تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
آخرین شب تنهایی!!
امشب اخرین شبیه که ما تنهاییم! مامان و بابام بالاخره برگشتن! انشالله فردا صبح میان خونه
+نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت2:13توسط دختر فروردینی |
من با دانلود خیلی حال می کنم!

امروز سه شنبه ست و تا جمعه که مامانم اینا بیان 3 روز مونده! حالا این سه روز به اندازه ی 300 روزه واسه من! دیگه حوصله ی تنهایی رو ندارم... البته من شنبه باید برم ایلام... نه حوصله ی دانشگاهو دارم نه حوصله ی خوابگاهو! برای بعضیا دانشگاه یعنی فقط رفتن و اومدن! اما برای من یعنی رفتن ، خوابگاه ، تنهایی ، غصه ، دلتنگی ، دانشگاه ، خرخونی ، بیمارستان ، ترس از تزریقات و.... وای خدای من....

دیشب تا سحری آنلاین بودم... اما من تو نت دیگه دنبال چت و وبلاگ و اینا نیستم... خیلی وقته وقتی میام نت فقط دنبال دانلودم! بیشترم برنامه های موبایل دانلود می کنم! من عاشق دانلود تمم! هر وقت میام چند تا تم هم دانلود می کنم! چند تا نرم افزار موبایل هم دانلود کردم که گیج شدم ، نمی دونم چیکارشون کنم... از بس بعضیا هی راهنمایی کردن منم قاطی کردم.... :دی

4تا آهنگ جدید هم از حمید عسکری هم دانلود کردم که واقعا قشنگن! اوه خدای من... سال 86 برای من با حمید عسکری شروع شد... کلی با ترانه هاش حال می کنم.... آلبوم کماش هم خیلی قشنگ بود! همون قدر که بنیامین برام خاطره داره ، این حمید هم داره!

دیروز بالاخره سومین روپوشم رو هم دوختم! یعنی خیاط برام دوخت! این لعنتی خیلی بد دوختتش! سر سینه اش تنگه در عوض آستیناش هم بلنده هم گشاد! هیچیش به هم نمی آد! کلی پول هم بابت دستمزدش گرفت... امروز می رم پیشش... لعنتی!

خیر سرمون می خوایم بریم بیمارستان واحد بگذرونیم... باید یه روپوش درست و حسابی جلو این دکترا بپوشیم یا نه؟! :دی

روپوش قبلی رو هم یه خیاط دیگه دوخت... اونم آستیناش خیلی گشاده و بی ریخته! اولی رو هم آماده خریدم... روپوشای آماده مثه کیسه ن! اصلا مدل ندارن! یه ترم گذشت با سه تا روپوش!

پریشب نزدیکای سحری بود که دیدم زهرا (یکی از هم اتاقی هام تو دزفول) آنلاین شد! کلی ذوق زده شده بودم! آخه از وقتی آی دیشو گرفته بودم اولین بار بود که همزمان با هم آنلاین می شدیم! چند تا عکس فرستادمو اونم عکسای خوابگاهو فرستاد! اخ کلی دلم هوای اونجا رو کرد.... من دزفولو می خوام.... چقد دلم برای بچه ها تنگ شده! من مطمئنم تا آخر عمرم همش حسرت می خورم که چرا دزفول نموندم.... با اینکه از جای جدیدم واقعا راضی ام.. اما ... اونجا...

دیروز با دختر خاله ام رفته بودم خرید! خریدای این مدت رو من و داداشم انجام می دیم :دی! داشتم موز می خریدم ، می خواستم کیف پولمو در بیارم که رژ لبم افتاد زیر اون میزه که میوه ها روش بودن :دی خودم خم شدم که بیارمش اما نتونستم... بعد تو اون شلوغی به فروشنده گفتم آقا من یه چیزیم افتاده اون زیر... اونم اومد این طرف و خم شد واسم آوردش... منم تندی گرفتمش که کسی نبینه :دی

همینا دیگه...

+نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت13:23توسط دختر فروردینی |
دوباره با تو بودن!!!

شايد ناخواسته است... دست خودم نيست!

باور كن دلم نمي خواهد با سايه اي از شك و ترديد به كوچكترين حركات تو بنگرم

و شايد اين ترديد ها ناشي از عشق بيش از حد من است

نمي دانم...

ولي آنچه مي دانم آن است كه همين سايه ي ناخواسته

بر تمامي زندگي ام چيره شده و وقتي با غرور به هم آميخت

شد آنچه نبايد مي شد...

نمي دانم ايا دوباره با تو بودن را تجربه خواهم كرد؟!

+نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت3:23توسط دختر فروردینی |
هیچی!

اوهوم اوهوم :دی من دارم دارم وارد می شم... همه بلند شید.... :دی سلام... خوبید خوشید احیانا؟! با نماز روزه هاتون چیکار می کنید؟! خوش میگذره احیانا؟! واسه منم ای بد نمیگذره! هر شب این ور و اون ور دعوتیم!

بیشتر از دو هفته س که مامان و بابام مشرف شدن خونه ی خدا! من و داداشیم هم به مدت دو هفته س که داریم تنهایی رو تجربه می کنیم یا به عبارت دیگه داریم تنهایی زندگی می کنیم! فعلا تجربه ی دو هفته تنهایی زندگی کردن رو داریم... که تا مامان و بابام بیام می شه سه هفته!

خداییش خیلی سخته تنهایی! من که دیگه تحملشو ندارم... دارم لحظه شماری می کنم که بیان! خیلی سخته! بار زندگی رو شونه های ما دوتاس! از صب تا شب همش مس می سابم و یخ حوض می شکونم :دی خداییش همش دارم به کارای خونه می رسم! الانم که ماه رمضون شروع شده! تا می خوای یه کاری کنی سریع تشنه ات می شه!

من و علی که شبا تقریبا تا سحر بیداریم... بعد از سحری هم معمولا تا ساعت 2 بعد از ظهر می خوابیم :دی برنامه خواب و بیداریمون ناجور به هم خورده! فعلا هم کاریش نمی شه کرد تا بریم سروقت درس و مشقمون!

دانشگاه ها و زایشگاه ها همزمان از 31 شهریور شروع به کار می کنن! مای بدبخت هم سر هر دو تا باید حاضر بشیم! البته به جای زایشگاه بهتره بگم بیمارستان! واسه زاییدن هنوز زوده! زاییدن نه! زائوندن فکر کنم بهتر باشه :ی

اصلا حوصله دانشگاهو ندارم. مخصوصا اینکه تو ماه رمضون سروع می شه و از اونجایی که دانشگاه مساویه با دوندگی احتمالا هلاک بشیم... پارسال که هلاک شدیم! نمی خوام...

واسه امشب بسه... بازم میام و می نویسم!

+نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت1:59توسط دختر فروردینی |
این روزا...

سلام... خیلی وقته که ننوشتم. تقریبا یک ماهه!!!!! اووووووووووووووووووووووو! من تو خونه سیستم ندارم.. مثه همیشه خراب شده. این دفه مین بورد ترکونده....از دست این... حالا تا چند روز دیگه درستش می کنیم...

از کلاس نقاشی بگم که تابلوی اولم که خیلی وقته پیش تموم شد و حالا دارم تابلوی دومم رو تموم می کنم... این یکی خیلی خوشگلتر از اولیه ست!

تازه یه سری نقاشی هم با گواش روی فابریانو کشیدم که اونا هم خیلی ناز شده... تازه کارت پستال هم درست می کنم...

این اولین تابستونیه که کارای هنری می کنم.

دیروز هم آخرین جلد رمان بر باد رفته رو تموم کردم... خیلی قشنگ بود! منم می خوام

همینا دیگه....

+نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت10:59توسط دختر فروردینی |