امروز بعد از مدتها بالاخره طلسم شكسته شد و من و نگين تونستيم كه با هم بريم كلاس نقاشي! ديروز هم رفتيم و وسايل كارو خريديم.... خلاصه امروز هم يه چيزايي كشيديم و اومديم خونه! تا چند روز ديگه اثر هنري ما دو تا وارد بازار مي شه و با قيمت بالايي به فروش مي رسه :دي
خداييش قلمو رو دست گرفتن و نقاشي كردن خيلي لذت بخشه... واسه اولين بار بود كه نقاشي مي كردم... اونم با رنگ روغن! وقتي استاد طرح رو نشونمون داد با تعجب پرسيدم آخه چه جوري بايد شروع كنيم؟! كه كم كم راه افتاديم... چون روز اول بود زياد بوم رو پر نكرديم... فقط آسمون و كوه رو كشيديم و رو كوه كار كرديم... كارمون كه تموم شد شروع كرديم به عكس گرفتن. استاد هم كه خانوم بود گفت كجاي كاريد؟! بذاريد تموم بشه بعد شروع كنيد به عكس گرفتن :دي ولي ما ها كه برامون مهم نبود عين اين نقاشاي حرفه اي پاي بون نشسته بوديم و با ژستاي مختلف عكس مي گرفتيم :دي
استاد مي گفت دست به قلمتون خيلي خوبه... منم كه تند تند داشتم كار مي كردم همش بهم مي گفت يكم آروم تر كار كن!
چند تا رمان جديد اوردم... از بس رمان ها رو سريع و پشت سر هم خوندم شخصيت هاي داستان هاي مختلف رو دارم با هم قاطي مي كنم :دي اين جديده هم كه دارم مي خونمش قشنگه. اسمش دوباره با توه!
امروز يه جورايي خيلي خوشحالم... دلم مي خواد از خوشحالي يه جيغ بلند بكشم....
پيوست: گفتي که مرا دوست نداريِ گله اي نيست بين من و عشق تو فاصله اي نيست گفتم کمي صبر کن گوش به من ده گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست گفتم کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
پيوست ۲: اينم عكسش اينهاش
هنوز از خواب بيدار نشده بودم كه ديدم بابام صدام مي زنه و مي گه يه دختري باهات كار داره! اول فكر كردم تلفنه! بعد ديدم يه دختر كوچولو دم در هال ايستاده... اول فكر كردم يه چيزي مي خواد! بعد بابام گفت اومده باهات بازي كنه! (من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! آخه من كه اصلا اهل اين بچه بازيا نيستم... )آوردمش تو اتاق! (چه وضعي هم داشت اتاق! فكر كنم يه چيزي حدود 10-12 تا كتاب گنده و چند تا خودكار و كيف و كاموا و ... همه رو تخت بود... با چند تا پتوي تا نشده و ..... چه اوضاعي بود) خلاصه خيلي سريع يه گوشه ي تخت رو مرتب كردمو نشوندمش رو تخت... گفت اسمم پانيذه! داشت مي گفت رفتم دم خونه پريا (همسايمونو مي گفت) نبوده... رفته تهران! فهميدم همسايمونه و وقتي ديده دوستش نيس اومده در خونه جفتي (كه ما باشيم) رو زده! (بعدا بابام گفت كه وقتي براش درو باز كردم گفته كه شما دختر دارين؟!)
يه كوله همراش بود كه توش چند تا دفتر و كتاب و سي دي بود! (آخه بچه رو چه به سي دي شو و اين چيزا؟!) بعد خودش رفت سراغ عروسكامو و شروع كرد به بازي كردن... بعد چشمش خورد به چرخونك، گفت برام بازش كن! گفتم باز كردني نيس... پاتو بذار روشو و باهاش بچرخ! بعد پاشو كه گذاشت روش گفت يه ذره ديگه كه پام بزرگ بشه منم گنده مي شم!!! (اين يچه ها چقد دوس دارن زود بزرگ بشن... اي كاش يكي بهشون بگه ما كه بزرگ شديم مثلا چه گلي به سر خودمون زديم؟!) همش تو اتاق مي چرخيد و تا يه چيزي مي ديد مي گفت يكم ديگه منم بزرگ مي شم و سرم مي ره تو ابرا !!!! (اووووووووووووووووو!!!)
منم سي دي ها رو برداشتم و گفتم بريم پاي كامپيوتر! وقتي چشمش به جعبه بازي شرك خورد گرفته بود دستش و همش مي گفت من اينو دوس دارم... منم بازيشو براش گذاشتم و مي خواستم نشونش بدم كه اين فيلمش نيس! خلاصه يه دو ساعتي اينجا بود و ... با بيسكوييت ازش پذيرايي كردم... ولي همچنان خوابم مي اومد... چون من معمولا تا 11 خوابم! دوباره اومد تو اتاقم... گفت بيا بازي كنيم... من مي شم مامان تو! واي منم اصلا حوصله نداشتم... گفتم بهش ببين الان مامانت ناراحت مي شه ها! پاشو برو خونتون... اگه دير بري ديگه مامانت اجازه نمي ده بياي اينجا ها! اولش مخالفت مي كرد... يه هويي موبايلم زنگ زد. قطعش كه كردم گفت مامانم بود؟! (دنياي بچه ها رو!)منم گفتم آره! گفت سريع بيا خونه! (اولين بارم بود به بچه دروغ مي گفتم... چقد ساده و زود باورن!) اونم با اكراه زياد وسايلشو جمع كرد و رفت... !!!
پيوست: بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهایی كه بی تو تكرار می شوند و من در خلوت شبهای بی ستاره ام از به تو اندیشیدن عادتی ساخته ام دراز به درازای آرزوهایی كه برایت داشتم و هنوز نمی دانم برق نگاه كدامین لیلی چشمان تو را خیره كرد و تیشه ی عشق كدامین فرهاد ریشه ی عشقمان را خشكاند ! اما میدانم كه چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند...
نمي دونم چند ساعته كه دارم اين ترانه ي فرزاد فرزين رو گوش مي دم! هر چي هم گوش مي دم اصلا سير نمي شم!... اين ترانه ها و رمان ها بدجوري ادم رو هوايي مي كنن!
پنجره بسته دلم شكسته دلم كه تنها دل به تو بسته
با ياد عشقت هميشه مسته اما تو رفتي
به من مي گفتي هر جا كه باشي نمي شه روزي ازم جدا شي
اما چه آسون دل كندي از من دور مي گفتي... خدانگهدار
دستي تو دستام چتر شكستم توي خيابون نم نم بارون
پاي پياده آخ كه چه ساده عشقو مي خواستم
هر روز مي شينم تو رو ببينم تو اون خيابون زير بارون
چه خوش خيالم كه برمي گردي باور ندارم
صداي نازت توي خيالم دستاي گرمت تو دست سردم
نوازشم كن حتي تو خوابم من هنوز چشم به راهم
اگه تو حتي خاطره باشي بازم قشنگه مال من باشي
هر جا كه هستي هر جا كه باشي... خدانگهدار
تو چند روز گذشته 4 تا رمان خوندم. يكي ش دالان بهشت بود. پارسال هم خوندمش اما انقد قشنگه كه حيفم اومد دوباره نخونمش! اين رمان منو مي بره به 16 سالگي خودم... خيلي بچه بودم.. خيلي بچه بازي در آوردم... همين چيزا باعث شد تا عزيز ترينم رو از دست بدم... فقط به خاطر همه اون بچه بازي هايي كه در آورده بودم... وقتي دالان بهشت رو مي خوندم شديدا مي رفتم تو اون حال و هوا! چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزا! چقدر دلم مي خواد اون روزا برگرده يا اگه برنمي گرده بازم تكرار بشه! قول مي دم ديگه بچه بازي در نيارم... اون موقع من يه دختر 15 يا 16 ساله بودم... اما الان 19 سالمه... مي فهمي؟! سه سال بيشتر... به اندازه ي سه سال عقلم كاملتر شده... مي دونم كه بازم نمي فهمي! حالا من مغرورم يا تو؟!...
اين روزا بيشتر از گذشته ها دارم بهت فكر مي كنم... اما مي دونم بي فايده س.... ديگه برام مهم نيس بدوني يا نه! ديگه برام مهم نيس كه اينا رو مي خوني يا نه! من فقط واسه دل خودم مي نويسم...
ديشب رفتم تو ايميل قديمي م. فكر كنم يادم رفته بود ايميل هايي كه واست فرستاده بودم رو دليت كنم (همه اون چيزايي رو كه فرستاده بودي دليت كرده بودم قبلا) همه رو خوندم... يادش بخير...
اين مطلب رو هم تو يه وبلاگي خوندم كه خيلي ازش خوشم اومد
تولد دوباره است ديدن تو
لحظه هاي با شكوه تقدير و عشق
و من در اين تولد دوباره به ناز نگاه تو نياز دارم
گف: ناز نگاهم مي تونه تو رو ليلي كنه؟
گفتم: نه! نمي خوام ليلي كسي باشم
خنديد .... چرا؟!
رسم عاشقي ويرانيست...
تو كيستي؟
تو كيستي كه بودنت برام نيازه و دوست داشتنت يه راز !!!
تو كيستي كه ناز نگات ، طنين صدات
و
آرامش دستات
زندگي را به من هديه داد
من كجا و تو كجا؟!
چه طالع سعدي!
چه بخت بلندي!
من كجا و اوج سعادت ديدار تو كجا؟!
من كجا و همنشيني ستاره دنباله دار كجا؟!
دستان پر خواهشم را به آستان بي نيار تو مي سايم
بر لبم گل التماس مي نشانم
نگاه هاي مضطربم را به راه مي آويزم
و
در التهاب انتظار تو را جستجو مي كنم

