تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
من و استخدام
 

این همه دیشب اومدم ور زدم اما موضوع اصلی که می خواستم یادم رفت.  خب داشتم می گفتم. یادتونه بهتون گفتم که قراره یه آزمون استخدامی بدم؟! خب اونو که دادم. حالا دیروز سر کلاس بودم که دیدم موبایلم شدید رفته رو درجه ویبره! بعد از کلاس که نگاه کردم دیدم که چند تا میس کال خورده بود و یه اس ام اس داشتم. خلاصه دیدم که عموم اس ام اس زده که تو ازمون استخدامی نفر اول شدم  جالبه! نه؟!

تازه من هیچ کدوم از سوالات مربوط به سازمان تامین اجتماعی رو و همچنین سوالات مربوط به اطلاعات عمومی رو جواب ندادم. ولی خب سوالات هوش ریاضی و امار رو خیلی خوب جواب دادم.

به بابام که تلفن زدم گفت که بهتره دانشگاه رو بیخیال شی و استخدام شی.  اما من دوس ندارم. البته تصمیم نهایی با خودمه.

ولی خیلی خوبه که از همین الان استخدام بشم. معلوم هم نیس که ۴ سال دیگه استخدام می شم یا نه؟! اونم با این وضعیت کاری که تو ایران پیش اومده.

خلاصه باید بیشتر فکرامو بکنم. که یه وقت هم پشیمون نشم.

+نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت3:6توسط دختر فروردینی |
خوابگاه
 

سلام. نمی دونم با اینکه الان از خودم سیستم ندارم ولی چرا تند و تند دارم آپدیت می کنم؟!

امروز آناتومی داشتم. کلی با کلاسم حال کردم. بقیه بچه ها هیچی نمی دونستن. منم همه چیو جواب می دادم. استاد هم که یه خانوم بود کلی حال کرد. بعد به بقیه گیر می داد که چرا شما ها جواب نمی دید؟! بیچاره نمی دونست بدبختا هیچی نمی دونن و منم که اینا رو بلدم به خاطر اینه که تجربی بودم و کلی زیست خوندم!

بهداشت هم داشتیم اما زیاد حال نکردم. آخه چیز زیادی نگفت!

آهان! امروز نگین هم اومد. کلی هم آذوقه با خودش آورده بود. و اینکه الویه هم با خودش آورده بود که من خلیی دوس دارم. خلاصه قرار گذاشتیم که یه شام شاهانه بخوریم. اخه خیلی وقت بود که از این کارا نکرده بودیم. خلاصه تا جایی که جا داشتیم خوردیم. اخه امروز روزه بودیم!اخر سر هم نزدیک بود که بترکیم! تازه ظرفا رو هم خودمون نشستیم. بیچاره یکی از بچه ها شسته بود و ما خبر نداشتیمو کلی شرمنده شدیم.

امروز هم رفتم با مسئول خوابگاه و اینا صحبت کردم. گفتن که تا دوشنبه خوابگاه می دیم. اتاقمون فقط بچه های مهندسی پزشکی ان. اینجوری خیلی بهتره! همه با هم می شینیم درس می خونیم و اینا...

یکی از بچه ها با خودش سی دی من آورده. قراره یه اسپیکر کهنه هم براش پیدا کینم و ... اووووووووه چه شوووود

تازه بچه ها داشتن برای فردا برنامه ریزی می کردن که برن کنار رود خونه. اما من مخالفت کردم. آخه هم ماه رمضونه و هم اینکه فردا شهادته.

ما هم که تو خوابگاه از تمام برنامه هامون افتادیم. خونه که بودم هر سال با مامانم می رفتیم مسجد اما امسال دیگه نشد. البته مسجد دانشگاه مراسم داشت. اما نشد که برم

خب همینا دیگه.

اگه بشه هر چند شب میام و خاطراتمو می نویسم. فعلا....

+نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت1:8توسط دختر فروردینی |
من اینجا دارم از تنهایی می میرم
 

بالزم سلام. اینجا من دارم از تنهایی دق می کنم. چون آخر هفته ای همه بچه ها رفتن خونه هاشون. دیروز هم نگین رفت خونه. منم خیلی دلم می خواست برم اما نشد. یعنی نمی تونستم.

گفتم که تو مهمان سرا هستم. به خاطر همینم هر لحظه ممکن بود که جابه جایی انجام بشه. منم حتما باید می موندم. اینجوری شد که نرفتم. فردا هم که کلاسام شروع می شه و تا سه شنبه طول می کشه. اگه تا سه شنبه وضعیتم روشن نشه بازم مجبورم که بمونم. اون وقت دیگه من واقعا دق می کنم.

سحر نامرد هم حاضر نیس بیاد پیشم. اون همش پیش دوستای خودشه. حالا دارم براش. می دونم چه جوری تلافی کنم. حالا فردا سحر هم می ره. البته نگین می آد. ولی فکر کنم بازم برگرده. چون اون دوشنبه کلاس نداره. ولی منه بدبخت مجبورم که بمونم.

خلاصه از فردا یه جوری با کلاسام سرگرم می شم. فردا آناتومی دارم. کلی دارم ذوق می کنم. آخه این یکی دیگه ادامه درسای خودمه که تو  دبیرستان خوندم. بچه ها می گن ترمای بعد آناتومی عملی می شه  من خیلی می ترسم. چه جوری برم اون صحنه های وحشتناک رو ببینم؟!  

دیگه ... رو گازه

همینا دیگه... راستی یکی گفته بود خوابگاتون کجاس؟!  خوابگاه ما دزفوله.

خداییش همه چیزش خوبه! البته ایراد هم داره. مثلا اتاقاش کوچیکن. کمداش هم خیلی کوچیکن. اما از هر لحاظ دیگه ای خوبن. کافی نت... مخابرات... سالن ورزشی... سالن مطالعه... نماز خونه... فروشگاه مواد غدایی و لباس و لوازم تحریر و عروسک و کلی چیز دیگه.

حالا خوابگاه اصفهان هیچ کدوم اینا رو نداشت. نمی دونم چرا؟! اونجا فقط اتاقا و کمداش بزرگ بودن... دیگه هیچی

همینا دیگه... بازم میام و آپدیت می کنم... فعلا....

+نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت3:8توسط دختر فروردینی |
من و نگین و خوابگاه
 

بازم سلام. من الان تو کافی نت خوابگاهم. الان ساعت ۱۲/۵ شبه! خوابگاه ایجا امکاناتش بالاس. شبا هم من و نگین تو کافی نتش پلاسیم!

فعلا هم خوابگاه گیرم نیومده. می گن هفته ی دیگه به همتون خوابگاه می دیم چه می دونم! خدا کنه یه جای خوب بیافتم.

امروز هم مامان و بابام اومدن بهم سر زدن. مامانم می گفت چرا انقده آب شدی؟! کلی هم گفت این چه معنی می ده که شما برید دانشگاه و اینجوری ذره ذره اب بشید؟!

یه مقداری هم برام آذوقه آورده بود :دی همه رو چپوندم تو یخچال اتاق نگین. حالا قراره روزای بعد همه رو با هم هاپولی کنیم :دی

دیگه... رو گازه :دی

الان تو کافی نت یه آهنگ تند گذاشتن و بچه ها دارن می رقصن. منم دلم می خواد برم اون وسط :دی

این چند روز هم کلاس ندارم. ولی موندم همین جا.

بابا اینجا خر تو خره (بلا نسبت ما)

همش سرمو برمی گردونمو به اینا که دارن می رقصن نیگاه می کنم. خیلی حال می کنن ها... تو این غربت(!) از این کارا لازمه :دی

من تا ساعت ۱ وقت دارم که با این سیستم کار کنم. اخه اینجا شیش تا سیستم بیشتر نداره. به خاطر همینم باید از قبل وقت رزرو کنی! من و نگین هم همیشه ۲ ساعت پشت سر هم (یک ساعت من و یک ساعت هم نگین) وقت می گیریم و میایم دو ساعت کار می کنیم!

الانم دارم کارنامه مو نیگاه می کنم. کارنامه دولتی رو می کنم . کلی رشته خوب قبول شدم. دست تینا هم درد نکنه. چون همین الان دفترچه رو آورده و داره رشته ها رو برام می خونه. فدات بشم من. اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم اون وقت.

خدا رو چه دیدین! شاید بازم تغییر رشته دادم. هیچی معلوم نیس.(تو رو خدا فقط سورنا نبینه :دی)

با بابام و مامانم که صحبت کردم گفتن اگه می خوای ریاضی ۱ رو حذفش کن. اما بچه ها می گن حیفه. اینجوری عقب می مونی. حالا نمی دونم چیکار کنم. شاید هم گذاشتمش یا پاسش می کنم یا اینکه می افتم (دو راه بیشتر نیس که)

میگما من نمی دونم می تونم الان تغییر شره بدم یا نه. هر کدومتون می دونید به من بگید. خب؟!

فعلا همینا. بازم میام و آپ می کنم و از حال و روزمون می گم

فعلا....

+نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت3:9توسط دختر فروردینی |
خبرای اینجا
 

سلام. بازم من اومدم. البته این بار دارم از دزفول این پست رو می نویسم! یه سر هم رفتم خونه و دیدم که اوضاع روبه راهه! در مورد همون امنیت صحبت می کنم!  بعد که دیدم امنیت برقراره تصمیم گرفتم که دوباره چاردیواری رو مثه روزای قبول سر پا نگه دارم!

اوضاع اینجا یکم داغونه! من که فعلا خوابگاه ندارم. الان تو مهمان سرای خوابگاه بصورت مهمونم! تازه قراره که منو بیرون بندازن  ببینید سر یه دانشجوی مهندسی پزشکی چی در می آرن!!!!  به همه بچه های کاردانی خوابگاه دادن اون وقت سر بچه های مهندسی بی کلاه مونده!  از دست ایناااااا

۴ روز اول هفته رو هم کلاس دارم. یعنی چهار شنبه و پنج شنبه و جمعه هم تعطیلم. احتمالا اخرای هفته رو برم خونه! آخ که چقد دلم برای خونه تنگیده! یادش بخیر... این مدت از همه فیلم ها و سریالا هم افتادم. سحریا خودم باید غذا رو گرم کنم. اونم چه غذایی همش شده سوسیس و کالباس و این حرفا! اگه هم از اینجور غذاها نخوریم غذای مونده ی چند روز قبول رو مجبوریم که بخوریم!

کلاسا رو هم که مرتب می رم. این ترم به من ۱۷ واحد دادن که دو واحدش همون ریاضی پیش نیازه! تمام بچه ها ریاضی رو پیش خوردن. این که چیزی چیزی نیس! یه ریاضی ۱ داریم که من هیچی ازش نمی فهمم! مثه ادمای گنگ فقط تخته رو نگاه می کنم! شاید حذفش کنم. البته باید با بابام و مامانم مشورت کنم بعد ببینم چی می شه. اگه اینجوری بخواد پیش بره اخر سر نمی تونم پاسش کنم. اون وقت بدبخت می شم!

اینجا هم هوا خیلی گرمه. تازه ماه رمضون هم هس! دیگه بدتر... از تشنگی رو به موت می شیم تازه بچه های اینجا هم هیچ کدوم روزه نمی گیرن...

خب دیگه چی بگم؟! آهان! اینجا امنیت نداره. مهمان سرا رو می گم. به خاطر همینم من فقط یه ساک کوچولو با خودم اوردم که اونو هم گذاشتم تو اتاق دوستام. سحری هم بلند می شم که یه چیزی بخورم بدو بدو می رم تو اتاق نگین.  اونم که روزه نمی گیره. وقتی می رم خوااابه (خوش به حالش) بعد می شینم کنار بقیه و سحری رو کوفت می کنم (ببخشید! نوش جان می کنم ) آخه با اون غذایی که می خوریم بهتر از کوفت کردن نمی شه!

دو روز پيش با يكي از بچه هاي ترم بالايي رفتيم بازار كه كتاب بخريم. موقع برگشت گفتيم كه بريم و براي شام خريد كنيم. رفتيم يه جايي خيار بخريم! گفت چند كيلو مي خوايد؟! ما هم گفتيم نيم كيلو ! گفت چي؟! شيش كيلو ؟!  آخه يكي اون وسط نبود بگه اقا ما دانشجوييم!بيشتر از نيم كيلو نياز نداريم. يارو فكر كرده بود مثه خودش خسيسيم كه مي خوايم انقده كم بخريم! هر هر داشت مسخره مون مي كرد!

من و نگين فعلا از لحاظ غذايي با هم شريكيم. بعد اون دفه رفتيم تو فروشگاه خريد كنيم. رفتيم و دو تا روغن خريديم!!! بعدشم نشستيم و كلي به كار خودمون خنديدم. اخه ماها كه با هم شريكيم ديگه چرا روغنامون از هم جداس

چون رشته ما مهندسيه بيشتر دانشجوهاي هم كلاسيمون پسرن. استاد فيزيكمون هم يه خانومه! فعلا مطالبي كه مي خونيم خيلي ساده س. اون وقت استادمون اول درس مي ده بعدشم تمرين مي ده كه حل كنيم. من كه خيلي به اين كارش خنده م مي گيره. آخه اون مي خونه و ما مي نويسيم! تازه بعضي از پسرا جزوه هاشونو با چند رنگ خودكار مي نويسن! تازه شم كلي هم دقت مي كنن كه خيلي خوش خط بنويسن!  قيافه هاشون موقع نوشتن جزوه خيلي خنده داره!  مني كه يه دخترم فقط خودكار آبي جزوه مي نويسم تازه خيلي هم بدخط مي نويسم  چيكار كنيم ديگه! ما اينيم

الانم اومدم تو سايت دانشگاه! اينجا بايد از قبل وقت رزرو كني. تازه سيستماش هم مسنجر نداره. من نمي دونم از كجا بايد ان بشم  البته خود خوابگاه كافي نت داره. ديشب ساعت ۲ نصفه شب يكي از بچه ها رفته بود كافي نت. خدا كنه سيستماي اونجا مسنجر داشته باشه! حالا انگاري اين مسنجر بمب اتميه كه نصبش نمي كنن! نمي دونن بچه هاي مردم معتاد اين مسنجر و كارايي هستن كه با مسنجر مي كنن!!

ديگه نمي دونم چي بگم... بازم آن مي شم. ولي نمي دونم كي.

به هر حال... در پناه حق

+نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت3:10توسط دختر فروردینی |
بهتر... بهترتر
سلام. این دفه دیگه حالم بهتره. مامایی ایلام رو ثبت نام ک ردم. اما مامایی ترم بهمن شروع می شه.

بابام امروز رفته بود دزفول و پیگیر کارام شده بود. تمام دانشجوهای مهندسی پزشکی دزفول از مهر ماه سر کلاس می رن! که منم جز اونام

خلاصه از هفته ی آینده کلاسام شروع می شه!

نگین و سحر هم فعلا ترم بهمنی ان! نمی دونم شاید یه طوری شد که اونا هم ترم مهر برن سر کلاس.

من فعلا ایلامم. همین جا هم دارم روزه هامو می گیرم. منتظرم تا ۱۰ روز تموم بشه بعدش هم برم سر خونه و زندگی خودم

دوس دارم خیلی زود برم سر کلاسا. خیلی خسته شدم. حوصله م خیلی سر می ره اینجوری.

همین دیگه.... تا بعد....

+نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت3:10توسط دختر فروردینی |
نمی دونم ولی حس می کنم دیگه دارم دیوونه می شم! همش تحمل کردم.. ولی الان دیگه اصلا جای تحمل هم برام نمونده.

قرار بود این آپم از اصفهان باشه! ولی من الان ایلامم. معلوم نیس قراره چه اتفاقایی بیافته!

نه من طاقت دوری رو داشتم نه مامانم! اینطوری شد که با هم برگشتیم!

من دیگه هیچ وقت نمی خوام ازشون دور باشم

من متعلق به اونام... شکر خورده اون چیزی که بخواد منو از خونواده م جدا کنه.... اجتمالا بازم دزفول... نمی دونم

پا در هوام

فقط خودش باید کمک کنه... اما نمی دونم چرا نمی کنه؟!

+نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت10:55توسط دختر فروردینی |
من در مرز دیوانگی
نمی دونم ولی حس می کنم دیگه دارم دیوونه می شم! همش تحمل کردم.. ولی الان دیگه اصلا جای تحمل هم برام نمونده.

قرار بود این آپم از اصفهان باشه! ولی من الان ایلامم. معلوم نیس قراره چه اتفاقایی بیافته!

نه من طاقت دوری رو داشتم نه مامانم! اینطوری شد که با هم برگشتیم!

من دیگه هیچ وقت نمی خوام ازشون دور باشم

من متعلق به اونام... شکر خورده اون چیزی که بخواد منو از خونواده م جدا کنه.... اجتمالا بازم دزفول... نمی دونم

پا در هوام

فقط خودش باید کمک کنه... اما نمی دونم چرا نمی کنه؟!

+نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت3:11توسط دختر فروردینی |