تو اصفهان بازم آپ می کنم.... فعلا...
سلام. بعد از چند روز دوباره برگشتم. بابام بازم سیستم رو جمع کرده بود. اما دیشب بالاخره راضی اش کردم که سیستم رو برگردونه! بهش گفتم من که چند روز دیگه می رم و از شر من خلاص می شید!! پس دیگه بذارید فعلا از این سیستم استفاده کنیم!:دی
خلاااااصه... دقیقا یک هفته است که تو خیابونای چند تا از شهرا پلاسم! یه سه روزی صب و بعد از ظهر تو خیابونای اینجا پلاس بودم. دو روزی هم تو ایلام و یک روز هم تو دزفول و اندیمشک! واقعا دیگه خسته شدم! تازه هنوزم یه مانتو و شلوار و کفش و اینا مونده که بخرم. اما اصلا حالش نیس!
برای اولین بار تو عمرم یه مانتوی بلند خریدم! مانتو که نیس پیرهنه! مدل همین مانتو چین چینیاست! ولی چین چینی نیس :دی! گفتم دانشگاه که خونه خاله نیس هر جوری دلت خواس بری! البته اون یکی مانتو رو میخوام کوتاه بخرم! شلوارم هم دقیقا مدل مانتومه! همونجوری گشاده و پایینش مثه دامنه :دی!!! ولی زیاد بلند نیس! دقیقا تا بالای کفشمه!
دیروز هم رفتم دزفول و ثبت نام کردم! یه خانومه ازم پرسید شما که متولد دزفولید دیگه خوابگاه نیاز ندارید؟! گفتم نه خانوم جون. من اینجا نمی شینم! خلاصه با 3 تا از بچه ها (نگین و سحر و یکی دیگه که خودم هم نمی شناسمش) ثبت نام کردیم برای خوابگاه! تازه بابای نگین چون خودش رئیس دانشگاه آزاد اینجاس با پارتی بازی برامون خوابگاه رو درست کرد. یه اتاق 4نفره تو خوابگاه کوثر! می گن خیلی توپه!
یکی از آقایون که ثبت نام می کرد می گفت که معلوم نیس که ترم مهر باشین یا ترم بهمن. گفت 182 نفر رو قبول کردیم. حالا معلوم نیس چند نفر بیان واسه ثبت نام. منم یهو هول برم داشت. می گم نکنه من بیافتم برا ترم بهمن. به خاطر همینم می خوام که دولتی رو هم ثبت نام کنم(چون آزاد فقط کپی مدارکمو برداشت) دیروز هم تصمیم جدی گرفته بودیم که بریم اصفهان و ثبت نام کنیم! حتی زنگ زدیم به عموم که اینجا مدارکمو تحویل بگیره و کاراشو ردیف کنه! با دانشگاه اصفهان هم تماس گرفتیم. گفتن که تا 29 شهریور فرصت هس برا ثبت نام. اما امشب دوباره پشیمون شدیم. قراره فعلا مامایی ایلام رو ثبت نام کنم (چون من بومی استان ایلامم مامایی ایلام هم قبول شدم) اما من اصلا از این رشته خوشم نمی آد. فقط برای محکم کاری می خوام ثبت نام کنم! می گم اگه خدایی نکرده افتادم برا ترم بهمن حداقل تو ایلام یه سری واحدای عمومی رو بگیرم که ترم بهمن همه اونا رو برام حساب کنن!
دیشب هم بابام با مسئول ثبت نام (تو ایلام) تماس گرفت. اون گفت هنوز بخش نامه برامون نیومده (طرح بومی رو می گم) ولی به محض اینکه بیاد مشکلی برای ثبت نام نیس. حالا تا ببینم چی پیش میاد!
صبای این روزا اصلا حالم خوب نیس. همیشه این موقع ها آلرژی من شروع می شه! اصلا معلوم نیس هوا سرده یا گرمه. منم همش پشت سر هم عطسه و آبریزش بینی دارم.
بیچاره نسیم! چند شب پیش که خونشون بودم پیش هم رو زمین خوابیده بودیم. منم نصفه شبی عطسه هام شروع شد. انقده عطسه کردم که اونم از خواب بلند شد! تازه فقط عطسه نبود که! :دی
راسی قراره لینکم یه هفته ای تو خبر گذاری کیلویی باشه! حتما برین ببینین! البته نمی دونم که الان هس یا نه! چون هنوز نرفتم ببینم. فقط دیروز کامنت سلطان بانو رو دیدم.
از وقتی که نتایج کنکور رو اعلام کردن من به اندازه ی 10 سال پیر شدم! و به اندازه ی 10 سال هم تجربه کسب کردم!!! خیلی خسته ام. خستگی جسمی برام مهم نیس... اما روحم واقعا خسته س! نمی دونم با این دانشگاه ها چیکار کنم. فردا آخرین روز ثبت نامه! شاید شد که شنبه ثبت نام کنم! نمی دونم....
با اینکه برای دانشگاه آزاد ثبت نام کردم اما بازم دلهره ی دانشگاه دولتی رو دارم. بابام بیشتر برای دولتی تلاش می کنه. اما من دوس ندارم. از راه طولانی... از تو ماشین نشستنای طولانی... از اصفهان و ... از همه و همه بدم می آد! مخصوصا از اصفهان که منو یاد دندون پزشکی میندازه!
هنوزم تکلیفم روشن نشده... نمی دونم چی می شه!
جمعه هم یه امتحان دارم واسه استخدام! باید بازم برم ایلام. من که خودم از هیچی خبر نداشتم. بابام خودش ثبت نامم کرده! می رم ببینم چی میشه.شاید اصلا استخدام شدم و دانشگاه رو بی خیال شدم!!! شوخی کردم بابا!
فردا یکی ار دوستام میاد که آمار درسش بدم. این دوستم هم برای استخدامی که گفتم ثبت نام کرده. از آمار هم تو امتحانه سوال می آرن. اون خیلی خودشو آماده کرده. اما من هیچی...
الانا دارم یه رمان می خونم. ایرانیه به اسم"دالان بهشت". قشنگه. خیلی عشقولانه ست. الانم فعلا تو فکر مهناز و محمدم(شخصیت های اصلی داستان)! نمی دونم چرا من انقده به جای مهناز ناراحتم؟! احساس می کنم که جای مهنازم!!! اما اصلا اینطوری نیس!!!
نمی دونم چم شده! اصلا تو حال خودم نیستم. تازه سرما خوردم! دیگه بد تر! شدم مثه جنازه ها!
فعلا....
وای ی ی ی ی انقده خسته م که نگوووو! این دو روزه که همش درگیر کارای ابتدایی برای ثبت نامم! این مدیر و معاون مدرسه هم نیس یه دفه بگن چی لازم داریم! هی زرت و زرت ما رو می کشونن مدرسه. این دو روزه یه پام تو مدرسه بوده یه پام هم تو اداره آموزش پرورش. تازه چی؟! با اون کفشایی که قبلا شرح حالشونو براتون توضیح دادم! من نمی دونستم که برای انجام این کارا باید کفش آهنین می پوشیدم. البته هنوز کارامون ادامه داره! برای فردا تصمیم گرفتم که کفش آهنین بپوشم!
دیروز هم یه مقدار خرید کردم. انقده جالب بود که نگو! خیلی حال داد! البته خریدای بزرگ هنوز مونده.
تصمیم هم اینه که برم دزفول و مهندسی پزشکی رو بخونم! اینجوری هم خودم راحتم و هم خانواده م! من که اصلا از رفت و آمد خوشم نمی آد. اگه می رفتم اصفهان رام دور می شد و هر دفه مجبور بودم کلی راهو بیام! اما دزفول نزدیکه از هر لحاظ برای من مناسبه. دانشگاه معتبر... همه چی هم عالی!
اون وقت که رفتیم کنکور بدیم واقعا سنگ تموم گذاشتن این دزفولیا! اول که اجازه ندادن بسته دسمال کاغذیمو ببرم داخل. ولی بعدش خودشون به همه یه بسته دسمال دادن. یه بیسکوییت و یه بطری آب معدن هم دادن. اوضاع محل امتحان هم عالی بود.... خلاصه همه چی خوبه دیگه.... تا اونجایی هم که می دونم از سراسر کشور برای این رشته مهندسی پزشکی میان دزفول. گفتم که این رشته رو فقط سه تا دانشگاه داره.
تازه منم خودم متولد دزفولم... پس دیگه همه چی حله!!
امروز انقد خسته بودم که از ساعت 1 تا 6 بعد از ظهر خوابیدم. بعدشم فوری رفتم دوش گرفتم. اگه دوش نمی گرفتم همون جوری کسل می موندم. حالا مامانم می گه تو دانشگاه می خوای چیکار کنی. گاهی اوقات صب تا بعد از ظهر کلاس داری! اون وقت بعدشم حتما می خوای چندین ساعت بخوابی!
نمی دونم چرا تا یه کار کوچولو انجام می دم زودی خسته می شم؟! موقع کنکور هم همینجوری بود. تا از مدرسه برمی گشتم اول باید چند ساعت می خوابیدم و بعد می اومدم و درس می خوندم! همین کارا رو کردم که این بلاها سرم اومد!
دیگه همین دیگه!!!! یا به قول نسیم رو گازه!!!! فعلا....
بعضی جاها گئوسیتیز فیلتر شده.... شما می تونید از اینجا هم ببینید
الان که می خوام شروع کنم به تایپ کردن ساعت 1 بامداد روز سه شنبه ست! بی خوابی زده به سرم! هر شب این موقع من تو نت بودم و آنلاین. اما امشب رفقا نیومدن چت منم بیخیال شدم دیگه!
الانم دیگه اصلا به خاطر قبول نشدن ناراحت نیستم! دیگه برام مهم نیست! رای گیری که به عمل اومد دیدم که مهندسی پزشکی تمام رای ها رو به خودش اختصاص داده! به احتمال 99% من یه مهندس بشم! البته ممکن هست که نظرم عوض بشه! خدا بزرگه.. ببینم چی پیش میاد!
ساعت 12 شب که بود داداشم پرسید امشبو نت نمی ری؟ منم گفتم نه! اونم که فرصت به این خوبی گیر آورده بود اومد تو ویندوز خودش(به دلیل نت رفتن بنده و کند شدن ویندوز، ویندوز های ما از هم جدا می باشد. بعضیا با یوزر اشتباه نگیرن) و یه فیلم رو گذاشت رو تبدیل. فکر کنم که تبدیل فرمت باشه. خلاااااصه منم الان نمی تونم با این ویندوزه برم نت! گفتم که حداقل یکمی بتایپم! این تبدیله هم تازه بعد از کلی اومده رو 70%.
فردا(ببخشید امروز) قراره که برم مدرسه و مدارکمو برای ثبت نام دانشگاه از مدرسه بگیرم. فردا خیلیا میان. بازم با بچه ها جمع می شیم. اما حیف که آخرین باره... من اصلا دوس نداشتم که مدرسه برای من تموم شه! دانشگاه هیچ وقت برای من مثه مدرسه نمی شه! آدم تو دانشگاه همش باید خودشو بگیره و فلان باشه و بهمان باشه! اما من عاشق شیطونی کردنم!
حالا هم که قرار نیس دکتر بشم حداقل مهندس بشم بد نیس!
از هر چی که گریزونم آخرش به سرم میاد! دوران دبیرستان عشقم به فیزیک در حد تنفر بود (چه جمله ای شد.. کاملا ادیبانه و سرشار از آرایه های ادبی!!!) انقد از فیزیک تنفر داشتم که خیلی از مباحثشو برای کنکور نخوندم (از جمله نیمه اول کتاب فیزک 2 و فیزیک 1 پیش دانشگاهی) با این تفاسیر هم درصدم تو سراری 28 بود. تو آزاد غیر پزشکی هم 42 و پزشکی 60!
داشتم می گفتم! اون همه از فیزیک تنفر داشتم اما الان باید برم مباحث سخت و لعنتی فیزیک رو بخونم! خدا بزرگه! بد بختی من تازه شروع شده! می گن بچه های مهندسی پزشکی اصلا فرصت نمی کنن سرشونو از رو کتاب بلند کنن!
از علوم اقتصادی هم خیلی بدم میاد! دانشگاهش هم که اصفهانه. حوصله جای دورو ندارم! دزفول تا اینجا فقط 2 ساعت فاصله داره! اما اصفهان تا اینجا 12 ساعت راهه!
قبلنا به خاطر یه سری فکرای بچگانه یه چیزای دیگه ای رو می خواستم. اما الان می خوام منطقی تر فکر کنم!
امروز زنگیدم به یکی از دوستام که مامایی کرمانشاه قبول شده! اونم اصلا از رشته اش راضی نیس! ولی خب! از این به بعد این دوستم به دردم می خوره! اینو به خودش هم گفتم!
به نظر من دامپزشکی و مامایی دو تا رشته کثیفن! مامانم عاشق این بود که من مامایی قبول بشم. اما من نخواستم! آخرش هم با یه تعیین رشته افتضاح علوم قتصادی قبول شدم! تازه کلی هم پول تعیین رشته دادم!
داشتم می گفتم... دوستم تا حالا کلی خرید کرده واسه دانشگاه! (نمی دونم چرا یاد کسایی افتادم که می خوان ازدواج کنن و کلی خرید می کنن!) منم باید خرید کنم! حالی به حولی!
مامانم از این همه مانتویی که تو خونه جمع کردم ناراحته! اما حالا باید چند تا چند تا مانتو برام بخره! خداییش هیچی مثه خرید کردن به من حال نمی ده! (خدا کنه بعدا شوهر خسیس گیرم نیاد!)
گوشی موبایلم هم هفته آینده عوض می شه! (خب خدا رو شکر)
90% (این درصد همون تبدیله ست!) :دی
امشب هم نشستم کمدمو مرتب کردم. (شده بود بازار شام). لباسامو هم جدا کردم! اخی چه حالی می ده! ذوق و شوق خاصی دارم! دوس دارم زود تر برم دانشگاه.
مامانم میگه تو دوران دانشگاه هم برای کنکور آزاد سال آینده بخون! تصمیم خودم هم همینه! اما نمی دونم می شه یا نه! تلاشمو می کنم! خدا رو چه دیدین شاید تونستم به آرزوی دیرینه ام برسم! برام دعا کنید!
فعلا تا این تبدیله تموم بشه من همش می خوام تایپ کنم! :دی
خب دیگه چی بگم؟!
آهان ... چند وقتی بود که می خواستم بک گراند قالبم رو عوض کنم! می خواستم یه طوری باشه که خود عکس ثابت بمونه! اما هر کاری می کردم نمی شد و عکسه به همراه مطالب تکرار می شد. اما امروز من کشفش کردم. اونم فقط یه کلمه بود "fixed" اگه اینو جلوی کد بک گراند بذارم دیگه عکسه ثابت می مونه و همش تکرار نمی شه! حالا هم سر فرصت بک گراندشو عوض می کنم!
100%
خب دیگه. اینم از آپدیت 2 متری من. امیدورام که مورد پسند واقع شده باشد!........ دوستتون دارم و در پناه مهر
حالا این بهتره یا مهندسی پزشکی دانشگاه آزاد؟؟!!
بازم سلام. اين منم. همون كوثري كه هميشه زرت و زرت وبلاگشو آپ مي كنه! حالا ديگه تصميم دارم شب و روز اينجا رو به روز كنم! اصلا به من چه! عنوان احتمالا بايد عوض شه! احتمالا "پرت و پلاهاي يه وبلاگنويس" ! نمي دونم!
يه مدت قرار بود دكتر بشم. با خودم قرار گذاشته بودم كه اگه دكتر شدم عنوان اينجا رو عوض كنم! اما نشدم. شايد شدم يه اپتومتريست! شايد يه شنوايي سنج! شايدم فيزيوتراپيست! شايدم دبير! نههههه اصلا شايد مهندز (مهندز به جاي مهندس) شدم! هيچي معلوم نيست. فردا همه چي مشخص مي شه! با صاحب فردا (هموني كه فردا روزشه) يه قرارايي گذاشتم! اينكه يه معجزه اي چيزي پيش بياد و من دبيري قبول نشم!
امروز شنيدم يكي از بچه ها دندون پزشكي تهران قبول شده (البته آزاد). اين دختره پيش رو غير حضوري گرفته بود. انقد بهم برخورد كه نگو... چرا اون بايد قبول بشه و من قبول نشم! به درك... ديگه نمي خوام فكرشو بكنم! ديووووونه مي شم آخه!
آقا ممد يه كامنت برام گذاشته بود كه خيلي اميدوارم كرد! به قول آقا ممد اينايي كه دكتر مي شن بايد قيد شوهر كردنو بزن! حداقل بريم مهندز بشيم كه هم كار گيرمون بياد و هم شوهر! نمي دونم ديگه!!!! فعلا مهندزي تا وقتي كه نتايج دولتي بياد تعطيله!
فكر كنم هفته ي ديگه بايد بريم ثبت نام! واي يعني انقده وقت كم دارم براي فكر كردن؟! من كلي بايد در مورد اين رشته ها فكر كنم تا بعدا پشيمون نشم!
هر كي بهم تلفن مي زنه مي گه خوبي خانوم مهندس؟
ديروز داشتم با سحر كه گياه پزشكي قبول شده بود صحبت مي كردم. بهش گفتم من آخرش يه مكانيكي مي ذارم تو هم يه عطاري!!!!!
امروزم كه زنگيدم خونشون مامانش برداشت! گفت از همين الان برو يه مغازه از مغازه هاي اول شهرو اجاره كن براي مكانيكي و پنچر گيري! (به همراه اندكي قهقهه) البته همه اين حرفا شوخيه! مهندسي پزشكي و چه به اين حرفا؟!
نمي دونم قراره چي پيش بياد. اميدوارم حداقل اونجوري كه دوس دارم پيش بره! برام دعا كنيد!
فردا ~~~~~> اعلام نتایج کنکور
خدا خودش به خیر بگذرونه!
امروز تازه فهمیدم اون رشته های دبیری که من زدم هیچ تضمینی برای استخدام ندارن. چون ستاره دار نیستن! وای من اون موقع که انتخاب رشته کردم اینا رو نمی دونستم. تازه امروز فهمیدم.
امروز هم یکی از دوستام باهام تماس گرفت. چند وقت پیش رفته بود برای مصاحبه. آخه تربیت معلم قبول شده بود! گفت که خیلی از بچه هایی که رتبه ی 3 رقمی آورده بودن اومده بودن برای مصاحبه!
خیلی تعجب کردم. حالا هم یکم امیدوار شدم! اگه اونا تربیت معلم رو انتخاب کردن ، پس حتما دبیری هم زدن. اگه اونا قبول بشن دیگه نوبت به من نمی رسه. چون سهمیه هم خیلی کمه! از کل استان فقط 3 تا خانوم می خوان!
خلااااصه فردا همه چی مشخص می شه.
یکی از دبیرامون که شنیده بود مهندسی پزشکی قبول شدم به یکی گفته بود که به من بگه که حتما این رشته رو برم! بعد هم مامانم باهاش تماس گرفت. اونم گفت که اگه من هم اون رشته ی نکبت(دندون پزشکی) رو قبول بشم و هم این مهندسی رو ، صد در صد همین رشته رو می رم. چون کاربردیه و این حرفا... خلاصه خیلی امیدوارم کرد!
برام دعا کنید!
امروز ديگه مثه ديروز نيستم. ديگه برام مهم نيس كه من نتونستم اون رشته رو قبول بشم. اصلا به درك. شايد حكمتي توش بوده. شايد... چه مي دونم حتما دليلي داشته ديگه.
نتيجه كنكورمو كه گرفتم ياد نيما (دندون يه آدم مرده) افتادم. حالا مي فهمم كه چه حالي داشته. اون موقع فكر مي كردم آزاد واقعا راحته. البته از نظر راحتي سوالات كه خيلي راحته. اما رقابت واقعا سنگينه!
فكر كنم كه افسردگي حاد گرفتم. اين دو روزه كه مثه جنازه م! مامانم ميگه قبول نشدي كه نشدي. حالا بايد اينجوري خودتو داغون كني! هي گير مي ده چرا انقد ناراحتي و اينا!
امروز برنامه دخترانه برنامه شو از اصفهان اجرا مي كرد. منم وقتي ديدم كه اصفهانه زدم يه كانال ديگه! فعلا تا اطلاع ثانوي نسبت و اصفهان و خوراسگون و دندون پزشكي آلرژي خواهم داشت! لطفا كسي اسم اينا رو جلو من نياره!!!!
امروز از يكي از همكاراي مامانم (كه خانوم هستن) با من تماس گرفت و تبريك گفت! آخه مامانم گفته بود كه كوثر تو خونه نشسته و عزا گرفته و ...! اونم تقريبا براي همين مسائل زنگيده بود به من. خلاصه گفت كه اون موقع كه من تو اصفهان درس مي خوندم ، تو خوابگاه كنار اتاق ما اتاق بچه هاي رشته مهندسي پزشكي بوده. مي گفت برو بيايي داشتن واسه خودشون! كلي كلاس داشت رشته شون!
هر كي كه باهام صحبت مي كنه مي گه يكي از بهترين رشته هاي گروه رياضي رو قبول شدي. خودم هم اينو مي دونم! سه تا شهرن كه دانشگاهشون(البته آزاد) اين رشته رو داره. تهران و دزفول و مشهد. كه منم دزفول قبول شدم. دانشگاه آزاد دزفول هم تا اونجايي كه من مي دونم خيلي معتبره! ديگه نمي دونم بايد چه تصميمي بگيرم.
البته هنوز نتيجه دولتي نيومده. شنبه مياد. اگه ديدم دبيري قبول شدم مي رم دانشگاه آزاد. اما به جز دبيري هر رشته ي ديگه اي كه قبول بشم مي رم. به هر حال دانشگاه دولتيه ديگه! حسابش از دانشگاه آزاد جداست.
من فقط اگه دندون پزشكي قبول مي شدم دوس داشتم برم آزاد (يعني آزاد و دولتي اش برام فرقي نمي كرد). خلاصه اينكه منتظرم تا نتايج دانشگاه دولتي بياد.
من موقع انتخاب رشته همه 100 تا خونه رو پر كردم. البته مطمئنم كه رشته اي كه قبول مي شم از بين همون 10 تا رشته ي اوله! 2 تا بينايي سنجي تهران زدم و 2 تا هم شنوايي شناسي تهران. با 2 تا دبيري (كرج و همدان) و فيزيو تراپي و علوم تغذيه اصفهان و اهواز! حالا نمي دونم كدومو قبول مي شم! خدا كنه دبيري قبول نشم ديگه برام هم نيس چي قبول مي شم!
الان ديگه تمام اميدم به دولتيه! البته تا چند روز پيش همه اميدم به آزاد بود!
يكي از دوستام از همون اول كه براي دانشاه آزاد ثبت نام كرد هدفش فقط و فقط گياه پزشكي بود. كه الانم قبول شده. اونم مثه من دزفول قبول شده. حالا هم خيلي خوشحاله. قراره برم خونشون و شيريني قبولي شو بخورم.
نگين هم گياه پزشكي قبول شده. اونم دزفول! اگه منم برم دزفول ديگه جمعمون جمع مي شه و حالي به حولي!
خلاصه من به دوتاييشون تبريك مي گم. انشالله كه از اين فرصتي كه براشون پيش اومده نهايت استفاده رو ببرن!
احتمالا سال ديگه هم كنكور بدم. البته آزاد. فعلا معلوم نيست! تا ببينم چي پيش مياد!
همينا ديگه.... دوستتون دارم و در پناه مهر
حالا ديگه تمام اميدم به نااميدي تبديل شده! دوس دارم زمان به عقب برگرده. يا اينكه اگه به عقب برنمي گرده منو از صحنه روزگار محو كنه! باورم نمي شه! يعني من بايد آرزوي دكتر شدن رو با خودم به گور ببرم؟ نمي خوام! من اين وضعيت رو دوس ندارم! يعني من واقعا لياقت دكتر شدن رو نداشتم! چرا؟ هنوزم باورم نمي شه.
اي كاش همين الان زمين دهن باز كنه و منو ببلعه! از اين زندگي نكبتي خسته شدم! تمام طول دوران كنكور رو به اميد اينكه بالاخره منم دكتر مي شم گذروندم! دوراني كه سخت ترين دوران زندگي من بوده! دوراني كه حتي حاضر نيستم سرمو برگردونم و فقط يه نيم نگاه بهش بندازم!
خسته شدم! وقتي تمام اميد آدم به نا اميدي تبديل مي شه همون بهتر كه ديگه رو زمين نباشه!
ديگه هيچ روحيه اي برام نمونده! من مردم! جسمم هنوز اينجاست. اما روحم به همراه تمام اميدم پر كشيد و رفت! نمي دونم از عصبانيت چيكار بايد بكنم؟ نمي دونم سرمو تو كدوم ديوار اين چارديواري بكوبم؟! خسته شدم! خسته......
امروز وقتي اس ام اس اومد و نوشته بود ‹‹مردود›› از شدت ناراحتي اشكم در اومد. تو اين 12-13 سالي كه درس خوندم هيچ وقت نشده بود از لحاظ درسي شكست بخورم! فقط يكبار. كه اون هم اصلا برام مهم نيس! آخه اون فقط در همون مقطع برام مهم بود نه چيز ديگه اي!
هنوزم باورم نمي شه كه قبول نشدم! هنوز هم كارنامه ها نيومدن رو سايت! شايد اين اس ام اس اشتباه شده باشه! مگه مي شه كوثر - هموني كه وقتي از سر جلسه بلند شد مطمئن بود كه قبول مي شه - حالا خبر مردودي شو بشنوه! نه بخدا... من كه باورم نمي شه!
هيچ وقت فكر نمي كردم كه همچين شكستي بخورم! شكستي كه زندگي منو تحت تاثير خودش قرار مي ده! يعني ديگه كسي به من نمي گه خانوم دكتر!!!!
تو آزمون غير پزشكي هم مهندسي پزشكي قبول شدم! همه مي گن كه رشته ي خيلي خوبيه! اما مني كه عشق دكتر شدن داشتم چطور مي تونم.....!!!
مامان سحر داشت باهام صحبت مي كرد و مي گفت كه ديگه چته؟ خب اين رشته هم مهندسيه و هم پزشكي!!! نمي دونم حالا چيكار كنم!!!
چقد نقشه كشيده بودم واسه اين رشته! اما همشون بر باد رفت. بزرگترين شكستي بوده كه تو زندگيم خوردم!!
حالا ديگه مي تونم مزه ي تلخ شكست رو خوب خوب درك كنم! حالا مي فهمم بچه هايي كه رتبه شون بالا اومده بود چه حالي داشتن!
البته هنوز كه كارنامه مو نگرفتم. نمي دونم چرا ولي هنوزم اميد دارم كه قبول بشم! خدا كنه همه چي در مورد من اشتباه شده باشه!
خير سرم مي خواستم به مناسبت قبولي تو دانشگاه يه جشن بزرگ بگيرم. اما الان ديگه به هيچ وجه من الوجوهي جشن نمي گيرم! بيچاره فاميلا! خودشونو آماده كرده بودن براي يه بزن و بكوب حسابي!
شنبه هم نتايج كنكور سراسري ميادش! خدايا هر چي قبول بشم ولي دبيري قبول نشم! خدايا خواهش مي كنم!
اون موقع كه انتخاب رشته مي كردم فك مي كردم كه اون رشته نكبت (دندون پزشكي) رو قبول مي شم. به خاطر همينم بود كه دبيري رو انتخاب كردم. اونم چي! انتخاب ششم و هفتم رو دبيري زدم!
وقتي اسم اون رشته نكبت مياد اشكم مياد پايين. از اين به بعد ديگه كسي اين اسمو جلوي من نياره!
نمي خوام كسي تو كامنتا منو دلداري بده! فقط مي خوام بدونم اين رشته ي مهندسي پزشكي چه جوريه؟ ارزش داره اين رشته رو بخونم؟
خيلي دلم گرفت... خيلي... نمي دونم چه جوري اين دل صاب مردمو آروم كنم!

سلام. این مطلب منو بعد از چندین روز پذیرا باشید! نمی دونم بعد از چند روزه که دارم آپدیت می کنم! آخه دو-سه روزه که اینترنت قطع بود و ما هم بیکار! خلاصه از هیچی خبر ندارم.
فقط دیروز سحر بهم تل زد و گفت که چو انداختن که امشب(یعنی دیشب) قبولی های دانشگاه آزاد رو اعلام می کنن! تازه منم دیروز خونه نبودم. خلاصه شب که اومدیم خونه زنگیدم بهش گفت هنوز نت قطعه( اینا هم که تا تقی به توقی می خوره اینترنتو قطعش می کنن) امروز هم خیلی بچه ها پی گیری کرده بودن. اما مثه اینکه پنج شنبه اسامی رو اعلام می کنن! منم که دل تو دلم نیس! خیلی هم می ترسم. اگه قبول نشم چی؟! وای تمام امیدم بر باد می ره! اون وقت باید برم لیسانس بخونم.
این اخبار لعنتی هم که درست و حسابی خبر رسانی نمی کنه! خبرش اینجوریه: نتایج دانشگاه آزاد اسلامی روز پنج شنبه در ویژه نامه فرهیختگان و همچنین در پایگاههای اطلاع رسانی ... و ... و ... منتشر می شود! آخه به این هم می گن خبر! چطور می شه اعلام اسامی تو روزنامه و سایت همزمان بشه! همیشه سایتا زودتر از روزنامه ها خبر می دن!
تا اونجایی که من می دونم هر چی بوده چند روز زودتر تو سایت اعلام می شده! حالا من نمی دونم چرا این دفه سایت و روزنامه هر دو با هم و همزمان دارن این کارو می کنن؟! کار دانشگاه آزاد همیشه همینطور بوده!
دیروز هم من با مامانم رفتیم دانشگاه برای ثبت نام. البته دانشگاه مامانم اینجا نیست! دقیقا ده مرحله برای ثبت نام داشت(ده خان رستم) تازه دو-سه بار هم باید می رفتن بانک. حالا خوبیش این بود که تو خود دانشگاه بانک هم بود. تنها لطفی که کرده بودن همین بود. ما ساعت هفت یا هفت و نیم اونجا بودیم. تا ساعت 12 تونستیم که از 9 مرحله عبور کنیم(به سلامتی) اما ساعت 12 که شد همه جمع کردن و رفتن سلف سرویس. برای همون یه مرحله کوچولو مجبور شدیم که بمونیم تو هون شهر. البته رفتیم خونه یکی از فامیلامون. هوا هم که به شدت گرم و شرجی بود. افتضاحِ ِ افتضاح....!
خلاصه ساعت 3 دوباره رفتیم دانشگاه و اون یه مرحله رو هم به انجام رسوندیم. آدم پشیمون می شه از اینکه چرا دانشگاه قبول شده. این همه دوندگی...
بعد یاد خودم افتادم که منم باید از این همه مرحله عبور کنم. مجبورم دیگه!
دیروز هم رفتیم خونه خالم اینا! خالم داشت به مامانم می گفت که حالا ما باید خبر قبولیتو تو وبلاگ کوثر بخونیم! وای... نمی دونستم چی بگم؟! آخه اصلا دوس ندارم که مامانم اینا بفهمن که من تو وبلاگم چی می نویسم. می دونن که من وبلاگ دارم اما دیگه نمی دونن که چی توش می نویسم. منم دیروز از هر راهی که بود سعی کردم ذهنشون رو طرف یه چیز دیگه منحرف کنم! مثلا همش از نتایج دانشگاه آزاد حرف می زدم!
به دختر خالم هم گفتم که دیگه جلوی بقیه تو وبلاگم نره! یادمه پارسال که تازه وبلاگمو درست کرده بودم آدرسشو دادم به دختر خالم! من فکر نمی کردم هنوزم یادش باشه! خلاصه نصیحت های لازم رو بهش کردم!
همیشه فک و فامیل هر کاری تو نت داشتن به من می گفتن که براشون انجام بدم. مثه دیدن اسامی قبول شدگان (حالا برای هر موضوعی که باشه) حالا دیشب که ایجا نتش قطع بود من همش به فک و فامیل و رفقا زنگ می زدم که شما برین برای من نگاه کنید ببینید من قبول شدم یا نه؟! البته مطمئن نبودم که اسامی اعلام شده یا نه! اما به این نتیجه رسیدم که خیلی بده که آدم نتونه خودش کاراشو انجام بده! خداییش اینکه آدم خودش اسمشو ببینه یه لذت دیگه ای داره!
در آخر هم بگم که من کنکورمو خیلی خوب دادم. اگه قبول نشم مطمئن می شم که حکمتی توش بوده!!!
بازم دوستتون دارم و در پناه مهر
سلام. اینم از دویستمین پست. بالاخره رسید به دویست. البته خیلی از پست هارو غر فعال کردم اما رو هم رفته پستام می شن دویست تا. حالا جالب اینجاست که من چند روز پیش رفتم آرشیو ماه اردیبهشت(ماه افتتحاح وبلاگ) اما در کمال تعجب دیدم که اولین پستم شماره لینکش 3 هستش! نمی دونم چرا!
امروز تو خواب نازم بودم که یهو تلفن زنگید. درست سر ساعت 8 ! مدیر پیش دانشگاهیمون بود. بهم گفت که از اداره آموزش پرورش تماس گرفتن و گفتن که کارنامه بچه هایی که تو کنکور رتبه ی خوبی آوردن رو می خوان! به منم گفتن تا نیم ساعت دیگه کارنامه کنکورتو برامون بیار. وای... منم تو خواب ناز...!!! خلاصه رفتم آماده شدم و حرکت کردم طرف مدرسه مون!!!! حالا اینجاش باحاله. تو خیابون که بودم چادرمو سفت چسبده بودم و با یه وقار خاصی داشتم راه می رفتم که یهو... وای... پایین چادرم گیر کرد به یه آهن ساختمونی! اون چادری که من محکم گرفته بودمش یهو تا رو شونه هام افتاد... تو اون خیابون بدجوری ضایع شد!!!! منم خودمو نباختمو چادرمو مرتب کردم. اما تا یه مسیری همش نیگام می کردن... اه ه ه ه
خلاصه با هزار مکافات رسیدم مدرسه... به خاطر اینکه کفشام هم خیلی ناجورن. اه ه ه ه از دست این کفشا. آخه به اینا هم می گن کفش تابستونی؟ همش پام اوخ می شه تو این کفشا!!!
تازه چند بار هم تلفات دادن این کفشام. البته تلفات نه به اون صورت! ... خب یه بار که با نسیم رفته بودیم بازار پاشنه کفشم کنده شد. البته کفشم فقط یه پاشنه خیلی کوچیک داره! خود پاشنه کنده نشده بود... فقط تیکه زیر پاشنه کنده شده شود ! خلاصه اون خیابون برای من شده بود لیز بازار. حتی تو یه سرازیری که بودیم به شدت سر خوردم. بعد چادر نسیمو گرفتم و فقط شانسی که آوردم این بود که نیافتادم! همین! وگرنه به اندازه ای که آدم ضایع بشه من لیز خوردم!!! بعد از اون هم رفتم پیش یه کفاش و کفشامو دادم تا برام درستشون کنه! منم اونجا مجبور شدم که دمپایی پام کنم!
خلاصه.... امروز که رسیدم مدرسه مدیرمون همه چیو برام توضیح داد. ولی آخرش من نفهمیدم که برا چیشون بود این کارنامه ها! نمی دونم جایزه هم توش هس یا نه!!!!
بعد هم اینکه چون من همه کنکورای آزمایشی گزینه دو رو شرکت کرده بودم، شماره پرونده اونا رو هم از من گرفتن. که مثلا گزینه دو بگه اینا اومدن و کنکورای ما رو دادن!!!! چه می دونم والله!!
گزینه دو رو که من اصلا قبول ندارم. به نظر من فقط سنجش خوبه! دقیقا جو کنکورو داره! رتبه ای که تو کنکور سراری آوردم فقط 1000 تا از رتبه ی سنجشم کمتر بود. (یعنی بهتر بود)
امروز ظهر از طرف دختر داییم برام اس ام اس اومد. متنش اینه:
می دونی فرق تو با شتر چیه؟ شوخی کردم. هیچ فرقی با هم ندارین!
اون لحظه مامانم هنوز از اداره برنگشته بود. منم سریع اس ام اس رو فورواردش کردم برا مامانم. آخه همیشه مامانم می گه این جکا رو برام بفرست. اونم می فرسته برای دوستاش. بعد از چند لحظه مامانم اس ام اس زد. متنش این بود:
مگه دستم بهت نرسه!!!!
منم ترسیدم و جواب دادم که شوخی بود و برای این فرستادمش که بفرستی برای اون همکارت. خانم...
البته مامانم هیچ قصدی از اون حرفش نداشت.
دیروز هم تو خونه دوستم که بودم برای مامانم اس ام اس زدم و گفتم که: مامان برگشتنی یه شلوار بخرم برای خودم؟ مامانم هم در جواب گفت: کوفت!!!!
وای منو می گی؟؟ از خنده داشتم می ترکیدم!
تقصیری هم نداره به خدا. بس که لباس می خرم دیگه بهم اجازه نمی ده که چیزی بخرم. می گه همه خریداتو بذار برای دانشگاه!
خب دیگه. از بس شر و ور نوشتم خسته شدم. چشام کور شد. آخه لامپ اتاقم روشن نمی شه. نسوخته ها. فک کنم سر پیچش خراب شده باشه!
بازم دوستتون دارم و در پناه مهر!!!!
اینا هم یه سری مسخره بازی!!!
ببینید1 این همون اوتو رانیه که طراحی ش کردم! البته هنوز تموم نشده!
ببینید2 اینم عکس درایو منه. هویجوری گذاشتمش!
سلام و بازم سلام. همش دوس دارم آپدیت کنم اما نمی دونم که چی باید بنویسم! به خاطر همینم تصمیم گرفتم که فقط خاطراتمو بنویسم! البته این تصمیم بر می گرده به خیلی وقت پیشا!
امروز بعد از مدتها رفتم خونه دوستم. بازم مثه قبل، مثه دورانی که تو مدرسه بودیم با هم صحبت کردیم! یادش بخیر... پیش که بودیم با هم رو نیمکت ردیف اول می نشستیم. چقدم با هم حرف می زدیم.
امروز بازم خاطراتمونو با هم مرور کردیم. چقد دوس دارم برگردم به اون روزا. به دورانی که مدرسه می رفتیم. به روزایی که با بچه ها خوش بودیم!
خیلی از بچه مدرسه ای ها رو می بینم که کلی از مدرسه می نالن. من خودم هم پارسال همینطوری بودم. تو آرشیو وبلاگم هم هست! مطالب شهریور! اون موقع منم از اینکه تابستون تموم می شد و به روزای مهر نزدیک می شدیم خیلی می نالیدم. اما الان واقعا دارم حسرت روزایی رو که مدرسه می رفتیم می خورم. ای کاش بشه من برگردم به همون روزا... حتی حاضرم دغدغه ی کنکور بازم باشه ولی من بتونم بازم برم مدرسه...!!! هیچ وقت یادم نمی ره... تو کلاس همیشه زرنگ و شلوغ و حاضر جواب بودم. خیلی از معلما منو دوس داشتن. تو مدرسه برو بیایی داشتم واسه خودم. خیلیا رو حرفم حساب می کردن.
یادمه سوم دبیرستان که بودیم (البته آخراش) مدیرمون به 5 نفر از بچه ها (که منم جز اونا بودم) پیشنهاد داد که یه طرحی برای جشنواره ی خوارزمی ارسال کنیم! اولش تصمیمون خیلی جدی بود. مدیرمون هم از هر جهت قصد داشت که کمکمون کنه! ولی مشکلمون این بود که سیستم های مدرسه رو به اینترنت وصل نمی کردن. یه روز که خیلی اعصابمون خورد شده بود سر این موضوع ، من رفتم تو دفتر و گفتم ببخشید خانوم... ما یه سیستم آنلاین می خوایم!!! گفت چی؟؟؟!!! منم همه چیو واسش توضیح دادم. فرداش یکی از سیستم ها رو برامون آماده کرد. کلی هم مطلب از نت گرفتیم و ... اما آخرش منصرف شدیم. چون وقتی برامون نمونده بود . امتحانات نهایی داشت شروع می شد!!!!
البته قبل از اینکه تصیمیم بگیره که سیستم ها رو برامون آماده کنه پیشنهاد داد که بریم و از سیستم های یکی از دبیرستان های پسرونه استفاده کنیم! بچه ها کلی از این طرح استقبال کردن!!! :دی
چند وقت پیش که داداشم کتاباشو گرفت کلی یاد قبلنا افتادم!!! به اون روزایی که لحظه شمار می کردم تا کتابامو بگیرم... یادش بخیر کلی دقت می کردم تا موقع چسب گرفتنشون اشتباه نکنم!
یه دو هفته ای دختر خالم پیشم بود. خیلی خوش گذشت. حالا فردا پس فردا می خواد بره. بازم من تنها می شم... وای چقد من از تنهایی می ترسم! یعنی از تنهایی نفرت دارم. البته نه هر تنهایی! مثلا صبا که مامان و بابام سر کارن خیلی بهتره. اون ساعتا خیلی راحت ترم. اما منظورم از این نوع تنهایی اینه که یکی مثه خودت رو پیشت نداشته باشی! به هر حال بعد از یکی دو روز همه چی برام عادی می شه! آخه من خیلی بهش عادت کردم. اونم همینطور! دو تامون خیلی تنهاییم!
شبا هر شب توی رویای منی
تو امید دل شیدای منی
پره از هوای تو خونه ی دل
جاریه خون توی رگهای منی
دیگه... همین دیگه.... یا به قول نسیم: رو گازه!!!!
فعلا حرفی ندارم... تا بعد.. دوستتون دارم و در پناه مهر
سلام. این دفه دیگه نمی خوام مثه دفه قبل آپدیت کنم. چند روز پیش خیلی گرفته بودم. اما الان دیگه اون جوری نیستم. تازه اون روز هم خودم ماجرا رو بزرگش کرده بود. همش تقصیر خودم بود!
الانا هم همش منتظر نتایج دانشگاه آزادم. نمی دونم دقیقا کی می آد. جواب کارشناسی ارشد هم چند وقت پیش اعلام شد. مامان منم قبول شد. اما هنوز من که شیرینی قبولیشو نخوردم.
انشااله اگه من قبول شم همتون رو دعوت می کنم به یه جشن بزرگ. البته فقط می تونم شما رو به جشنی که تو وبلاگم برگزار می کنم دعوت کنم. آخه شما که نمی تونید بیاین خونمون!!!!
خیلی دوس دارم که بقیه بچه ها هم قبول بشن. مثه تینای گلم ، نگین عزیزم و ... تینای خوشگلم من که می دونم تو حتما قبول می شی. پس چرا انقده غصه شو می خوری؟؟؟
یادته یه شب داشتیم با هم چت می کردیم. گفتم که غصه نخور! انشالله مهر ماه با هم تو خوراسگونیم!!! یهو تو از خنده غش کردی؟ گفتی بابا خوراسگون همینجوریش هم بی کلاسه! حالا تو دانشگاهشو هم فاکتور گرفتی!
برامن که فرقی نمی کنه!چه تو یه شهر بزرگ... چه تو یه کوره دهات! من فقط می خوام دکتر شم.
روز پزشک از بابام پرسیدم این روز پزشک فقط مال پزشکاست یا مربوط می شه به همه رشته های پزشکی مثه دندون پزشکی و دارو سازی؟ گفت فقط مربوط به پزشکاست! گفتم روز دندون پزشک نداریم؟ گفت نه. البته با قهقه
اما من می خوام دولت یه روز رو هم برای دندون پزشکا بذاره(حالا انگار من قبول شدم) آخه آدم که دندونش درد کنه انگاری که دنیا رو سرش خراب شده!!!! دندون خیلی مهمه! مگه نه؟!
تازه من خودم هم تا حالا دندون پزشکی نرفتم. خیلی می ترسم. آخه یه بار که داداشم رفت دندون پزشکی بیچاره شد. اون دکتره هی نوبت می داد برا دفه های بعد. تازه داداشم فقط برای یه دندونش می فت. بعد که دکتره می دید فلان دندون هم ایراد داره سر وقت اونا هم می رفت!!! این وضعیت برا مامان و بابام هم چندین بار پیش اومده.
ولی خداییش تا حالا هیچ وقت دندون درد نداشتم. (تخته کجاست؟ آهان! بزنم به تخته خدایی نکرده یه وقت دندون درد نگیرم!)
دیگه .... همین دیگه

ولی در آخر باید از دوستای گلم که برای پست حذف شده ی قبلی کامنت گذاشتن و مرهمی رو دل من گذاشتن تشکر کنم!
از تینای گل و ناناز خودم که خیلی هم دوسش دارم و امروز هم به خاطر اون موضوع با من تماس گرفت.
از نگین عزیزم که اون هم ترسیده بود و بازم مثه تینا با من تماس گرفت.
از آقا ممد و سلطان بانوی عزیز. امیدوارم این زوج خوشبخت همیشه شاد و خوشحال باشن.
از نیما و تانی عزیزم. امیدوارم این دو پرستوی عاشق هم تا همیشه پیش هم باشن و شاد و خوشبخت باقی بمونن.
از تارا و میثم عزیز. امیدوارم که به هم برسین!
از سحری ناز خودم... از دعات هم خیلی خیلی ممنونم.
از نی نی نازه ی خودم(شمیم کوچولوی نازم) هم خیلی خیلی ممنونم. به خدا دیروز اومدم کامنت بذارم اما یهو دست دختر خاله م رفت رو دکمه ی ریست. بعد از اون هم هر کاری کردم کامنت دونی ات باز نشد. (پرشین بلاگه دیگه)
از مهرزاد عزیز هم خیلی خیلی ممنونم. (همیشه خیلی خونسردیا)
از سورنای گلم هم کمال تشکر رو دارم. از اینکه همیشه زودی خودتو می رسونی!
از امیر خان هم ممنونم.
خلاصه همین دیگه. منو به خاطر وراجی هام ببخشید!!!! دوستتون دارم... در پناه مهر

