تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
بیست سالم شد...
سلام

من بالاخره بیست ساله شدم  اون روز نتونستم بیام آپ کنم... آخه اصلا فرصتش نبود. همش دنبال خرید واسه جشن بودم. محدثه لطف کرد و آپدیت کرد.... مرسی عزیزم

جای همتون خالی.... یه جشن باحال گرفتیم که خیلی خوش گذشت...  اون شب همه بدنم درد می کرد از بس ورجه وورجه کرده بودم  مقادیری هم کادو گرفتم

وقت شد می آم و بیشتر می نویسم

+نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت16:59توسط دختر فروردینی |
تولدت مبارک دختر فروردینی

 

تولدت مبارک

آنکه میگفت : زیک گل

نشود فصل بهار

چه خبر داشت ،

که همچون تو

گلی میروید !

تولدت مبارک

کوثر عزیزم...امروز ۲۰ سال و دوروز گذشت  

کوثر .فروردین ۸۵: امروز خیلی خوشحالم! امیدوارم که 18 سالگی هم مثه 17 سالگی ام پر از موفقیت برام باشه! بیشتر و مهم تر از همه موفقیت تو کنکور رو می خوام... (خدایا خواهش می کنم)... 17 سالگی که در کل خیلی خوب بود! همش درس, همش تلاش... همش موفقیت(البته به نظر خودم)

کوثر.فروردین ۸۶: یووووووووووووووووووووووهووووووووووووووووووو فردا تولدمه! فردا ۱۹ سالم می شه! هوراااااااااااااااااااا  فردا قراره تو دانشگاه جشن بگیریم... به خدا اگه می شد شما رو هم دعوت می کردم... اما نمی شه!

کوثر گلم...امیدوارم سال ۸۷ و روزای ۲۰ سالگی :سال خوب و موفقیت آمیز و روزای شادی بخشی باشه برای تو

ناقابله

==>تولدت مبارکدختر فروردینی

 

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت22:24توسط دختر فروردینی |
بابای!!
آقا ما داریم می ریمممممممممممم  خوبی بدی دیدین حلال کنین

وقت نشد بیام پیش تک تکتون و خداحافظی کنم.... پس خداحافظظظظظظظظ  (من فقط دارم می رم دانشگاه )

پ.ن: ۲۲ فروردین می آم و می آپم

+نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت2:13توسط دختر فروردینی |
پس من کی علاقمند می شم؟!

این دو جلسه است که می ریم کلاس نقاشی. من دارم روی یه بوم ۸۰×۱۰۰ کار می کنم. تابلوی نگین کوچیکتره. ولی طرحش مثه مال منه طرحمون هم خیلی قشنگه. نمی دونم کی تموم می شه. ولی احتمالا بمونه واسه بعدا. چون من فقط فردا اینجام. جمعه صبح باید بازم برمممممممممممممممم. اما من نمی خوامممممممممممممممممممم. اممممممممممم!! اینو باید به کی بگم. دلم واسه هیچ کی تنگ نشده. حوصله دانشگاهو هم ندارم... وقتی می رم فقط باید امتحان بدم... من دوووووووس ندارممممممممم  نمی دونم چرا هیچ علاقه ای به دانشگاه ندارم... پس من کی علاقمند می شم؟! هوم؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت12:24توسط دختر فروردینی |
کلاس نقاشی!!
فكر كنم فردا كلاس نقاشي رو افتاديم... البته اگه اين نگين بذاره!!
+نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت2:13توسط دختر فروردینی |
کسی ژله تعارف نکنه که من دوس ندارم :دی

ديروز كه مامان جونم رفتيم خريد يه سر هم رفتيم يه سوپري و يه سري خريد هم از اونجا كرديم. باز من چشمم افتاد به اين ژله هاي رنگارنگ. حالا من ژله دوس ندارما. ولي وقتي مي بينم مي خرم. خلاصه ديشب ژله رو درستش كردم و گذاشتم تو يخچال. امروز يادم اود كه يه ژله اي هم تو يخچال هستا. خلاصه با همون ظرفي كه درستش كرده بودم و چند تا قاشق آوردم تا جميعا از اون ژله ي آلبالويي فيض ببريم. آخرش هم هيچكي نخورد و فقط خودم مي خوردم. حالا جالب اينجا بود كه يه قاشق كه بر ميداشتم و يه تكون كه مي خوردم ژلهه صاف مي افتاد رو فرش و قهقهه ي مامانم بلند مي شد. اين عمل چندين بار تكرار شد و من از خوردن ژله منصرف شدم. اين دقيقا زماني بود كه نصف ژله رو بنده به تنهايي نوش جان كرده بودم. حالا جالب اينجاس كه من اصلا ژله دوس ندارم :دي تازه الان يادم افتاد كه ما ديروز بستني هم خريديم و الان تو فريزر خوابيده :دي از اون بستني خانواده ها :دي

امروز براي اينكه فقط يكم از اون حس عذاب وجدانم رو كم كنم جزوه ي بارداري رو گرفتم دستمو در حد 4 صفحه ازشو خوندم. خسته نباشم من!! البته يه چند صفحه از كتاب ويليامز رو هم به نور چشمانم منور كردم :دي (خيلي ديگه خسته نباشم من..!!)

ديشب كه پنج شنبه شب بود و اس ام اس و مكالمه واسه بچه هاي عضو تعرفه مجاني بود. اما من تو طرح نبودم و تازه شارژ ايرانسلم هم همش 28 تومن عليه السلام بود! خلاصه فقط تونستم در حد ميس كال با بچه ها همكاري كنم. بعد ديدم مهسا ساعت 2 و اينا زنگ مي زنه و در حد 45 مين با من مي حرفه. تازه من حدود 90% حرفاشو نفهميدم. هي مي گم مهسا بلند تر بحرف. مي گه همه خوابن... خلاصه... طرفاي ساعت سه م نيم و اينا كه من تازه يه ذره تازه اونم با هزار زور خواب به چشمام اومده مي بينم يكي ديگه هي داره مي زنگه... گوشيمم رو ويبره بود و صداش از صداي زنگ هم بلند تر بود!! منم يعني خواب بودم... بعد از چند بار كه ديدم كنه شده ويبره ي گوشيمم برداشتم و با خيال راحت تا ساعت 12 امروز خوابيدم :دي آخه آدم عاقل نصفه شب اين همه مي زنگه... حالا دو سه بار بزنگه هم ايراد نداره. حالا وقتي مي بينه جواب نمي دم حتما خوابم ديگه... حتما مي خواسته منو بيدار كنه... بچه پررووووو

پ.ن1: شايد بزنه به سرم از اين قالب آماده ها بذارم واسه وبلاگم

پ.ن2: سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها، نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست...

+نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت16:37توسط دختر فروردینی |
دل عاشق شكستن صد گناه است...

عصر قرار شد من و نگين با هم بريم بيرون. اما يه سري مشكلات بوجود اومد و اون نتونست بياد. منم مامانمو راضي كردم و با هم رفتيم بيرون. تازه هوا هم خيلي بد بود... خاك رو سرمون مي باريد... خيليا ماسك زده بودن... امروزم دو دست تاپ و شلوارك خريدم كه با اون يه دستي كه چند روز پيش خريدم ميشه سه دست :دي تازه يه سري بلوز و دامن هم خريدم كه اونا خيلي گرون نشستن برام... تازه اينا همه يه طرف... مانتو و كفش و كيف مونده كه هنوز نخريدم. احتمالا بذارم واسه ارديبهشت. اخه اون موقع مدلاي جديدتر مي آد.

امروز دو تا مطلب ديگه هم پست كردم كه مطلبشونو واقعا دوس دارم... هر دوشونو تو گوشيم داشتم. يكيش يه كليپ بود اون يكي هم يه دكلمه ي 10 دقيقه اي.

هنوز هيچي درس نخوندم. يه نموره عذاب وجدان دارم. يه قسمتي از تحقيق نوزادان رو فعلا تونستم جمع كنم. اسلايداشو هم آماده كردم. فعلا شده 70 تا اسلايد :دي خدا مي دونه تا كاملش كنم به چند تا اسلايد مي رسه. تازه يه سري از اسلايدا رو هم قراره مهسا آماده كنه. فكر كنم آخر سر بايد 500 تا اسلايد تحويل استاد بديم :دي

هفته ي اول بعد از عيد كه امتحان فارماكولوژي دارم. يه شرح حال درست و حسابي و مشت هم بايد از يكي بگيرم و تحويل استاد معاينات بدم. تازه استاد زل زد تو چشام و گفت كه مال تو رو خيلي دقيق مي خونم...!! اينا همه به كنار... دو تا تحقيق گنده دارم و واسه هفته ي دوم بعد از عيد هم بايد معاينه ي قلبو از روي كتاب باربارابيتز بخونم و احتمالا بايد كنفرانس بديم... اينم از بدبختي ماست ديگه...

ديشب يه منبع از عكساي bear love پيدا كردم. يه چيزي حدود 150 تا از عكساشو دانلود كردم... سرعت نتم پايينه. فكر كنم ويندوز مشكل داره. به هر حال مي سوزيم و مي سازيم...

پ.ن: اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است...

+نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت21:11توسط دختر فروردینی |
نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش، گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تویی مخمور، خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت، مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوهی پاک بود

روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما ... مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او، یاد تو ، ما را بس است

+نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت15:38توسط دختر فروردینی |
گل من باغچه ی نو مبارک...!!!

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه ليريز از كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري... چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شه... چقدر سخته توي خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي... چقر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري... چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من باغچه ي نو مبارك...!!

+نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت15:25توسط دختر فروردینی |
زايشگاه

اين دو روزه كه زياد حالم خوب نيس... كمر درد ، دل درد ، پا درد و... ديشب كه خوابيدم كلي كمرم درد مي كرد... تازه اينجا هوا هم يه نموره گرم شده... جاتون خالي ديشب در جوار كولر گازي خوابيدم ... ديروز كه حالم افتضاح بود رفتم تو اتاقمو درو بستم و خوابيدم... تو اينجور مواقع معمولا يه حالت گر گرفتگي هم دارم... انقد گرمم بود كه داشتم اتيش مي گرفتم... صورتم از گرما داغ داغ شده بود... خلاصه منم حالم بد بود و چاره اي نداشتم جز اينكه بخوابم تا شايد يه ذره دردم كمتر بشه...

قبل از عيد استاد كارآموزي نوزادانمون يه سري تحقيق داد بهمون كه انجام بديم... قرار شد من و مهسا رو آنومالي هاي گوارش و ژنيتاليا كار كنيم... ديروز كتاب جنين رو باز كردم و رفتم سراغ آنومالي هاي گوارش.... اووووووووووووووووووه خيلي زياد بود... زنگ زدم به مهسا. گفتم من رو گوارش كار مي كنم تو هم رو ژنيتاليا كار كن... حالا ژنيتاليا كمتره. تازه تحقيق بايد لاتين باشه... اينش سخته... ديشب يه سري سرچ كردم... من حووووووووووصله ندارم...

واسه بعد از عيد هم 60-70 صفحه امتحان فارماكولوژي داريم. فقط كلي دارو بايد حفظ كنيم.... هفته ي اخر عيد رو گذاشتم واسه درس خوندن... فعلا كه لاي هيچ كتابي رو باز نكردم. حوصله هم ندارم درس بخونم.

ميگما بعضي از اين پسرا وقتي مي فهمن من مامايي مي خونم مي گن كوفتت بشه :دي نمي دونم چرا اونا انقد علاقه دارن به اين مسائل؟! من كه اصلا دوس ندارم... كافيه فقط يه زايمان ببينن. اون وقت از زن گرفتن هم پشيمون مي شن...

تازه بعضي از پسرا خيلي راحت حرف از بچه ي زياد مي زنن و ... خيلي بدم مي آد... اگه مي دونستن بچه اوردن چقد سخته هيچ وقت انقد راحت حرف نمي زدن... من يكي كه مامايي خيلي تاثير بد روم گذاشته... الان هيچ ذهنيت خوبي نسبت به ازدواج و بچه دار شدن ندارم. كافيه فقط يه اپيزياتومي ببينيد. اون وقت دلتون از همه چي سير مي شه! بعضي از خانوما انقد جيغ و داد مي كنن كه زايشگاه رو مي ذارن رو سرشون. ما هم عادت كرديم ديگه...

البته اينم بگم كه من زايشگاه رو خيلي دوس دارم. چون بر خلاف بخش هاي ديگه كه تمام مراجعينش بيمارن اونجا هيچ مريضي وجود نداره. همشون آدماي عادي اي هستن كه فقط اومدن تا بچه هاشون رو به دنيا بيارن. خيلياشون هم به اميد لحظه ي ديدن بچه شون همه چي رو تحمل مي كنن و...درسته كه گاهي خيلي از زنا آه و ناله مي كنن اما معمولا زايشگاه خيلي شاده و همراه هاي اون خانوما انقد شيريني مي آرن و خوشحالن كه نگوووو. ما هم همراه اونا شاد مي شيم وقتي شادي اونا رو مي بينيم... تازه پرسنل خود بخش كه بيشترشون ماما هستن خيلي اكتيو و پر انرژي ان. حساب كن زايشگاه انقد محيطش خوبه كه بعضي از ماما ها با بلوز و شلوار مي گردن. تازه من يه مورد تاپ شلواركي هم ديدم. خلاصه اينكه زايشگاه خيلي خوبه. بچه هاي پرستاري هم وقتي مي خوان برن زايشگاه كلي پز مي دن... حالا نمي دونن ما هميشه زايشگاهيم...

ترم قبل وقتي براي اولين بار صحنه ي معاينه ي يه خانوم رو ديدم شوكه شدم... از اون همه تغييراتي كه بعد از ازدواج بوجود اومده بود كلي تعجب كردم... آخه تا اين حد تغيير...!! بعدش كه مورد هاي بيشتري رو ديدم فهميدم كه اينا همش عاديه... از اون موقع بود كه تفاوت دختر و زن رو با تمام وجودم حس كردم...

مامايي دلمو سنگ كرده. ديگه ديدن صحنه هاي وحشتناك خيلي برام عادش شده. شايد هر سري كه مي ريم زايشگاه فقط 4-5 تا اپيزياتومي مي بينيم... صحنه هاي سقط و ...

تو همين ترم بود كه يه جنين 19 هفته سقط شد. بيچاره همش 400 گرم بود. كوچيكترين انساني بود كه ديدم. كف پاش از يه بند انگشت كوچيكر بودو سرش به اندازه ي يه توپ تنيس بود سايد يه ذره بزرگتر... پوستش خيلي نازك بود... طوري كه رنگش زرشكي بود و... آخرش هم براش گواهي فوت صادر كردن.

ترم قبل هم يه خانومه رو با كلي خون ريزي آوردن. خونواده ش براي خونريزيش ملافه گذاشته بودن... اونم جنينش تو 13-14 هفتگي سقط شد. خون تمام زايشگاه رو برداشته بود... آخرش هم جنينشو گذاشتن تو يه شيشه...

حالا من خودم به اين چيزا عادت دارم اما شما ها... بيخيال ديگه... اگه دوس داشتين بيشتر مي گم...

+نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت12:53توسط دختر فروردینی |
موس نو مبارک .... :دی

سلام  از دیروز تا حالا نمی دونم چی شده بود که موس کار نمی کرد  موس خودمون تهش یو اس بی بود... امروز یه موس خریدیم که تهش یو اس بی نبود و خوب کار می کرد  بعدش که داداشم می خواست جوی استیکشو بذاره فهمید که مشکل از یو اس بی های کامپیوتره

خلاصه مهم اینه که الان من موس دارم و اومدم نت

میگما این اسمایلی ها چقد نازن... من که عاشقشونم

اینا رو ....  منم می خوام

آهان... دیروز زنگ زذم به مربی نقاشیمون... گفت وقتی برگشتم خونه باهاتون تماس می گیرم واسه کلاس.... آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جون

بعد هم اینکه کلی تحقیق محقیق دارم  همشم باید لاتین باشه... تازه پاور پوینت باید باشه

همینا دیگه....

+نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت23:33توسط دختر فروردینی |
اسمایلی
دست عسل بانو جونم درد نکنه

بالاخره اینو پیداش کردم

 

 

اینو از همه بیشتر دوس دارم

 

پ.ن: بلاگرد که فکر کنم منفجر شده... من لینکا یادم نیس... هر کی می خواد لینکش اینجا باشه اول منو بلینکه  بعد هم من می لینکمش

+نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت1:25توسط دختر فروردینی |
دومین روز عید...

دیروز خالم زنگ زد و گفت که خاله ایمان (خاله ی خودم نیستا... بهش میگیم خاله) از آبادان اومده، زنگ بزنید و دعوتش کنید... آخرین باری که دیدمشون دقیقا یک سال پیش بود. خیلی دوس داشتم بیان خونمون فقط اعصابم از این خورد بود که این عید که من هیچ لباسی نخریدم چرا زرت و زرت مهمون واسمون میاد. همون غروب من و مامان و بابام رفتیم بیرون و من یه دامن خریدم... به اونا هم زنگ زدیم... می گفتن می خوایم بریم آبادان و عجله داریم، نمی تونیم بمونیم. خلاصه با اصرار زیاد گفتن ساعت 9 میایم اونجا. ما هم یه سری خرید کردیم و اومدیم خونه و شروع کردیم به مرتب کردن خونه. منم تمام خوردنیا رو گذاشتم رو میز پذیرایی تا نیاز نباشه جلو مهمون هی خم و راست بشیم. تنها چیزی که رفتم از آشپزخونه اوردم شربت بود.

خلاصه اومدن و نشستن و بعد از یک ساعت بلند شدن و رفتن اهواز... خیلی دوس داشتم واسه نهار می موندن. آخه دو تا دختر هم سن و سال خودم داره... باهاشون خیلی رابطه ام خوبه...

دیشب هم تا نصفه شب تو نت بودم و وبلاگ بچه ها رو می خوندم و کامنت می ذاشتم... امروز هم ساعت 12 بیدار شدم (البته با این ساعت جدید ها) بعدشم که به مامانم کمک کردمو نهارو درست کردیم... درست کردن سالاد و سرخ کردن سیب زمینیا با من بود.

نگین امروز زنگ زد و گفت بیا بریم کلاس نقاشی. حالا نمی دونم تو ایام عیر استادمون راضی می شه بیاد واسه ما کلاس بذاره؟! من که دوس دارم برم کلاس... خداییش هیچ لذتی مثه لذت نقاشی کشیدن نمی شه...

تو فرجه های میان ترمم با استادمون تماس گرفتم که ببینم وقت داره کلاس برامون تشکیل بده. اما گفت کنکورم نزدیکه و همش مشغوله درس خوندنم...

پ.ن1: هنوز هیچ جایی واسه عید دیدنی نرفتم

پ.ن2: یه سایت اسمایلی به من معرفی کنید خواهشا

+نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت13:48توسط دختر فروردینی |
عید اومد و بهار شد... عیدتون مبارک

بالاخره عید اومد و بهار شد

امسالم مثه پارسال خونواده ی خالم اینا خونمون بودن. هول هولکی یه سفره انداختیم و سال تحویل شد...

بابام صبح رفت ماهی بگیره اما نبود  سفره مون بدون ماهی بود  عکسشو می ذارم این پایین... تازه هفت سینمون هم کامل نبود... اما از این هفت سین آماده ها گذاشته بودم

این عید هم جایی نمی ریم... شاید فرصت بشه من برم آموزش رانندگی

اینم عکس سفره ی هفت سین ما

+نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت13:30توسط دختر فروردینی |