تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
سلام... بازم منم همون دیوونه همیشگی
 

دیروز بعد از چندین ماه (تقریبا 6 ماه ) رفتم کلاس زبان. نیست کنکور داشتم اصلا فرصت نمی کردم که کلاس برم! البته وقت می کردم که بیام نت(نیش) خلاصه من و مامانم با هم رفتیم کلاس. استادمون کلی ذوق کرده بود که من بازم کلاس اومده بودم. نیست من شلوغ ترین و زرنگ تریت فرد کلاسم!!! ولی احساس می کنم این مدت که نرفتم کلاس خیلی از چیزا یادم رفته. مثلا قبلنا خیلی راحت جملات رو سر هم می کردم. البته امروز که رفتم بازم خوب بود! ولی من دیروز اصلا سر کلاس راحت نبودم!!! استاد هم می گفت: Are You Tired? منم چون خیلی حالم بد بود فارسی جواب دادم که نه آقا من خیلی خوبم. ازم پرسید کنکور چه جوری بود؟ چند تا کنکور دادی و اینا؟ منم همه رو با حال ساده جواب می دادم! بعدشم به خودم اومدم و کلی did و was رو به جای do و am استفاده کردم!!!!

کلا روز بدی نبود. شب هم که با وبلاگ "علیرشا یه داداشیه خندون" آشنا شدم. همه مطالبشو هم همون دیشب خوندم (آرشیو و اینا)و کلی هم خندیدم. از من می شنوید حتما سر بزنید. خیلی با حاله. علیرضا خان اینم تبلیغ واسه وبلاگ شما! اما دیشب یه هویی اکانتم تموم شد(هوارتا گریه) نمی خواستممممممم. نمی دونستم که انقده زود قرار که تموم بشه وگرنه می خریدم!!!

این روزا هم تو نت تنهام. دیگه دیگه!!!!!

راستی چند وقتیه که کد راست(رایت) کلیکو برداشتما. حالا هر چقدر خواستید می تونید سو استفاده کنین. البته قبلا هم می تونستید ها! ولی راه داشت. دیگه خیلی مسخره شده بود. فقط وبلاگو سنگین می کرد. چون خیلیا می دونن چه جوری از پسش بر بیان! مثه خودم تو وبلاگ بقیه(آدمک خودخواهه)

فردا قراه که برم اصفهان. چهارشنبه بعد از ظهر اونجاییم. پنج شنبه صبح هم کارتمو می گیرم. جمعه هم که کنکوره. خدای من! خیلی از درس فاصله گرفتم. خدا خودش کمکم می کنه! تو این هفته فقط تونستنم تستای زیست رو بزنم(البته فقط آزاد) خوبی کنور آزاد اینه که همیشه سوالای تکراری می ده! من خودم تو کنکور غیر پزشکی خیلی از سوالا رو دیدم که تو کنکور 84 هم اومده بودن. خلاصه می رم که بزنم تو دهن دندون پزشکی و اینا...!!!! شما هم واسم دعا کنید... ملسی

+نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت2:47توسط دختر فروردینی |
مامانی جونم روزت مبارک
منم به نوبه ی خودم روز مادر رو به همه مادرای عزیز و مخصوصا مامانی جون خودم تبریک می گم

امیدوارم تا دنیا هست سایه شون بالا سر بچه هاشون باشه

+نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت2:45توسط دختر فروردینی |
ا.ن.ت.ظ.ا.ر!!!
 

فكر نمي كنم تا حالا به اندازه من اعصابتون خورد شده باشه!حالا بعد از عمري گفتيم بريم يه مراسم نامزدي بيين چي شد! هيچي ديگه نشد برم. يعني فقط هم من نرفتم. مجبور شدم كه نرم. درست شد مثل اولين روز عيد. وقتي همه براي تفريح رفتن بيرون من مجبور بودم كه تو خونه بمونم و .... اه اعصابم خيلي خورد شد. كلي خودمو آماده كرده بودم. حيف شد به خدا. مامانم هر چي گفت بيا اشكالي نداره. مگه قراره چي بشه. قبول نكردم كه نكردم!

پيوست 1: آهاي ....! يادت باشه كه اگه بازم نخواي بياي منم ديگه نمي آم! ديگه از بس منتظرت شدم كه بياي خسته شدم خب! آخه چه اندازه ا.ن.ت.ظ.ا.ر!!!

پيوست 2: قبلنا لينكدوني من پر از لينك بود. بعد از اينكه از brave tools فيلتر شد ديگه نتونستم همه لينكا رو اينجا بذارم(خيلي از لينكا يادم نبود). هر كسي مي دونه قبلا لينكش اينجا بوده بگه كه من سريع بلينكمش!

پيوست 3: احساس مي كنم تمام درسامو فراموش كردم. از شنبه بازم مثه قبل مي شه! آه ه ه ه ه....

+نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت2:42توسط دختر فروردینی |
اعصاب خوردی من
 

سلام... امیدوارم که شما خوب باشید. اما من که اصلا خوب نیستم! آخه چند روزه که هی می خوره تو ذوقم. اونم فقط سر یه موضوع! من نمی دونم چرا مردم(!) نمی آن نت! آخه قرار بر این بود که مردم بعد از کنکورشون تشریف بیارن تو این نت لعنتی! اما نمی دونم چرا نمی آن! اعصابم خورده. هر شب چند ساعت آزگار میام و می شینم تو نت اما خبری نمی شه که نمی شه! باز خوبه تینا هست. اگه اون نبود من دق می کردم به خدا! نمی دونم چرا وقتی با تینا صحبت می کنم یاد مردم می افتم!

وقتی می بینم که نمی آد با خودم فکرای بد می کنم. می گم نکنه رفته و نخواد که برگرده! خدا منو بکشه تا دیگه از این فکرا نکنم! شایدم رفته مسافرت. نمی دونم والله! دارم هنگ می کنم!

بعد از ماجرای که قبلا برام پیش اومده بود برام سخته که ..... وای ی ی ی نمی خوام فکرشو بکنم.

می خوام از این به بعد چند تا پیوست هم پایین هر پست بذارم!

پیوست1: ... شدم کاش ندونه :دی اما خوب هم می دونه !

پیوست2: من از هر وبلاگی که خوشم بیاد لینکش می کنم.

پیوست3: هفته دیگه کنکور پزشکی دارم.

پیوست4: برام دعا کنید

پیوست5: دوستتون دارم!

+نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت2:45توسط دختر فروردینی |
اندر احوالات من در روزای بعد از کنکور
 

بازم مثه همیشه سلام... اصلا صد تا سلام... خوبید خوشید؟ خوش میگذره؟ والله چند روز گذشته خونمون خیلی شلوغ شده بود. آخه بابام که برگشته بود همه برای زیارت قبولی میومدن خونمون. خیلی از فامیلامون هم که اینجا نبودن میومدن و خونه ما می موندن. این چند روزه هم انقده بلند شدم و نشستم که فکر کنم دارم تلافی اون روزایی رو درمیارم که کنکور داشتم. آقا جاتون خالی. درسته که خونه شلوغ می شه و منم باید فقط کار کنم و شربت درست کنم و با شیرینی بیارم جلو مهمونا اما خیلی خوبه و خوش میگذره. تازه وقتی مهمونا می رن می رم سر وقت کادو ها. انقده ظرف برامون جمع شده که نگو. مامانم می گفت که می خوام همه رو عوض کنم. اما بقیه می گفتن که نه! بذار برای جهیزیه ی کوثر. آقا منم مقادیری سرخ و سفید می شدم و در حضور مامانم (که برام خیلی سخت بود) می گفتم که نه! کی از این ظرفا برای جهازش جمع می کنه!!!! تازه کلی هم روغن و برنج جمع شده که فکر کنم آخرش مغازه ی روغن و برنج فروشی راه می اندازیم! :دی

خلاصه اینکه الانم من اتاق ندارم. مامانم جول و پلاسمو چند روز قبل از کنکور جمع کرد. الانم تختم تو حیاط خلوته و پیچ و مهره هاشم تو کمده! تو اتاقم هیچی نیست. به خاطر این همه رو جمع کردیم تا برای مهمونا به اندازه کافی جا باشه و راحت باشن. کامی جونم هم تو اتاق مامانم ایناست. آخه تخت مامام اینا هم الان تو حیاط خلوته!!!! :دی ((: تا چند روز دیگه همه رو میارم سر جاشون. اینجا هم همش شده سوغاتی. به دلایلی سوغاتی ها رو همون روز به مهمونا می دیم. آخه بعدا کسی نیست که سوغاتی ها رو ببره در خونه مردم.

این روزا هم که درس به کلی تعطیله. بابام دیشب خیلی حرف زد. می گفت مگه کنکور دولتی رو خوب دادی که اینجوری داری تو نت می گردی؟؟ خب من باید تو این شلوغ پلوغی چیکار کنم؟ پنج شنبه صبح هم کنکور آزاد داشتم. خیلی خوب بود اما برای من که رشته ام تجربی بود ریاضیاتش خیلی سخت بود. همش یه دونه جواب دادم. حالا خدا کنه درست باشه. از فیزیکاش هم خیلی جواب دادم(26 تا از 40 تا). شیمی هم که برو تو مایه های90 -100! حالا فقط یه کنکور مونده آخرین و مهم ترین کنکور. خیلی برام تعیین کننده ست!

من برای کنکور غیر پزشکی رفتم دزفول. صندلی من تو اتاق سخنرانی بود. از اونجایی که صندلی ها خیلی به هم نزدیک بودن ردیف جلو و پشت یه صندلی این ور و اون ور من خالی بود(برای بچه های اون اتاق همه به همین صورت بود). از اونجایی هم که من می خواستم در کمال راحتی بشینم و سولات رو جواب بدم همه وسایلمو رو صندلی های کناریم گذاشتم و پاهامو هم رو صندلی جلویی گذاشتم(آخه تمام مراقبا زن تشریف داشتن):دی. چه وضعیت ناجوری. بعد از کلی که یکمی می خواستم استراحت کنم سرمو بلند کردم و در عین ناباوری و تعجب دیدم که یک عدد آقا دارن از کنکوری های عزیز فیلمبرداری می کنن. بعد به خودم اومدم و دیدم که ای وای! من چرا ایجوری نشستم. سریع خودمو جمع و جور کردم. حالا خدا کنه از من یکی فیلم نگرفته باشه. تا من باشم که دیگه تو سوالات محو نشم و همه چیزو فراموش نکنم.

پنج شنبه و جمعه هم یه نامزدی رو در پیش داریم. تو این هفته هم باید لباسشو استاد کنم. من عاشق بزن و بکوب و برقص عروسی ام. چقده حال می ده! وای ی ی ی ی... قر تو کمرا گیر کرده!!!

.

.

.

.

.

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشامو ببین که می ریزه به پای تو

بازم که بی قرارم و دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

.

.

.

.

.

فعلا دیگه حرفی ندارم... دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت2:43توسط دختر فروردینی |
زیاد خوب نبود
 

شب همون روزی که کنور دادم کلید سوالات رو گرفتم. دیدم که نمره ی درسای عمومی خیلی پایین بود. یه چیزی حول و حوش 50 درصد. از اختصاصیا تا حدی راضی بودم. اما دیگه فکر نمی کنم بتونم پزشکی قبول بشم. حالا دیگه تمام امیدم به دانشگاه آزاده. اگه دندان پزشکی اصفهان قبول نشم حاضر نیستم که هیچ رشته ی دیگه ای رو بخونم. با اینکه یه کنکور آزاد غیر پزشکی هم دارم. که اولین انتخابم هم رشته مهندسی پزشکیه.

زیاد برای اینکه کنکورمو خراب کردم ناراحت نیستم. چون می دونم که خیلیا مثه من کنکورشونو خراب کردن. چون بیشتر سوالا مفهومی بودن. بیشتر دوستام خوب کنکور ندادن. یکی شون که امروز باهام تماس گرفت (مخ ریاضیه) گفت دارم برای کنکور سال دیگه زیست می خونم. خیلی دلم براش سوخت. حالا خوبه من کنکور آزاد هم میدم.برای اونایی که آزاد ثبت نام نکردن خیلی دلم می سوزه.

فعلا هم که درس نمی خونم. شاید از هفته دیگه بخونم. فردا هم انشالله, به امید خدا , گوش شیطون کر بابام از سفر یک ماهه ش به عربستان, به ایران برمیگرده. برای دیدن بابام دل توی دلم نیست. فردا می ریم واسه استقبال. کلی تدارک دیدیم. از فردا هم به مدت طولانی خونمون شلوغ می شه. فکر نمی کنم دیگه بتونم خوب درس بخونم. هر چی خدا بخواد.

برام دعا کنید حد اقل تو دانشگاه آزاد اون چیزی رو که می خوام قبول بشم. دوستتون دارم و در پناه مهر

+نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت2:42توسط دختر فروردینی |
کنکور
 

بالاخره بعد از مدتها انتظار روز موعود رسيد! ساعت 5 از خواب بيدار شدم. ساعت 6 مامانم منو رسوند دم حوزه امتحان. همه يه جورايي استرس داشتن. منم همون قبل از امتحان چند تا سوال عربي از دوستم(خداي عربي) پرسيدم. ساعت شش و نيم همه سر جاهاشون نشسته بودن. منم از استرس چيزي نمونده بود كه به خودم بلرزم. ديشب هم كه اصلا نخوابيدم. ديشب تا صبح فقط چيزاي ريز ريز همه كتابارو مرور كردم. شب وحشتناكي بود.

تو كلاسي كه من بودم تمام بچه ها از اون زرنگاي روزگار بودن! منم همينجوري هاج و واج مونده بودم. اون يك ساعت قبل از امتحان مثه يك سال بود... به بچه ها كه نگاه مي كردم همشون انگاري خودشون رو براي سفر آخرت آماده كرده بودن!!! چند دقيقه قبل از شروع امتحان سوالاي عمومي رو انداختم كنار صندليمون. منم از فرصت استفاده كردم و از بالاي صندلي خم شدمو همه سوالات صفحه اول رو جواب دارم(5-6 سوالي مي شدن) مراقب هم كاري به كارمون نداشت! سوالات عمومي بد نبودن. يه ذره آخراش وقت كم آوردم. اما به هر حال رسيدم كه به سوالايي كه مي دونستم جواب بدم. وقت زمين شناسي هم كه وقت بخور بخور بود. خلاصه دلي از عزا در آورديم. البته فقط با پسته و شكلات. نمي تونستم چيز ديگه اي بخورم. يه جوري بود... نمي شد!

با اختصاصي ها خيلي حال كردم. (البت آخرين صفحه ي سوالات كه همون شيمي بود رو باز هم به همون روشي كه گفتم از بالاي صندلي جواب دادم). بيشتر سوالاي رياضي رو جواب دادم. فيزيك هم خوب بود... اما نه به خوبي رياضي... بعضي از سوالاي زيست خيلي مفهومي بودن... شيمي هم كه قربونش برم عشقمه...!!!

از وضعيت محيط بگم كه خيلي افتضاح بود. هوا كه خيلي گرم بود. صداي بلندگو هم كه به ما نمي رسيد. اوضاع اونجا خيلي بد بود. آخر امتحان 90 درصد بچه ها ناراحت بودن... فقط من خوشحال بودم... نمي دونم دقيقا... كليد سوالات رو هم نمي گيرم... آخه مي ترسم. هر چي شد، شد ديگه! خدا بزرگه!

بعد از امتحان هم رفتم خونه دوستم كه نزديك اونجا بود. مامانم سر كار بود و نمي تونست بياد دنبالم. فكرشو بكنيد بعد از اون همه خستگي سر جلسه كنكور من حتي لباسام رو هم عوض نكردم... دوباره همونجوري رفتم كه كنكور زبان تخصصي بدم!

واقعا تا حالا اونجوري افتضاح كنكور نداده بودم. هم هوا گرم بود هم اينكه خستگي كنكور صبح تو جونم مونده بود. مراقبا هم نمي ذاشتن كه زود پاسخنامه رو تحويل بديم. دقيقا يك ساعت و نيم فقط در و ديوار رو نگاه مي كردم. گاهي اوقات هم با بچه ها يه گپي مي زديم. خيلي بهم تذكر دادن! بعد كه ديدم فايده نداره شروع كردم به خوردن!!! همه بچه ها يك ساعت آخر بيكار نشسته بودن. لامذهب سوالاش هم سخت بود. من كهاز 70 سوال فقط به31 سوال جواب دادم. كه فكر مي كنم همش هم غلط باشه... واقعا خسته بودم.

اما الان واقعا بدون هيچ دغدغه اي نشستم پاي كامي جونم و دارم مي تايپم. چه حس خوبي!!!!

هنوز خسته ام.... بعدا ادامه مي دم!

+نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت2:41توسط دختر فروردینی |
همه چی داره تموم می شه
 

چيزي تا كنكور نمونده... خيليا امروز كنكور دادن خيليا هم فردا و پس فردا... حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم كه دوست ندارم كنكور بدمو همه چي يهو تموم شه! نه اينكه برا كنكور آماده نباشم! نه! فقط نمي خوام كنكور بدم و ديگه دغدغه ي كنكورو نداشته باشم! حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم من به كنكور و فكر بهش خيلي عادت كرده بودم.... خيلي... يه طوري شده كه حس مي كنم كنكور معشوق من شده... مي دونم! حتما فكر مي كنيد من ديوونه شدم! آخه من هميشه از كنكور مي ناليدم... ولي الان چون دارم به لحظه ي فراق از چيزي كه براش مدتها زحمت كشيدم نزديك مي شم حس مي كم كه دارم از چيزي كه تمام زندگيمو به خودش اختصاص داده بود جدا مي شم.... اما من نمي خوام.........

باور كنيد خيلي جدي دارم مي گم... من به فكر به كنكور خيلي عادت كردم... خيلي... از اينكه ديگه هيچ دغدغه اي نداشته باشم نگرانم... دو سه ماه پيش به يه دلايلي چون خيلي فكر و ذهنم مشغول شده بود حس مي كردم اگه بخوام همينجوري ادامه بدم نمي تونم خوب درس بخونم.. به خاطر همون هم دوست داشتم سريع كنكورمو بدم تا خدايي نكرده اون فكر و ذكرا لطمه اي به كنكور نزنه! اما خوب كه فكر مي كنم مي بينم كه من چند ساليه كه خودمو با اين شرايط وفق دادم... يعني من با اين فكر و ذكرا بزرگ شدم... عشق به معشوق جزيي از زندگي من شده!

اما من مجبورم فردا راس ساعت 6 تو محل آزمون حاضر بشم... چاره اي جز اين ندارم... مي دونم اگه كنكورمو بدم به طور كلي از درس جدا مي شم.... تمام اون چيزاي رو كه مدتها بود تو مغزم جا داده بودم يهو فراري مي دم... اصلا برام مهم نيست... فقط من ادامه مي دم... تا 30 تير ماه...!

.

.

.

.

.

حدودا يك ماهي مي شه كه بابام رفته حج...بابام به عنوان پزشك كاروان اونجا كار مي كنه به خاطر همين هم سفرش يك ماه طول ميكشه.... شايد واقعا اين به نفع من باشه كه لحظه اي كه من قراره كنكور بدم بابام از همون جا (اونجايي كه همه احساس مي كنن به خدا نزديكترن) برام دعا كنه!

چند شب پيش بابام تلفني به مامانم مي گفت كه شب قبل از كنكور به كوثر قرص آرام بخش بده بخوره و چند تا توصيه پزشكي ديگه... هر شب احوال منو مي پرسه!

اما من قوي تر از اوني ام كه بخوام خودمو با قرص آروم كنم... من نمي ترسم! خدا با منه!

.

.

.

.

.

كنكور زبان تخصصي بعد از ظهر شنبه(همون روزي كه كنكور دارم) برگزار مي شه! ولي من خيلي خسته مي شم... اون لحظه راندمان مغزم خيلي پايين مياد! برام مهم نيست. كسي كه مي خواد خانوم دكتر بشه زبانو مي خواد چيكار! حالا صد رحمت به سوالاي گرامر و لغات... خوندن ريدينگ اعصاب آدمو خط خطي مي كنه!

.

.

.

.

.

كنكوراي سالاي گذشته رو تو شرايط كاملا كنكوري جواب دادم... همشون خيلي راحت بودن... خيلي راحت تر از اون چيزي كه فكرشو مي كردم! اگه من داوطلب سال 84 بودم صد در صد پزشكي قبول مي شم. با درصد شيمي 89 و زيست 82! از فيزيك و رياضي هم راضي بودم.

.

.

.

.

.

من مي رم بخوابم كه فردا سر ساعت بيدار بشم و ..... در ضمن خرما، آبميوه ، پسته ، شكلات و... يادتون نره! تازه مامانم مي گه با خودت ساندويچ ببر... ولي من اصلا عادت ندارم سر جلسه چيزي بخورم... در ضمن يادتون باشه سر جلسه به جايي كه خودتون آب بخورين ، آب رو به پاسخنامه ندين!!!!

برام دعا كنيد....

 

+نوشته شده در جمعه 9 تیر1385ساعت2:40توسط دختر فروردینی |
استافیلو کوکوس
کنکوری ها حواسشون باشه این روزا غذای حاضری نخورن... چون ممکنه استافیلوکوکوس داشته باشه! استافیلوکوکوس از عوامل مسمومیت های شایعه!

اون وقت می بینید حتی یه لحظه هم نمی تونید آروم بشینید و به سوالات جواب بدین

+نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت2:38توسط دختر فروردینی |
خدا به خیر بگذرونه
امروز رفتم کارت ورود به جلسه کنکور رو گرفتم

خدا به خیر بگذرونه

+نوشته شده در دوشنبه 5 تیر1385ساعت2:40توسط دختر فروردینی |