سلام... امروز آخرین روز ساله. چقد زود دیر شد...خلاصه فردا روز اول عیده... منم پیشاپیش این عید و این بهار رو به همه ی شما تبریک میگم... امیدوارم که سال خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید...

برای آنان که عشق می ورزند و کمال می جویند، برای آنان که بذر مهر می پاشند و نور امید می جویند، برای آنان که دل پاکشان را مشعل راه ما کرده اند آینده ای همواره زیبا تر از گذشته آرزو دارم... نوروز 87 بر شما مبارکباد...
امروز رفتم آزمایش خون دادم
. آزمایش هورمونی بود. فکر کنم از لحاظ هورمونی در تعادل نیستم
. حالا تا جواب آزمایش بیاد تا ببینم چی می شه. بعدشم اینکه مامانم کارت خریدشو دیشب بهم داد تا امروز باهاش خرید کنم. منم رفتم یه سوپری و هر چی که دلم خواست رو خریدم
... خیلی کیف داشت
. کلی هم الوچه خریدم
من عاشق این چیزای ترشم
...
بعدش هم که با نگین اومدیم اینجا. تا ساعت 12 موند و بعد هم باباش اومد دنبالش و رفت... فکر کنم امروز دیگه باید شروع کنم و اتاقمو مرتب کنم
... خیلی شلوغ و به هم ریخته س... این 6 ماه که من دانشگاه بودم اصلا نشد که مرتبش کنم... آشغال رو آشغال...![]()
دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و با دوستای قدیمی (!) چت می کردم
... اتفاقا نسیم هم بودش... خوش گذشت... یاد عید دو سال پیش بخیر
... خیلی خوش می گذشت با بعضیا. دوس دارم دوباره تکرار بشه... کنکوری بودم و پر از دغدغه
... از طرف دیگه هم دلم درگیر شده بود
... اوه خدای من...
یادمه نصفه شبا مامانم بیدار می شد و می اومد بالای سرم
... اوه منم از ترس بند و بساط چتو می بستم سریع می رفتم می خوابیدم... اون موقع ها نمی ذاشتن بچتم.. یعنی الانم نمی ذارن... ولی مخالفتا کمتر شده... حالا که می ذارن اما ... چه دوره زمونه ایه...![]()
پ.ن: به شدت مهمون داریم و منم خیلی سرم شلوغه...![]()
قراره با نگین برم آرایشگاه. خلی وقته اماده شدم... منتظرم تا زنگ بزنه و بریم. من که قبلا همه کارامو کردم و امروز فقط اون کار داره. آدرس هر آرایشگاهی رو بهش می دم می که نه! نمی دونم دیگه چیکارش کنم...
هنوز خونه تکونی نکردیم... یعنی اصلا فرصت نمی شه. همش درگیر انتخاباتیم... ولی دیگه باید شروع کنیم...
دیروز با بابام رفتم بیرون و از ای هفت سین آماده ها خریدیم با سبزه و شمع. ماهی مونده... امروز بساط نقاشیمو پهن کردمو تخم مرغا رو رنگ کردم... البته هنوز مونده... نصفه کاره رهاشون کدم... نمی دونم موقع سال تحویل تنهاییم یا نه... دوست ندارم تنها باشیم.. پارسال خاله ام اینا خونمون بودن. البته سال تحویل نصفه شب بود و من اصلا حال بیدار شدن نداشتم... ولی بیدار شدم و بعد از سال تحویل گرفتم خوابیدم... دعایی که موقع سال تحویل کردم خیلی زود برآروده شد... هیچ وقت یادم نمی ره... خیلی وقته دعای سال تحویل رو آماده کردم... انشالله اونم زود برآروده بشه!
نمی دونم چرا نگین زنگ نمی زنه :دی
می گم این مسخره بازیا چیه هر سال مد می شه. من خیلی وقته دیگه نمی خوام رو مد پیش برم. پارسال قرمز بود امسال هم بنفش... کیف و کفشا هم براق شدن... من که هیچ کدومشو نمی پسندم... مانتو فقط مشکی دوس دارم... هیچ وقت هم دمده نمی شه... شلوارا هم یا کوتاه می شن یا بلند، یا تنگ می شن یا گشاد... اصلا ثبات ندارن... عجب مملکتی داریم ما... چقد هم بهش افتخار می کنیم... اوضاع هر روز داره بدتر می شه... یکی پیدا نمی شه یه چیزی بگه...
دیروز انتخابات بود و دایی منم کاندید شده بود... دیرور کلی تبلیغ کردم... هنوز خستگی ش تو جونمه...
بازم باید عازم سفر بشم. مهم نیس عادت کردم... فردا کارآموزی نوزادان داریم. نه جنین خوندم نه نوزادان. استاد هم از اوناییه که می پرسه. خوبم مچ گیری می کنه. فکر کنم فردا نوبت منه که نوزاد تحویل بگیرم. این نوزادا هم خیلی لیزن. آدم می ترسه از دستش بیافته. خلاصه خودمو باید آماده کنم.
این بلاگرد لعنتی هم نمی دونم چشه. 2 ماهی هست که خراب شده. یه سری لینکا رو وارد بلاگرولینگ کردم. اما حال ندارم کدشو بذارم. آخه فرانت پیج هم ندارم. سی دی آفیسم خوابگاهه. حالا فعلا چند تا لینکا رو گذاشتم تو خود پیوندهای وبلاگ. اما من از اونجا خوشم نمی آد. پینگ که نداره به درد نمی خوره.
هفته ی گذشته آزمایشگاه آزمایشات کاربردی در مامایی داشتیم. دیدم استاد با چند تا لیوان یه بار مصرف وارد آزمایشگاه شد. بعد شروع کرد و گفت که بچه ها همتون برید و تو این لیوانا ادرار بریزید. همه مرده بودن از خنده... می گفت چون این ازمایشات بالینی ان باید از خودتون مایه بذارید... من که دیگه مرده بودم از خنده... آخرش هم با کلی اصرار دو تا از بچه ها حاضر شدن که این کارو بکنن. خلاصه ما آزمایشات رو با اونا انجام دادیم. حالا کم مونده بگن بچه ها لطفا باردار شید تا ما کارامون رو ، رو شما انجام بدیم. یا اینکه بگن لصفا به خودتون پوزیشن بدید تا ما یه تی وی انجام بدیم... ترم قبل هم تو بیمارستان به جای اینکه از مریضا خون بگیریم از خودمون خون می گرفتیم تا یاد بگیریم...
اون روز تو بیمارستان داشتم فکر می کردم که کار ما جز مشاغل سخته... من که حوصله ندارم :دی
تازه درس خوندنمون هم خیلی پر هزینه س... فقط هزینه ی کتاب بارداری ویلیامز 40-50 تومنی می شه... از همون ترم یک کلی پول بابت کتاب دادم... ایراد نداره. بعدا که مطب زدم می ذارمشون تو مطبم... کلاس داره :دی
دیگه برم آماده شم که برم تو جاده :دی
غروب پنج شنبه س. نمی دونم چرا انقدر دلگیره؟! امروز بازم اومدم خونه. هر ترم که میگذره به جای اینکه قویتر بشم و کمتر دلتنگی کنم هی بد تر می شم... اما بعد از عید مجبورم بسازم... بیخیال...
سیم کارت ایرانسلم رو گذاشتم و منتظرم که ساعت 12 بشه. آخه امشب اس ام اس و مکالمه واسه بچه های تعرفه های رنگی مجانیه. منم تا نصفه شب بیدار می مونم و اس ام اس سند تو ال می کنم واسه بچه های ام تی ان. ایرانسلیا بیان بالا :دی
امروز صبح کارآموزی معاینات فیزیکی داشتم. 4 تا بچه رو معاینه کردیم. یکیشون 7 ماهه بود. وای چقد این دختر ناز بود... سفید و تپل با چشمای سبز... آدم دلش می خواست اون لپاشو گاز بگیره. یاد بچگیهای خودم افتادم :دی
تو زایشگاه یکی از زنایی که می خواست بچه بیاره دچار پرولابس بند ناف شد. خودشم خیلی ترسیده بود و همش گریه می کرد. بیچاره پوزیشن نی چست (حالت سجده) باید به خودش می گرفت. پرولابس بند ناف یکی از اندیکاسیون های سزارینه. بیچاره کلی دردر زایمان طبیعی رو تحمل کرد بعد هم رفت سزارین... تازه تا خود اتاق عمل با وضعیت نی چست رفت....!!! حالا بچه ها می گفتن جک 2008: امیدوارم پرولابس بگیری :دی
خیلی از گروه ها تعطیل کردن و رفتن خونه هاشو. ما که موندیم تا آخر هفته ی آینده... مهم نیس ما عادت کردیم. یه ذره کارآموزیا آدمو خسته می کنه... بابت هر یک واحد کارآموزی باید 12 جلسه 4 ساعته بریم بیمارستان. نسبت به واحدای تئوری واقعا زیاده.
پ.ن: ایرانسلا روشن :دی
نمی دونم چی بگم... همینا دیگه... فعلا :دی
سلام. من الان تو کمیته نشستم و نمی دونم چیکار کنم
امروز بازم کارگاه داریم. نمی دونم چه کارگاهیه! شیرین می گه کارگاه سرچه ![]()
کلاس بارداری امروز تو بیمارستان تشکیل می شه... من که نه حوصله بیمارستان رو دارم نه حوصله ی بارداری رو ![]()
تازه غذای سلف رو هم خوردم و یه حس بدی دارم
امروز بچه ها نوبت واکسن هپاتیت داشتن. من قبلا همشو زده بودم و امروز فقط به بچه ها خندیدم... ![]()
خیلیاشون جیغ و داد کردن
الانم دستاشون درد می کنه
به من چه ![]()
![]()
دارم سرچ می کنم... :دی فعلا...
یک ساعته تو سایت دانشگاه نشستم منتظر پسر خاله امم که بیاد و با هم فتوشاپ کار کنیم. هنوز که نیومده. خووووووابم میاااااد ![]()
ساعت یک هم کارآموزی داریم و باید بریم بیمارستان. دیروز که خیلی خوش گذشت. یه نوزاد رو تحویل گرفتم و نافشو بریدم و همه کاراشم انجام دادم. چه حس خوبی داشتم. هیچ وقت فراموش نمی کنم.
امروزم اگه زایمان داشته باشیم بازم نوزاد تحویل می گیریم... من که خیلی دوست دارم... ![]()
فقط بدیش اینه که استاد می پرسه... منم که نخوندم هیچی ![]()


