و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سکوتهاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم بايد بايد بايد
ديوانه وار دوست بدارم
فروغ فرخ زاد
بازم بی خوابی زده به سرم... تصمیم گرفتم دیگه این ناراحتی ها رو کنار بذارم و از خاطرات دوران امتحانات بگم...
قرار بود از 19 دی ماه امتحاناتمون شروع بشه. اما چون راه ها بسته شده بودن و بچه ها نمی تونستن بیان اون امتحان کنسل شد. امتحان روز 22 دی هم به خاطر برف شدیدی که تو ایلام بارید کنسل شد. امتحان بارداری بود و افتضاح سخت. خلاصه ما 24 ام اولین امتحان یعنی اندیشه رو دادیم. اندیشه هم از اون درساییه که من توش می لنگم... خداییش تو عمومیا ضعیفم... تازه من واسه اندیشه خیلی خر خونی کردم. بچه ها کلی بهم می خندیدن وقتی می دیدن که من تا این حد تو این درس ضعیفم! خلااااصه با 15 پاسش کردم که خیلی هم خوشحالم! خداییش سوالاش خیلی مفهومی بودن... امتحان بعدی هم زبان عمومی بود که زیاد مشکلی نداشتم اما چون حجمش خیلی زیاد بود و تقریبا به طور کامل تخصصی بود بازم وقت زیادی رو روش گذاشتم... که آخر سر هم سر چند تا از این سوالا که باید تشخیص بدی درستن یا غلط ۵/۱۶ گرفتم... خداییش آخر نامردیه که از این سوالا می دن. آخه جنبه ی آزمونی هم ندارن!
شبای امتحان رو هم که فکر کنم همه دانشجو ها درک کرده باشن و معنیشو می دونن! شبا که اصلا نباید بخوابیم و فقط باید خرخونی کنیم. من خودم معمولا تا 2 یا 3 بیشتر بیدار نمی موندم. اما سر امتحان بارداری تا 4 بیدار موندم. بیشتر از اون دیگه واقعا کشش نداشتم وگرنه بازم می خوندم... بعد از امتحان هم که برمی گشتیم تا غروب می خوابیدیم و شام می خوردیم دوباره می رفتیم پیست خر خونی :دی
پتو و بالشمونو بر می داشتیمو می رفتیم سالن مطالعه... واقعا پیست خرخونی بود... دو شب برق رفت و ما با نور موبایل درس می خوندیم. حالا گوشی من نوکیاست و چراغ قوه نداره. بچه هایی که سونی اریکسون داشتن یه گوشی می ذاشتن و ۶-۵ نفر می نشستن پاش و درس می خوندن...
خداییش دوران امتحانات خیلی سخت گذشت... هر ترم هم که میگذره از ترم قبل سخت تر می شه... وقتی از سر جلسه امتحانا بلند می شدیم فقط خدا خدا می کردیم ای کاش قبول بشیم... این ترم 2 واحد ایمنولوژی داشتیم که از اون واحدای سخت بود... خداییش من که چیزی ازش نفهمیدم... جزوه ش دویست صفحه بود... امتحانش هم 17 صفحه بود... خیلی از بچه ها از جواب دادن سوالا خسته شده بودن از بس زیاد بودن... آخرش هم با ۳/۱۲ پاس شد...
چون خیلی درس می خوندیم و خیلی انرژی مصرف می کردیم وعده های غذاییمون هم زیاد می شد :دی شاید دو سه نوبت ما شام می خوردیم... خوبیش این بود که من پلو پز داشتم و کارمون رو آسون می کرد... چقد شبا کته درست می کردیم و می خوردیم... باحال بود...
من موقع امتحانات خیلی درس خوندم... من طاقت شکست درسی رو ندارم. چون تا حالا هیچ وقت برام پیش نیومده که تو درسام مشکل داشته باشم.... به خاطر همینم غیر قابل قبول برام که مثلا از یه درسی بیافتم... فقط خدا می دونه که من چقد موقع امتحانات نذر و نیاز می کردم... دو تا نمره ی ۳/۱۲ دارم... بقیه اشون تقریبا خوبن. فیزیولوژی ۵/۱۹گرفتم. آناتومی 18 و جنین شناسی هم 18... خلاصه از نمره هام راضی ام. اینایی هم که کم شدم واقعا سخت بودن و نمره ی همه بچه ها در همین حد بود...
از شنبه هم کلاسامون شروع می شن... شنبه و یکشنبه همش کارآموزیه... ۳-۲روز در هفته هم کلاس داریم. چهارشنبه عصر هم کارآموزیه.... از این ترم به بعد به تعداد کار آموزیامون اضافه می شه و تعداد واحدای تئوریمون کم می شه... یا به عبارتی می شیم ترم بالایی و کمتر تو دانشگاه دیده می شیم... اما من هنوزم عاشق همون ترم اولم... خوشی های ترم اولمون هیج وقت یادم نمی ره... با اینکه درسامون خیلی سخت بود و ما همش در طول ترم در حال درس خوندن بودیم اما واقعا خوب بود... چقد دلم تنگ شده واسه اون موقع ها....!!
این ترم می ریم ادمیت! یعنی جاییکه زنا رو معاینه می کنن! کار چندش آوریه... اما چیکار می شه کرد... البته من زیادم بدم نمی آد... اگه اینو اون ای و اووووی نکنن ما ها مشکلی نداریم.. چون ترم قبل این چیزا رو زیاد می دیدیم.... :دی
ماما...!! اولین لمس کننده ی شاهکار خلقت است... به خودت افتحار کن که چنین جایگاهی داری...!!
چند روز پیش دختر داییم یه پسر خوشگل زایید. منم از فرصت استفاده کردم و کلی خودمو نشون دادم :دی خیلی کیف داره ها... از خودم خوشم اومد... احساس می کینم یه مامای با سواد می شم :دی البته اصلا به فکر ادامه دادن مامایی نیستم. من عشقم آناتومیه... دوس دارم آناتومی رو ادامه بدم... نقل کلاس آناتومی خودمم :دی
خواااااااااابم میاد.. می خوام بخوابم.... دوستتون دارم و در پناه مهر
عمري با غم عشقت نشستم
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود
تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

چقد دلم واسه اون پستای پر از خنده و احساسم تنگ شده! یه زمانی هر روز وبلاگمو آپدیت می کردم و کلی وقت پاش می ذاشتم و بازار کامنت ها هم گرمه گرم بود... چقد دلم واسه اون روزا تنگ شده..
از همون روزای اول که وبلاگمو ساختم نتونستم راحت حرفامو بزنم... هنوزم که هنوزه نمیتونم چیزی بگم... ای کاش می تونستم تا شاید کمی از این باری که رو دوشم سنگینی می کنه کم می شد!
یک ماه و نیم تمام درگیر امتحانات پایان ترمم بودم که خدا رو شکر تموم شدن! اما چقد سخت بودن... حالا هم که می خوام نمراتمو بگیرم اصلا نمی تونم وارد سایت دانشگاه بشم... یه ذره از نتیجه امتحان جنین می ترسم... خدا کنه قبول شم...
الانم که بیکار بیکارم... اصلا نمی دونم باید چیکار کنم. حتی با اینترنت هم حال نمی کنم... هیچی دوست ندارم...من فقط اونو می خوام


