یووووووووووووووووووووووهووووووووووووووووووو فردا تولدمه! فردا ۱۹ سالم می شه! هوراااااااااااااااااااا
فردا قراره تو دانشگاه جشن بگیریم... به خدا اگه می شد شما رو هم دعوت می کردم... اما نمی شه!
خیلی دلم می خواست یه جشن با شکوه اینجا بگیرم اما دانشجوییه و هزار تا بدبختی
بچه ها همه رو هم پول گذاشتن که برام کادو بگیرن
حالا چقد هم من نمی دونم که اونا می خوان کادو بگیرن
واقعا من دارم سورپریز می شم ![]()

اینم کیک... لطفا صف بگیرید
تا به همه برسه...
خب دیگه... من برم... در ضمن کادو یادتون نره
نمی دونم چم شده! اصلا هیچ علاقه ای به وبلاگ و آپیدن ندارم! البته این موضوع برمی گرده به هک شدن وبلاگم! خدایااااااا یعنی می شه بازم خودم بتونم وبلاگ یوکا رو مدیریت کنم؟! یعنی می شه به دستش بیارم؟! اصلا با وبلاگ فروردینی حال نمی کنم! من یوکا رو می خواممممممممممممممم...
عید هم تموم شد و رفت... من فردا یا پس فردا باید برم ایلام.... نمی خوامممممممممم!!!
بچه مدرسه ای که بودم همیشه از تعطیلات بدم می اومد! دلم می خواست زودی تموم بشن! عاشق مدرسه و بچه ها بودم... اما الان از تموم شدن تعطبلات بدم می آد.. از اینکه دوباره برم دانشگاه متنفرم... اما من نمی خواممممممممم .. من اینو باید به کی بگم؟! نمی گم از درس بدم می آد.. نمی گم از دانشگاه بدم می آد... نمی گم از مامایی بدم می آد... نمی گم از ایلام بدم می آد... اما من دوس ندارم برم... جدایی برام سخته....!!!
تا خرداد هم که تعطیلی نداریم... می دونم اگه برم تا فرجه ها فرصت نمی شه برگردم... ای خدااااااااااااااااااااا
تازه ای کاش فقط بحث رفتن باشه... به محض اینکه پامو بذارم تو دانشگاه باید کوئیز و میان ترم بدم.....
تمام عیدم با درس خوندن گذشت... یه 4 روزی رفتیم آبادان... اما بقیه ش فقط درس بود... اونم برای کنکور.. نه برای دانشگاه... این دو سه روز آخر رو برای دانشگاه یه ذره درس خوندم... بازم همه درسا یه طرف این بیوشیمی لعنتی هم یه طرف دیگه!!! انگل هم همینطور... با بقیه درسا مشکلی ندارم... یعنی می شه این ترم تموم بشه...؟!
نمی دونم چرا وقتی پشت کنکوری ها رو می بینم بهشون حسودیم می شه! خوش به حالشون.... ای کاش منم پشت کنکوری بودم...
وقتی فکرشو می کنم که از شنبه بازم باید چشمم بیافته تو چشم بچه های پزشکی اعصابم داغون می شه! مگه من چی از اونا کمتر داشتم... به خدا حق من این نبود؟! می دونم... تقصیر خودم بود.. اگه بیشتر درس می خوندم....!!!
مامایی بد نیس.. ولی پزشکی یه چیز دیگه س!
تصمیم گرفته بودم یه مدت ننویسم... اما دیشب که داشتم برای بچه ها کامنت می ذاشتم که این وبلاگ جدیدمو بلینکن هوایی شدم و اومدم که بازم بنویسم ...
اما فروردین... که عشق منه! اگه بعضیا می دونستن که من چقد با فروردین حال می کنم هی نمی اومدن بگن که مگه تو فروردین حلوا پخش می کنن که هی می گی فروردین؟!
تولدم نزدیگه... 22 فروردین... احتمالا برای جشن تولدم از دانشگاه آن بشم! البته اگه وقت داشته باشم... چون اصولا از ساعت 8 صبح تا 6 عصر کلاس داریم...
آرشیو وبلاگ یوکا رو منتقل کردم اینجا... فعلا اینجا رو آپدیت می کنم... اگه قبلی رو هم پس گرفتم همه پستایی رو که اینجا نوشتم منتقل می کنم اونجا... خدایا یعنی می شه؟!
این عید اصلا حوصله تفریح کردن نداشتم... فقط دلم می خواست درس بخونم (نمی دونم چرا پارسال اینطوری نبودم؟!) سیزده بدر هم به خاطر مامان و بابام رفتم... وگرنه هیچ علاقه ای به بیرون رفتن نداشتم... اصلا هم حال نکردم...
می گن وقتی آشپز دو تا می شه.... قبل از اینکه بریم بیرون مامان و بابام با هم وسایلو جمع کرده بودن... قرار بود مرغ رو بیرون کباب کنیم...پلو رو هم همون جا درست کنیم... خلاصه وقتی رفتیم متوجه شدیم که چاقو و در قابلمه و ادویه و زغال و ... همرامون نیس! آخرش مجبور شدیم گوشتا رو با اره ببریم!!! به دلیل نبود ادویه و از همه مهم تر زغال از کباب کردن مرغا منصرف شدیم... مرغا رو ریختیم تو قابلمه و فقط نمک ریختیم روشون و ... ولی می گن که آدم اگه تو کوه باشه هر چی بهش بدی می خوره... ما هم همینطور بودیم... اون غذا رو (حالا هر طور که بوده و هر مزه ای که داشته) خوردیمش!
عید پارسال خیلی خوب بود... خیلی.... چون آغاز یه چیزی بود برای من و ... !!! امسال هم که سالگردش بود... اما نتونستیم که مثه پارسال خوش بگذرونیم!!! هر سال بدتر از پارسال! دینگ دینگ :دی
سال 85 نمی دونم خوب بود یا بد... اما شاید بدترین خاطره ای که از سال 85 داشتم قبول نشدنم برای دندون پزشکی بود! هنوزم که هنوزه نتونستم فراموشش کنم... این حق من بود که قبول بشم... درصدام خیلی بالا بودن... اما ... بدشانسی...!!!
مامانم می گه برو خدا رو شکر کن الان داری تو دانشگاه دولتی درس می خونی... رشته ات کارشناسیه... روزانه ست! خیلیا آرزوی این موقعیت رو دارن! نمی دونمممممممم! اما من اون دانش آموز تنبلی نبودم که از خودم انتظار این رو نداشته باشم که پزشکی دربیام! تو مدرسه مدیر و معلم و ناظم و همه و همه این انتظارو داشتن که من پزشکی در بیام! اما نشد....!!!
شهریور تا آذر من همش سر دو راهی بودم! که مهندسی پزشکی رو ادامه بدم یا برم مامایی؟! سال 85 برای من مساوی بود با هر چی دو راهیه تو دنیا!!!
اما اون یک ترمی رو که تو دزفول درس خوندم ، شاید به معنای واقعی من زندگی کردم...! بهترین دوران زندگی من بود! اولاش خیلی سخت بود... بی خوابگاهی... بی دوستی... اما بعدش نه! با بچه هایی دوست شدم که می تونم بگم بهترین دوستای من تو این 19 سال بودن!!! وقتی عکسامونو نگاه می کنم حسرت می خورم که چرا الان اونجا نیستم! ای کاش می شد مهندس پزشکی رو ادامه می دادم!!!... چقد گفتن نرو... چقد گفتن آخه تغییر رشته می خوای بدی که چی؟! اما من اصلا علاقه نداشتم...
آبادان که رفتم زهرا (یکی از دوستام تو دزفول) رو دیدم! چقد دو تاییمون ذوق زده شده بودیم... همون موقع که من آبادان بودم ، یاسمین هم اونجا بود... اما اونو ندیدم. تو ترافیک که مونده بودیم یکی از بچه های خوابگاه دزفول رو دیدم! خودش بچه آبادان بود... همون جا، تو ماشین باهاش سلام و احوال پرسی کردم!
تو این چند روزی که از سال نو میگذره من یه چیزی حدود 200 تا اس ام اس زدم! نمی دونم چرا هر کاری می کنم تعداد اس ام اسام پایین نمی آد! تازه مثلا دارم کلی صرفه جویی می کنم و به صورت بهینه اس ام اس می زنم... :دی
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟! که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب!
همینا دیگه!!! خوش باشید!


