تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
عیدتون مبارک
من فردا باید برم

پس  پیشاپیش عیدتون رو تبریک می گمممممممممممممممممممم

 

+نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت13:9توسط دختر فروردینی |
دلمون به تعطیلیا خوشه!

امروز بازم اومدم خونه! البته فکر کنم این دفه آخرین باری باشه که میام خونه. چون دیگه تعطیلی خاصی نداریم. مثه اینکه عید می افته روز شنبه. واسه ما ها که فرق نداره چون خودمون شنبه رو تعطیل کردیم. یکشنبه هم که کارآموزی داریم و تعطیل کردنش مکافاته. البته اون گروه از بچه هایی که بخش زنان هستن تعطیل کردن. نامردا حتی بهمون نگفتن که ما هم تعطیل کنیم. حالا همه اونا یکشنبه می رن ولی منه بدبخت باید شنبه برم...

یه جورایی دیگه روزه گرفتن خسته کننده شده واسم! خداییش دزس خوندنم سخته! عصرا از بس ضعف می کنیم می گیریم می خوابیم... شبا هم از بس می خوریم دیگه نمی تونیم درس بخونیم!

حالا خدا رو شکر تا الان همه روزه هامو گرفتم... فکر کنم این دو روز باقی مونده رو هم بتونم بگیرم!!! خیلیا هم که ماه رمضونا زخم معده می گیرن و الکی الکی خودشونو از روزه گرفتن معاف می کنن! جالبه هاااا!

یکشنبه ی گذشته تو بخش جراحی که بودیم یه عمل زیبایی دماغ دیدیم! وحشتناک بودا! با چکش افتاده بودن به جون دماغ بدبخت! اه اه ...

این مدتی که خوابگاه بودم اصلا فیلم ندیدم... پارسال هم همینطور شد... یه جورایی حالا خیلی راحت می تونم قید فیلم دیدنو بزنم... دیگه برام مهم نیس!

ترم 2 خیلی با ترم یک فرق داره... حالا دیگه غیبت کردن سر کلاس برامون مثه آب خوردن شده... مثه همین امروز که من کلاس نوزادان رو دو در کردم... به همین راحتی! یا اینکه دیگه مثه ترم قبل خرخونی نمی کنیم... اخه استادا هم زیاد گیر نمی دن... البته ما هم زیاد سو استفاده نمی کنیم و تا اونجایی که بتونیم درس می خونیم... البته با وجود روزه گرفتن... خدایی سخته!

مثه همیشه بازم عادت کردم.. به خوابگاه ، به دانشگاه ، به دوری ، به تنهایی ، به... اگه عادت کردن نبود چقد بد می شد... خداییش خیلی چیزا اگه نبودن زندگی چقد سخت می شد... یکشنبه یه زنه رو بردن اتاق عمل برای اینکه بازوشو جراحی کنن! این جراحی ای که دیدم از جراحی پا هم وحشتناک تر بود! داشتم به این فکر می کردم که اگه ما ها پوست نداشتیم چقد وحشتناک می شدیم...

+نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت22:17توسط دختر فروردینی |
اه.... جراحی...

چهارشنبه تعطیل بود و من اومدم خونه! با اینکه دو ترم رو تو خوابگاه گذروندم ، ولی نمی دونم چرا هفته ی گذشته که بعد از دو ماه و نیم رفتم خواگاه انگار که روز اولی بود که پامو تو خوابگاه می ذاشتم! من الان خوابگاهو دوس ندارم... سختمه! مخصوصا این که ماه رمضون هم هست! سحریا باید بیدار شیم و بریم غذا رو گرم کنیم... اونم کجا؟! طبقه ی پایین!

خلااااصه من اصلا دلم نمی خواد برم خوابگاه... من خونه رو دوس دارم... شنبه کلاس دارم... جمعه می رم. تو این دو هفته کلی غیبت خوردم... همین دیروزم کلاس 2 تا 4 رو نرفتم چون بلیطم مال ساعت 1 بود! یه جلسه کار آموزی هم غیبت خوردم. بیخیال...

جلسه ی اول کارآموزی رفتیم بخش اتاق عمل! خیلی وحشتناک بود. من که خیلی ترسیدم... وای ی ی ی ی ی ی یه مرده دو تا پاش قطع شده بود یکی دیگه فمورش (استخوان رانش) شکسته بود! یکی دیگه جراحی چشم داشت... من خیلی حالم بد شد... الانم که دارم تعریف می کنم بازم حالم بد شده.... دیگه نمی تونم بنویسم....

+نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت23:51توسط دختر فروردینی |
دلم نمی خواد برم
کلاسا از امروز شروع می شه...

من که فعلا نرفتم... تازه فردا می خوام برم خوابگاه... شاید به کلاس عصرم برسم...

خیلی برام سخته دل بکنم و برم

+نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت8:40توسط دختر فروردینی |