امروز تازه از خواب بيدار شده بودم (البته طرفاي ظهر بود) كه سارا اس ام اس داد! نوشته بود بيوشيمي رو پاس كردي! هيچ علامت سوال يا تعجب يا نقطه اي هم نذاشته بود! مونده بودم جمله سواليه يا خبري! كه زنگ زدم بهش! گفت بچه ها رفتن دانشگاه تا نمره ها رو بگيرن! بوشيمي هيچ كس نيفتاده! منم 12/35 گرفتم! خيلي خوشحالم كه بالاخره پاس شد! چه بدبختي هايي از دست بيوشيمي در طول ترم كشيديم! مثه اينكه بالاترين نمره ي بيوشيمي 15 بوده! پراتيك هم نمره هامون رفته زير نمودار :دي استاد پراتيكمون يه ترشيده ي ديوونه س! كه با منم خيلي لج بود! اصلا تحمل خنده و شوخي رو نداشت! منم نمي دونستم ، وقتي شوخي مي كردم بهم تذكر مي داد! آخرش هم پراتيك 16 شدم! يه واحد بيشتر نيس! معدلم هم سقوط كرد به 16.... مهم نيس!
امروز زنگ زدم به عاطفه... ديدم زيادي چرت و پرت مي گه! قراره بياد اينجا... خودم درستش مي كنم :دي
خيلي شك داشتم... خيلي دو دل بودم... اما قيدشو زدم... شايد پشيمون بشم شايدم نشم... مهم نيس! مهم اينه كه ترم يك با همه خوبي هاش (و ... سختي هاش) تموم شد... و من بي صبرانه منتظر شروع شدن ترم جديدم... ترمي كه خيلي برام جديده...! چون از اول مهر به عنوان يه ترم دويي مي ريم بيمارستان... من عاشق بالينم...
كلاسمون به سه گروه تقسيم مي شه و با گروه هاي 7 نفره مي ريم كار آموزي! گروه خودمون يه شش نفره س! يكي ديگه مياد تو گروهمون و ... واي حالي به حولي... چه شووووووووووود! با وجود من و مهسا احتمالا بيمارستان بره رو هوا! زهرا همش بمون تذكر مي ده... اما سارا و طاهره و شيرين پا به پاي ما شلوغ بازي در ميارن!... كي مي شه اول مهر بياد!
پرنده اي رو كه دوست داري رهاش كن... اگه عاشقت باشه برمي گرده! اگر هم نه! هيچ وقت عاشقت نبوده...
اين روزا خيلي دلم واسه دوستام تنگ شده! كلا يه جورايي دلم تنگه! واسه همه چي! تو خونه خيلي حوصله م سر مي ره! قبلنا كه عشق تلفني حرف زدن بودم اما الانا اصلا...! فقط دلم مي خواد با... اما نمي شه!
هواي اينجا هم كه خيلي گرمه و آدم نمي تونه زياد بره بيرون! همه دوستام هر كدومشون به يه اميد مي رفتن خونه! هر كدومشون حداقل يه خواهر داشتن كه منتظر ديدنش بودن!
بعضيا هم زده به سرشونو بعد از دو ترم دانشگاه رفتن مي خوان انصراف بدن و بشينن كنج خونه و خرخوني كنن! هر چي هم مي گم بيخيال هيچ فايده اي نداره ، انگاري ياسين به گوش خر مي خونم! مي گفت بيا با هم شروع كنيم و بخونيم.. اما من واقعا از اين وضعيت راضي ام!
اين اس ام اس هم از طرف عزيزترينم به دستم رسيد كه خيلي خوشم اومد ازش:
در زندگي ، در نهان به آنان دل مي بنديم كه نمي خواهندمان و از وجود آنان كه مي خواهندمان بي خبريم! شايد اين باشد دليل تنهايي من!!!
از وقتي كه اومدم خونه هر روز شايد 3-4 مرتبه همه عكسايي رو كه با بچه ها تو دانشگاه و خوابگاه گرفتم ، نگاه مي كنم! هنوز هيچي نشده خيلي دلم تنگوليده! اي كاش تابستونا هم كلاس مي ذاشتن واسمون! من كه دوس دارم... الان كه نه درسي دارم... نه تفريحي دارم... نشستم كنج خونه و همش شر و ور مي گم!!!
يه روزايي تو خوابگاه، حتي با وجود بچه ها دلم مي گرفت! دوستام پيشم نبودن اما دور و ورم شلوغ بود! تو خوابگاه با اينكه با همه دوستم و با همه مي گم و مي خندم... اما به جز سارا و زهرا هيچ دوست صميمي ندارم... اونا هم كه گاهي اوقات مي رن با دوستاشون من تنهاي تنها مي مونم... بعد فكرشو مي كردم اگه يه روزي اينا هم نباشن من چيكار كنم... چون واقعا بي دوست بودن تو خوابگاه خيلي سخته! بعضي موقع ها هم زهرا مي گفت ترم ديگه نمي خوام خوابگاه بگيرم و مي خوام برم خونه مامانبزرگم! كه من به گريه مي افتادم! خودش مي دونه كه چقد بهش فحش دادم سر اين حرفش! فعلا هم ازش قول گرفتم كه نره!
يه شب كه اساسي دلمون گرفته بود... بيشتر از همه هم دل سارا گرفته بود! يه دكلمه ي 10 دقيقه اي غمگين گذاشتم و ... كه اشك هممون رو در آورد!
بعد از امتحان فيزيولوژي كه خيلي هم سخت بود و خوشحال بوديم كه بالاخره داديمش قرار شد شام رو من درست كنم و بعدش هم بريم تو حياط و سه نفري شام بخوريم... شام ماكاروني بود! همه چي داشتيم جز روغن! بوفه خوابگاه هم روغن نداشت.. خلاصه كلي گدايي كرديم تا آخرش دو قاشق روغن گير آورديم... فكر كنم شاممون سر دير پيدا كردن روغن طرفاي 10/5 - 11 آماده شد! خلاصه گوشه حياط يه پتو (كه پتو مسافرتي سارا بود) پهن كرديم و تو تاريكي شام رو خورديم... اما چسبيد!
سه نفري رفته بوديم بازار تا خريد كنيم! از اون ور هم با سرويس خوابگاه برگشتيم... يه كيسه دست زهرا بود كه وقتي سوار شديم انداخت كف سرويس... چند بار كيسه رو بلند كردم و دادم دستش اما مي گفت سنگينه (كلي لوس بازي در آورد :دي) منم ديگه كاري نداشتم... تا اينكه وقتي راننده درو باز كرد كيسه پشت در گير كرد! شانس آورديم تو كيسه ميوه نبود وگر نه همشون له مي شدن! خلاصه كلي هم بچه ها بمون خنديدن... آخرش رفتم به راننده گفتم كه درو وا كنه و ... ! :دي
يه شب هم من و سارا رفتيم تو سرپرستي و يكم زهرا رو اذيتش كرديم... زهرا رو تو خوابگاه پيج كردم! اما با چه جمله اي!!!! واي ي ي ي ي :ي گفتم خانومه زهرا ... به بخش زايمان :دي اون شب ديگه مرديم از خنده! با همون لحني گفتم كه تو بيمارستانا پيج مي كنن!!! كلي بچه ها به كارمون خنديدن! تو دانشگاه هم كه مي خوام زهرا رو صداش كنم همينجوري صداش مي كنم....
چه كارايي كه ما نكرديم تو اين خوابگاه! واجب شد به زهرا خبر بدم تا بياد وبلاگمو بخونه!
منم دلم مي خواد خيلي چيزا رو خيلي بي پرده و بدون ابهام اينجا بنويسم! پس اين وبلاگ به چه درد مي خوره وقتي نمي توني دو كلمه راحت توش بنويسي؟!
اين روزا دارم كم كم با خيلي از مسائل كنار ميام و دارم سعي مي كنم از خيلي چيزايي كه دوس دارم خيلي راحت دل بكنم... همونجوري كه از 900 تا اس ام اس توپ و دست اولي كه داشتم گذشتم.... خيلي راحت رفتم تو تنظيمات و زدم رو فرمت.... و تو سيم ثانيه هر چي رو كه داشتم بر باد دادم...! خيلي برام سخت بود ولي خم به ابرو نياوردم!!! يا اينكه همين ديروز قيد كنكور پزشكي رو زدم... خيلي راحت... معني نداره وقتي من دارم تو يه دانشگاه دولتي درس مي خونم انصراف بدم و برم آزاد... مگه خر مغزمو گاز گرفته؟!
يه زماني عشق پزشكي بودم... الانم هستم... ولي مي خوام به جاي دكتراي حرفه اي به PHD فكر كنم... فكر كنم اين بهتر باشه...ولي مي دونم كه حتما بهتره! وقتي به دوستاي دانشگاهيم گفتم چقد خوشحال شدن كه هممون با هم ترم ديگه مي شيم ترم 2 مامايي... با هم ... تو اتاق 119 خوابگاه كوثر....
شديم مثه كسايي كه دارن دوران عقدشونو مي گذرونن و منتظر روزي ان كه با هم برن زير يه سقف... ما هم دقيقا مثه اونا... چقد انتظار كشيديم تا با هم يه اتاق بگيرم... و... الان گرفتيم.... چه لذتي داره....
يه زماني اصلا به جنازه دست نمي زدم... ولي وقتي وسط جلسه ي تشريح كنار استاد ايستاده بودمو استاد يهويي پانكراس رو داد دستم تصميم گرفتم از اون بعد ديگه لوس بازي در نيارم و ... پانكراس رو گرفتم!
و... خيلي چيزاي ديگه!
از همه اينا كه بگذرم از يه چيز نمي تونم بگذرم!!! هر چقد هم بدونم كه واقعا پوچ و بي سرانجامه! ولي... نمي تونم....
از وقتي امتحانام تموم شده واقعا نمي دونم چيكار بايد بكنم؟! قراره با نگين برم كلاس تابستوني! خط ، نقاشي... هر چيزي كه بشه! فقط مي خوام بيكار نباشم... اولين تابستونيه كه مطمئنم درسي واسه خوندن ندارم.... (بعد از چند سال) اخه دوران دبيرستان تابستونا معمولا درس داشتم...
بچه ها ميگن هنوز نمره هامون اعلام نشدن.... البته فقط سه تا از درسامون اعلام نشده! دو تا رو كه حتما نمره ي خوبي ميارم... ولي تو آخري كه اين بيوشيمي لعنتي باشه شك دارم! فقط مي خوام پاس شه!!!
عاطفه هم امروز مي آد! .... همين!
تو اين يك سالي كه خير سرم دانشجو بودم خيلي به شلوغي عادت كردم... خونمون به دليل وجود يه خونواده ي 4 نفره خيلي خيلي خلوته! خيلي وقتا دلم مي گيره! آخه اين چند مدت رو همش با بچه ها گذروندم! اونجا معمولا حوصله مون سر نمي رفت...
قبل از امتحان زبان كه ساده ترين امتحانمون بود با بچه ها رفتيم پارك بغل خوابگاه! شايد باورتون نشه اگه بگم كه روزاي امتحان و حتي در طول ترم اصلا واسه اين كارا وقت نداشتيم!
امروز يكي از دوستام اس ام اس زده و مي گه خدا تو رو آفريده واسه خر خوني! قبول دارم كه خيلي خر خونم(البته خر خوني از وقتي شروع شد كه رفتم مامايي وگرنه قبلا اصلا خرخوني نمي كردم!)... تازه با اين همه خر خوني بازم حس مي كنم كم ميارم! دوره ، دوره ي خرخونيه! اگه كسي خر خوني نكنه عقب مي مونه!
احتمالا بازم بايد شروع كنم و درس بخونم. اما فكر كنم خيلي شيرين باشه درس خوندن واسه كنكور! درساي دانشگاه از بس سخت بود همش آرزو مي كردم كه اي كاش پشت كنكوري باشم. هميشه به پشت كنكوري ها حسوديم مي شد!!! مخصوصا زمانيكه فهميدم كنكور آسون بوده!
حوصله ام خيلي سر رفته! اي كاش الان خوابگاه بوديم پيش بچه ها! وقتايي كه درس نداشتيم با بچه ها مي رفتيم تو حياط و قدم مي زديم... اما حيف كه خيلي كم پيش مي اومد... ما هميشه درس داشتيم... حتي در طول ترم... حتي روزاي تعطيل!
اينكه معدل الف بشم يا نشم به اين امتحان آخريم بستگي داره... اگه هم نشم برام مهم نيس! من هنوز ترم اولم... نمي ذارم حسرت معدل الفي تو دلم بمونه! اين ترم اگه نشد خب ترم ديگه سعيمو مي كنم كه بيارم... هر چند كه ترم ديگه درسامون كاملا تخصصيه و خيلي سخت.... اما من هر درسي رو به بيوشيمي ترجيح مي دم...
من دلم ميخواد فقط بنويسم... پس خاطره ي روزاي آخر دانشگاه رو تعريف مي كنم....
روز آخر دانشگاه (قبل از فرجه ها) آزمايشگاه انگل شناسي داشتيم... استاد به هر كسي يه اسلايد داد و قرار شد دونه دونه اسلايد ها رو ببينيم كه بعدا امتحانشونو بديم... من خودم يكي فكر كنم 3-4 تا اسلايد بيشتر نديدم. از بس كه شيطوني كرديم... ما هميشه با روپوش مي ريم تو آزمايشگاه... اون روز هم كه آخرين روز بود و برامون مهم نبود كه روپوشامون تميز باشه يا نباشه، با خودكار افتاديم به جون روپوشاي همديگه! روپوش من بدتر از روپوشاي بقيه بود... آخه بچه ها شكل ها و نوشته هاي خيلي زشت نوشته بودن رو روپوشم... منم كاري نداشتم... منم تا تونستم و امكان داشت روپوشاي بقيه رو خودكاري كردم و شكلاي زشت كشيدم... اون روز هيچ وقت يادم نمي ره! استاد هم كاري نداشت.. كلا استادامون خيلي باهامون جورن! اون روز ديگه دل درد گرفتم از بس خنديدم... آخرش هم وقتي اومدم خونه يه چند ساعتي روپوشم تو مايع سفيد كننده موند تا تميز بشه!
قبل از امتحان اناتومي يه جلسه ي رويو داشتيم تو آزمايشگاه! اولش رو جسد كار كرديم بعدشم رفتيم رو مولاژا. آخر جلسه بود كه رفتم پيش استاد تا ازش سوال بپرسم. وقتي ديد هنوز دستكش دستمه بهم گفت جنازه رو جمع و جورش كن! براي رويو جنازه بازه باز بود... قفسه سينه ، ماهيچه هاي تنه ، چربي و... اولش گفتم نه! ولي استاد گفت من دستكش دستم نيس خودت جمعش كن! آخرشم با كلي آه و ناله جمعش كردم... اول ماهيچه هاشو درست حسابي گذاشتم سر جاش... قفسه سينه و چربي و .... آخرش هم پوستش رو! بعدشم رو كشش رو گذاشتم روش! واي ي ي ي ي چقد چندش آور بود...
آخرين روزاي قبل از فرجه ها بود كه با بچه ها يه شيطنت كرديم... استاد بيوشيمي معاون دانشكده پيراپزشكيه... بخاطر همينم تو دانشكده پيراپزشكي يه اتاق مخصوص خودش داره! بچه ها از طرف استاد يه مطلب در مورد مامايي هاي ترم يك نوشته بودن و زده بودن رو در اتاق استاد! حالا فقط جمله بندي رو داشته باشيد! :دي
به اطلاع دانشجويان دوره كارشناسي مامايي ترم اول مي رساند به دليل اينكه بيش از حد بچه هاي خوبي بودند (:دي) به همگي به امتحان پايان ترم 2 نمره اضافه خواهد شد! با تشكر استاد ...
بازم خودمون زيرش جواب داديم:
با نهايت تشكر از جناب آقاي ...
از حسن نظر شما نسبت به دانشجويان ترم اول مامايي كمال تشكر را داريم.
از طرف بچه هاي كارشناسي ماماييي
بچه هاي پرستاري كه فكر مي كردن قضيه جديه داشتن از حسودي مي تركيدن! بعدش استاد به يكي از بچه ها اس ام اس داد كه شتر در خواب بيند پنبه دانه! 2 نمره به همتون مي دم ولي 4 نمره ازتون كم مي كنم! :دي
همين استاد بيوشيمي قرار بود كه ميان ترم بگيره ، بچه ها بازم از طرف استاد نوشته بودن كه به دليل يه سري مشكلاتي كه پيش اومده امتحان كنسل شده! كه ترسيديم و برگه رو دراورديم!
ترم يك كه گذشت خيلي شيرين بود برام... مخصوصا از بعد از عيد خيلي بهتر شد... ما چون تو كلاس پسر نداريم به خاطر همينم خيلي با هم جوريم... همه كاريم مي كنيم!
ديگه از شيطوني هامون يادم نمي آد... حالا فعلا اينو پستش كنم تا بعد... بازم ميام....
نمي دونم بعد از چند وقته كه مي خوام بازم بنويسم! فكر كنم آخرين باري كه نوشتم اولاي خرداد بود. اما الان نيمه هاي تيره! به هرحال من امتحاناتم تموم شده و اومدم خونه! خستگي فرجه ها و روزاي امتحان هنوز تو جونمه! درسامون خيلي سنگين بود. من كه واقعا خيلي درس خوندم. خدا رو شكر از اين لحاظ از خودم راضي بودم! 8 تا امتحان داشتم ولي به اندازه ي 80 تا امتحان درس خونديم. تازه بازم من نسبت به بقيه كمتر خوندم. با اينكه ترم اول بوديم اما نمي دونم چرا درساي سخت رو همه با هم بمون داده بودن.
از نمره هام هم راضي ام. امروز بيوشيمي داشتيم. از اين خيلي مي ترسيدم. مي گم نكنه بيافتم!!! خيلي سخت بود... منم كه از اول ترم تو اين درس مي لنگيدم. فقط خدا كنه نيافتم. اصلا معدل برام مهم نيس! به هر حال ما ترم اول بوديم و تازه وارد دانشگاه شده بوديم (مخصوصا من :دي)
دلم خيلي واسه بچه ها تنگ شده... اين آخري تازه اتاقمو عوض كرده بودمو با بهترين دوستام تو يه اتاق افتاده بودم. اتاقو خوشگل كرده بوديم و ... 77 روز ديگه بازم مي تونيم همو ببينيم. اما من دلم مي خواد همين فردا ببينمشون.
عادت كردم به درس خوندن و نمي دونم الان كه امتحاناتم تموم شده چيكار كنم!!! 29 تير كنكور پزشكي دارم. اما فكر نكنم برم واسه كنكور (الان ديگه فكر كنم تونستم با خودم و رشته ام كنار بيام:دي) خيلي به بچه ها و دانشگاه و خوابگاه عادت كردم و اينبار واقعا نمي تونم دل بكنم! دفه قبل (وقتي آزاد مي خوندم) يه جورايي مجبور بودم دل بكنم و بيام اين ور!
خيلي دلم مي خواست از همون جا به مناسبت روز مادر واسه مامانم كادو بگيرم اما واقعا وقتشو نداشتم برم بيرون!
اما... اما.... اما..... تقلب!!! :دي و من براي اولين بار (اولين بار اولين بارم نه :دي) تقلب كردم... ما كه واسه امتحان كارت ورود به جلسه و شماره صندلي و اين چيزا رو كه نداريم! (استثنا تو دانشگاه ما: دانشكده پرستاري و مامايي) به خاطر همينم تو كلاس خودمون امتحان مي داديم و هر كي هر جا دلش مي خواست مي نشست! گروه سه نفره ي من و دو تا از دوستام هم هميشه كنار هم! واسه بيشتر امتحانات هم فقط مدير گروهمون مي اومد بالا سرمون! خودش خيلي پايه بود واسه تقلب! خلااااااااصه فكر كنم واسه 3 تا از امتحانا تقلب كرديم. خدايي خيلي فاز داد! آخر امتحان زبان با يكي از دوستام جواب سوالا رو داشتيم چك مي كرديم كه مدير گروه ديد و كلي بهمون خنديد... منم داشتم از خنده مي مردم!
حالا همه اينا يه طرف امتحان عملي اصول پرستاري (پراتيك) يه طرف! دو نفري مي رفتيم تو اتاق و ازمون سوال مي پرسيدن كه ما بايد عملي انجام مي داديم. يه چيزايي مثل تزريقات ، سرم ، سند و....
من اولين نفر بودم! گفت براي بيمار لوله ي بيني - معدي (NGT) وصل كن. منم همه كارا رو كردم و آخر سر بهم گفت نمي خواب براي بيمار توضيح بدي كه مي خواي چيكار كني؟! منم هول شدم و گفتم چرا ، همه چيو قبلا از اينكه كاري كنيم براي بيمار توضيح مي ديدم و اما .... سوتي دادم. گفتم از عوارضش براي بيمار صحبت مي كنيم. استاد با تعجب نگام كرد و گفت اين كار چون يه كار اورژانسيه خيلي سريع بايد وارد عمل بشي و هيچ وقت هم نبايد از عوارضش براي بيمار توضيح بدي! چون خيلي دردناكه و ممكنه بيمار مخالفت كنه! منم سوسك شدمو اومدم بيرون. تازه وضعيت من از همه بچه ها بهتر بود. سوتي من خوب بود.. بچه ها ناجور سوتي داده بودن. مثلا استاد به يكي از بچه ها گفت كه واسه مريضت سند (لوله ادراري) بذار! اونم به جاي سند رفته بود ست سرم آورده بود... يكي ديگه گفته بود سند رو وارد واژن مي كنيم (در صورتي كه سند وارد پيشابراه مي شه!)
فعلا حال ندارم بيشتر بنويسم... آخه تازه رسيدم خونه! بعدا بازم مي نويسم!


