فردا هم باید برم روپوش بخرم چون سه شنبه قراره بریم سر جنازه!
نمی دونم بترسم یا خوشحال باشم ![]()
همینا دیگه
سلام. من امروز اولین روز دانشگاه دولتی رو تجربه کردم...
چه روزی هم بود امروز. از دیشب تا حالا همش داره بارون می باره. تازه یکی دو ساعت هم هست که بارش برف شروع شده...
از شدت سرما تبدیل شدیم به قندیل...
سرمای زیاد رو هم دوس ندارم.... ولی چاره ای نیس... ![]()
خلاااااااصه تعداد بچه های کلاسمون ۲۴ -۲۵ نفر بیشتر نیس. کلاسمون خیلی خلوته.تعداد بچه های کلاس برق و کلاس مهندسی پزشکی یه چیزی حدود ۶۰ نفر بود...
امروز سکشن اول استاد نیومد. سکشن دوم هم میکروب شناسی داشتیم. حالا واقعا قدر واحدای رشته مو می دونم... خیلی برام شیرینن.
این ترم ۲۰ واحد بهمون دادن که دو واحدش زبان پیشه. از زبان پیش بدم می آد. چون با این کارشون ما رو ۲ واحد عقب می اندازن![]()
همون ساعت اول هم استاد راهنما اومد و ما رو با جاهای مختلف دانشکده آشنا کرد... که مهمترین جایی که نشونمون داد همون سایت کامپیوتر بود ![]()
از شنبه تا چهار شنبه هم کلاس دارم. پنچ شنبه و جمعه هم بیکارم... ![]()
همین دیگه... حال ندارم بیشتر بنویسم ![]()
سلام. امروز آخرین امتحانمو هم دادم و با دانشگاه آزاد دزفول خداحافظی کردم. کلی برنامه برای بعد از امتحانمون داشتیم. قرار بود بریم همون ساندویچی همیشگی و نهار رو اونجا بخوریم و چند تا عکس یادگاری بگیریم. بعد از اون هم قرار بود که بریم بستنی بخوریم و ... اما همه این برنامه هامون به هم ریخت. چون از اول قرار بود بابام غروب بیاد دنبالم. اما نیومد و من مجبور شدم با بابای نگین برگردم. ما ساعت یک و نیم از دزفول حرکت کردیم . همه برنامه هامون به هم ریخت...
من دانشگاه بودم که بابام زنگ زد به من و گفت که نمی آم دنبالت. منم همون لحظه رفتم خوابگاه و وسابلمو جمع کردم و آماده ی حرکت شدم. لحظه خداحافظی خیلی برام سخت بود. خیلیییییی... اون اشکایی که ریختم هیچ وقت یادم نمی ره. دلم برای تک تک بچه ها تنگ می شه. از وقتی که اومدم خونه تا الان همش دارم به عکسامون نگاه می کنم. دارم دیوونه می شم. البته من حتما بهشون سر می زنم.... یه جمع هفت نفره بودیم که هیچ وقت هیچ کدورتی بینمون پیش نیومد.... حالا من دور از اونا چیکار کنم؟!...
قرار گذراشته بودم که تو این پست از سوتی هام بگم. اما نمی دونم چرا هر چی به این مخ آکبندم فشار میارم هیچی به ذهنم نمی رسه!
اولین سکشن آناتومی که رفتیم سر کلاس من باد به غبغب انداخته بودم و خیلی مغرورانه سر کلاس نشسته بودم. مطمئن بودم که اگه تو فیزیک و ریاضی نمی تونم سر کلاس ابراز وجود کنم اما اینجا می تونم.... همون اول جلسه می خواستم حرفی زده باشم که گفتم... استاد فقط همین ترم آناتومی داریم؟! استاد هم با خنده گفت که اگه قبول بشید نه! اما اگه قبول نشید مجبوریم ترم آینده هم در خدمتتون باشیم!!! و اینطوری شد که همه بچه ها زدن زیر خنده و من ضایع شدم!
یه دفه دیگه آناتومی داشتیم. استاد داشت در مورد دستگاه ادراری صحبت می کرد.قسمتای آخرش در مورد دستگاه ادراری زن و مرد بود. داشت در مورد تفاوت های اون دو تا می گفت و شکل می کشید که... چون همه بچه ها رشته شون ریاضی بود فکر می کردم که به این چیزا عادت ندارن و الانه که بزنن زیر خنده و ...کلاس هم که دختر و پسر ریخته بود توش... به قسمت مردونه اش که رسید من زدم زیر خنده(البته دستم جلوی دهنم بود و کسی متوجه نشد) و... سرمو گذاشتم رو میز و ... وقتی سرمو بلند کردم دیدم که همه بچه ها خیلی آروم و معمولی سر جاهاشون نشستن و دارن به حرفای استاد گوش می دن!
اولین باری که می خواستم از تلفن کارتی استفاده کنم ، کارتو برعکس وارد تلفن کردم و بعدش هم گفتم این چرا خرابه؟!
این یکی مربوط می شه به اون اول اولا که نت می اومدم. یه مطلبی رو تایپ کرده بودم و می خواستم همشو (که به اندازه ی یه ایمیل بود) واسه نگین بفرستم. خیلی تند تند می خواستم آی دی شو پیدا کنم و سندش کنم که بعد متوجه شدم به جای نگین برای یاهو هلپر سندش کرده بودم!!!!
من تو این ترمی که گذشت سر کلاس ریاضی و فیزیک وقتی که استاد با دانشجوها بحث می کرد هیچ وقت خودمو وارد بحثشون نمی کردم. هیچ وقت هم در مورد جواب سوالا نظر نمی دادم. اما یه جلسه که سر کلاس ریاضی بودیم ، استاد داشت یه مساله رو حل می کرد که نهایتا به یه کسر رسید. من فکر کردم که یه ایکس از صورت توانش کمه! بعدش هم خواستم که مثلا ابراز وجود کنم . بگم آره! منم یه چیزی بلدم... به استاد گفتم که اینجوریه. از اون ور هم چند تا از پسرا همش می گفتن نه و اینجوری نیست و منم از این ور همش خودمو جر می دادم که من درست می گم! آخرش هم من ضایع شدم.. چون استاد به این نتیجه رسید که یه ایکس از صورت با یه ایکس از مخرج ساده می شه و ...
دیگه نمی دونم چی باید بنویسم. چون هیچی یادم نمی آد... آخه امروز خیلی حالم گرفته بود....
من واقعا نمی دونم کیا رو باید دعوت کنم. آخه تقریبا همه به این بازی دعوت شدن... باشه باشه... دعوت می کنم...
نگین ، سامان ،نسیم، بهنام ، مجتبی ، آزاده جووون
شیش نفر شد... گیر ندین دیگهههههه
فردا آخرین امتحانمو می دم... بعدش هم .... خداحافظ دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول![]()
![]()


