین رفتیم بیرون. یه سری خرید داشتیم که انجام شد. بعد از شام هم این سریالای مزخرف رو دیدم... فقط روز حسرت خوبه!! بقیه شون فقط پول خرج کردن...

آهان یادم رفت اینو بگم!! ابروهام باز خراب شد!!! هی می خوام خوب بشه هی بدتر می شه!!! اعصاب نمی ذارن واسه آدم که!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت0:51توسط دختر فروردینی |
هویجوری!!

ساعت 2! منم همینجوری عین خل و چلا زل زدم به این مانیتور... اونم تو تاریکی! فکر کنم از چشام سیر شدم! امروز از غروب به این ور نت مشکل پیدا کرده بود! تا اکسپلورر رو باز می کردم یهو قاطی می کرد و انگار نه انگار که کانکتم! خلاصه صبر کردم تا شب! اون موقع هم همون طور بود! فقط می شد با فایرفاکس سایتا رو باز کرد! خلاصه یه سری سرچ کردم! رفتم تو سایت کانون. می خواستم ببینم منابع ارشد رو داره که بفرستن برام! دیدم هیچ اسمی از رشته ی من نیس! تازه چند روز پیش هم با بابام رفتم کانون. اما اونجا هم هیچ اسمی از رشته مامایی نیود! اما من هنوز بیخیال نشدم! یه جوری باید منابع و برنامه ریزی رو گیر بیارم.

دیورز داشتم با محدثه می چتیدم که شروع کرد و در مورد طراحی قالب و اینا صحبت کرد... منم کلا آدم هوایی هستم :دی... هوایی شدم که شروع کنم... البته من از سه سال پیش یه چیزایی رو یاد گرفتم... یعنی فقط در حد تغییر یه قالب. نه اینکه بخوام کلا یه قالب رو بسازم... بعدش بحثمون کشیده شد طرف فتوشاپ... منم استاد! به پیشنهاد محدثه چند تا براش دانلود کردم... امشبم یه سری آموزش فتوشاپ از نت گرفتم که پی سی لعنتی یهو هنگ کرد و مجبور شدم ریست کنم سیستمو! همش دود شد رفت هوا.... حالا دوباره نت مشکل داره... این دو تا مانیتورا هست این گوشه! اونا همش خاموشن!

فردا قراره بریم اندیمشک... بازم خرید و این حرفا... زیاد دوس ندارم بریم. آخه من ابروهامو گذاشته بودم که بیاد.. حالا مجبورم فردا برم آرایشگاه! نگین رو هم اجیرش کردم که باهام بیاد :دی.... حیفه اون همه ابرو که گذاشتم دربیاد... اینا همش با خون دل در اومده :دی

پ.ن: امروز رفتم مانتویی که خریده بودم رو پوشیدم! هویجوری!!! بعد هی قر می دادم جلو مامان! مانتومم شدییییییییید تنگ! بعد هی می گم کمرمو ببین چقد باریک شده :دی

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت3:5توسط دختر فروردینی |
اعصاب نمی مونه واسه آدم که!

خوابم نمی آد خب... دههه!! امشب این اینترنت ما کلا قاط زده! نمی دونم چه خاکی به سرش بریزم تا درست بشه! اه... اکانت شبانه مو که وارد می کنم می گه تمومیده!!! بعدش با اکانت روزم وارد می شم و می رم و اکانت شبانمو می چکم می گه 7 ساعت دارم توش! عجبا !!! منم خسیس اصلا دلم نمی خواد شب رو با اکانت روزم به صبح برسونم :دی

امروز (دیروز) ساعت یک و نیم از خواب بیدار شدم! تازشم شب قبلش هم که دیر خوابیده بودم (حدودا یه ساعت قبل از سحری) وقتی واسه سحر بیدار شدم همش سرم گیج می رفت... به زور دو لقمه (8قاشق :دی) غذا خوردم و خوابیدم تا یک!

امروز (دبروز) عصر دراز کشیده بودم پای تی وی و داشتم تکرار این سریال مسخرهه رو می دیدم (مامور بدرقه فکر کنم!!!) بعد دیدم طرف چپم هی داره تیر می کشه! فکر کنم قلبم بود! جدی می گما!!! شب هم داشتم با نگین تلی حرف می زدم اون گفت سرم درد می کنه منم گفتم قلبم درد می کنه!!! انگاری مثلا دندونم درد می کرده که انقد راحت گفتم قلبم درد می کنه :دی یه وقت دیدین فروردینی مرده بدونین قلبش ترکیده!

بعدشم اینکه ما امروز مهمون داشتیم! یعنی دیروز خالم اینا اومدن و سریع رفتن و فقط پسر خالهه موند! از اون جایی که پسر خالهه تازه به سن تکلیف رسیده بود هی من مردد بودم که روسری سرم کنم یا نه! همش اون وجدان خوبه با اون وجدان بده در جنگ و جدال بودن واسه این موضوع!!! آخرش هم من شدم یک عدد فروردینی با یک دست بلیز و شلوار گل منگولی آستین کوتاه با مقادیری موی سیاه آشفته و بدون روسری!!! بعد هم اینکه امروز دم افطاری خالم اینا اومدن و ما در صدد آماده کردن غذا بر آمدیم! همه چی شلم شوربا شده بود! قرو قاطی!!! منم از بس مایعات خوردم افطاری خیلی احساس پری می کردم و نای تکون خوردن نداشتم... تازه لباسام خیلی تنگ بود.. فروردینی داشت خف می شد بنده خدا :دی مامانی گلم که الهی فروردینی فداش بشه کلی زحمت کشید اصلا هم نگفت دختره ی تنبل بیا این کارو بکن!!! فقط سالاد و سوپ رو من درست کردم (خسته نباشم انقد زحمت کشیدم!!!)

عصری دوست دوران دانشگاه مامانم (دوره ی کارشناسی) از تهران زنگیده بود به مامانم و کلی صحبت کرده بودن و... بعد گفته بود هنوز شیرینی دخترتو نخوردین؟! آآآآآآآآآآآخ فکر کنم دیگه ترشیدم.... آآآآآآآآآآآآآآآآآی مردم من بیست سالم شده :دی (شوخی کردم بابا... من اصلا نمی خوام شوهر کنم خب... دههه)

همینا دیگه... برم بکانکتم... اگه نشد فردا می پستمش

+نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت2:38توسط دختر فروردینی |
فکر کنم خنگ شدم!

می گما من دیشب اصلا یادم نبود که پنج شنبه س! آخه من طرح داشتم... می خواستم حرف بزنم تا صبح!!! همش تقصیره این ماه رمضونه! آخه از بس می خوابم موقعیت مکانی و زمانی رو تشخیص نمی دم! :دی

تازه صبح (ظهر :دی) که بیدار شدم دیدم رو گوشی ای که ایرانسلم روشه 16 تا اس ام اس دارم... نصفشون مال نسیم بود... بعد داشتم فکر می کردم چه اتفاقی افتاده که نسیم این همه اس ام اس داده؟! آخه اون که شارژ نداشت!!! چقد خنگم من! تازه کلی هم اس ام اس رایگان داشتم... از اینا که می گه لطفا با من تماس بگیرید...

دیشب هم ساعت 3 خوابیدم. ساعت 5 هم واسه سحری بیدار شدیم! سوسیس داشتیم. من سوسیسو این چیزا رو یه جوری با اکراه می خورم آخه چاق می کنن! آخه مامانم حوصله نداشت غذا بپزه واسه سحری گفتم سوسیس بخریم. تازشم وقتی یه پزشک تو خونتون باشه (بابا رو می گم) کالا اجازه ی مصرف این چیزا رو نمی ده!!!

دیروز طرفای اذان داشتم فیلم مجنون لیلی رو می دیدم! یه جاش پسره داشت به دختره می گفت شما پزشکید؟ گفت نه! دندون پزشک! بعد پسره گفت آآآآآآی دندونم!!! حالا داشتم فکر می کردم اگه یه همچین چیزی برام پیش بیاد پسره بگه کجام درد می کنه آیا؟! :دی ما اینیم دیگه....

من و بابا یه سری توافقات با هم کردیم! اینکه من گوشیمو بدم بابا و بابا برای من یه گوشی بخره! یه گوشی در حد گوشی خودم! من که از گوشی نوکیا 5320 خیلی خوشم اومده! رفتم تو سایت دیجی کالا گفته بود هنوز وارد بازار نشده... احتمالا تا اخر تابستون بیاد دیگه. تازه یه قاب سفید جیگمل هم هفته ی گذشته انداختم رو گوشیم که خیلی ناز شده... 12 تومن هم پولشو دادم خب :دی

امروز یه چند مین رفتم نت و آی دیمو باز کردم... یکی اومد چت! تو کلوب باهاش آشنا شدم! ولی بعدش خوشم نیومد و آی دیشو حذف کردم. بعد از یکم حال و احوال دیدم با کمال پرویی می گه حالا یه بوسم کن!!! منم بدون اینکه اینویز شم ساین اوت کردم... که بعدا اگه چیزی گفت بگم دی سی شدم! البته کار به اونجاها نمی کشه چون من ایگنورش می کنم دفه ی بعد!

+نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت14:33توسط دختر فروردینی |
به به
نتایج کنکور اومد! به به!  ببینیم داداشی چی قبول شده

نتیجه==> مهندسی برق (کلیه گرایشها) دانشگاه شاهد تهران!!!

خودش که یه جوریه!

پ.ن: خیر سرم دیشب تا ۵/۵ بیدار بودم. به خیال اینکه تمام روزو بخوابم... اما می بینید که! ساعت ۵/۹ بیدار شدم

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت10:2توسط دختر فروردینی |
گرمه!!!!

چقده هوا گرمه  اه اه... امروز بازم شرجی بود... می گما هوا که گرم می شه بعد آدم می ره پای کولر گازی می شینه خوابالوو می شه ها!!!  اینجوری نیس؟!

من که امروز کلی خوابیدم و البته کلی هم حال داد به من! نه گشنه بودم  تازه من و مامانم و عمه ام نشسته بودیم یهو صدای قار و قور شکمم بلند شد  اصلنم ضایع نشدم... خووو گشنم بود... دهه

نگین رفته تابلوهامونو آورده... خونه اوناس. انقده دلم می خواد تابلومو بیارم خونه که نگوووو  بعدشم یه ذره همچین سر حساب کردن هزینه کلاسا اوضاع قمر در عقرب شده! می گه تابلویی ۵۰ تومن! یعنی ما دو نفر با دو تا تابلو باید ۲۰۰ تومن بریزیم به حسابشون! من که حاضر نیشتم! باید همش بشه ۳۰ تومن تا راضی بشم... دههه چه خبره خببببب

گرممممممممممه

پ.ن: این روزا خیلی زشت شدم  کی آخر شهریور میاد ؟؟!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت0:24توسط دختر فروردینی |
من و تابلوهام!
اوهوم اوهوم  من اومدم... الان ساعت یک و نیمه! منم تو طرح شب بیداری ام فعلا  اومدم تا عکسارو بدارم اینجا... یکیشو آپلود کردم منتظرم تا اون یکی هم آپلود بشه!

این همون تابلوییه که امروز تمومش کردم

دومیش هنوز آپلود نشده  پلیز ویت

اینم همونیه که قبلا عکس نیمه کاره شو گذاشته بودم!

همینا دیگه... فعلا

پ.ن: دوباره دارم وزن کم می کنم.... بسی خوشحال می باشیم....

+نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت1:29توسط دختر فروردینی |
من و روزه و ویار و دبلیوسی!!!

دیشب تا ساعت سه و ربع بیدار بودم... تا 5 خوابیدم و بعدشم با صدای مامانم واسه سحری بیدار شدم... دوباره خوابیدم... اما حس شدید داشتن دبلیوسی اجازه ی خواب راحت رو تا ساعت 12 به من نداد!!! من نمی دونم مگه خوردن سه لیوان آب چقد می تونه کلیه ها رو به کار بندازه؟! خلاصه اینکه سه چهار بار راهی دبلیوسی مبارک شدیم!!! هر کاری کردم بیشتر بخوابم فایده نداشت! البته میس کال های متوالی دوستم مزید بر علت شده بود!!! گفتم شاید علتی داره این همه میس کال! اومدم با اون یکی شماره ام به این یکی اس ام اس دادم و دیدم با وجود دلیور شدن اما خبری از اس ام اس نیس.... گوشی رو خاموش و روشن کردم و دیدم 8 تا اس ام اس دارم!!! نگو این دوستم بنده خدا اس ام اس داده و منتظر جواب منه! می خواست ببینه چه خبره و می گفت احساس بدی دارم... منم مطمئنش کردم که هیچ خبری نیست و این حرفا!

الان من ویار شدیدی دارم! دلم می خواد همه چی جلوم باشه و نوش جان کنم... به مامان گفتم واسه شام خوراک مرغ بپزه! انقده دوووس می دارم این غذا روووو!

ساعت 6 کلاس نقاشی دارم. آخرین جلسه س! امروز تابلومو میارم خونه! شاید امشب عکس تابلو هامو بذارم اینجا! البته اگه حالش بود... معمولا ماه رمضونا آدم بعد از شام خیلی سنگین می شه! آخه از بس موقع افطار مایعات می خوره دیگه نای تکون خوردن هم نداره!!!

ماه رمضون پارسال خیلی خوش گذشت... تا سحر بیدار بودیم و بعدش تا بعد از ظهر می خوابیدیم و چون مامان و بابام مکه بودن هر شب من و داداشی دعوت بودیم این ور اون ور!! انقده دوس دارم افطاری بدیم امسال که نگوووو... نمی دونم چه طور می شه امسال! دیشب که اصلا از روزه گرفتن دل خوشی نداشتم. اما امروز یه حال دیگه ای دارم... بسی خوشحال می باشم....

پ.ن: اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید! نماز و روزه هاتون قبول و التماس دعا....

+نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت16:29توسط دختر فروردینی |
روزمرگیهام

دشب با اینکه خیلی خوابم می اومد اما تا یک و نیم بیدار موندم و کلی وبلاگ گردی کردم… بعدشم لالا کردم و امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم تا برک کلاس زبان… تا بیدار شدم متوجه هوای مرطوب اطرافم شدم… افتضاح بود هوا… انجا گرم هست اما شرجی نیس… امروز شدیدا هوا مرطوب دم کرده بود! تو کلاس هم تبدیل شدیم به تخم مرغ پخته!!! خیاییییییییییییی گرم بود… من خودمم از اون آدمایی ام که خیلی عرق می کنم دیگه امروز بد تر شد… نمی شه صورتتو با دستمال پاک کنی آخه اون لامصبا پاک می شه :دی

تابلومون یه جلسه ی دیگه کار داره. فقط ریزه کاریای پلش مونده. عکسشم دارم اما وقتی کامل شد عکس دو تا تابلوهای جدیدمو می ذارم اینجا.

بعد از کلاس هم رفتم بانک ملی و کارت سیبامو گرفتم. من قبلا تجارت کارت داشتم وقتی فهمیدم با سیبا می شه ایرانسلم رو شارژ کنم زودی رفتم واسه سیبا ثبت نام کردم :دی

تا رسیدم خونه سارا (هم کلاسیم و هم اتاقیم) زنگید و یه 20 مین با هم حرفیدیم…

الانم که پای پی سی ام دارم آپ می کنم….

پ.ن: چرا اس ام اس نمی آد برام؟!

پ.ن: کاش میشد که در این قرن عجیب همه بودند به خوش بویی سیب سیب یعنی که تو زیبا هستی تو رباینده دلها هستی سیب یعنی اثر بوسه ای ناز روی لبهای ترک دار نیاز سیب یک واژه تو خالی نیست پر عطر است گل قالی نیست


+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت14:19توسط دختر فروردینی |
من و مودم و ایین نامه!

و من یک عدد فروردینیه خسته و از کت و کول افتاده ام که الان از ذوق داشتن مودمی به این زیبایی به وجد آمده ام و نشسته ام و  آپ می کنم.... (اووووووووووووو چی شدددددددددد!!!!)

خوووووووووولاصه....

از پریروز تا دیشب من خونه تشریف مبارک نداشتم! آقا جاتون خالی رفتیم شوش و اندیمشک و دزفول و ... خریدددددددددد و من چقده عاشق این عمل پسندیده ام! و باید به عرض برسونم که من از این به بعد یه خانومی تمام عیارم :دی چونکه اقدام به خریداری اجناسی در مود های خانومی کرده ام :دی مثلا شلوار مشکی پارچه ای، مانتوی نوک مدادی ساده (البته نه اونقدر ساده :دی)، اوه کفشامو بگوووو. دو عدد کفش خانومی و ساده (البته به این دلیل که کفشام از نوع طبیه و مجبوری خریداری شده اند :دی) البته کیف و شلوار جین رو که بخرم صد در صد از اون مود خارج خواهم شد! گفتم شلوار یه چیزی یادم اومد! آقا من دیروز رفتم یه مغازهه یه خانومه توش بود! می گم شلوار جین دارین؟! میگه داریم اما لوله تفنگی نیس! می گم میشه ببینم؟! بعد میاره برام! بعد من کلی با خودم فک کردم که این خانومه منظورش از لوله تفنگی چیه؟! اگه اینا از اون گل و گشاداس پس لوله تفنگیاش رو چطور باید پوشید؟!

آقا تو این مملکت دیگه نمی شه خرید کرد! دههههههه چه معنی می ده! آخه چرا این شلوارا انقده تنگ شدن؟! هوم؟! از یه طرف مانتوها داره بلند می شه از یه طرف هم شلوارا داره تنگ تر می شه! صد رحمت به اون شلوارای کوتاه نه به این شلوارای تنگ!

آخر وقت هم رفتم یه مانتوسرا! ولی من شلوار می خواستم! می گه برو عقب سایزتو ببینم! بعد یه شلوار سایز 1000 برام میاره می گه این حتما بهت می خوره! می خواستم بزنم تو دهنشا دختره ی بی چشم و رو رو! ای بابا... می گه آجی خودمم همینو برده! آخه آجی تو به من چه دخلی داره... دههههههه

و اما اینکه من امروز امتحان آیین نامه داشتم و اینم بگم که ما دیشب ساعت 12 اومدیم خونه و من تونستم تا 2 بشینم و یه جاهایی از کتابو بخونم.... امروز صبح هم با داد فریادای داداشی بیدار شدم که می گه پاشو بریم امتحان بدیم! خلاصه با هزار بدبختی بلند شدم و به زور رفتم مسواک زدم و صورتم و شستم و نشستم به کرم و پن کیک زدن! آآآآآآآخ انقد از این کارای تکراری خسته شدم که نگووو! اصلا دیگه از هر چی کرم و پن کیکه بدم میاد! یه جورایی شدم که تا صورتم صاف و یه دست نشه نمی رم بیرون! اینم بگم که من اهل آرایش و این بزک دوزک بازیا نیستم ها! فقط یه کردم و پن کیک ناقابل با به ریمل و رژ که تو مایه رنگ لبامه! هیچ کی هم متوجه اون یه ذره آرایشم نمی شه! آهان... داشتم می گفتم... خلاصه من و داداشی با دو تا کتاب تو دستمون با آژانس راهی آموزشگاه شدیم! من تو نوبت دوم امتحان دادم و داداشی هم نوبت سوم! خوووولاصه اینکه من با 4 تا غلط قبول شدم و داداشی رد شد :دی از بس که این داداشی پای کامپیوتره و هیچی نمی خونه! خوووولاصه اینکه باید برم واسه شهری خودمو آماده کنم... البته فعلا نوبت نیس... شانسه ها!!!!

بعدشم اینکه برگشتنی رفتم و مجله خریدم. یه خصوصیت من اینه که سیم ثانیه ای مجله ها رو می خونم بعد دوباره بی مجله می شم :دی امممممممم

راستی پس فردا ماه رمضونه.... من که اصلا حوصله ندارم... چیه خب؟؟؟؟ اینجا گرمه.... نمی خواممممممممممم... و من در ماه رمضان به استقبال خواب نازنین خواهم رفت مثه پارسال :دی امسال هم مطمنم مثه دو سال قبل همشو می گیرم :دی نمی دونم چرا خدا به من تو ماه رمضون مرخصی نمی ده!!!!

امروز انتخاب واحد کردم... بازم 20 تا! فعلا که دارم 20 تا 20 تا پاس می کنم!!!! خدا کنه مثه ترمای قبل همه ی واحدای این ترمم پاس بشه! آمین

دیگه بیشتر از این حوصله ندارم بنویسم! دارم واسه نهار ماکارونی درست می کنم! فعلا....

پ.ن: کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودنم را آنقدر طولانی می کردم  که برای بی تو بودنم وقتی نمی ماند...

+نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت13:3توسط دختر فروردینی |