تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
من اومدم
 

الان من اومدم خونه. البته من الان کافی نتم. هر کاری کردم نتونستم از خونه آن بشم. اومدم کافی نت. اخه انتخاب واحد اینترنتی دارم برای ترم بعد. ۱۹ تا برداشتم. می خواستم ۲۰ تا باشه اما اون درس یه واحدی زمان امتحانش با یه درس دیگه تداخل داشت. حالا موقع حذف و اضافه درستشون می کنم.

بازم کلی مطلب برای نوشتن دارم. اما ....  اما می گم.

یک شنبه شب بچه های خوابگاهی رو بردن شهر بازی  چه حالی داد بهمون اون شهر بازی. همش بزن و برقص بود. از دانشگاه آزاد بعیده این کارا  راننده سرویس خودش یه ترانه فارسی تند گذاشته بود. بیا و ببین

بچه های خوزستان هم که خودشون آخر اون کارا بودن. البته شهربازی رو اختصاصی فقط برای دانشجوها گرفته بودن.

برای شام هم چلو کباب دادن. شام مجانی  به همراه نوشابه و چایی کلی حال کردیما

دوشنبه ی گذشته کوییز ریاضی داشتم. هیچی هم نخونده بودم. اما از ۵ سوال به ۳ سوال و نصف جواب دادم. کلی هم حال کردم  یعنی اونی که به سوالات جواب می داد من بودم؟!  با این کار امیدوار شدم که تو مهندسی پزشکی بمونم

سایت دانشگاه فعلا تعطیله برای انتخاب واحد بچه ها. هر وقت باز شد می رم و از اونجا آپدیت های طولانی می کنم

فعلا....

+نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت3:1توسط دختر فروردینی |
خونه؟! نه!
 

این هفته رو نرفتم خونه. موندم تو خوابگاه. الانم فقط ۳ نفر از بچه های اتاقمون موندن. کلا خوابگاه ما خیلی خلوت شده 

هفته ی آینده دو تا کوئیز دارم. آناتومی و ریاضی

ریاضی که هیچی نمی دونم. نمی دونم باید چیکار کنم  آناتومی هم که همش زبان انگلیسیه. اعصاب من یکی هم با آناتومی خورد شده. حوصله شو ندارم.

من تصمیم جدی گرفتم که برای پزشکی آزاد بخونم. اما نمی دونم می شه یا نه! به هر حال من تلاش خودمو می کنم. واقعا نمی تونم قید دکترشدنو بزنم

من انقده به خوابگاته عادت کردم که نمی تونم از خوابگاه دل بکنم و برم خونه

امروز هم اومدن و تختامونو کامل کردن. اتاقمون رو هم مثه دسته گل کردیم

من که کلی با اتاقمون حال می کنم

امروز یکی اومد تو اتاقمون اومد و گفت چیز باز کن دارین؟!  ما رو می گی یهو مردیم از خنده. یکی از بچه ها گفت که اگه می خوای زنگ بزنم بیاد

راستی من هیچ وقت اهل چای نبودم. ولی این مدت بچه ها منو معتاد چایی کردن  چایی خوردنمون هم واسه خودش ماجرا داره ها! کلی خال می کنیم با چایی خوردنمون.

یکی می ره و اب جوش می ذاره. بعدش هم لیوانایی رو که هر کدوم یه مدله رو میارن و توشون آب جوش می ریزن. بعد هم چند تا لیپتون میاریم و چایی آماده می شه. بعد هم هر کی هر چیزی دازه میاره و با چایی می خوریم.

خیلی وقتا نصفه شب هوس می کنیم یه چیزی بخوریم. بعد با بچه ها شروع می کنیم به غذا درست کردن. انقده باحاله که نگو  

پ.ن:چه راه طولانی ای در پیش دارم!!!

خب دیگه. واسه امروز بسه  من فعلا برم.  

 

+نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت3:3توسط دختر فروردینی |
اومدددددددددم
 

سلااااااااااام. این دفه دیگه ۲ ساعت وقت رزور کردم که بیام و همه خاطراتمو بنویسم! اووووووووووووه همشون تو دلم قلمبه شده بود. اما نمی دونم از کجا شروع کنم. اصلا بذارید خاطره دیشب رو تعریف کنم!

دیروز یعنی همون دوشنبه همه بچه های اتاق تا ساعت ۷ کلاس داشتیم. دیروز هم آخرین روز از هفته بود که ما درسای سختی مثه ریاضی و فیزیک داشتیم. پریشب به خاطر تمرینایی که استادای محترم لطف کرده بودن و به ما داده بودن که حل کنیم مجبور شدیم تا دیر وقت بیدار بمونیم و تمرین بنویسیم و درس بخونیم... اووووو چه شب سختی بود

خلاصه دیشب تصمیم گرفتیم که بترکونیم!(چه ترکوندنی) اول از همه رفتیم و ضبط یکی از اتاقا رو آوردیم. بعد هم خودمون شروع کردیم به نرمش کردن  و همراه با نرمش کردن ما یکی از بچه ها مهتابی و لامپ رشته ای رو خاموش و روشن می کرد اتاق ما طبقه بالاست. از تو حیاط که بچه ها می دیدن اتاق داره خاموش و روشن می شه همه حمله کردن تو اتاقمون! چه اوضاعی شده بود  ما که مرده بودیم از خنده... بعد هم که صدا همچین یه نموره رفته بود بالا  مسئول خوابگاه اومد که دعوامون کنه! اما اونو هم کشوندیم تو اتاق و براش حرکات موزون انجام دادیم. دقیقا مثه اکس پارتی  البته من تا حالا ندیدم هااااا !

بعد که رفت پایین جو یه ذره بیشتر ما رو گرفت و صدامون رفت تو اوج آسمون(به همراه اندکی جیغ و فریاد) بعد به حالت عصبانی اومد و ضبطمون رو توقیف کرد

اما ما خودمون رو نباختیم! چون گوشی نوکیای عزیز من تشریف داشت! چه می کنه این نوکیا ۷۶۱۰  هر چی ترانه داشتم رو گذاشتم بخونه! البته صداش به پای صدای ضبط نمی رسید اما خب  از هیچی بهتر بود

خلاااااصه خیلی حال کردیم دیشب... تا باشه از این برنامه ها.... البته ناگفته نماند که صبح به زور از خواب بیدار شدم... پاهام درد می کرد  سر کلاس ادبیات همش خواب بودم  خواب سر کلاس خیلی حال می ده ها

آهان! راستی بالاخره بعد از کلی در به دری به ما هم اتاق دادن... البته نه تو خوابگاه کوثر... خوابگاه ما یه خونه س که هیچ کدوم از امکانات خوابگاه کوثر رو نداره! اما از اونجا خیلی بهتره! حالش بیشتره... آخه آدم بازم حس می کنه که تو خونه ی خودشه بچه های خوابگاه هم بچه های با حالی ان! شبا همیشه می ریم مهمونی تو اتاق بچه ها  حالی به حولی

به سرویس هم نیاز نداریم. چون خوابگامون دقیقا رو به روی درب جنوبی دانشگاست.

یه دفه با دو تا از بچه ها رفتیم سر کلاس زبان من. کلاس زبانم ساعت شیش و نیم تموم می شه. اون روز هم هوا به شدت ابری و بارونی بود. (البته کلاس زبان ما از اون کلاساییه که تو هانگارد تشکیل می شن. هانگارد اسم یه سری از ساختموناییه که بیرون از دانشگاه ساختن) از دانشگاه تا هانگارد رو با سرویس می ریم. اما مسیرش همیشه پر از دختر و پسره. خیلیا دلشون می خواد پیاده برن. خلاصه اون روز هم بعد از کلاس دختر و پسر سوار سرویس شدیم(خر تو خر بود حسابی) دم در دانشگاه که پیاده شدیم از اون به بعدش رو پیاده اومدیم! هیچ کس هم تو خیابون نبود. ما هم از فرصت استفاده کردیمو عقده های روانی خودمون رو از قبیل جیغ و داد و فریاد و .... خالی کردیم. کلی هم تو راه آواز خوندیم تا رسیدیم خوابگاه... چه شب باحالی بود اون شب

موقع نهار هم همیشه می ریم سلف. برای یه لقمه نون کلی تو صف می مونیم! اما خب خیلی حال می ده. غذاشون هم خیلی خوبه. یادم باشه بپرسم چه کافوری توش می ریزن که انقد غذا رو خوشمزه می کنه

هفته ی گذشته بر و بچ همه ساعت یازده و نیم کلاسمون تموم شد(دوستای خودمو می گم) تا اومدیم تو سلف هم طول کشید. وقتی هم رسیدیم دیدیم که آخر صف معلوم نیست  رفتیم تو صف ساندویچ اما یکمی که منتظر شدیم ساندویچا تموم شد و به ما هم نرسید!  چند تا از بچه ها ساعت یک کلاس داشتن و وقت نمی کردیم که بریم خونه نهار درست کنیم. خلاصه افتادیم تو خیابونا و دنبال ساندویچی گشتیم. اون روز هم هوا به شدت بارونی بود (دزفول دقیقا مثه شماله. چون همیشه بارونیه) ما هم شیش نفر بودیم که دنبال هم می دویدیم  به هر کی هم می رسیدیم سراغ ساندویچی رو می گرفتیم  آخرش بعد از کلی دویدن تو هوای بارونی به معشوقمون رسیدیم  یه ساندویچی کوچولو که کلی پسر دبیرستانی ریخته بود توش... ما هم یه شیر زن داشتیم که حاضر شد بره تو و سفارش ساندویچ بده! وقتی رسیدیم خوابگاه دقیقا مثه آواره های افغانی بودیم! خیس و گرسنه  بعد هم نشستیم و غذامون رو خوردیم. اما جالب اینجا بود که هیچ کس سیر نشد  آخی....

کلاسامون هم خیلی باحاله. چند تا از بچه های مهندسی پزشکی کلاساشون با بچه های برق تشکیل می شه! دو سوم کلاس پسره و بقیه هم دخترن. اما خداییش بیشتر  بچه ها فرهنگشون بالاست و اهل تیکه و متلک نیستن. ولی چند تا شون خیلی شیطونی می کنن! اما خب شیطونی اونا هم خیلی باحاله. یه جورایی همه رو می خندونن

امروز یه ذره دیر رسیدم سر کلاس. سمیرا (دوستم) برام جا گرفته بود. اما اون پسر شیطونه کیفشو گذاشته بود رو اون صندلیه! منم می دونستم که مال کیه! عمدا پرسیدم مال کیه! اونم که یه صندلی اون ور تر نشسته بود گفت خانوم رزروه! منم با کمال پر رویی کیفشو برداشتم و گذاشتم رو دسته ی صندلیش (البته یه جورایی پرتش کردم تو بغلش)

پسر جلوییه که صندلی کنارش خالی بود حلقه و ساعت و موبایلش رو گذاشته بود رو دسته ی صندلی!! من که می دونم زن نداره! آخه قبلا دیده بودم که حلقه ش تو دست راستشه  حالا چه منظوری داشته خدا می داند!

وای خسته شدم از بس فکر کردم که چی بنویسم. حالا اگه بعدا یادم اومد میام و می آپم. آخه واسه پنج شنبه هم از ساعت ۱تا ۳ وقت رزرو کردم.

 

پ.ن: وقتی بنیامین گوش می دم یه جورایی یاد شبای عیدمون می افتم! یادت هست؟!

پ.ن۲: عروسکی بودم برات...!!!

 

همینا دیگه... بازم میام... فعلا

+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت3:4توسط دختر فروردینی |
اه ه ه ه
 

سلام... من کلی مطلب نوشته بودم که بیارم آپ کنم. منتها فلاپی درایو های اینجا همه بستن! ببینید چه جوری می زنن تو ذوق بچه مردم!

اه ه ه ه ه دیگه حوصله ندارم مطالبو از اول بنویسم. نمی دونم چه خاکی بریزم به سرم! نه! شاید هم نوشتم معلوم نیس

.

.

(بعد از یکمی فکر کردن)

اما می بینم که حال ندارم دوباره از نو بنویسم

فعلا....

+نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت3:4توسط دختر فروردینی |
حال ندارم
اصلا حال آپدیت کردن ندارم... یه جورایی سردرگمم...

پ.ن:مامایی

+نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت3:5توسط دختر فروردینی |
چیکار کنم؟
چقد دلم می خواد آپ کنم (یا: دلم آپ می خواهد)

اما اگه آپ کنم بازم میشه همون حرفایی که اعصابمو خورد می کنن

چیکار کنم؟!

+نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت3:5توسط دختر فروردینی |