تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
یکمی عشقولانه
 

نمی دونم چرا وقتی خبر ازدواج دوستامو می شنوم ناراحت می شم و یه حس خاصی بهم دست می ده؟! همین دیروز بود که یکی از دوستام بهم تلفن زد. گفت شنیدی فردا جشن عقد فروزانه؟ از تعجب چشام می خواست در آد! اصلا باورم نمی شد! روزی که برای گرفتن کارنامه های کنکور رفتیم مدرسه سحر بهم گفت فروزان نامزدی کرده اما باورم نشد. چون از کس دیگه ای نشنیده بودم. فقط سحر گفته بود!

همون روز اتفاقا فروزان هم اومد مدرسه. قیافه اش خیلی عوض شده بود. قبلنا چادری بود. اما اون دفه با یه وضع وجیعی اومده بود مدرسه! بازم یه نیگا به صورتش انداختم دیدم خبری نبود!

حتی یکشنبه هم که با دختر خاله م رفته بودیم بازار دیدمش. من از دور نگاش کردم. منتظر بودم که با هم سلام و احوال پرسی کنیم! اما اون فقط یه لبخند زد و رد شد. همین! از فروزان که تو مدرسه و کلاس و بین بچه ها کرکر خنده بود این کار بعید بود!

حالا دیروز دوستم داشت می گفت که فروزان قراره با پسر عموش که از همون کوچیکی خونه خودشون بزرگ شده ازدواج کنه! اصلا هم راضی نیس! این سر و وضعی هم که برای خودش درست کرده فقط برای اینه که می خواد یه جورایی خانوادشو از این کار منصرف کنه!

حالا داشتم به قبلنا فکر می کردم. به اون روزایی که با هم تو یه کلاس بودیم. به اون روزایی که از شدت خنده ای که راه می انداخت معلم ها رو عصبانی می کرد و ... یادمه خیلی به من گیر می داد. سر کلاس زبان همیشه تیکه می انداخت. چون معلممون منو خیلی دوس داشت. سر کلاس شیمی هم بازم همش گیر می داد. تا سوال جواب می دادم می گفت خانوم اینا بچه پولدارن و .... منم هیچ وقت نمی تونستم این دو تا موضوع رو به هم ربط بدم!!!!

همیشه رو جلد کتاباش عکس بازیگرا و خواننده های مرد رو می ذاشت. همیشه بهش گیر می دادم.... می گفت این کتابا خودشون خیلی بی روحن و خوشم نمی آد که بخونمشون ... حداقل این عکسا به من انگیزه می دن که درس بخونم!!!!

یه دفه بینش داشتیم... دبیرمون هر جلسه کنفرانس درس جلسه گذشته رو ازمون می خواست. فروزان هم که طبق معمول سر کلاس تو رویاهای خودش سیر می کرد!

یه دفه گفت فلانی بیا و کنفرانس بده. جلسه قبلش دو تا درس داده بود. دو تا درس کوتاه. یکی از درسا مربوط به قضا و قدر بود! فروزان هم یهو هول شد و با همون کتابی که رو جلدش عکس گذاشته بود رفت پا تابلو! قرار بود فقط کنفرانس یه درسو بده(از اون دو تا درسی که داده بودن). درس اول در مورد هدف زندگی بود. نصف اون درسو که گفت یهو شروع کرد به تعریف قضا و قدر!!! کلاسو می گی؟؟ یهو منفجر شد... منم که از خنده نزدیک بود رو زمین بیافتم. آخه فروزان همینجوریش هم خنده داره چه برسه به اینکه کار خنده داری هم بکنه! اون روز هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه. تازه منم خوب نتونستم که براتون تعریفش کنم. آدم باید خودش حضور داشته باشه!!!!

خلاصه از این به بعد فروزان یه تفاوت اساسی با ما داره... وقتی فکر می کنم که منم بالاخره همچین چیزی برام پیش می آد... وای ی ی ی ی ی .... هیچ کس نمی تونه منو از این دوران قشنگم جدا کنه! دوران بچگیام... دوران شیطونیام....

من عشقمو دوسش دارم.... از ته دلم می خوامش... من می خوام که اون مال من باشه... مال خودِ خودِ خودم باشه.... با هیچی هم عوضش نمی کنم.... با هیچی ی ی ی ی ی

 

 

 

پیوست: فردا روز پزشکه. من این روز رو به بابام تبریک می گم.

آپدیت امروزم یه ذره عشقولانه شد... اکشال نداره... دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385ساعت2:53توسط دختر فروردینی |
من اومدم
 

یوووووووووووهوووووووووووو من اومدم! این چند روزه هم که نبودم رفته بودم مسافرت. رفته بودم پیش دختر خاله ام! الانم دختر خاله ام با ما اومده! خیلی خوش گذشتاااا خیلییییی... البته یه چیز کوچولو برام پیش اومده که خیلی هم ازش می ترسم. اما خب باید باهاش کنار بیام و ..مربوط می شه به مسائل بیماری و این حرفا!!! ولش کن اصلا!

من اونجا که بودم اینترنت نمی رفتم. فقط دوبار با نگین رفتم کافی نت! حالا امروز دیدم تینا زنگ زد به موبایلم. بازم میسد کال خورده بود. بعد خودم بهش زنگیدم گفت که یکی اومده تو وبلاگت چرت و پرت نوشته (تو کامنتا) اومده شماره شناسنامه و اسم فامیلت رو نوشته! منم حدس زدم که کی می تونه باشه! اکانتم صبح وصل نمی شد! منم به تینا گفتم که اون کامنتو برام دلیت کنه و پسورد ایمیلم رو هم عوض کنه. چون فکر می کردم که کسی پسوردمو زده باشه! بدجوری هول کرده بودم! تینا هم که می خواست بره بیرون! دیدم که فایده نداره! آژانس گرفتمو خودم رفتم اکانت گرفتم. بعد هم تمام کارامو درست کردم.

همیشه از اینکه کامنتامو بذارم تو تایید بدم می اومد! آخه این سوسول بازیا برام معنی نداشت! اما امروز که دیدم یه سری آدم عوضی هست که دنبال فرصت می گردن که عقده های روانی خودشون رو خالی کنن , منم تصمیم گرفتم که از این به بعد کامنتامو بذارم رو تایید. تا هیچ فرصتی برای آدمای بی فرهنگی مثه... نمونه!

هوی...! با توام! من که می شناسمت! تو عقده داری! تو روانی هستی! منی که بهت گفتم نه, حالا داری اینجوری کرم می ریزی! چیه حسودیت می شه؟! به رتبه ی من حسودیت می شه؟! تو خودت اگه عرضه داشتی 14000 نمی آوردی!!!!

بگذریم....!!!!

.

.

.

.

.

من و نگین با هم رفته بودیم بیرون. دیدم که موبایلم زنگید(یعنی نزنگید فقط لرزید!) جواب دادم دیدم یه مرده ست! گفت که از مخابرات زنگ می زنه! گفت که این سیم کارتی که الان دست شماست مال یکی دیگه ست! اشتباه شده! حالا شما باید این سیم کار رو با یه سیم کارت دیگه عوض کنید و اینکه من با اون آقایی که تو اداره فلان کار می کنه هماهنگ کردم!(منظورش عموی من بود) منم گفتم که ولی چرا الان دارین می گین؟ من خیلی وقته که این سیم کارتو گرفتمش! تازه این سند داره... سندش هم به اسم خودمه. مگه می شه؟ تازه سیم کارتا که با هم فرق نمی کنن! اما گفتم شاید سرکاری باشه! گفتم می شه اسم اون آقایی که باهاش هماهنگ کردین رو به من بگین. بعد دیدم که درست می گفت! منم دیگه شک نکردم و گفتم که ساعت 1 سیم کارتمو بیارین خونه عموم!

اما بعد از اون زنگیدم به بابام. حالا تو اون هیری ویری خط های موبایل قاطی کرده بودن! نمی گرفت که... آخرش به زور گرفت! بابام گفت اصلا باهاشون صحبت نکن! بگو من از همون جایی که تحویل گرفتم, به همون جا هم تحویل می دم!

دوباره به بابام اس ام اس زدم. گفت سر کاریه!

منم دیگه خونه عموم هم نرفتم! اما خیلی اعصابمو خورد کرده بود!

بعد از ظهرش عموم زنگ زد بهم. گفت که سیم کارتت الان اینجاست و یه نامه هم همراشه! بعد منم همه چیو براش تعریف کردم!

یهو دیدم زن عموم داره داد می زنه که سر کاریه! اولش متوجه نشدم اما بعدش خودش اومد گوشی رو گرفت و گفت که عموت سر کارت گذاشته!

بعدش هم عموم همه چیو برام تعریف کرد! گفت می خواستم امتحانت کنم! ببینم وقتی می ری دانشگاه اگه یه همچین تماسی داشتی می خوای چیکار کنی!!! گفت در اصل می خواستم یه چیزی بشه که تو رو بکشونم اینجا!

تازه بعد از ظهش که بابام اینا هم اومدن. بابام گفت که من اداره پست هم رفتم. ولی اونا گفته بودن اگه یه همچین چیزی پیش بیاد به خودمون می گن نه به مخابرات! تازه احتمالش هم خیلی کمه! اینو که شنیدم که بابام تا پست هم رفته بود کلی به کار عموم خندیدم! تا حالا چند با سر کارم گذاشته!

تازه عموم می خواسته به عنوان یه مزاحم باهام تماس بگیره و ... اما دیده بود این موضوع باحال تره! از دست عموم.....!!!

تازگیا هم آهنگای علیرضا رو گیر آوردم! من با اینکه همیشه آنلاینم و از خیلی از چیزا زود با خبر می شم اما در مورد ترانه های جدید همیشه دو سه فاز عقبم!!! آخه طول می کشه اگه بخوام برم سراغشون و دانلودشون کنم!

وای که چقده قشنگ می خونه! اما بدیش اینه که فقط از انتقام و جدایی و نفرین و... صحبت می کنه!!! تازه ترانه های فرزاد فرزین رو هم تو این روزا گیر آوردم! اینا هم که مربوط می شه به خیلی وقت پیش!!!!!

وقتی می خواستم بیام و آپ کنم خیلی چیزا می خواستم بگم اما همشون یادم رفت!!! اه ه ه ه ه....

خب همین دیگه... وقتی چیزی یادم نمیاد یعنی اینکه برم و خداحافظی کنم!!!! بازم دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت2:52توسط دختر فروردینی |
انتخاب رشته
 

...آه... و من چقد دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی و اینا تنگیده بود!!! حتما می پرسید چه خبر شده؟ الان می گم دیگه!!! اِِ هولم نکن دیگه! نمی گما!!! باشه قهر نکن حالا!!!

پریشب سر این نت بازی بنده دعوایی شد حسابی... مودم برداشته و کابل کیس هم سر لج بازی بنده داخل کمد گذاشته و کلید کمد هم در جیب شلوار لی ام گذاشته!!!!! این که شد مثنوی معنوی!!!!

خلاصه اینکه دیرور همه چی برگشت سر جای اولش!!!! مودم برگشت رو مادر بورد!!! اما این مادر بورد لعنتی(شاید هم مودم لعنتی) اکشال پیدا کرده بود! نمی دونم چش شده بود! خلاصه یا ویندوز مودم رو شناسایی نمی کرد یا اینکه مودم نصب می شد و کاراش ردیف می شد! اما موقع کانکتیدن وقتی که می خواس یوزر و پس رو چک کنه یهو پی سی هنگ می کرد!!!! اه انقد اعصابم خورد شد که نگووو

تازه من می خواستم برای انتخاب رشته از این نت اطلاعات بگیرم(در مورد رشته و اینا). امروز هم که کانکتیدم سرعت در حد افتضاح بود!

خلاصه این روزا هم که همش درگیر انتخاب رشته هستم! کنکور یه طرف, انتخاب رشته هم یه طرف! می گما آدم اگه غیر مجاز بشه خیلی به نفعشه! دیگه هم اعصابش سر این انتخاب رشته خورد نمی شه!!!!!!

ای خدا بیا به داد این کوثر برس که چیزی نمونده گرفتار شغل دبیری بشه!!!! بابا پیله رده می گه باید دبیری بزنی! اونم کجا! سهمیه استان ما فقط تو شهرای همدان و کرجه! وای ی ی ی هوار تا گریه!

آخه کی با رتبه ی 1600 می ره دبیر می شه! به قول دبیرمون دبیری برای فقیر فقراست!

پارسال که کلاس شیمی گرفته بودیم از دبیرمون پرسیدم که نظرتون در مورد اینکه من تربیت معلم برم یا اینکه دبیری بخونم چیه؟ یهویی گفت که اصلا خوب نیس!!! شما که وضعیت مالی تون خوبه این رشته ها رو بذارین برای فقیر فقرا!!! می گفت شما اصلا در حد این رشته ها نیستید(یا این رشته ها در حد شما نیستن)

دیروز هم که برای انتخاب رشته رفتم پیشش می گفت رتبه ی خوبی آوردی! اما این رتبه برای تو کمه! گفتم نظرتون چیه که برای سال آینده بمونم؟ گفت اصلا درست نیس. هر چی قبول شدی برو!

حالا یه سری رشته برام انتخاب کرده! اما بابام می گه نه! می گه الا و لله باید انتخاب دوم و سومت رو بزنی دبیری! تازه دفترچه رو که خوندم اصلا برای استخدام تضمین نداده بودن!!!

دیشب هم بابام چند جا زنگ زد و در مورد ادامه تحصیل بعشی از رشته ها پرسید! مثه بینایی سنجی, شنوایی شناسی, علوم تغذیه و خیلی رشته های دیگه...

ای کاش من دندون پزشکی قبول بشم تا از شر هر چی رشته مزخرفه خلاص بشم!

چهار سال پیش وقتی می خواستم برای دبیرستان انتخاب رشته کنم خیلی دو دل بودم که بین ریاضی و تجربی کدوم رو انتخاب کنم! از همون اولش هم از این رشته زیاد خوشم نمی اومد! فقط برای هدفم این رشته ر انتخاب کردم.... و الان که رتبه ی پزشکی رو نیوردم نمی دونم باید چیکار کنم!!! من پیشنهاد می دم کسی نیاد تجربی! چون هیچ رشته ی خوبی نداره.

وای چقد من وراجی کردم!

پ.ن: بعد از 2-3 روز اومدم نت با کلی امید و آرزو میل هامو چک کردم و .... وای خدای من!! من چرا شانس ندارم... چرا من که میام یکی دیگه می ره!!!

+نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت2:52توسط دختر فروردینی |
 

سلام... این روزا همش می خوام آپدیت کنم اما نمی دونم که چی باید بنویسم. کنکور هم که تقریبا تموم شده. به خاطر همین هم موضوع ندارم که در موردش بنویسم!!! نت هم که میام زیاد بهم خوش نمی گذره. آخه بعضی از دوستام نت نمی آن. چه می دونم والله... همش بهانه می آرن که فلان و بهمانه...!!! منم براشون دارم... می دونم چه جوری تلافی کنم....

خیلیا هم که قول و قراراشون زود یادشون می ره...!!! برا اونا هم دارم...

دیگه هم اکانت روز نمی گیرم... شب هم که میام تازه کلیه!!! نمی دونین تو این مدت بعد از کنکور چند ساعت نت کار کردم!!! اوه ه ه ه ه ... از حسابم خارج شده!!!! به خاطر همین هم دیگه روزا نت نمی آم...!!!

روزا یه جوری خودمو سر گرم می کنم... تازگیا دارم با برنامه Multimedia Builder کار می کنم. یه چیزایی رو هم یاد گرفتم... می خوام ادامه اش بدم تا مثه خیلی چیزای دیگه توش پیشرفت کنم... می خوام همین اول کاری یه سی دی موزیک درست کنم بدم به دوستام. بعدا هم که پیشرفت کردم و چیزای بیشتری یاد گرفتم سی دی بهتری می دم بهشون!

تازه می خوام یاد بگیرم چه جوری فلش درست می کنن. اون رو هم باید یاد بگیرم. من اگه تصمیم بگیرم که چیزی رو یاد بگیرم حتما یاد می گیرم. مثه خیلی چیزا... الانم خیلی از فوت و فن های ویندوز رو بلدم!

پج شنبه هم می خوام برم پیش دختر خاله م! بعد از 2-3 روز هم با هم بر می گردیم خونه ی خودمون... بعد از اون هم خوش گذرونی هامون شروع می شه. یعنی به عبارتی تابستون برامون معنی پیدا می کنه(اون هم بعد از یک ماه و نیم!!!) این جمعه هم تولد نسیمِ ! 20 مرداد!!! نسیم همون دختر خاله مه که بهتون گفتم دیگه. جمعه خیلی خوش می گذره. مراسمی که فقط دخترونه باشه(زن و بچه توش نباشه) به شدت حال می ده!

منم از همین جا تولد بهترین دختر خاله مو تبریک می گم! هر چند که خیلی مونده تا تولدش! ولی اگه بمونه برای بعدا یادم می ره... چون خیلی دوسش دارم همین الان تولدشو تبریک می گم. دختر خاله عزیز من جمعه 20 سالش می شه!

پارسال بیشتر تابستون رو پیش هم بودیم... چه روزایی رو با هم گذروندیم! اولش که من اونجا بودم! یه اکانت مجانی گیر آورده بودیم که تموم نشدنی بود! وای ی ی ی شبا چندین ساعت تو نت بودیم و چت می کردیم آخرش هم خیلی خوابالو از پشت کامی بلند می شدیم و می خوابیدیم. صبا هم می رفتیم تفریح... بعدش هم خسته و کوفته برمی گشتیم خونه!

وقتی اومدیم خونه ما باز هم وضع به همون صورت بود! بازم شب بیداری و نت و وب گردی و چت!!! یادمه یه 3-4 روزی دیتا قطع شده بود! وای چه گذشت بر ما!!!! دم به دقیقه زنگ می زدیم به آی اس پی و ازش می پرسیدیم دیتا درست شد؟!!!

شبا همیشه ساعت 11 تو نت با یکی قرار داشتیم! یه روز رفتیم تفریح تو یکی از این شهرای اطرافمون! نسیم که متوجه شد دیر می رسیم خونه , شروع کرد به بهانه گرفتن! می گفت من سرم درد می کنه و ... مامانم می گفت تو که انقد بی حوصله ای دیگه چرا اومدی؟؟؟ حالا مامانم خبر نداشت ما چه مرگمونه و چی تو کله مون می گذره! آخرش هم ساعت 1 رسیدیم خونه.... اتفاقا اون شب هیچ خبری از یارو نشده بود!!!!

حالا برای این تابستون هم برنامه داریم... چه شوووود!!!! نسیم که بیاد دیگه تمام وقتم پر می شه و نمی آم بگم که وای چقده من حوصله م سر رفته! شما هم از شر بی حوصلگی من خلاص می شید!

تینا(بهترین دوستم تو نت) هم بالاخره و بعد از مدتها یه وبلاگ زده! حتما به وبلاگش سر بزنید! خوشحال می شم! این برای اینه که بهش بگم من چقد دوسش دارم!!! بوس بوس

تینا جون انشالله مهر ماه میام پیشت... منتظرم باش خانومی

دیشب تا ساعت دو و نیم - سه با هم چت کردیم. آخرش هم صب خیلی خوابم می اومد و نتونستم برم باشگاه. حالا هم مامانم پیله کرده که بعد از ظهر باید بری باشگاه! من می خواستم برم کلاس زبان!!!!

چند شب پیش(درست یه شب قبل از اعلام نتایج کنکور) می خواستم بیام نت! اول که دیدم کانکشنم که ضربدر قرمز خورده! گفتم شاید مودم رو سیستم نیس! آخه ظهرش داداشم داشت با قطعات کامپیوتر ور می رفت! نگاه کردم دیدم مودم سر جاشه! اومدم یه بار دیگه نصبش کردم بازم فایده نداشت. حتی جاشو هم رو مادر بورد عوض کردم بازم هیچی... اومدم یه ویندوز جدید نصب کردم بازم هیچی.. دیگه می خواستم از شدت عصبانیت بترکم! کلی هم با داداشم دعوا کردم! آخه ظهرش مودم رو در آورده بود و گذاشته بود. منم کلی نذر و نیاز کردم که درست بشه. چون اگه خراب می شد بابام دیگه پول نمی داد که مودم بخریم.آخه همین جوریش هم بابام دنبال بهانه می گرده که اینترنت رو تعصیل کنه!!!!! آخرش هم داداشم اومد و نمی دونم چیکار کرد که مودم درست شد! من که نزدیک بود دق کنم! آخه نت تنها وسیله سرگرمی منه! هنوزم نذرمو ادا نکردم! ولی می کنم.

پیوست: فردا روز میلاد امام علی (ع) و روز پدر هستش. من این روز بزرگ رو به همه شیعیان و مخصوصا به بابایی خودم تبریک می گم.

دیگه نمی دونم چه شر و وری بنویسم!!!! هیچی دیگه ! بازم دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت2:51توسط دختر فروردینی |
نتیجه کنکور من
 

سلام. بالاخره نتایج اومد و منم کارنامه(البته به عبارتی) مو گرفتم. رتبه ام زیاد هم بد نشده. فقط فکر کنم بتونم یه لیسانس تو شهید بهشتی قبول شم. انتخاب رشته می کنم. اما نمی رم. خودتون ببینید. مامانم خیلی خوشحال شد. آخه فکر می کرد رتبه ی من خیلی خیلی بالا اومده باشه. از بین بچه ها (فقط دوستای خودم) سوم شدم! البته با اختلاف کم.

یکی از بچه ها که فکر می کردم پزشکی رو شاخشه 1000 تا بیشتر از من آورده!!!! اونی که 3 برابر من درس خونده بود! اصلا به درس خوندن نیست! آدم باید استعداد داشته باشه. البته پشتکار هم خیلی مهمه.

به هر حال تموم شد و رفت....

خودم برام مهم نبود که چه رتبه ای می آرم. فقط می خواستم آبرومند باشه. که خوشبختانه آبرومند هم هست.(البته فکر می کنم)

اینم مخلفاتش ببینید

+نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385ساعت2:51توسط دختر فروردینی |
جواب کنکور و شاخ های من
 

امروز یه خبری رو شنیدم که تا الان همیجوری دهنم باز مونده!!! وای من چقد حسودیم می شه! اِ اِ هولم نکنید دیگه! دارم می گم!

امروز یکی از دوستام باهام تماس گرفت و گفت که فلانی رو می شناسی؟ گفتم خب آره. تو کلاس شما بود دیگه!!! حالا چی شده؟ گفت از سنجش زنگیدن بهش و گفتن که نفر 5 کنکور شده!!!!!! وای خدای من!!! اولش که همش می گفتم که شایعه است! اما شواهد و مدارک موجود نشون می ده که حرفی که دوستم زده صحت داره و من هنوز دهنم باز مونده و دو تا شاخ هم بالای سرم در آوردم!!!!

این دختره تو پیش دانشگاهی ما بود. منم می شناختمش. اما اونقدرا که از من و بعضی از دوستام تو مدرسه و پیش دانشگاهی مون بحث بود(در مورد زرنگ بودنمون) از اون اصلا هیچ بحثی وجود نداشت. به قول اون یکی دوستم که تو کلاسش بوده وقتی ازش سوال می پرسیدن نفسش بالا نمی اومده! نمی دونم والله... این یعنی چی؟؟؟؟ من که نمی فهمم! هر چی به این مخم فشار میارم ولی بازم هیچی به هیچی....!!!! نفر پنجم کنکور علوم تجربی!!! می تونه خیلی راحت دارو سازی تهران قبول شه!!! اما من که می دونم... احتمالا انقد مخش تعطیله که به جای داروسازی می زنه پزشکی!!! البته من واقعا شک دارم که بتونه از پس پزشکی بر بیاد... من باورم نمی شه... از بس اعصابم خورده دارم دنبال دیوار می گردم...!!! می خوام مخمو بکوبونم تو دیوار!!!

یعنی ممکنه تقلب کرده باشه؟ یا مراقبا بهش رسوندن؟ نمی دونم!!!!....

بگذریم....

فردا هم که کارنامه ها رو سایتن... همون خرابکاری های می گم!!!! از دو تا چیز می ترسم! یکی اینکه یه رتبه ای آورده باشم که فقط بتونم باهاش پزشکی بخونم! دوم هم اینکه رتبه ام خیلی بالا اومده باشه و من نتونم رتبه ام رو به کسی بگم! اصلا نمی دونم که چه وضعیتی دارم! هیچی معلوم نیس.... از یه طرف عمومی هام پایینه... از طرف دیگه هم اختصاصی هام بالاست!

خلاصه فردا همه چی مشخص می شه... اصلا هم برام مهم نیس... چون من آزاد رو هم دارم... اونم چی؟ دو تا آزاد دارم... دستم خیلی بازه برای انتخاب کردن!

خدا کنه ساعت 12 امشب کارنامه ها رو بذارن رو سایت! من که طاقت ندارم تا فردا صبر کنم!!!!

امروز که داشتم با دوستم صحبت می کردم به این فکر می کردیم که چه جوری می تونیم کارنامه بچه هارو گیر بیاریم؟! آخه ما که شماره شناسنامه هاشونو نداریم!

بعد از نیم ساعت یه چیزی به مخم خطور کرد! اونم شماره داوطلبیشون بود! آخه شاره داوطلبیا پشت سر همه دیگه!

موقع کنکور تو کلاسی که من بودم همه بچه زرنگا نشسته بودن! خیلی راحت با استفاده از شماره داوطلبی خودم می تونم کارنامه هاشونو در بیارم! شماره های اونا یا از شماره من کمتره یا بیشتر!

با دوستم که در میون گذاشتم از این طرح من کلی استقبال کرد!!! وای ی ی ی ی ما چقدر پر روییم!

البته باید یه مشورتی با علمای عزیز داشته باشیم تا ببینیم کاری که ما می خوایم بکنیم از نظر شرعی مشکلی داره یا نه!!!!!

نمی دونم!!!!

فعلا همین دیگه... بازم میام.... دوستتون دارم و در پناه مهر!

+نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت2:50توسط دختر فروردینی |
من خیلی حوصله م سر می ره
 

سلام. خوبید؟ خوشی؟ منم ای بد نیستم. یعنی زیاد خوب نبستم. چون خیلی حوصله م سر می ره. نمی دونم باید چیکار کنم! آخه چقد با این کامی جونم کار کنم؟ چقد با قالب وبلاگم ور برم؟ چقد تلویزیون نگاه کنم؟ ... وای دیگه خسته شدم از این تابستون.

شب که می شه می گم بریم خونه کسی! بابام می گه خسته م... مامانم می گه من بعد از ظهرم سر کار بودم! می گم خب بریم پارک! بازم همون حرفارو تحویلم می دن!

کلی مجله از دختر دایی م آوردم اما همشونو خوندم! رفتم سراغ کتابای زبانم. مال ترمای پیش! اما بازم خوشم نیومد که بخونم! تازه من از اون کتابا هیچی نخوندم.. هیچی هم از اونا نمی دونم! ترمای گذشته رو کلاس نمی رفتم, فقط برای مید ترم و فاینال می رفتم و امتحان می دادم. می گفتم بعد از کنکور کتابارو می خونم! اما الانم حوصله ندارم...!!!

صبا هم فقط برای یکی دو ساعت با باشگاه سرگرم می شم... بعدش هم همینجوری تو خونه الافم! به مامانم که می گم حوصله ام سر رفته! می گه برو آشپزخونه رو تمیز کن, ظرفا رو بشور... اتاقتو مرتب کن... فقط همینا...!!!

امروز اومدم اتاقمو مرتب کنم! اتاقم که افتضاحه... داداشم هم انگار نه انگار! آخه اتاقمون یکیه! اول که اومدم بعد از مدتها رو تختی مو پیداش کردم. اومدم بندازمش رو تختم! دیدم که اِ تختم یه وری شده! اون ورشو که نگاه کردم دیدم یکی از تخته هاش در اومده(چون پیچش در اومده بود) منم اول از همه تشکشو بلند کردم! دیدم که اون تخته هه اول یه دور به دور خودش زده بود بعد هم افتاده بود! آخه جا نداشت! چسبیده به دیوار! بعدش هم پیچ گوشتی رو آوردمو بعد هم با دردسر زیاد درستش کردم!

بابا بیا اینورشو بگیر! آخه از این ور که می بندمش بعد ولش می کنم می افته! بابا: خسته م!

آخرش هم مامانم اومد کمک! تختمو که درست کزدم تازه دیدم که تخته ی زیرش هم کجکی شده! آخه پایه هاش از زیر کج شده بودن!

هر چی می گم مامان من می خوام تختمو عوض کنم قبول نمی کنه! می گه مگه قرار نیس بری دانشگاه دیگه تخت واسه چیته! آخه کی دیگه رو تخت شونصد سال پیش می خوابه! ای کاش یه جوری جمش کنم!

چند روز پیش هم عروسکامو دوباره چیدم تو اتاقم. آخه واسه اینکه مهمونا واسه زیارت قبولی بابام می اومدن کلا اتاقمو جمع کردم! یه عروسک هم به عروسکام اضافه شده بود! خیلی نازه. بابام که رفته بود حج از اونجا برام آورده بود! یه بچه بغلشه و براش لالایی می خونه! البته خارجکی!

حالا تو فکر اینم که وقتی رفتم دانشگاه عروسکامو ببرم یا نه؟ آخه اگه بذارمشون هر کی بیاد باهاشون بازی می کنه... نمی دونم! ولی فکر کنم ببرمشون! مامانم می گه تو اگه بری دانشگاه تمام خونه رو بار می زنی و می بری خوابگاه! راس می گه! من یه مسافرت 2 روزه هم که می رم کلی چیز با خودم می برم چه برسه به خوابگاه ...

دختر دایی م که یک سالی هست دانشجو شده و تو خوابگاه بوده رو چند وقت پیش دیدمش. انقده از بدی خوابگاه برام گفت که حالا بدم می آد برم خوابگاه! هر کسی یه اخلاقی داره آخه. چه جوری می شه چند نفر با اخلاقای متفاوت رو با هم تو یه اتاق جمع کرد و گفت که با هم زندگی کنید؟ یکی می خواد بخوابه یکی می خواد درس بخونه و لامپو روشب بذاره! یکی می خواد اتاق ساکت باشه و استراحت بکنه یکی هم تازه رقصش گرفته و بزن و بکوب راه می اندازه! و ... من یکی اصلا تحملش رو ندارم. دوس دارم همه جا همه چی طبق نظر خودم باشه. وای خدای من! من چقد از اتاق شلوغ بدم می آد!

چند روز پیش داشتم به این فکر می کیدم که تو خوابگاه دیگه خبری از کامی جونم نیس! وای خدای من! چقد بده!!! من بدون کامی جونم چه جوری زندگی کنم؟ شبا چه جوری بیام نت؟ اگه خوابم نبرد چیکار کنم؟ اگه حوصله ام سر رفت چی؟ ......

اه ه ه ه ه ه نمی دونم!

امروز تو باشگاه که بودم یه خانومه اومد! وقتی دیدمش گفتم کمِِ کم 25 سالش هست! (بیشتر هم نشون می داد) بعد که ازش پرسیدم گفت متولد 65 ِ! داشتم از تعجب شاخ در می آوردم! آخه آدم چقد سنش بیشتر از خودش نشون بده!

نتیجه گیری اخلاقی: آدم وقتی ازدواج می کنه خواه ناخواه سنش بالاتر از سن خودش نشون می ده!!!

نتیجه گیری اخلاقی2: یا ازدواج نکنید یا یه بلاهایی سر خودتون بیارید که مثه اون خانومه نشید!!!!

حتما می گید اینا چیه که می نویسی؟ اِ اِ اِ خب حوصله م سر رفته! می خوام فقط حرف بزنم. حالا هر چی که باشه!!!!

(تو این لحظه که داشتم می تایپیدم برام اس ام اس اومد از طرف دختر خاله م بود! می گفت 20 مرداد تولدشه! می گفت یه جوری برای تولدم خودتو برسون! ای کاش بشه که من برام اونجا. حداقل یه آب و هوایی عوض کنم)

راستی تو این چند روزه چون حوصله م خیلی سر می رفت به کلی از وبلاگا سر زدم! همه رو هم لینکیدم. بعدا هم میرم و می گم که منو هم بلینکن!! کلی هم لینک جدید تو قسمت پیوند های روزانه گذاشتم. حتما ببینید خیلی جالبن!

دیگه نمی دونم چه چرت و پرتی بنویسم! فعلا من برم... حالا دیگه حوصله اینو هم ندارم!!!! شاید یه کاری کردم که امشب مامان و بابام راضی بشن که بریم یه جایی!!!

خب دیگه! بازم دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت2:48توسط دختر فروردینی |
بدون موضوع
 

سلام و بازم سلام... نمی دوم اگه سلام نبود من به عنوان یه بلاگر اول هر پستم چی باید می نوشتم و چه جوری باید شروع می کردم؟! تازه این به کنار وقتی می خوام مطلبمو پست کنم کلی عزا می گیرم که حالا برای موضوع این پست چی باید بنویسم!!

می خواستم آپ کنم اما نمی دونستم که چی باید بنویسم! تا اینکه بلاگ چند تا از بچه ها رو که خوندم موضوع اومد دستم(البته فقط برای چند خط)!

یادم اومد که امروز اولین روز از ماه رجبه! رجب و شعبان و رمضان سه ماه از مبارکترین ماه های ما مسلمونا هستن. امشب هم که شب آرزوهاست! اولین شب جمعه ی ماه مبارک رجب. پارسال من فقط بعد از نماز مغرب و عشا دعا کردم! اما دیگه کار خاصی انجام ندادم. آخه دقیقا نمی دونستم که باید چیکار کنم. ولی اگه کسی همرام می شد برای انجام اون کارا حتما شب رو تا صبح بیدار می موندیم و ....!!

تو این شب عزیز حتما برای همه دعا کنیم... برای فلسطینی ها, برای لبنای ها, عراقی ها... و مهم تر از همه برای ظهور اون کسی که همه انتظار اومدنش رو می کشن! برای مریضا... برای مامان و باباها... برای همه و همه....

خیلی ها از فرصت استفاده کردن و روزه گفتن. نمی دونم چرا می نمی تونم روزه بگیرم... خب هوا واقعا گرمه... آدم هلاک می شه... تازه اونم برای من که باشگاه هم می رم!!!!

.

.

.

.

.

این روزا خیلی حوصله ام سر می ره. تمام وقت با کامی جونم کار می کنم! یا تو نت هستم یا اینکه آفلاین وبلاگ بچه ها رو می خونم. وقتی هم می بینم که وبلاگ کم می آرم می رم سر وقت آرشیو وبلاگا! هر کی می خواد وبلاگشو کامل بخونم به من بگه!

حوصله کلاس رفتن رو هم ندارم. باشگاه که می رم تمام انرژی مو می گیره. کلاس زبان هم که نمی رم. تازه کلاس آموزش رانندگی مونده! کی تو این گرما بره کلاس! تازه من که بلدم. این قوانین جدید اعصاب آدمو خورد می کنه! آخه چه معنی می ده حتما چندین ساعت رو کلاس بری!!!!! اونم برای من که از 4 سال پیش کنار بابام تمرین کردم و یاد گرفتم!!

.

.

.

.

.

چند روز پیش یکی از دوستام باهام تماس گرفت. بهش گفتم می آی با هم بریم کلاس؟ گفت نه! گفتم چرا؟ می گفت آخه 16 مرداد جواب کنکورمون می آد!!! گفتم آخه چیکار داری! گفت خیلی خراب کاری کردم. از همین الان باید خودمو برای مجازات آماده کنم!!!!

یکی از پسرا رو هم می شناسم که از همین الان از فرصت استفاده می کنه و تا می تونه باشگاه می ره. به خاطر اینکه بعدا که جواب کنکورش بیاد باباش اجازه نمی ده که جایی بره!!!

بابا مردمو... چه عقایدی دارن!!!

.

.

.

.

.

پیوست: دیروز مو هامو کوتاه کردم! نمی دونم چرا انقد راحت از موهام دل می کنم. یادمه تا 2 سال پیش موهام تا پایین کمرم می رسید. اما بعدش کوتاشون کردم... دیگه از اون موهای بلند هم خبری نیست!

همین دیگه! دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت2:49توسط دختر فروردینی |
 

سلام من اومدم(خب خوش اومدم!). رفتم زدم تو دهن دندون پزشکی و برگشتم! البته امیدوارم طوری زده باشم که جرات نکنه یکی هم به من بزنه!!! خلاصه کنم که امتحانمو خیلی خوب دادم ولی بازم باید منتظر جوابش بموم. چون هر چیزی ممکنه پیش بیاد. خدا بزرگه... از امتحان و سوالاش و محل امتحان و نحوه برخورد ناظرین و ... از همه و همه چیز خدا رو شکر راضی بودم.

من به همه فامیلا گفتم که خودشونو برای جشن ورود به دانشگاهم آماده کنن! وای ی ی ی ی چی شود...

+نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت2:48توسط دختر فروردینی |
سفر نامه ی من به اصفهان
 

سلام. من بازم اومدم. چیکار کنم خب. دلم براتون تنگیده بود هوارتا ! این دفه می خوام از سفرمون به اصفهان بنویسم. تو راه که بودیم همش به این فکر می کردم که چیا بنویسم. اما همشونم یادم رفت!

چهارشنبه صبح زود حرکت کردیم. هوا هم قربونش برم داغ داغ بود. واسه نهار رفتیم یه کبابی تو خرم آباد. جاتون خالی چه حالی داد بمون اون کبابه. از خرم آباد بگم که چقد افتضاحه. به نظر من به جای خرم آباد باید اسمشو گذاشت معتاد آباد! از سر و روی این شهر فقط معتاد می باره. تا می ری یه جایی بشینی(تو پارک و اینا) یهویی یه معتاده میاد و کلی چرب زبونی می کنه آخرش هم اونی می شه که می خواد بزنه و جیبتو خالی کنه. یکی اومد و داشت می گفت سلام برادر سلام خواهر(2بار گفت سلام خواهر چون من و مامانم اونجا بودیم دیگه!) خداوند رفتگان شما رو بیامرزه(نبودید ببینید چقده لفظ قلم صحبت می کرد. بابام که دو ریالی ش افتاد گفت برو آقا جون من فاتحه شما رو نمی خوایم. اونم رفت و یکم اون ور تره ما نشست و شروع کرد به... . وای ی ی ی ی.... حالم به هم می خوره از این مردم. چه کارا که با خودشون نمی کنن!!!

بعد از اون هم که از ازنا و الیگودرز و دورود گذشتیم. خداییش نسبت به خرم آباد که مرکز استانه خیلی بهتر بودن! بعد از اون هم که وارد استان اصفهان شدیم. شهر هاش هم که همه نزدیک هم بودن. اون شب رو تو نجف آباد خوابیدیم.

صبح زود هم رفتیم اصفهان. خوراسگان رو هم پیدا کردیم(خوبی اصفهان اینه که تمام مسیراش سر راسته) سر ساعت هفت هم کارتمو گفتم و محل آزمونم رو پیدا کردم. (داشگاه آزاد اسلامی واحد خوراسگان, دانشکده علوم پایه).

بعد از اون هم نوبت دیدنی های اصفهان بود. یکم که دیدیم رفتیم خرید. خداییش تو مسافرت فقط خرید کردنه که خیلی به آدم حال می ده! البته خلی از چیزایی رو هم که می خواستم بگیرم پیدا نکردم. خیلی از چیزاش قدیمی بودن. منم که همیشه رو مدم!!! جنساشم که آخر ارزونی بودن. البته بازم آدم جرات نمی کرد که چک و چونه بزنه!!!!

خلاصه اینکه جمعه صبح هم رفتم کنکورمو دادم و رفت و تموم شد همه اون کنکورایی که من دادم(اعم از آزمایشی و اصلی).  صندلی منم اصلا راحت نبود. آخه صندلیا خیلی بلند بودن و کفاف قد منو نمی دادن. نه یعنی قد من کفاف ارتفاع صندلی رو نمی داد!!! نمی دونم!!! خلاصه اینکه از اول تا آخر امتحان پاهای من همینجوری آویزون صندلی بود. جالب اینجا بود که دختر کناری من انقدر قدش بلند بود که پاهاشو تا صندلی رو به رویی کشیده بود و گذاشته بود رو میله پایین صندلی رو به رویی! (طوری که مشکلی واسه دختر جلوییه ایجاد نمی کرد). خلاصه اینکه تموم شد و رفت. مراقبا هم خانوم و آقا بودن. مراقبای اتاق ما هم که خانوم و آقایی بودن که همش واسه هم عشوه و ناز می اومدن. با اسم کوچیک همدیگه رو صدا می کردن و با هم خوراکی هاشونو تقسیم می کردن(اوه چقد عشقولانه) آدم نمی دونست اونا رو نگاه کنه یا به سوالاش جواب بده!

یه قیافه هایی اومده بود برا امتحان که آدم نگاشون می کرد حالش به هم می خورد. از بس که لخت و بد حجاب بودن. آخه یکی نیست به اینا بگه شما رو چه به دندون پزشکی!!! ولی در عوض بعضیا هم خیلی با حجاب بودن. اونا رو که می دیدم از خودم بدم می اومد(ااا چرا اینجوری نگاه می کنی؟! من فقط چادر سرم نکرده بودم. وگرنه منم حجابم کامل بود)

بعد از امتحان هم یک راست به طرف خونه حرکت کردیم. تا اینکه دیروز(شنبه) رسیدیم خونه و هیچ جایی مثه خونه خود آدم نمی شه!!! جالبه بدونید من تو مسافرت هم لحظه شماری می کردم که زودی بیام خونه. آخه بدجوری تو خماری نت بودم. آخه همه حرفام مونده بود که می خواستم برای بعضیا تعریف کنم....!!!!

مردم که می رن مسافرت خوشگل می شن و بر می گردن. اما من بر عکس همه. انقده سیاه و زشت شدم که نگووو!!! تو این سفر هم به خاطر گرمای هوا همه کاستام تلف شدن. آخه رو داشبرد ماشین که می ذاشتیم گرمای هوا ّآبشون می کرد. بعد از اون هم تمام امیدم به ام پی تری پلیرم بود. سه تا باطری تموم کردم. بعد از اون هم با هزار سلام و صلوات باطری های تموم شده رو می ذاشتم تو دستگاه تا شاید فرجی بشه و باطری هاش کار کنه آخه به جز اونا دیگه باطری نداشتم.

فکر کنم یه دو ماهه دیگه بازم باید برم اصفهان. برای ثبت نام و اینا! انشالله... هر چی خدا بخواد

خب دیگه زیادی حرفیدم.... خیلی زیاده آخه... نیست من آدم کم حرفی ام!!!!! دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت2:47توسط دختر فروردینی |