تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
همه چی و هیچی!!

این دو جلسه اس که من و علی باهم می ریم کلاسای تئوری رانندگی. اونجا خیلی گرمه. من که از اول تا آخرش با بادبزن خودمو باد می زنم... زیادم حوصله ی کلاسو ندارم... کلاس هم زود برگزار می شه. آخه ساعت 4 کی می ره بیرون که ما بریم کلاس؟! این افسره که میاد درس می ده خودش بیچاره انقد عرق می کنه حد نداره... کلاسو هم زود تعطیل می کنه. فردا که سومین جلسه باشه قراره ازمون امتحان بگیره. اونم همه ی کتاب!!! منم مجبورم پی سی و تی وی رو بیخیال شم و بشینم بازم خرخونی کنم!!! از این علائم راهنمایی و رانندگی اصلا خوشم نمی آد.... دههههههههههههه

دیروز تمام سی دی هایی که قبلا رایت کرده بودم رو آوردم و محتویات همشونو یه نیگا انداختم....... چه خاطراتی که زنده نشد!!! وای خدای من... خاطراتم رو یه کوچولو تونستم مرور کنم... میل هایی که فرستاده بودم و متنشونو کپی کرده بودم... عکسای قدیمیم... متنای چتام... نوشته ها و خاطراتم... ترانه هام و خیلی چیزای دیگه... خیلی جالب بود... اون وقت یکی می گه بیخود همه رو برداشتی و رایت کردی!!! خودت بیخود کردی... یعنی چی آخه... می زنمت ها

قبلا یه آهنگ از سامیار داشتم (شب کریسمس) دیشب هم یه آهنگ دیگه ازش دانلود کردم(خوشگل سیدنی) دو تاش خیلی قشنگه... اگه بازم ترانه داشته باشه می خوام همه رو دانلود کنم....

بعدشم اینکه قرار بود عصری (که الان باشه) من و نگین بریم بیرون یه سری وسیله بخریم واسه نقاشی که تو خونه نقاشی بکشیم... زنگ می زنم خونشون جواب نمی دن... احتمالا می خواد کنسل بشه... می کشمت نگین....

از دست این مخابرات با این کارای مزخرفشون... آخه چه معنی می ده قیمت اس ام اس انگلیسی رو زیاد کنن اینا... اه ... اس ام اس فرستادم به 30009 هزینه ی موبایلم خیلی زیاد شده... این عوضیا که کار درست انجام نمی دن که! منم اصلا حوصله ندارم 4 ساعت یه اس ام اس فارسی بنویسم و سند کنم.... اههههههههه....الانم ایرانسلم رو گذاشتم... چون تو طرحم اس ام اسام ارزون تره...

پ.ن: به خاطر خاطره هايت خاطرت در خاطرم خاطره انگيز ترين خاطره هاست ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت23:41توسط دختر فروردینی |
شکیبایی هم رفت!!!

یووووووووووهووووووووووو من دوباره اومدم (نه که اصلا نبودم :دی) هیچ خبر خاصی نیس هیچ اتفاقی هم نیافتاده... هویجوری می خوام شر و ور بگم! مگه من طاقت میارم دو روز چیزی ننویسم تو وبلاگم! آهان یادم اومد... یه خبر خیلی مسرت بخش دارم.... اونم اینه که من با کمال افتخار همه ی امتحاناتم رو پاسیدم!!! دیشب رفتم و نمراتم رو گرفتم... هنوز دو تا شو ندادن.... ولی همه رو قبول شدم......... یووووووووووهوووووووووووووو

دیشب هم من تا ساعت پنج و نیم صبح بیدار بودم و با این و اون فک زدم! دو سه ساعتی فقط با پسرخاله ها فک زدم... بقیش هم با بروبچ خوابگاه و اینا.... بعضیای مهم هم ایرانسلشون رو نذاشته بودن!!! (قابل توجه همون بعضیا) بعدشم اینکه امروز ساعت یک از خواب بیدار شدم (خسته نباشم من!!!!)

پریشب هم ساعت 4 خوابیدم و صبحش خواب موندم و کلاس نقاشی نرفتم!!! حساب کن مربیت بره اونجا و تو نباشی!!! خیلی ضایع س!!! باز خوب بود من ساعت ده و ربع بیدار شدم... نگین نمی دونم تا چند خواب بود... البته من بعدش تا 12 خوابیدم :دی

پ.ن: امروز هم با خبر شدیم که خسرو شکیبایی فوت کرد... روحش شاد...

پ.ن: زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم.

+نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت0:24توسط دختر فروردینی |
دردسرای مامایی :دی

امروز صبح بازم رفتیم کلاس نقاشی. البته این دو روزه که فقط دنبال طرحیم... طرح رو انتخاب کردیم حالا فقط مونده بوم... امروز نگین یادش رفته بود کیف پولش رو بیاره. منم فقط 6 تومن همرام بود :دی خلاصه اینکه رفتیم تو صف عابر بانک تا پول بکشم... اونجا هم انقد شلوغ بود پشیمون شدم... رفتم یه جای دیگه خراب بود... برگشتم همون جا بازم خراب بود... رفتم بانک کشاورزی اونجا هم خراب بود... نمی دونم صبح چه خبر بود که اینجوری شده بود! خلاصه زنگ زدیم به مربیمون و گفتیم که فعلا نمی آیم... هیچی  دیگه! دست از پا درازتر برشتیم خونه!

نهار رو ساعت 3 خوردیم... بعدشم نشستم پای سریال سه در چهار... سر ساعت 4 هم برق رفت... حساب کن تو گرمای 50 درجه و اندی برق بره...!!! وحشتناکه! واقعا نمی دونستم از شدت گرما باید چیکار کنم!!! تمام بدنم خیس عرق شد... ساعت 5 و خورده ای برق اومد... منم گرفتم تا ساعت 8 خواب بودم....

بعدشم اینکه زنگیدم به یکی از استادی مامایی ام! می خواستم در مورد "پیوند رحم" ازش سوال بپرسم که ببینم چطور موضوعیه واسه تحقیقات و اینا... خلاصه خیلی حرفیدیم... نتیجه این شد که هر موضوع جالبی دیدم در مورد مطلب پیدا کنم... بعد داشتم در مورد اینکه بیشتر سایتا فیلتر شدن صحبت می کردم. گفت که اون سایتایی که س.ک.س.ی هستن فیلتر شدن... رحم که چیزی نداره (با خنده ی فراووون :دی)

به بابام گفتم که با مسئول زایشگاه اینجا صحبت کنه که ببینه می تونم برم زایشگاه یا نه... می خوام از این تابستون استفاده ی مفید ببرم... راستش از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون که من معاینه ام خیلی ضعیفه :دی تو واحد ادمید که بیشتر معاینه ی خانوما بود من خیلی ضعیف بودم. بیشتر از همه ی بچه ها معاینه کردم اما فقط دو تاش نتیجه داد! بچه ها هر چی که معاینه کردن خیلی خوب بود... اما من نمی دونم چرا انقد مشکل دارم...

دیروز عصر هم رفتم و عکس گرفتم... گفت پس فردا (یعنی فردا) بیاین سراغش! بعدشم ویژژژژژژژژژژژژژژژژژ آموزش رانندگی :دی

خدا رو شکر هنوز از تابستون خسته نشدم و یه جورایی دارم اساسی حال می کنم... من دیگه دوووووووس ندارم برم دانشگاه :دی

پ.ن: ترانه ی  تمنا از محسن یاحقی خیلی قشنگه......

پ.ن: هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم!!!

پ.ن: بابایی عزیزم روزت مبارک.... اینو بدون که من خیلی دوست دارم...!!

 

happy father's day

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت22:55توسط دختر فروردینی |
بگو: یادت بخیر...!!

امروز ساعت 9 بیدار شدم و بعد از اینکه به نگین تک زدم و از تک خودش مطمئن شدم که بیدار شده رفتم و اماده شدم که با هم بریم کلاس نقاشی. اون با آزانس رفت و منم پیاده... می خوام از این به بعد پیاده روی کنم تو تابستون (البته با درجه حرارت حدود 50 درجه)... خلاصه هر دومون ساعت 10 اونجا بودیم. بومامون شدید خاکی شده بود. مخصوصا مال من! البته مشکلی نداره چون وقتی دوباره رنگ بزنی مشخص نمی شه! اما خبری از طرحمون نیود! تصمیم گرفتیم رو یه بوم دیگه با یه طرح جدید کار کنیم... با مربی خودمون به چند تا نوشت افزاری شر زدیم. اما طرح مناسب واسه ما نداشتن... رفتیم پیش یکی از استادای نقاشی که مغازه داشت. قرار شد عصر طرحا رو بده به مربیمون! از اونجایی مغازه اش عروسک فروشی بود من نتونستم جلو خودمو بگیرم و بازم عروسک خریدم :دی از این دوتاییاس! دو تا خرن که یه چتر دستشونه! خیلی نازن...

بعد از اون هم من و نگین رفتیم دانشگاه و رفتیم تو سایت و اونجا کار کردیم. که البته نگین فقط با موبایلش حرف می زد. منم با سرعت خوبی که نت اونجا داشت از فرصت استفاده کردم و دانلود کردم... فایرفاکس 3 رو هم دانلود کردم... اما مشکل داره... آهنگای زیادی هم دانلود کردم...

دیروز یه فلش مموری 4 گیگ از یکی از سایتا خریدم... حالا منتظرم برسه. فکر کنم فردا دیگه برسه... معمولا پیشتاز زود می رسه...

پ.ن: هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت15:51توسط دختر فروردینی |
...

فکر کنم بالاخره طلسم داره شکسته می شه و من می تونم برم آموزش رانندگی!!! از وقتی که ۱۸ سالم تموم شد قصدشو داشتم که برم اما نمی شد... خلاصه اینکه عصر با بابام رفتیم اونجا و گفت که مدارکتون رو بیارید و ... من فقط باید برم عکس بگیرم.. البته عکس دارم ولی مال دوران مجردیه :دی مال دو سال پیش... اون موقع که یه وجب ابرو بالای چشام بود :دی نمی خوام اون عکسا رو بدم... از عکسای جدیدمم هیچی نمونده... نتیجه اینکه باید عکس جدید بگیرم :دی

علی فعلا برای گواهینامه کارش گیره. آخره واسه پسرا سخت می گیرن. باید گواهی اشتغال به تحصیل و از این چیزا بیارن... من که فعلا مشکلی ندارم....و اما اینکه فردا ساعت 10 می ریم کلاس نقاشی... شاید از اون ور هم برم و در مورد کلاسای کامپیوتر بپرسم... فقط می خوام مدرک کامپیوترو بگیرم. آخه تو دانشگاه به مدرکش نیاز دارم.هنوز نمرات درسای فارماکولوژی و زبان تخصصی رو ندادن... نمی دونم چرا انقد کندن اینا...!! خیلی می ترسم آخه...

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم و داشتم چند تا از آهنگای افشین رو دانلود می کردم. انقد سرعت نتم پایین بود که فقط سه تا شو دانلود کردم. امشب ببینم می تونم چندتاشو دانلود کنم یا نه!

سر نماز بودم که موبایلم زنگ خورد... تا تموم کردم قطع شد. شماره افتاده بود! حالا انقد کنجکاوم ببینم کیه که نگووو! امروزم صدای آهنگ افشین رو انقد بالا بوده بودم که نفهمیدم موبایلم داره زنگ می خوره!! اونم نو نامبر افتاده بود... انقده حرص خوردم که نگوو...

ساعت 6 صبح هم یکی از دوستام چند تا اس ام اس فرستاد! حالا عصری مامانم گیر داده بود که این کی بود که برات اس ام اس زده بود؟! خلاصه یه جوری جمعش کردم دیگه... آدم زورش میاد... خبری از جنس مخالف نباشه و بهت شک کنن!!! آن کس که حساب پاک است از محاسبه چه باک است...

پ.ن: بغض بزرگترین نوع اعتراضه! اگه بشکنه دیگه اعتراض نیست... التماسه...!!!

 

 
+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت22:23توسط دختر فروردینی |
آهنگ می خوام...

امروز همش تو خونه بودم. کار خاصی هم انجام ندادم.. حوصله م هم زیاد سر نرفت :دی دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و وبگردی می کردم... اصولا وقتی من آنلاینم کاری جز وبگردی ندارم... چت هم اصلا نمی کنم. مگه اینکه محدثه آن باشه تا دو کلوم حرف بزنیم با هم.

امروز بعد از 2 ماه سی دی رو که از نمایشگاه کتاب خریده بودم رو دیدم. "کتابخانه دیجیتال فارسی" چیزای جالبی داره. همه ی فایل هاش به صورت پی دی افه! یکیش در مورد تغذیه و رژیم و اینا بود. 43 صفحه بود. همشو پرینت کردم که بخونم. چند تاشو هم سر فرصت آپلود می کنم و لینکشو می ذارم تو قسمت پیوندهای روزانه تا شما هم استفاده کنید. به نظر من که خیلی جالبن. خیلی از رمان های معروف هم تو این سی دی هست... آموزش های مختلف و ...

فردا عصر ساعت شیش کلاس نقاشی داریم... انقده دووووس دارم برم که نگوووو!!! البته فکر نکنم دیگه بتونیم رو بومای قبلیمون کار کنیم...

دیروز یهویی تصمیم گرفتم که پذیرایی رو تمیز کنم... عصر که شد خیلی خوب تمیزش کردم... مامانم هم کلی ذوق زده شد که من انقد زرنگ شدم :دی

انقده دوس دارم برم بیرون بگردم که نگو. پایه می خوام که ندارم... امممممممممممم

پنج شنبه شب که شب ایرانسلیا بود من فیکس تا ساعت شیش صبح بیدار بودم. تا ساعت 3 که با نسیم حرف زدم... بعدشم که آنیدم دیدم پسرخاله آنه... تا ساعت 6 هم چتیدیم و برنامه دانلود کردم... از جمله ماریو یا همون قارچ خور. که ریختم تو موبایلمو بازیش می کنم :دی (دیدید من چقد بزرگ شدم؟!)

پ.ن: پلیز چند تا از این ترنه های جدید به من معرفی کنید تا من دانلود کنم! از ترانه هام دیگه خسته شدم...

 

+نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت23:6توسط دختر فروردینی |
دو روز از روزای زندگی من!!

صبح طبق قراري كه منو عاطفه با هم داشتيم سر ساعت نه و نيم با هم رفتيم ددر! اولش رفتيم دفتر خدمات ارتباطي و من كارامو اونجا انجام دادمو بعد هم مجله خريدم و رفتيم يه مغازه ي آرايشي بهداشتي و من از اون چيز خوشگلا خریدم :دي بعدشم با عاطفه اومديم خونه.

مي خواستم نهار درست كنم اما نمي دونستم چي. كوكو سيب زميني رو پيشنهاد دادم اما با مخالفت هاي عاطي مواجه شدم... ميگو؟ نه! ماهي ها هم كه تيكه تيكه نشده بودن!!! ماكاروني؟! كه خودم رغبت نداشتم درست كنم و بخورم! آخرش متوصل شدم به قارچ و ...... درستش كردم و نوش جان كرديم...

بعد هم تا ساعت 6 عصر با هم فك زديم... بدون اينكه يك دقيقه مكث كنيم :دي از همه چي و همه دري گفتيم و خنديديم... خيلي وقت بود كه من و عاطفه اينجوري با هم حرف نزده بوديم... البته منهاي اون روزي كه من رفتم خونشون...

تا خط بالا رو دیشب نوشتم. می خواستم همون دیشب پستش کنم اما از بس خوابم می اومد گرفتم خوابیدم... آخه نمی دونید که من چقد خواب ذلیلم :دی

صبح مامان و بابام رفتن شوشتر. اخه مامانم امتحان داشت. بهم گفتن میای؟ گفتم نه! آخه هم اوضام خراب بود هم اینکه خوابم می اومد و حال حموم رفتن رو نداشتم. آخه با این سر و وضعی که داشتم نمی تونستم برم... خلاصه قیدشو زدم... ظهر مامانم بعد از امتحانش زنگید که ما می خوایم بریم اهواز... منم عصبانی شدم که چه دلیلی داره تنهایی برید و ما رو تنها بذارید و اینا... تازه یادشون رفته بود برامون پول بذارن... از همه مهم تر اینکه یخچال رو هم پر نکردن واسمون! تا دلت بخواد فقط لبنیات توش هست... اما اثری از میوه نیس... بنده خدا بابام دیروز کلی خرید کردا... اما همشو همون دیروز لمبوندیم! الانم نمی دونم مامان و بابام کجان! فقط ای کاش برگردن خونه. حوصله ندارم تعطیلی آخر هفته رو تنها باشیم... حوصله م سر می ره آخه.

دیروز هم نگین زنگ زده بود به مربی نقاشیمون. قراره از یک شنبه بریم کار کنیم. می گه تابلوهای قبلی تون که تو کلاس جا مونده از بس خاکی شدن اصلا قابل دیدن استفاده کردن نیستن. احتمالا رو بوم جدید و با طرح جدید کار کنیم. فقط دارم لحظه شماری می کنم واسه کلاس نقاشی. دیروز هم دختر داییم اس ام اس داد که کی وقت داری بریم باشگاه؟! اون می گه من صبحا وقت ندارم... منم که عصرا گیرم... موندیم کی بریم باشگاه! نمی شه هم قید باشگاهو زد...سایت دانشگاه نمی دونم چش شده! هر چی یوزر و پسورد می دم نمی ره تو اکانتم... از نمره هامم خبر ندارم... استرس دو تا از امتحانامو دارم...

پ.ن: می گما من هر وقت یا آی دیم آن می شم هیچ کسیو آنلاین ندارم که باهاش بچتم! انقده دلم واسه چتیدن تنگولیده که نگوووو!!! خیلی وقته چت نکردم... شاید یک سال!!! فایده نداره باید دنبال دوستای جدید باشم... دوستای قبلیم که هیچ بخاری ازشون بلند نمی شه!!! البته می دونم که همه اینویز میان تو نت!!!

پ.ن: آن روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش...!!! (دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت15:34توسط دختر فروردینی |
از دست این مخابرات

احساس مي كنم تمام دندونام مي خواد كنده بشه و بيافته تو دهنم!!! نمي دونم چرا دندوناي جلوييم درد ميكنن! تغذيه ام هم بد نيستا. اتفاقا شير و ماست و هميشه مي خورم... نمي دونم چه مرگشونه... بايد قرص كلسيم بازم بخورم... من از قرص خوردن بدم ميااااااااااااااااااااااد....

شب گوشيم زنگ خورد جواب كه دادم ديدم كه خانومه داره صحبت مي كنه و مي گه كه شما بدهي داريد و تا 20 ام بايد پرداخت بشه. نمي دونم چرا اين مخابرات لعنتي همش برام بدهي مي زنه. با اينكه هميشه سر وقت همه قبضا رو پرداخت كرديم. من و بابام هم نشستيم و تمام قبضاي اين چند ماه آخرو جمع كرديم تا فردا من ببرم ببينم اينا چه مرگشونه! اس ام اس دادم به عاطفه كه ببينم مياد يا نه! گفت اگه بيدار شدم ميام. اونم به شرطي كه هوا خاكي نباشه. آخه امروز بازم هوا خاك آلود بود... از دست اين آب و هوا....

امروز اصلا حالم خوب نبود. همش تو تختم بودم... بابام هم بدش مياد من همش دراز كشيده باشم... مي گه اين چه رژيميه كه تو گرفتي؟! :دي البته حقم داشت... نمي دونست من حالم خيلي بده... روم هم نمي شد بگم چمه...

مي گما اگه تو اين تابستون اين سريال هاي سه در چهار و ترانه ي مادري رو نشون نمي داد من از بي حوصلگي بايد چيكار مي كردم؟! بازم خدا رو شكر...

هر روز مي رم سايت دانشگاه تا ببينم نمره ي جديد دادن يا نه! تازه كلي هم با ترس و لرز واردش مي شم. مي گم نكنه نمرات فارما و زبان رو اعلام كرده باشن! هنوز كه ندادن... خيلي مي ترسم... خدا كنه پاس شم...!!! اين درسا از بس سخته همش احساس كم آوردن بهم دست مي ده... آقا من بچه ي زرنگي بودماااا

احتمالا پنج شنبه بريم طرف اهواز و شوشتر و ... خدا كنه من تا اون موقع حالم بهتر بشه. با اين وضعيت كه نمي تونم برم...!!

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت0:30توسط دختر فروردینی |
اخبار ديروز و امروز

سلاممممممم...  یه روز پی سی نداشتیم  ولی خب... امروز دوباره پی سی دار شدیممممم دیروز رفتم سونو... گفت خانوم شما دچار حاملگی کاذب شدید!  اصلا خبری از بچه نیست  بازم شوخی کردم... رفته بودم واسه چکاپ این محتویات شکم و لگن و اینا و اینا  هیچ مشکلی هم نداشتم خدا رو شکر  بعد هم رفتم پیش دکتر رژیمم. دیقیقا ۴ کیلویی که باید کم می کردم رو کم کردم.  البته فکر می کردم بیشتر از اینا کم کردم  آخه مانتوم گشاد شده

امروز با مامانم رفتم بازار و اینا. چند تا خرید کوچولو داشتم چیز خاصی نبود... دو تا مجله هم خریدم واسه مواقع اضطراری که حوصله م سر می ره...  آخه خدا نکنه من حوصله م سر بره

بعدشم رفتیم خونه داییم اینا... یه ویندوز براشون نصبیدم و ساعت ۱۱ و اینا برگشتیم خونه  بعد هم این سریال مهر مادری رو دیدیم و بعد هم نت مبارک...

واسه فردا هم نمی دونم چه برنامه ای دارمووو احتمالا نگین بیادش دیگه...  نمي دونم چرا سنندجو ول نمي كنه اين بشر  بدو بيا كه مي خوام برم كلاس نقاشي....

+نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت0:22توسط دختر فروردینی |
بازم دوباره...!!
یه حس بد به همرا کمر درد دارم....  خودم می دونم چه مرگمه....

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت1:37توسط دختر فروردینی |
من و این همه کاری که باید انجام بدم!

فکر می کنید الان چی دارم گوش می دم؟! یه سری ترانه های شاد که مخصوص جشن تولد و عروسیه!!! روز تولدم رفتم یه خدمات کامپیوتری و گفتم که یه سری از آهنگ های شاد فارسی و کردی رو برام رو سی دی بریزه. اما از شانس بد من فرمتش ام پی تری بود و ضبطمون فقط فرمت اودیو رو می خوند. ضبط هم مال من نبود و نمی دونستم که اینجوریه... خلاصه اون شب رو با چند تا از آهنگای امید و هنگامه و ... گذروندیم...

می گما من اصلا استعداد رقص کردی رو ندارم... این سه ترمه که تو خوابگاهم و اصلا نتونستم کردی یاد بگیرم. تازه بماند که حتی بلد نیستم کردی حرف بزنم (با اینکه خودم بچه کردم!). بعضی وقتا تو خوابگاه بچه ها با موبایلاشون ترانه های کردی می ذاشتن و شروع می کردن به مسخره رقصیدن. سارا که استاد رقص کردیه... شروع می کرد به پسرونه رقصیدن. منم اون وسط مرده بودم از خنده... منم گاهی می رفتم تو صفشونو فقط بلد بودم نظمشونو به هم بزنم :دی شب آخر که همه امتحانامون تموم شده بود یکی از بچه ها که گوشی ان ای سی داشت یه ترانه ی کردی گذاشت و ما هم یه صف طولانی تشکیل دادیم و کلی رقصیدیم... خیلی فاز داد...

مامانم امروز دو تا امتحان سخت داره. منتظرم مامانم امتحاناش تموم بشه تا یه دستی به سر و وضع خونه بیاریم. اوضاع خونه خیلی خرابه. من روز اولی که اومدم یکم اتاقمو مرتب کردم. اما پرده ها رو هم باید دربیاریم و بندازیم تو لباس شویی. خیلی خاک گرفتن مخصوصا تو این روزای آخر که خاک رو سرمون می بارید... این هفته ی آخر اوضاع غرب کشور افتضاح بود. علی هم که به سلامتی کنکورشو داد و می تونیم کل بند و بساط کنکورشو جمع کنیم. میز و صندلی و همه ی کتاباشو... آآآآآآخیش :دی

عصری هم اگه شد با بابام بریم بیرون و چند تا از این میخ فولادیا بخریم واسه تختامون :دی پایه ی زیرش همش کج می شه. منم تختمو عوض نمی کنم تا وقتی که بریم تو خونه جدیدمون. می خوام از این تخت فانتزیا بخرم :دی من نمی دونم کی می خوام یکم بزرگ بشم؟! :دی

امروز بازم رفتم سراغ نمره هام. هنوز فقط 5 تاشو اعلام کردن... اون مهما رو هنوز اعلام نکردن. زبان تخصصی و فارماکولوژی... امتحان زبان تخصصی خیلی سخت بود. اونقدر که نمی دونستیم چی باید بنویسیم و سرا همه این ور و اون ور بود. تازه سوالا همه تشریحی بودن و جای تقلب هم نداشتیم!

من تو این ترم اصلا تقلب نکردم جز امتحان آخر. امتحان اخر کلیه بود که از امتحان داخلی جراحی جداش کرده بودیم. همش 5 جلسه بود. اما جزوه اش خیلی زیاد بود و با توجه به اینکه اصلا وقت نداشتیم که بخونیم من نرسیدم نصفشو بخونم. خلاصه با بچه ها هماهنگ کردیم که هر کی یه قسمتشو بخونه تا تقلب کنیم. سر امتحان هم بر عکس همه روزا دو تا مراقب داشتیم. من از سارا 2-3 تا سوال پرسیدم اونم از من چند تا پرسید. اما یکی از سوالا رو که من پرسید من خودم اول اشتباه جواب داده بدم. بعدا که متوجه اشتباهم شدم مونده بودم چه جوری به سارا برسونم که عوضش کنه. منم اومدم دور گزینه ی درست یه کادر گنده کشیدم. اما مراقب دقیقا کنار سارا ایستاده بود (چون ما ته کلاس نشسته بودیم) حالا من کلی ذکر می گفتم که این بره کنار. چون از اونجایی که سارا اژدها تشریف داره اگه می فهمید که من جوابو اشتباه دادم منو می خورد :دی خلاصه اینکه منم مجبور شدم برگمو بالا بگیرم تا سارا ببینه. سارا که برگه ی منو دیده بود مراقبه اومد به من گیر داد که برگه تو بیار پایین. بعد هم وقتی من بلند شدم که برگمو تحویل بدم به زهرا (اونم پشت سرم بود) گفته بود که مطمئنی اون درست جواب داده؟! خلاصه خیلی ضایع شدیم اون روز... اما مهم اینه که من با 18/17 بالاترین نمره ی داخلی جراحی 3 واحدی رو گرفتم!

میگما خدا پدر سازنگان ایرانسل رو بیامرزه که این ایرانسل رو اختراع کردن چون اون وقت مزاحما نمی دونستن باید چیکار کنن. از وقتی هم که ایرانسل باب شده من به اندازه ی تعداد تارای موهام مزاحم پیدا کردم! جوابشونو نمی دم. ببینم خودشون خسته می شن یا نه! یه عوضی هم که نمی دونم کیه شماره شو رو شماره ی من دایورت کرده. منم به اون شماره ها جواب نمی دم تا نقشه ی اون آدم عوضی اجرا نشه!

دیروز که رفته بودم خونه عاطفه اینا متوجه یه سری مسائل و اینا شدیم :دی آقا ما هم رفتنی شدیم :دی

می گما این مدل پارچه های زر زری دوباره مد شده ها! منم یه رنگ آبیشو خریدم که باهاش تاپ بدوزم. شال هاشم مد شده بود. پارچه هاش خیلی نازه. تازه برای روز مادر هم واسه مامانم علاوه بر روسری و ادکلنی که خریده بودم دو متر از این پارچه ها هم خریدم! فردا هم می خوام برم پیش دکتر تغذیه ام. ببینم واقعا 6-7 کیلو رو کم کردم یا نه؟! البته اگه تو این روزا اضافه نکرده باشم! فردا کلی کار دارم... امیدوارم برسم همشونو انجام بدم.

+نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت15:35توسط دختر فروردینی |
هویجوری
فردا قراره برم آزمایش خون و جیش و اینا بدم  تازه پس فردا هم سونو دارم. می خوام ببینم بچه م دختره یا پسر  دعا کنین که دختر باشه... آخه من دخمل خیلی دوووس می دارم

شوخی کردم... قراره یه چک اپ کامل بکنم

امروز عصر رفتم خونه عاطفه اینا و تا ساعت ۱۰ شب که بابام اومد دنبالم زر زدیم... خیلی خوش گذشت

نگین هم هنوز نیودمده فردا یا پس فردا دیگه فکر کنم بیاد. دیشب که تو طرح ایرانسل بودم زنگیدم بهش و کلی با هم فک زدیم...

دلم واسه همه تنگ شده... !!

+نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت1:15توسط دختر فروردینی |
خوشحالمممممممم

و اما سلااااااااااام.... و اما بالاخره امتحانام تموم شدن... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جوووووووووووووووون... هلاک شدم از بس خرخونی کردم و امتحان دادم و... تازه تو رژیم هم بودم... 7-8 کیلو کم کرده بیدم تو این یک ماهه!!!! من دیروز صبح تشریف مبارکم رو آوردم به خوووونه. البته یه دو روزی هم خونه عموم اینا بودم. بابام که نیومد دنبالم مجبور شدم اون همه وسایلو سوار بر اسب زرد (سمند) کنم و بیام... خلااااااصه اینکه بالاخره رسیدم به خونه... امتحانات هم با سختی هر چه تمام تر می گذشتند و من هم دیوونه تر می شدم با این امتحانات. تا حالا نتیجه ی 4-5 تا شو گرفتم. از نمره ی این بارداری 3 واحدی اصلا راضی نیستم. آخه خدا رو خوش می آد این درس 3 واحدی تخصصی رو 11 بگیری؟! امممممممممممم.... بعد هم اینکه از ایمکه تعطیلاتم شروع شده بی نهایت خرسندم و می خوام از خوشحالی بترکمممممممم... خدای من کلاسسسسس... اوه اوه رانندگی... خیلی دلم می خوادااااااا. یه تابلوی نصفه کاره دارم که باید تمومش کنیم.... گواهینامه رانندگی... مدرک کامپیوتر و اینا... تازه به خاطر طرحی که با یکی از استادا و دو تا از بچه ها گرفتیم بازم مجبورم تو این گرمای تابستون برم ایلام و رو طرحمون کار کنیم... داداشی هم کنکورشو خیلی تووووووووووووپ داده... 3 رقمی میاره... انشالله.... بعد هم اینکه فعلا نمی دونم چی بنویسم.... بازم میام و آپ دو متری می کنم

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت13:36توسط دختر فروردینی |