سلام. امروز ۲۹ ام دی ماهه! و من تازه به این بازی دعوت شدم(قربون پرواز جونم برم من
). جالبه ها
! خلاصه می دونم که هیچ نیازی به توضیح نیست. چون همه تقریبا با این بازی آشنا هستن.
همونطور که می دونید من متولد فروردینم. عاشق ماه تولدم هستم. اما بازم یه جورایی از اینکه اول سال به دنیا اومدم ناراضی ام. به خاطر اینکه معمولا پسرای شصت و هفتی همه از من کوچیکترن
نمونه اش همون پسری که تو کلاس مهندسی پزشکیه
خیلی بچه نشون می ده. یه جورایی مطمئنم که شصت و هفتیه و از من کوچیکتره ![]()
بابا شوخی کردم
خیلی احساساتی ام. خیلی هم زود عاشق می شم. بیشتر هم عاشق دخترا می شم. اگه یکی رو دوست داشته باشم حتما یه جوری بهش می گم که دوستش دارم
اهل بگو و بخند و شوخی ام
معمولا کسی از دستم ناراحت نمی شه. اگه هم کسی از دستم ناراحت بشه صد در صد از دلش در میارم
معمولا تو هر جمعی منو می پذیرن و ... ![]()
پایه ی هر شیطنتی که بگین هستم (البته نه هر شیطنتی
) مثلا اون اولا با بچه ها می رفتیم پارک جنگلی و علی کله و اندیمشک و ...
همه اين جاهايي هم كه نوشتم ممنوعه كه بچه ها برن
ولي ما ككمون هم نمي گزيد ![]()
![]()
عشق اس ام اسم. هم دوست دارم اس ام اس بزنم هم برام بفرستن... هزينه موبايلم دو برابر هزينه موبايل مامان و بابام شد!
هفته ي گذشته دو تا بيپ كارت خريدم كه يكي اش تو همين دو روز اول تموم شد
اما اين يكي رو دارم بصورت بهينه مصرف مي كنم ![]()
ماكاروني ، الويه ، زرشك پلو با مرغ و پيتزا و ... خيلي دوس دارم. از غذايي هم كه توش گوشت چرخ كرده باشه بدم مي آد. اما با پياز و سير آنچنان كه بقيه مشكل دارن من مشكلي ندارم ![]()
همه مي دونن كه من عشق پزشكي ام. و مي دونن كه چون نتونستم اين رشته رو قبول بشم دارم از اين رشته به اون رشته مي پرم. الان واقعا دلم مي خواد به يه ثباتي برسم
مطمئنم كه مامايي هم نمي تونه منو ارضا كنه
خدا مي دونه بعد از اون چه رشته اي رو خواهم رفت ![]()
عاشق گوش دادن ترانه هاي مورد علاقه ام هستم. تا حدي كه تو خوابگاه هم كه با كمبود ضبط مواجه ايم بيشتر اوقات يا با موبايل گوش مي دم يا با ام پي تري پلير
حتي موقع درس خوندن
وقتي پول زيادي دستم باشه حتما خرجش مي كنم. كلا عشق خريد و خرج كردنم.
دقيقا از وقتي كه اومدم دانشگاه در عرض دو هفته پولاي عابرمو تموم مي كنم. ![]()
معمولا بچه ي شادي ام. تو اتاق هميشه بساط رقصمون بپاست. منم كه هميشه پايه
بچه ها از دستم خيلي مي نالن.
آخه معمولا مزاحم درسشون مي شم ![]()
برحسب عادتاي بد شبا زود خوابم نمي بره. خيلي كه بخوام زود بخوابم ساعت يك يا دو مي خوابم. بخاطر همينم شبا همش ميس مي اندازم رو موبايل بچه ها
. خيلي وقتا هم كه احساس لارجي بهم دست بده بهشون اس ام اس مي زنم![]()
من خيلي بچه ي بدي ام
چون خيلي حرفاي زشت مي زنم
. اينا همش از اثرات دوستاي ناباب تو خوابگاست
مي ترسم يه وقتي تو خونه از اون حرفا بزنم و .... ![]()
امروز امتحان آناتومي داشتيم. برگه مو كه تحويل دادم با فاطمه اومديم تو سالن. ديدم كه اون پسره
تو سالن ايستاده ... حراستي ها هم عين چند تا گرگ گرسنه اون ور ايستاده بودن و نمي ذاشتن كه ما تو سالن بمونيم. رفتيم جلو در ساختمون حسابي. ديدم اونم اومده بيرون
كم كم همه اومدن بيرون. گروه ما هم همه جمع شده بودن. هوا هم شديد سرد بود و مه همه جا رو گرفته بود. بچه هاي بدبخت ما هم مي خواستن برن كه من نمي ذاشتم
حالا همش داشتم ضايع بازي در مي آوردم.
پ.ن: من هيچ كسي رو دعوت نمي كنم
پ.ن۲: عدد گذاری نکردم که که شما متوجه نشید من چند تا نوشتم. تازه هنوز سوتی هام مونده که بنویسم.
شما که بهتر از هر کسی می دونید که من حرفام تمومی نداره
پس منتظر یه پست دیگه باشید که می خوام در مورد سوتی هام بنویسم
فعلا
سلام... الکی الکی اومدم که آپ کنم. آخه بعضیا هی تند تد آپ می کنن! منم نمی خوام از قافله عقب بیافتم! اینه ه ه ه ه ![]()
اینکه این چند روز من نیومدم اینجا به این دلیل بود که پاور مبارک پی سی بنده (بنده ی بنده هم نه ها ! خانوادگیه! یه لحظه جو گیر شدم
) سوخته بود. یادمه آخرین دفه داشتم آفلاین وبلاگ بروبچ رو می خوندم که یه لحظه فکر کردم برق رفته
! اما دیدیم نه! لامپا همه روشنن
! بعد از گذشت اندک زمانی متوجه بوی سوختگی از اندرون کیس شدم
! و بله ه ه ه ه پاور جان به جان آفرین تسلیم کرده بود
! و ما هم صبر کردیم تا هفتمش بیاد و بریم پاور بخریم
بگذریم... دوس دارم زود تر بیستم بیاد که من برم دزفول. شدیدا دلم برای بچه ها تنگولیده! این روزا هم همش از طریق تلفن و اس ام اس با هم در ارتباطیم.
ما تو خوابگاه همیشه یه حرفای خاصی رو تکرار می کنیم![]()
. که به دلیل نا متعارف بودن این لغات در فرهنگ ما از آوردن آن کلمات در این مکان فرهنگی معذورم
!!! حالا دیروز زنگ زدم به ماهرخ. اول منو نشناخت... بعد که اون کلمه رو استعمال کردم یهو داد زد کوووووووووثرررررررررررر تویی
؟! (عجب کلمه ای بودااااا ) خلاصه کلی با هم حرفیدیم. از استادش باهاش حرف زدم. از اون استاداییه که... عشقشه
(الهی !!) گفتیم و خندیدیم
چند روز پیش هم یاسمین یه اس ام اس داد... منم با یه اس ام اس دیگه جوابش دادم (البته اس ام اسم زیاد پاستوریزه نبود
!) بعدش یاسمین زنگ زد به من و گفت کوثررررر آخه این چه اس ام اسی بود که فرستادی؟ آبروم رفت. داداشم خوندش!!!! منم گفتم به من ربطی نداره... می خواستی مواظب باشی! ![]()
همه عکسایی که با بچه ها گرفته بودم رو ریختم رو پی سی. یه ترانه روشون گذاشتم و میکسشون کردم
. خیلی قشنگ شده. رایتش کردم. به همه بچه ها یه نسخه شو می دم. ترانه ای که روش گذاشتم یه نموره غمگینه
. به خاطر این غمگین گذاشتم چون من ترم دیگه دزفول نیستم....![]()
چند وقت پیش خیلی اتفاقی رفتم تو وبلاگ نیما و تانی. دیدم که نیما آپ کرده بود و .... از حال بد تانی گفته بود
. مثل اینکه سکته کرده بود
. اما امشب خوندم که خوشبختانه تانی حالش خوب شده
. خب خدا رو شکر... خیلی نگرانش بود...
اه... نمی دونم چی بگم... هر چی به این مخم فشار میارم چیزی به ذهنم نمی رسه
... اگه چیزی به ذهنم خطور کرد میام و می نویسم. پس فعلا....![]()
این دفه اومدم که خاطره شب یلدا رو تعریف کنم.... روز پنج شنبه که آخرین روز آذر بود هیچ کدوم از بچه های اتاق ژزتون نداشتیم. قرار گذاشتیم که با بچه ها بریم بیرون و ساندویچ بخوریم و از اون ور هم خریدامونو بکنیم.
خلاصه ساعت 1 رفتیم بیرون. اولش رفتیم ساندویچی و .... بعد از اون هم تمام بازار های دور و ورمونو گشتیم. چون ظهر بود همه جا تعطیل بود. گفتیم حالا که همه جا تعطیله بریم بگردیم. از یه مسیری رفتیم پایین و از زیر پل سر در آوردیم. چون از کنار آب داشتیم رد می شدیم هوا خیلی سرد بود. ماهرخ هم که سرما خورده بود و هی نق می زد که چرا اومدیم اینجا! خلاصه کلی طول کشید تا تونستیم اون مسیرو بریم . ولی منظره هاش خیلی قشنگ بودن. چند تا عکس هم گرفتم که گذاشتم تو پست قبلی.
خلاصه تا ساعت سه - سه و نیم رسیدیم خیابون شریعتی (تقریبا همون بازار دیگه)... اولش رفتیم تو قسمت میوه فروشا و دنبال میوه های شب یلدا گشتیم. بعد از کمی گشتن تونستیم یه هندونه ی بزرگ بخریم. هندونه مون انقد بزرگ بود که هر کی می دید می گفت از کجا خریدید؟!
بعد از اون هم انار و آجیل و یه سری خرت و پرت دیگه خریدیم. بخاطر ماهرخ چون سرما خورده و هم به خاطر اینکه هندونه مون خیلی سنگین بود مجبور شدم که با دو نفر دیگه از بچه ها برگردم خوابگاه. اما دو نفر دیگه از بچه ها با ما نیومدن و رفتن کافی نت!
بعد از اون هم ساعت 5 با زهرا دوباره رفتم بازار. چون به زهرا قول داده بودم که براش تحقیقشو جور می کنم. اما بازار خیلییییی شلوغ شده بود. غلغله بود! هر کافی نتی که می رفتیم سیستم خالی نداشت که ما باهاش کار کنیم. آخرش هم دست از پا دراز تر برگشتیم خوابگاه!
اون روز برعکس روزای دیگه که می بایست سر حال باشیم اما بیشتر از هر روز دیگه ای خسته و کوفته شده بودیم. حتی نا نداشتیم که خوراکی هامونو بخوریم. اما با هر زوری که بود تا ساعت 4 بیدار موندیم. همه خوراکی هامونو هم خوردیم. فال حافظ هم که سر جاش بود..
حالا جالب اینجا بود که بچه ها به خاطر خوردن هندونه تا صبح صابون به دست هی می رفتن و می اومدن :دی!
اون شب بچه ها نذاشتن که از خودمون عکس بگیریم... یکی می گفت قیافه م خوب نیس یکی می گفت دور چشام گود افتاده و ... خلاصه تونستیم اولین شب یلدای دانشجویی رو تو خوابگاه تجربه کنیم.
پ.ن: از دستون خیلی عصبانی ام! اصلا انتظارشو نداشتم... اصل نمی گم برای چی از دستتون دلخورم... نمی گمممممم... نمی خوام هم بیشتر از این اعصاب خودمو خورد کنم...
امروز پنج شنبه (چیزی تا جمعه نمونده) و من اومدم خونه. اومدم که تا دو هفته بمونم. این هفته که دیگه چیزی تا آخرش نمونده اخرین هفته ای بود که سر کلاس رفتیم. خدای من ، بالاخره آخرین سکشن رسید و البته... گذشت! اصلا دلم نمی خواست انقد زود همه چی تموم بشه.
این هفته علاوه بر کلاسای خودم کلاس بچه های دیگه رو هم رفتم. خیلی حال کردم. روز سه شنبه هم 4 نفر از بچه های اتاقمون رفتن خونه هاشون. موقع رفتنشون بی اختیار گریه می کردم. آسمه از اون لحظه فیلم گرفت! اون لحظه چقد حس کردم که آسمه و یاسمین و ماهرخ و پریسا رو دوس دارم!
من و فاطمه و زهرا و سارا هم موندیم تا امروز. تو خوابگاه فقط 7 نفر بودیم که با متصدی خوابگاه 8 نفر می شدیم. اون خوابگاهی که 45 نفر توش بود یهویی خالیه خالی شد.
این روزای آخر خوابگاه واقعا دلگیر شده بود. دلم می خواست سریع کنده بشم و بیام خونه. امروز صبح هم بابام اومد دنبالم. وقتی رفتم بقیه بچه ها رفته بودن کلاس. نتونستم حضوری خداحافظی کنم... فقط تونستم اس ام اس بزنم که من رفتم... خوش باشید!
الانم با اس ام اس با بچه ها در تماسم. اصلا نمی تونم به این فکر کنم که یه روزی باید برای همیشه از اونجا برم. بچه ها هنوزم که هنوزه می گن بیخیال شو و تغییر رشته نده! اما من نمی تونم...
اصلا بیخیال...
این دو هفته ی آخر رو تا تونستیم تفریح کردیم. ترکوندیم! هر جایی رو که بگید ما رفتیم. چهار شنبه ی گذشته دوست یاسمین اومده بود دزفول. ما هم از قبل تصمیم گرفته بودیم که با دوستش بریم بیرون. روز قبلش رفتیم و تمام مواد و وسایل الویه رو خریدیم. نصفه شب هم الویه رو درست کردیم و صبح وقتی دوستش اومد دو تا آژانش گرفتیم و رفتیم علی کله (لب آب) البته همه کارامونو یواشکی انجام دادیم. چون اگه مسئول خواگاه می فهمید جلومونو می گرفت! البته آخرش فهمید چون ما یه سوتی ناجور داده بودیم.
وقتی که سوار آژانس شدیم هه وسایلمونو گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین. وقتی وسایلمونو در آوردیم حواسمون نبود و قند و چایی راننده رو هم همراه بقیه وسایل در آوردیم!!! بعد از اینکه رسیدیم خوابگاه راننده آژانش زنگ زد به مسئول خوابگاه و گفت که من چند تا از دخترا رو بردم علی کله. احتمالا وسایل من با وسایل اونا قاطی شده! بعدش هم که .... خودتون بهتر می دونید.
این روزای آخر تازه فهمیده بودیم که جزوه نداریم. من و فاطمه شدیدا دنبال جزوه می گشتیم. با کلی مکافات جزوه ها رو می گرفتیم و سریع کپی می گرفتیم و سه سوته پسشون می دادیم!
سکشن آخر زبان خیلی حال داد. استاد زبانمون یه خانومه جوونه. به خاطر همین هم پسرا خیلی باهاش کل کل می کنن. این جلسه آخر که انقد خندیدیم مردیم.
من یه ربع دیر رسیدم سر کلاس. تا از در کلاس اومدم تو یهو اسممو خوند. منم که نتونسته بودم خودمو جمع و جور کنم با چادری که تو دستم بود و جزوه هایی که کپی گرفته بودم دستمو بردم بالا و گفتم بله (همون حاضر دوران ابتدایی)! بعد هم رفتم آخر کلاس نشستم. داشتم خودمو جمع و جور می کردم که بشینم که متوجه شدم دو تا از پسرای شیطون کلاس برگشتن و دارن زل زل منو نگاه می کنن. منم یه چش غره رفتم و ...!
سر کلاسایی مثه ادبیات که نیازی به گوش داد ندارن بازار بلوتوث گرمه! منم خودم همیشه پایه بلوتوث بازی ام. قبلنا خیلی برای گرفتن فایل ناز می کردم اما الان دیگه خودم سندر (sender) شدم!
از بین پسرای کلاس از یکیشون یه نمه خوشم اومده بود. البته جدی نبودا... فقط محض شوخی. سر کلاس آناتومی که بودیم استاد برگه های میان ترممون رو داد. پسرای کلاس همه روبه روی ما ایستاده بودن. یه فایل فرستادم که ببینم کدومشون گوشیشو چک می کنه. بعد فهمیدم که همونیه که می خواستم. چند تا عکس فرستادم و کلاس شروع شد. اون که جلوی من نشسته بود رفت تو ردیفای آخر نشست و بلوتوث بازی ما ادامه پیدا کرد...
تو خوابگاه وقتی بحثشو وسط می کشیدم بچه ها از خنده می پکیدن. می گفتن اون حتی تو خواب هم نمی بینه که یه دختر دوسش داشته باشه! (از بس که درب و داغون بود. تازه خیلی هم بچه نشون می داد) خلاصه من می گفتم و اونا می خندیدن.تازه یکی از بچه های اتاقمون که از یکی از استاداش خوشش اومده. اوضاعیه تو دانشگاه بیا و ببین!
حرفام خیلی زیادن.. ولی حال ندارم بنویسم. بقیه اش باشه واسه بعد... (تا اینو تایپ کردم جمعه هم رسید)
پ.ن: مثلا داریم غذا می خوریم... هانگارد1.... هانگارد2 ....هانگارد3... انار خوردن تو شب یلدا....با بچه ها داشتیم از زیر پل رد می شدیم.... اوضاع تغذیه مون ... اینجا زیر پل بودیم.... این عروسکمه... اینم از اوضاع لیوانامون


