تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
آخر حالی به حولی
 

اینبار بازم از خونه! یه جورایی دلم نمی خواست بیام اما چون این هفته همه بچه ها قصد رفتن داشتن منم مجبور شدم که بیام. تا دو هفته ی دیگه هم بیشتر کلاس نداریم. بعد از اون هم فرجه هامون شروع می شه! خوابگاه هم تعطیل می شه! اما من دلم نمی خواد. شدیدا به دزفول ، دانشگاه ، خوابگاه و مخصوصا بچه های اتاقم عادت کردم! حتی یه جورایی به مهندسی پزشکی هم عادت کردم. یه جورایی به خانوم مهندس بودن هم عادت کردم. سر کلاس وقتی بچه ها خیلی شیطونی می کردن استاد ریاضی مون می گفت خانوما و آقایون مهندس لطفا ساکت!

دلم برای همه چی تنگ می شه! از همون اول کار من این شده بود که دل ببندم و بعدشم دل بکنم! اولش با بچه های خوابگاه اصفهان شروع شد! فقط یه روز باهاشون بودم اما انگار سال ها باهاشون نون و آب خورده بودم! برای اونا هم خیلی دلم تنگ شده! برای مولود , زهرا ، معصومه و فاطمه و نرگس! هر کی از یه جایی اومده بود! مولود از اراک... معصومه از نوشهر... زهرا از اردستان... نرگس از شیراز و فاطمه هم از فریدن! دوس دارم بازم ببینشون! یادم نمی ره چقد خوشحال بودن از اینکه هم اتاقیشون شده بودم. تو همون یه روز انقد خندوندمشون که غم دوری یادشون رفت!

حالام نوبت این شده که از بچه های اتاقم خداحافظی کنم. درسته که هنوز تا پایان ترم مونده! اما زیاد نمی تونیم پیش هم باشیم.

زهرا ، ماهرخ ، یاسمین، آسمه ، فاطمه ، سارا و پریسا... دلم برای همه اینا هم تنگ می شه! چه روزایی با هم داشتیم! البته هنوز مونده... نمی خوام فکر کنم داره تموم می شه! اصلا بیخیالش...

چند روز پیش با بچه ها قرار گذاشتیم که برای یه بار هم که شده یه چند تومنی پیاده شیم و یه نهار درست درمون بخوریم! البته نه تو خوابگاه! قرار شد که بریم پارک جنگلی که 5 کیلومتر خارج از شهر بود! خلاصه صبح بچه ها همه رفتن کلاس. قرار شد منم پلو رو درست کنم! ظهر که بچه ها اومدن پولامونو رو هم گذاشتیم و دو نفر از بجه ها رو فرستادیم که برامون کباب بگیرن. خودمون هم دو تا آژانش گرفتیم و حرکت کردیم. از اون ور هم بچه هایی که رفته بودن کباب بگیرن رو سوار کردیم! البته اینو هم بگم که خیلی یواشکی همه کارامونو انجام دادیم. چون اگه متصدی خوابگاه می فهمید ناجور می شد! تازه بحث حراست دانشگاه هم در میون بود! خلاصه رفتیم پارک جنگلی! هممون دختر بودیم! کلی پسر هم ریخته بود اونجا! من که داشتم از ترس به خودم می لرزیدم. ولی خودمونو نباختیم و مثل 7 تا شیر گرسنه(چون شیرسلطان جنگله و خیلی هم قویه و از کسی هم نمیترسه :دی) نشستیم و غذامونو خوردیم! کلی هم فیلم و عکس گرفتیم! با موبایلم ترانه می ذاشتم و بچه ها هم حالشو می بردن! خلااااصه کلی حال کردیم اون روز با هم! بعد از اون هم که با آژانس برگشتیم. البته نرفتیم خوابگاه! یکی از بچه ها دعوتمون کرد بریم کافی شاپ و بستنی بخوریم. حال کردیم حساااابی! البته تفریح اون روزمون یه چند تا جزئیات باحال هم داشت که من مجبور شدم که اونا رو سانسور کنم. که خود اون ماجراها اصل حال بودن!

دیشب هم بچه ها خوابگاه همه ریختم تو زیر زمین (یه اتاق بزرگه که 13 نفر توش زندگی می کنن) اونجا هم کلی حال کردیم. همش بزن و برقص بود البته با رقص نور!

جمعه ی گذشته نوبت من شده بود که برم نون بگیرم. با یکی از بچه ها رفتیم نونوایی! 600 تومن دادیم و 54 تا نون گرفتیم! همه چشاشون از نعجب در اومده بود! یه زنه می گفت برا کل خوابگاه نون می برید؟ گفتیم نه بابا! این نونا فقط برای 7 نفره! همه ماشالله ماشالله می گفتن!

الان وقت ندارم بیشتر بنویسم... بازم میام... فعلا...

+نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385ساعت2:55توسط دختر فروردینی |
من کی می تونم از این افکار بیهوده م خلاص بشم؟
 

امروز نرفتم دانشگاه. یعنی کلا نرفتم دزفول. اما ای کاش می رفتم. چون در حال حاضر خیلی حوصله م سر رفته. مامانم رفته دانشگاه... بابام هم که خسته بود و خوابید! منم تنها! داشتم به این فکر می کردم که پارسال چه جوری بود و امسال چه جوری شده! خیلی دلم برای اون روزا تنگ شده! اصلا خیلی دلم برای خودم تنگ شده! اون همه درس خوندیم که آخرش اینجوری بشه؟! هر کدوم از دوستام یه نقطه از این کشور افتادن! دو سه ماهه که هیچ کدومشون رو ندیدم. مخصوصا "عاطفه"رو! تقریبا هر روز بهش زنگ می زنم. جدیدا هم موبایل دار شده و اس ام اس می دیم! اما دارم لحظه شماری می کنم که فرجه های پایان ترم برسه و من و اون بازم همو ببینیم.

چند روز پیش رفتم خونه یکی از دوستام. از قشر پشت کنکوری هاست! بهش گفتم گشتیم نبود ، نگرد نیست! گفتم تو دانشگاه هیچ خبری نیس! همش خستگی و بدو بدوئه! من که هیچ لذتی توش نمی بینم! حالا این همه داری خودتو می کشی و درس می خونی که چی بشه؟! که یه جایی دور از خونواده ت بیافتی و همش غصه بخوری؟!

تابستون که بحث تعیین رشته بود همش دنبال این بودم که یه جای معتبر قبول بشم! که قبول هم شدم! اما الان معتقدم که آدم بدترین رشته رو تو بدترین دانشگاه بخونه اما کنار خونواده ش باشه بهتر از اینه که تو بهترین دانشگاه درس بخونه اما دور از بابا و مامانش باشه !

من یک شب فاصله ی زیاد بین خودم و مامان و بابام رو حس کردم (همون شبی که تو خوابگاه اصفهان بودم) به همین دلیل هم اصلا حاضر نیستم که بازم یه جای دور بیافتم!

بحث پزشکی دانشگاه آزاد هم که می شه بازم به فاصله ش با مامان و بابام فکر می کنم. گاهی اوقات می گم قیدشو بزنم!

امروز داشتم به بابام می گفتم که می خوام قید پزشکی رو بزنم! چون وقت نمی شه که بخونم. تازه بعدشم اگه قبول نشم روحیه م داغون می شه! بعد بابام گفت خب همینجوری تفریحی برای خودت درس بخون! شاید قبول شدی. اما برای من دیگه فرقی نمی کنه. چون من می خوام نزدیک مامان و بابام باشم!

امروز کلا یه جوری بودم! شب زنگ زدم به دوستم که زیست جانوری اصفهان می خونه! کلی داره برای خودش کیف می کنه! اونم از اول ترم تا الان برنگشته. یه زمانی قرار بود با هم باشیم. اما همه چی به هم خورد...!!! می گفت هنوزم بعضی از استادا موقع حضور و غیاب اسمتو می خونن! می گفت بعضیا اسمتو حذف کردن اما بعضیا نه. اما چه فایده....

اه ه ه ه اگه رفته بودم دانشگاه خیلی بهتر بودا ! حداقل شر و ور نمی گفتم!

+نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت20:58توسط دختر فروردینی |
عنوان نمی خواد
 

امروز شنبه می باشد و من در خانه بسر می برم هنوز! بعد از سه ماه بالاخره یه شنبه ای هم پیدا شد که من تو خونه باشم. خداییش چند ماهی می شه که هیچ شنبه ای رو تو خونه نبودم. ببینید یه دانشجوی بدبخت چی می کشه!!!

از اونجایی که من قرار نیست که مهندسی محترم پزشکی رو به اتمام برسونم ، اکنون در خانه می باشم!!! البته نه به این شدت و هدت! فردا قراره که با بابام برم دزفول. این ترم رو به آخر می رسونم.

بابام امروز رفته دانشگاه علوم پزشکی دنبال قضیه مامایی. از دانشگاه اصفهان هم نامه اومده که بریم تسویه حساب کنیم. بابا این دانشگاهها هم دلشون خوشه ها...

قبلا گفته بودم که یکی از بهترین دوست جونام یعنی همون بهتر تر ترین، مامایی کرمانشاه قبول شده. چند وقت پیش بهش تل زدم(البته من همیشه بهش تل می زنم) داشتیم مثه همیشه با هم درد و دل می کردیم که گفت کوثر ، هیچ کدوم از دوستایی که اینجا دارم برای من مثه تو نمی شن!!! اونجا بود که سیل اشک روانه شد! خداییش خیلی دلم براش تنگ شده. از اول ترم (دقیقه 31 شهریور) که رفته هنوز نیومده. با اینکه کرمانشاه تا اینجا 5 ساعت راه بیشتر نیس اما اون اصلا نتونسته بیاد! خلاااصه با هم قرار گذاشتیم که من برم مامایی ایلام بخونم و اونم انتقالی بگیره بیاد ایلام و وووووو یعنی شب و روز می تونیم پیش هم باشیم. چه شووووووود! البته اون یه ترم جلوتر از منه! یه جوری جبران می کنم دیگه!! چند وقت پیش هم سیم کارتش اومده بود. دیروز به اندازه ی تمام عمرم اس ام اس زدم!!!!

دیگه نمی دونم چی بگم. دیگه حوصله ندارم برم دزفول. چون هیچ علاقه ای به درسام ندارم. تمام رشته های مهندسی خالی از هر هیجانی ان! حالا قدر رشته ی مزخرف تجربی رو می دونم که همش هیجان بود. یه ساعت آزمایشگاه زیست رو با یه مدرک مهندسی پزشکی عوض نمی کنم!

یه دفه سر کلاس آناتومی برامون اسلاید آوردن. خیلی جالب بود. خداییش فقط کلاس آناتومی رو دوس دارم. بعد فکرشو کردم چرا من نرم مامایی که همش از این چیزاس؟! همون موقع بود که تصمیم جدی گرفتم که برم مامایی! چون قبلش خیلی مخالف مامایی بودم! همیشه وقتی سرم به سنگ می خوره به نتیجه ای می رسم که بابام مدتها قبل از من رسیده بوده!!! همیشه وقتی به حرفشون گوش نمی کنم پشیمون می شم!

به هر حال...

فعلا تا بعد....

+نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت2:55توسط دختر فروردینی |
و اما اخبار این هفته
 

یووووووووهوووووو من الان خونه ام. هر دو هفته یه بار میام خونه. الانم یواشکی آن شدم. مامان و بابام که رفتن سرکار من از فرصت استفاده کردم و آنیدم!!! ولي خداییش بعد از مدتها هم که می خوای بیای خونه بازم دلت برای خوابگاه تنگ می شه! آخه خوابگه خیلی خوبه! همیشه با دوستاتی و هیچ وقت تنها نیستی! خدا رو شکر هیچ وقت هم بین بچه ها دعوا و از این چیزا پیش نمی آد.

و اما اخبار این هفته !!!

هفته ی گذشته روز تعطیلی هممون بود که قرار شد یکی از بچه ها نهار اون روز رو درست کنه. اما خانوم مهندس ما تا حالا غذا درست نکرده بودن!!! به دلیل مسائل امنیتی و ناموسی از مهندس نامی آورده نمی شود!!! خلاااصه این دوستمون اون روز رو همش با موبایلش زنگ زد به مامانش و دستور پخت غذا رو می پرسید. غذای اون روز آبگوشت و برنج بود! خلاصه غذا با هزار مکافات اماده شد! وقتی قابلمه ها رو اوردن سر سفره پکیدیم از خنده!!! چون مهندس کامپیوتر ما دم کنی و سر و ته گذاشته بود رو در قابلمه!!!! وای ی ی ی چه صحنه ای بود. آخر آبرو ریزی بود! تازه برنجش هم شفته شده بود!!!!

دیروز فارسی عمومی داشتیم. استاد می خواست معنی آینه دار رو بگه که گفت کسایی بودن که آینه رو جلوی عروس می گرفتن تا عروس رو تزئین کنن! یهو همه پرا گفتن عروس رو که تزئین نمی کنن! حالا این وسط دخترا هیچی نمی گفتن اما پسرا...!!! وای وای

هفته ی گذشته ناجور سرما خورده بودم. شنبه و یکشنبه مشکل خاصی نداشتم. چون فقط گلوم درد می کرد. اما روز دوشنبه همش عطسه و سرفه و آبریزش بینی بود. دوشنبه هم از اون روزاییه که از 8 صبح تا 7 بعد از ظهر کلاس داریم. سکشن اول فیزیک داشتیم که می خواست تمرین حل کنه. من و دوستم زدیم و از کلاس اومدیم بیرون. اما سکشن بعدی ریاضی بود که تو ساختمون فنی تشکیل می شه! کلاسای فنی خیلی کوچیکن و صندلی هاش خیلی به هم نزدیکن. اونجا دیگه واقعا خر تو خره! اونجا رو یه ذره دیر رسیدیم! وقتی هم رسیدیم دیدیم که طرف دخترا جا نیس. ما هم مجبور شده که ته کلاس طرف پسرا بشینیم! چشمتون روز بد نبینه. تا استاد محترمه وارد شد سرفه های ن شروع شد. بعد هم نوبت عطسه و ابریزش بینی بود!!! چه سکشن نحسی بود! حالا جا هم نبود که بخوای از کلاس بزنی بیرون. وگرنه همون اول ساعت می رفتم بیرون. چون سر کلاس هم هیچی ننوشتم. بحثش هم آسون بود. در مورد هیپربولیک ها بود. دو سکشن بعدی رو هم نرفتم سر کلاس. فرداش هم نرفتم. به خاطر مریضیم مجبور شدم 3 تا از کلاسامو نرم. واقعا حالم بد بود. تازه مامانم هم بالا سرم نبود که برام سوپ و این چیزا درست کنه. همش مامانم زنگ می زد که برای خودت حتما سو درست کنی ها!

حالا جالب اینجاست که وز سه شنبه یکی از بچه ها به بستنی دعوتمون کرد! منم با کمال پر رویی (یعنی با گلو دردم) دعوت خانوم مهندس رو قبول کردم و با برو بچ رفتیم بیرون و بستنی رو نوش جان کردیم. اون روز هم خیلی روز باحالی بود. شش نفری رفتیم بیرون. یه تاکسی گرفتیم و شش نفری سوار شدیم. بیچاره ماشین از بس که سنگین شده بود چسبیده بود به زمین!

و اما یه اتفاق غم انگیز هم افتاد و اون این بود که رم مبارک موبایل بنده جان به جان آفرین تسلیم کرد! به خاطر همین هم دیگه موبایلمو دوس دارم. باید یه رم براش بخرم. تازه از بس که باهاش آهنگ گوش می دادیم زود به زود شارژ خالی می کنه. یعنی هر سه چهار روز یه بار باید شارژش کنم.

.

.

.

.

.

تا بخوام فکر کنم که چی بنویسم بابام برگشته. بیشتر از این نمی تونم که بنویسم. پس فعلا همین تا بعد....

+نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385ساعت20:59توسط دختر فروردینی |
اصلا وقت ندارم...
 

سلام. الان تو کافی نت دانشگاهم. اما یکمی دیر اومدم چون تا یه ربع دیگه سایت رو تعطیل می کنن.

امتحانات میان ترممون شروع شده. اعصاب منم خورد شده. چون من قصد دارم برم مامایی و حوصله امتحان فیزیک و ریاضی رو ندارم. اما مامانم میگه امتحانات رو بده.

۹ واحد رو می تونم انتقال بدم. بازم خدا رو شکر.

سر فرصت میام و همه چیو می گم... بازم کلی خاطرات خنده دار دارم

فعلا....

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385ساعت20:1توسط دختر فروردینی |