بازم سلام... دیشب ساعت 3 خوابیدم و امروز صبح هم ساعت 10 از خواب بیدار شدم. تازه اونم به خاطر اینکه مامانم صدام زد و گفت دارن پشت صحنه ی سریال ترانه ی مادری رو نشون می دم.... خلاصه منم چون دوس داشتم ببینم بلند شدم! اما من فقط مصاحبه ی بازیگردان و خواننده و تصویر بردار و صدابردارو دیدم. از بقیه خبری نیود! یا اینکه من ندیدم یا نشون ندادن... از این دو حالت خارج نیست!!!
صبحونه رو در همون حال نوش جان فرمودم! بعدشم یکم پای پی سی نشستم و .... نهار! وای قرمه سبزی داشتیم.... منم رژیمی و 8 قاشقی :دی به هر حال خیلی چسبید!
بعد از ظهر هم مامانمو راضی کردم که اتاق خوابا رو مرتب کنیم! منم خیلی از لباسامو ریختم بیرون واسه بخشیدن!!! انقده لباس دارم که ازشون زیاد استفاده نکردم! الانم که یه کوچولو سایز کم کردم بعضیاش همچین ولوئه تو تنم! منم اصلا اهل لباس گشاد و اینا نیستم! خلاصه خیلیاشو دادم رفت...
فرشا و چند تا پتو رو هم گذاشتیم واسه شستن! مامانم به بابام می گه ببر فرش شویی... بعد بابام می گه بچه بزرگ کردی واسه چی؟! :دی ... ولی خداییش من عاشق این آب بازیام... نمی دونم کی می خوایم بشوریم.. ولی من که خیلی دوووس می دارم....
عصر هم من و نگین رفتیم آرایشگاه! آآآآآآآآآآآخ که چقد زیر ابروهام می سوزه! ابروهامم فقط دادم مرتب کنن! آخه از این به بعد به مدت یک ماه می خوام بذارم همه ابروهام بیاد که خوب برشون دارم... الان خیلی تابه تان! یکی پهن یکی باریک... یکی کوتاه یکی کشیده! حالا انقدم فجیع نیست... ولی می خوام بذارم بیاد تا آخر شهریور یعنی قبل از اینکه برم دانشگاه!
وقتی هم اومدم خونه تا الان که ساعت ده و خورده ایه با داداشی نشستم پای نت و همش گوشی نگاه کردیم! آخه داداشی می خواد گوشی بخره! می گه بودجه ام فقط در حد K850ـ ... منم کلا با سونی اریکسون مخالفم... هی می گم 100 تومن بذار روش یه N82 بخر قبول نمی کنه! وای من عاشق این گوشی ام! محشره! من ده تا کمترشو دارم یعنی N72 :دی
وقتی داداشی گوشی خرید اون وقت این گوشی قدیمیش می شه مال من! اون وقت من ایرانسلم رو می ذارم توش! قدیمیه نوکیا 6020ـ ! اون وقت دیگه نیاز نیس به بچه ها بگم اگه زنگ زدید و خاموش بودم حتما با ون یکی سیم کارتم تماس بگیر :دی یکی دو تا هم که نیس! 4 تاس :دی البته یکیش فکر کنم سوخته! یه سیم کارت همراه اول اعتباریه... 4 ماهی هست که سارژ نشده... نمی دونم سوخته یا نه!
پ.ن: امشب سرعت نت خیلی توپ بود... بالاخره فایرفاکس رو دانلودیدیم! چه زود دست به کار شدیم :دی
سلام. بالاخره امروز عروس خانوم تشریفشون رو آوردن به خونه ی بخت!!! تعجب نکیند... کامپیوترو می گم... هیجی دیگه امروز دوباره پی سی دار شدیم... یووووووووووووهوووووووووووووو
اما اینکه من در فراق وبلاگم و دوستام نازنین نتیم داشتم می مردمممممم.... چقد دلم واسه آپیدن وبلاگم تنگ شده بود... انقده دلم می خواست آپ کنم که نگووووووو
خبر اینکه دوره آموزشی رانندگیم هم تموم شد.... مربیم که خیلی ازم راضی بود... روزای اول خیلی ذوق و شوق داشتم واسه رانندگی... اما دو سه جلسه ی آخر اصلا حالشو نداشتم... همه کارا برام تکراری شده بود. پارک پل، پارک دوبل... دنده... امممممم ... حالا هم باید با ماشین خودمون تمرین کنم. آخه ماشینای آموزشگاه همشون کلاج و گازشون خیلی محکم بود... ماشینایی هم که امتحان می گیرن از این قراضه هاست... باید قبلش عادت کنم به صفحه کلاج و ترمزشون. 3 شهریور هم امتجان آیین نامه دارم.... من انقده از این آیین نامه بدم میاد که نگوووو... اصلا حوصله ی خوندن اون کتاب رو ندارم... لامصب 150 صفحه س!
اما خبر دیگه اینکه من و نگین کماکان به رفتن به کلاس نقاشی ادامه می دیم... البته اون تابلویی که شروع کردیم هنوز تموم نشده... آخه وقتی منظره کار می کنی چون ظریف کاری زیاد نداره زود تموم می شه... اما این تابلومون گل آفتابگردونه.... خیلی ریزه کاری داشت اولاش... خلاصه اینکه هنوز تموم نشده. فردا یا پس فردا تموم می شه. بعدشم یه تابلوی نیمه کاره از عید داریم که باید اونو تموم کنیم.... خلاصه اینکه باید همه کارامون رو قبل از ماه رمضون تموم کنیم... آخه ماه رمضون واسه من مساویه با خوووووواب!
دو سه روزه که سر یه مساله که یه آدم عوضی برام پیش آورد اعصابم خورده. البته نه زیاد. یه جورایی سگ محلش کردم... این روزا آدم عوضی هم زیاد پیدا می شه... واقعا موندم اگه بخوام واسه ازدواج تصمیم بگیرم چه جوری باید به کسی اعتماد کنم! واقعا سخته.... تو دوره زمونه ای که همه آدما نقاب به چهره شون می زنن همه چی سخت شده... منی که همیشه و در همه حال ساف و صادق بودم خیلی برام سخته تحمل اینجور آدما... بیخیالش...
فردا تعطیله. نمی دونم میریم جایی یا نه! دلم می خواد برم شوش خونه عموم اینا. از عروسی دختر عموم به این ور که شهریور پارسال بود نرفتم اونجا... دلم می خواد همشون رو ببینم...
یه سر هم باید برم پیش دکتر رژیمم... نمی دونم چرا چند هفته س که سر این وزنم ثابت موندم... تازه خیلی کمتر از برنامه ایی که دارم می خورم! امممممممممم
می گما از وقتی که هزینه اس ام اس انگلیش زیاد شده هزینه موبایلم سیر صعودیش فوق العاده بوده! حساب کن من همیشه سیم کارت ایرانسلم تو گوشیم بوده. اون وقت هزینه موبایلم 7 تومن شده تو 25 روز گذشته! یکم بفکر... حساب کن اگه من همه اس ام اسایی رو که با سیم ایرانسلم زدم اگه با این یکی می زدم چی می شد!!!! من که تقریبا با سیم دائمیم بای بای کردم... از وقتی هم که طرح قرمز ایرانسلم رو فعال کردم همیشه ایرانسلم روشنه. فقط روزی یه بار این یکی رو می ذارم تا اگه اس ام اس داشتم جواب بدم! این مخابرات که کار مثبت انجام نمی ده!
همینجوری روزای تابستون داره میاد و می ره! من به هیچی فکر نمی کنم جز اینکه یک مهر باید برم دانشگاه... یعنی بازم خوابگاه... یعنی بازم دلتنگی.. یعنی بازم درس... یعنی بازم سگ دو زدن از این کلاس به اون کلاس... یعنی زایشگاه و این بار یعنی زایمان!!!! نمی دونم کی تموم می شه... من اصلا دیگه حوصله ندارم... این بار حتی واسه بچه ها هم دلم تنگ نشده... من فوق العاده از تو خونه بودن دارم لذت می برم... حاضر نیستم برم دانشگاه... بازم استرس اون درسای لعنتی و سخت... اوه خدای من...
با هر صدایی که میاد فکر می کنم تو اومدی
تو بودی که به عشقمون خنجر دلتنگی زدی
با هر نفس تازه می شه اون همه خاطراتمون
حتی تو خواب هم عادته اینکه بگم پیشم بمون
اما تو بی وفایی و درد منو نمی دونی
هر چی بگم پیشم بمون تو پیش من نمی مونی
وای از اون روزی که من از عشقون دل بکنم
تو رو فراموش کنم و دلو به دریا بزنم
وای از اون روزی که من رو اسم تو خط بکشم
وای از اون روزی که من بگم پشیمون نمی شم
وای از اون روزی که تو خنده کنی به حرف
وای از اون روی که خنده دهای تو گریه بشن
وای از اون روزی که تو دوباره عاشقم بشی
هی برام گریه کنی داد بزنی درد بکشی
فکر نکن که من میام به قصه هات گوش می کنم
هر چی بدی کرده بودی ساده فراموش می کنم
پ.ن: دلم برای خوندن وبلاگاتون خیلی تنگولیده بود...
پ.ن: دلم زمستون می خواد با چکمه!!!!
پ.ن: شاید یه کسی برای اینکه شبا خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه! یا شایدم به محض دیدن تو تپش قلبش زیاد می شه و دستاش یخ می کنه! و یا شایدم دست و پاهاش می لرزه! مطمئن باش یه کسی شبا به خاطر تو در دریایی از اشک می خوابه ولی تو اون رو نمی شناسی!
سلام... این روزا با اینکه هنوز پی سی ندارم
ولی خودمم زیاد دل و دماغ نت اومدن رو ندارم
... هر سری که می اومدم فقط آرشیو اون یکی وبلاگمو منتقل می کردم اینجا... بالاخره امشب تموم شد
بعد هم اینکه امروز اولین جلسه عملی رانندگی بود... منم که استاااااد ![]()
جدی می گما... آخه من از سوم راهنمایی پشت فرمون نشستم
ولی خب در حد جزئی یاد گرفته بودم... چند وقت پیش هم که بابام رفتم تمرین پارک دوبل رو یاد گرفتم
انقده خوشم از این ارکه میاد که نگووووووووو ![]()
امروز کلی خیابون پیمایی کردم با ماشین البته با کلی ترس و لرز
ولی خیلی خوش گذشت... فردا هم دومین جلسه س! اممممممممممممممم خیلی دووووووووس دارم ![]()
فردا بازم میریم کلاس نقاشی! این دو هفته س که نرفتیم... زیادم ذوق و شوق ندارم
برام مهم نیس..... ![]()
امروز طی یک عملیات کاراگاهی یک عدد انسان رو بعد از دو ماه مشاهده کردم ![]()
اونم برای اولین بار
به من چه
خودش می خواست... منم پرررررررررروووووووووو ![]()
می گمااااااااااااااا این مسنجر من باز نمی شه.... همش از میبو آن می شم.... اصلا ازش خوشم نمی آد
مجبوریه دیگه......... خیلی وقته به وبلاگا سر نزدم... اووووووووووو کامنت
آقا ما رو ببخشید تو رو خدا... من تقصیری ندارم به خدا ![]()
حال ندارم بیشتر نگارش کنم
بعداااااااااااااااااا ![]()
مین بوردمون خراب شده... داداشی می خواد کل سیستمو ارتقا بده... فعلا هم از پی سی خبری نیس... اینم که می بینید من پی سیدارم به خاطر اینه که کیس پسر عموم رو آوردیم که داداشی انتخاب رشته بفرمایند!
راستی داداشی رتبه اش شد ۳۷۷ (آفرین به داداشی خودم) ای ول....
همینا دیگه... تا نپریده پستش کنم
دیشب بازم طرفای ساعت سه بود که خوابم برد (شایدم دیرتر نمی دونم) آلارم موبایلمو گذاشتم رو ساعت 9 صبح که بیدار بشم و کتاب 150 صفحه ای آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی رو بخونم… صبح هم با زنگ موبایلم بیدار شدم اما بازم حسابی خوابم می اومد…. دیشب حدود 20-30 صفحه از کتابو بیشتر نخونده بودم… خلاصه اینکه بازم خوابیدم و تونستم ساعت ده و نیم بیدار بشم… یکی دو فصل خوندم بازم خوابم می اومد… بازم خوابیدم و دیگه نمی دونم ساعت چند بود که بیدار شدم…. آخه از بس استرس داشتم نمی تونستم خوب بخوابم :دی (چه می کنه این خوااااااااااااب :دی) خلاصه بیدار شدم و تو همون پوزیشنی که داشتم شروع کردم به خوندن… طرفای ساعت 3 بود که تونستم یه دور بخونمش… لامصب خیلی هم سخت بود (بعضی جاهاش البته :دی) ساعت یه ربع به پنج هم امتحان داشتیم. زنگ زدیم آژانس و با آژانس رفتیم اونجا…. منم پر استرس… جدا خیلی استرس داشتم… خلاصه اینکه امتحانو دادیم… البته امتحان مقدماتی بود و اصلی نبود. افسره هم گفت که اصلش اینه که 3 یا 4 تا غلط نمی تونید بیشتر داشته باشید ولی الان تا 6 تا می تونید اشتباه جواب بدید… خلاصه اینکه آخر امتحان هم برگه ها رو تصحیح کرد و نمرات رو اعلام کرد… برگه ی منم دقیقا برگه ی آخر بود. حالا بشین حساب کن من تا اعلام نمرم چقد ذکر گفتم :دی خلاصه اینکه من با 4 تا غلط، علی هم با 6 تا دوتاییمون قبول شدیم… یه پسره با 16 تا غلط رد شد…. انقده بهش خندیدم حالم جا اومد :دی
پ.ن: هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم... می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم.....


