حالم اصلا خوب نیس
آنفولانزا گرفتم
کلاسای دیروزمو نرفتم
![]()
![]()
اما هر طوری بود خودمو رسوندم اینجا تا بگم ولنتاین مبارک![]()
![]()
![]()
![]()

جنازه هم زیاد ترس نداشت. اون بدبخت ها رو انقده مواد شیمیایی به خوردشون داده بودن که اصلا شبیه آدمیزاد نبودن ![]()
سلااااااااااااااام... من الان خونه م! (چه سعادتی !!!) البته من هنوز نتونستم که مامانمو ببینم. چون مامانم رفته دانشگاه. انشالله فردا برمی گرده. احتمالا خودمون بریم دنبال مامانم. منم شنبه برمی گردم ایلام. تا چهارشنبه هم کلاس دارم. اصلا حوصله کلاسا رو ندارم. چون دانشگاه سوت و کوره و هیچ کی تو دانشگاه نیس. فکر کنم فقط بچه های مامایی ترم یک بیان دانشگاه. همه دوستام تعطیل کزدن و اومدن اما من ... ! اشکالی نداره... بالاخره یه انگیزه کوچولو هس که کمک کنه برم. اونم اینه که واقعا سر کلاس با بچه ها خیلی حال می کنیم. ما ها هممون دختریم. به خاطر همینم جو بینمون خیلی صمیمانه ست. تو کلاس همیشه چند نفر از بچه ها با موبایل ترانه می ذارن... خیلی وقتا بزن بزن داریم... خیلی وقتا هم با بچه های پرستاری کل کل می کنیم. بیچاره پرستاری ها... انقده بهشون فخر می فروشیم که نگوووو!
هفته ی گذشته کلاس زبانمون با هم تشکیل شد. فکر کنم بعضی از پسرای پرستاری و دخترای مامایی شب خوابشون نبرده بود!!!! :دی خلاصه قبل از کلاس پسرای قوی هیکل پرستاری(!) همه صندلی ها رو آوردن کلاس ما. خداییش پسراشون خیلی زاغارت بودن. منم یه گوشه کلاس نشسته بودمو فقط به اونا می خندیدم. بیچاره پرستاری ها!
هفته ی گذشته بین ساعت 12 تا 2 کلاس نداشتیم. با چند تا از بچه ها رفتیم و تو محوطه دانشگاه نشستیم و ترانه گذاشتیم و ... . چند تا از پسرا که تعدادشون به اندازه ی یه کلاس بود هم اون ور تره ما نشسته بودن. وقتی دیدن ما ترانه گذاشتیم نخواستن کم بیارن و اونا هم یه ترانه کردی گذاشتن و چند نفرشون بلند شدن و شروع کرده به کردی رقصیدن و یه سری دیگه هم کل می کشیدن. من یکی که اصلا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. زدم زیره خنده!!! چه صحنه ای شده بود... آخر خنده بود.
امشب بابام داشت به من و نسیم تیکه می انداخت که جدیدا سندرم اعتیاد به موبایل اومده!!! فکر کنم باید خودمو به یه جایی معرفی کنم!!! بازم هزینه موبایلم زیاد اومده. فعلا موبایلم تو قرنطینه ست. یعنی دارم خیلی کم ازش استفاده می کنم. ولی می دونم بازم زیاد می شه! داشتن و نداشتنش هر کدوم یه دردسره!
نگین هم 240 تومن هزینه موبایلش اومده. نگین خب دیگه آخرشه. وقتی بهم گفت کلی بهش خندیدم. اونم عصبانی...!!! الان سنندجه. اولاش خیلی براش سخت بود که با شرایط اونجا جور بشه. می گفت دانشجو ها با استادا کردی حرف می زنن و خیلی از پسرا با لباسای کردی میان دانشگاه!!
سه شنبه برای بار دوم رفتیم بالا سر جنازه. این دفه حتی دستکش هم دستمون کرده بودیم. چون وضعیت خیلی جدی بود و می بایست با کله می رفتیم تو جنازههه :دی! جنازه تازه بود. یه جوون 24 ساله ی معتاد بود که از بندر عباس فرستاده بودنش دانشگاه ما! دو روز قبل از اینکه بریم بالا سرش بدنش رو برش داده بودن. البته نه اینکه بدنش متلاشی بشه! نه! فقط در حدی که می خواستیم مطالعه کنیم. یارو چون معتاد بوده ریه هاش سیاه شده بودن! همه بچه ها با کله رفته بودن تو بدن جنازه. اما من حتی با نوک انگشتم هم اونو لمس نکردم!
خیلی مهمه که دانشجو یه چیزی رو از روی مدل واقعی ش یاد بگیره. الان تو دانشگاه ها دیگه استخون مصنوعی نمی آرن. فقط با طبیعی هاش کار می کنن! با اینکه می دونم این استخونا خیلی دست خوردن و می شه راحت بهشون دست زد اما بازم بدم می آد که بهشون دست بزنم. واقعا چندش آوره...
پ.ن 1: داشتم به این فکر می کردم که از مهر ماه تا الان هر چی مطلب گذاشتم تو این وبلاگم همش در مورد دانشگاه و خواگاه و ... بوده!!! نمی دونم چرا؟! خب شاید به خاطر اینه که بیشتر وقتم تو دانشگاه میگذره و با دوستامم! نمی دونم... شاید کم کم کمترش کنم!
پ.ن 2: 20 اسفند یه ماهگرده... این روز و به خودم و ... تبریک می گم! (یه جورایی حس می کنم 20 بهمن بازم متولد شدم!)
پ.ن 3: امشب خیلی اتفاقی به یه وبلاگی برخوردم... وای ی ی ی ی اصلا باورم نمی شد. صاحبش آشنا بود... باورم نمی شه اینجوری بنویسه...
پ.ن 4: ... بیخیالش
من اصلا این وضعیتو دوس ندارم. من تازه پریروز اومدم. اما فردا صبح باید بازم برگردم.... من واقعا نمی دونم تا کی این وضعیت ادامه داره... قبل از اینکه بیای همش انتظار می کشی که بیای! وقتی هم می آی اصلا دلت نمی خواد که برگردی! ....
اینایی که شهرای دور قبول می شن چه جوری با شرایط خودشون کنار می آن؟! اگه من اصفهان مونده بودم الان چه حسی داشتم؟! خوبه اینجا تا ایلام 3 ساعت بیشتر راه نیس! نهایتش اینه که اگه خیلی دلتنگ بشم 3 ساعت طول می کشه که بیام پیش مامانم اینا! مامانم تقریبا غروب اومد. هنوز مامانم نیومده بود که عموم زنگ زد و گفت فردا صبح زود حرکت می کنیما! و همه غصه عالم نشست تو دلم...!!! بی خیال
یکشنبه دو تا کوئیز دارم... اصلا حس درس نیست!
سلاااااااام... بعد از مدتی اومدم که بازم مثه همیشه آپدیت کنم
خیلی سرم شلوغه.. کلاسام خیلی زیاده
اصلا وقت آنلاین شدن ندارم... علاوه بر کلاسایی که تو پرینتم بود استادا کلی کلاس جبرانی و عملی برامون گذاشتن
تا ۲۳ هم افتادیم... استادا اصلا نمی ذارن زودتر کلاسا رو تعطیل کنیم
هر چی بهشون می گیم راضی نمی شن
بیشتر استادا هر جلسه کوییز می گیرن
اوضاعیه اینجا بیا و ببین... همه بچه ها عاصی شدن ![]()
دلم برای مامان و بابام خیلی تنگولیده... آخر هفته می رم خونه. ولی بازم برمی گردم. چون تا چهار شنبه کلاس دارم...
الان هم یه سمینار اعتیاد داریم... به خاطر همینم سایت خلوت بود و من تونستم بیام کار کنم... وگر نه بقیه روزا سایت خیلی شلوغ می شه![]()
درضمن کی گفته من بازم با رشته ام مشکل پیدا کردم؟؟!! اصلا اینطور نیست... من اون موقع خیلی دلم گرفته بود و تنگولیده بود... وگرنه اصلا از رشته ام بدم نمی اومد... ولی بازم نسبت به پزشکی .... ![]()
خانوما و آقایون دکتر رو که می بینم ناجور حسرت می خورم... ای کاش تعیین رشته نمی کردم و یه سال بیشتر درس می خوندم... ولی بازم درسامو دوست دارم... کلاس عملی زیاد داریم... خوشبختانه رشته مون اصلا خشک و بی روح نیست ![]()
استادامون هم واقعا خوبن... من که خیلی راضی ام... سطح علمی دانشگاه دولتی زمین تا آسمون با دانشگاه آزاد فرق می کنه...! ولی یه مشکلی هست که استادای اینجا خیلی سخت می گیرن....
رفته بودیم آزمایشگاه آناتومی
آزمایشگاه پر شده بود از مولاژای دختر و پسر
تشخیصشون هم که خیلی راحت بود... البته هر کدومو تنها گذاشته بودن تو یه قفس شیشه ای که خدایی نکرده... ![]()
چند روز پیش بچه ها از شیشه ی اتاق سمعی و بصری تو اتاقو نگاه کرده بودن و ... یه صحنه ی جالب و زشت رو دیده بودن... هیچی دیگه! مولاژ یه زن که دراز کشیده بود روبه روی در! خداییش خیلی ضایع بود... بچه های ترم اول مامایی هم حسابی ضایع بازی در آوردن و جلوی پسرای پرستاری بدو بدو می رفتن طرف اتاق سمعی و بصری
یکیشون هم خودم بودم ![]()
اتاق پراتیک هم دست کمی از اتاق سمعی و بصری نداره.. اونجا هم فقط دنبال تشخیص هویتیم (ببخشید ... تشخیص جنسیت
)
خلاصه... رشته مون خیلی مورد داره
شانس آوردیم که پسر ندارم... وگرنه آبروی ما ها می رفت...
هفته ی گذشته هم همایش حجاب داشتیم. دکتر زیبایی نژاد (رئیس مرکز مطالعات زنان) از تهران اومده بود.. خیلی جالب صحبت می کرد... خداییش اولین همایشی بود که دقیقا به همه حرفا و صحبتا گوش کردم ![]()
همینا دیگه... می ترسم الان مسئول اینجا بگه وقتت تموم شده... پس تا بعد...![]()
![]()
دلم برای بچه ها تنگ شده... خوش به حال اونا... اونا همشون پیش همن... اما من چی؟ اینجا هیچ دوست درست و حسابی ندارم ...
خدا کنه پزشکی قبول بشم و از اینجا خلاص بشم


