به همين آساني...
عشق بازي به همين آساني است...
كه گلي با چشمي...
بلبلبي با گوشي...
رنگ زيباي خزاني با روحي...
نيش زنبور عسل با نوشي....
كار همواره ي باران با دشت...
برف با قله ي كوه...
رود با ريشه ي بيد...
باد با شاخه ي برگ....
ابر عابر با ماه...
چشمه اي با آهو...
بركه اي با مهتاب...
و نسيمي با زلف...
دو كبوتر با هم...
و شب و روز و طبيعت با ما..
عشق بازي به همين آساني است ...
شاعري با كلماتي شيرين...
دست آرام و نوازش بخش برروي سري...
پرسشي از اشكي....
و چراغ شب يلدايي كسي با شمعي...
و دل آرام و تسلا...
و مسيحاي كسي يا جمعي...
عشق بازي به همين آساني است..
كه دلي را بخري ...
بفروشي مهري...
شادماني را حراج كني...
رنجها را تخفيف دهي...
مهرباني را ارزاني عالم كني...
و بپيچي همه را لاي حرير احساس...
گره عشق به آنها بزني...
مشتري ها را با خود ببري تا لبخند...
عشق بازي به همين آساني است...
هر كه پيش سلامي در اول صبح...
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري...
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوش...
نمك خنده بر چهره در لحظه ي كار...
عرضه سالم كالايي ارزان به همه...
لقمه نان گوارايي از راه حلال...
و خداحافظي شادي در آخر روز...
و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا...
و ركوعي و سجودي با نيت شكر...
عشق بازي به همين آساني است.......
اول كه شعر بود.... دوم هم سلام... سوم هم خوبيد... چهارم هم منم خوبم!
بعد از كلي استرس امتحان دارم براتون مطلب مي نويسم! امروز دو تا امتحان داشتم! زمين شناسي و بينش! دو تا درس اعصاب خورد كن! دادمشون ديگه... تموم شد رفت پي كارش! الان هم كه اومدم خونه بابابزرگم!
امروز هم فكر كنم كه 13 رمضان بود! اوه ه ه كلي مونده تا تموم بشه! آخه بچه مدرسه اي ها مخصوصا از نوع كنكوري ايش كلي با درسامون مشكل پيدا كرديم!
با قالب جديد حال مي كنيد يا نه؟ من كه هر وقت مي خوام ببينمش كامل لود نمي شه! اميدوارم واسه شما حداقل كامل بياد... چون حيفه اگه همشو نبينيد!
راستي شعر پست قبل رو من نگفته بودما! اين از كاراي بهنامه! دستش درد نكنه! ولي مگه من گيرش نيارم! اخه من نمي تونم دو كلمه نثر بنويسم چه برسه به شعر و اين حرفا!
خلاصه ديگه سرتون رو درد نيارم! با يك دنيا آرزو براي شما..... باي
سلام بچه ها! خوبین؟
وای من بعد از یه هفته اومدم.... البته از کافی نت آن می شم! به خاطر همین هم اومدنم موقتی بید!
معلوم نیست دیگه کی بتونم بیام! آخه سرم خیلی شلوغ بیده! درس درس و... درس! فکرشو کنید! چه زندگی می شه! فعلا هم دارم درس می خونم... نمی دونم می تونم دووم بیارم یا نه!
به هر حال از لطف همتون ممنونم.... انشالله یه روز جبران می کنم!
بچه هایی که از من لینک خواسته بودن مطمئن باشن که سر فرصت به همشون لینک می دم!
از بچه هایی که آپدیت کرده بودن هم واقعا معذرت می خوام! چون الان واقعا نمی تونم بهشون سر بزنم!
پیش همتون هم میام... البته سر فرصت...
تو این ایام ما رو هم فراموش نکنید!
بای
سلام به دوستاي گل خودم كه از اين به بعد كمتر مي تونم ملاقاتشون كنم! (100 تا گريه).... نمي دونيد چقدر دلم براتون تنگ شده بود! به قول ريحانه جون هوارتا! من گفته بودم كه از اول مهر سيستم رو مي بنديم! همين كار رو هم اتفاقا كرديم! جمعش كرديم! اون هم چه جمع كردني! بابام واسه اينكه ديگه حتي ريخت كامپيوترو نبينيم كامپيوترو آورده خونه بابابزرگم اينا! الان هم كه مي بينيد آپديت كردم اومدم خونه بابابزرگم! آخي چشمم كه بهش افتاد ياد روزاي قبل افتادم! سريع اومدم پشت سيستم.... اول از همه يه سر به history زدم.... تمام وبلاگهايي رو كه قبل از روز دوشنبه آپديت شده بود رو خوندم!
يادمه روز دوشنبه صبح ساعت 7 قبل از اينكه برم مدرسه يه سر اومدم رو خط... اون روز اتفاقا با نيما چت كردم! اون آخرين چت من بود! آه ه ه ه..... ظهر كه از مدرسه برگشتم ديدم كامپيوتر نيست! فكر كردم بابام اونو برده تو اون يكي خونه(آخه ما قراره كه تو همين يكي دو روز آينده اسباب كشي كنيم)! اين بود كه زياد ناراحت نشدم! اما وقتي بابام از سر كار برگشت گفت كه كامپيوترو بردم خونه بابابزرگت! منم ديگه چيزي نتونستم بگم! چون مي دونستم اين به نفعمه! خلاصه اينكه تو اين چند روزه هم زياد هوس اينترنت نكردم(خوشبختانه).
بذاريد يكم از مدرسه براتون بگم! مدرسه ما كلاس ها رو بر اساس حروف الفبا تقسيم بندي مي كنن! يعني از همون حرف الف شروع مي كنن و تا آخر مي رن! منم كه حرف اول فاميليم با نون شروع مي شه افتادم تو آخرين كلاس! تو مدرسه ما از انتقالي از اين كلاس به اون كلاس خبري نيست! مگه اينكه كسي از بند ‹‹پ›› استفاده كنه! نيست كلاس ما آخرين كلاسه، تمام دختراي بزرگسال رو هم انداختن تو كلاس ما! يعني كلاس ما رو به اسم كلاس بزرگسالان مي شناسن! حالا جالب اينجاست كه فقط 10 نفر از ما بزرگساله! بقيه خيلي زرنگن! مثلا يكيشون معدلش بالاي 70/19 در اومده! منم كه بدجوري دارم باهاش رقابت مي كنم! آخه واسه من افت داره يكي جلوي من بزنه! تابستون با خودم قرار گذاشته بودم كه تو پيش دانشگاهي ديگه دنبال 20 نباشم... اما اين دختره رو كه ديدم ، تمام اون چيزا رو فراموش كردم! نمي دونم حالا چيكار كنم! ولي خودمونيم هابدجوري تو اين چند روزه نظر معلم ها رو به خودم جلب كردم(100 تا خجالت)... خب چيكار مي شه كرد ديگه! يكي از دبير هاي مرد كه پارسال هم دبيرم بود رفته بود سر يكي از كلاس هايي كه دوست صميمي ام تو اون كلاسه! وقتي ديده بود كه من اونجا نيستم كلي حالش گرفته شده بود! امروز فهميدم كه با جنگ و دعوا تونسته كلاس ما رو بگيره! البته ناگفته نماند كه من هم اون دبيرو خيلي دوست دارم! دبير زبانمونه! منم نيست كه زبانم خوبه، هميشه دبيرهاي زبان به من علاقه داشتن و دارن(100 تا خجالت و زبون)! بچه ها وقتي فهميدن كه اين دبير كلاس ما رو گرفته كلي با من دعوا كردن! مي گفتن اين فقط به خاطر تو اومده كلاس ما رو گرفته! آخه دبير قبلي خيلي بهتر بود! به نظر من كه بچه ها درست فكر مي كنن! آخه اون بيشتر از حد طبيعي اش به من علاقه داره! جالب اينجاست كه هم زن داره و هم 2 تا بچه! لامذهب از قيافه هم چيزي كم نداره! بگذريم.....
آخي.... نمي دونيد تو اين چند روزه چقدر حرف داشتم كه بزنم! به خاطر همينم زياد به دل نگيريد اگه زياد وراجي كردم! فعلا هم كه داداشم رفته خونه ي خودمون! در حال حاضر كامپيوتر دربست در اختيار خودمه.... اگه بابابزرگم بذاره شب هم يه دل سير مي چتم! آخه اگه بخوام زياد بيدار بمونم بابابزرگم گير مي ده(100 تا گريه)!
روزهاي شنبه و يكشنبه هم كه تعطيلم. بايد از اين روزهاي تعطيل خوب استفاده كنم! اول از همه از درسهاي اختصاصي سالهاي گذشته شروع مي كنم! آخه مخ من زياد واسه ادبيات و بينش و اين حرفا ساخته نشده! (حفظياتم يكم ضعيفه... به خاطر همين هم درسهاي حفظي رو آخر سر مي خونم)... الان هم كه در حال اسباب كشي و اين حرفا هستيم سرمون يكم شلوغه! مامانم هم كه از فرصت استفاده كرد و تو اين روزا رفت ماموريت(تا وقتي مرد هست چرا زن بايد بره ماموريت؟! همش به مامانم همينو مي گم... مي گه آخه من مسئول اين پستم! فقط خودم بايد برم) داشتم مي گفتم... الان كه مامانم نيستش همه كارا افتاده گردن من! منم بايد همشون رو انجام بدم... اسباب كشي هم كه به وسايل چوبي رحم نكرد و... همشون يه چيزيشون شد! ما هم تا جايي كه تونستيم وسيله چوبي خريده بوديم! از تخت گرفته تا مبل! منم كه از بعضي هاش خيلي بدم مي اومد خدا خدا مي كردم از وسط نصف بشن تا ديگه نشه ازشون استفاده كرد!
ديگه اينكه اين روزا خيلي اوضاعمون خرابه! شبا براي خواب ميايم خونه بابابزرگم و روزا هم خونه مرتب مي كنيم! ولي اين خونه هم كه اصلا مرتب بشو نيست! اميدوارم زودتر كارامون تموم بشه! آخه ما مدرسه داريم! انشالله كه زودتر تموم مي شه! امشب هم كه تونستم بيام رو خط! خيلي خوشحالم... اميدوارم كه فقط آف هام پاك نشه.... دوستتون دارم و .... در پناه حق!
سلام بچه ها خوبید..... خوشید؟؟؟؟ امروز رفتم مدرسه! درست مثه بچه های کلاس اول![]()
![]()
![]()
رفتیم اونجا دیدیم که گفتن برید بیرون
البته نه با خشانت
یکم لطیف مانند بود
آخه ما ها که تجربی هستیم روز های شنبه و یکشنبه تعطیلیم
به خاطر همین هم بود که گفتن برید!
خلاصه اینکه فقط برنامه روز دوشنبه رو گرفتیم و راهی خونه شدیم!
بعد از اون هم که تا ساعت ۱۲ خوابیدم! آخی چه حالی داد ![]()
خلاصه اینکه از روز دوشنبه مثه این سربازا که می رن پادگان
ما هم می ریم مدرسه
![]()
![]()
از دست این مرکز پیش دانشگاهی نمی دونم کجا فرار کنم
به هر حال ۸ ماه دیگه تموم می شه ![]()
ببخشید سرتون رو درد آوردم! می خواستم آپ کنم اما نمی دونستم چی بنویسم! این شد که اینو نوشتم![]()
![]()
راستي من و نسيم (دختر خاله م) يه وبلاگ رو با هم مديريت مي كنيم! اسمش هست مثل هيچكس! حتما به اونجا هم سر بزنيد! ممنون مي شيم!
يه وبلاگ ديگه هم هست به اسم قشنگترين اشتباه! اگه سر بزنيد واقعا خوشحال ميشم!
راستي انگشتم هم كم كم داره بهتر مي شه! ولي همچنان به خوردن دارو ادامه مي دم!! چون يكمي هنوز درد داره!
به پيشنهاد ها پزشكي شما هم تا حدي گوش كردم! هم فوتش كردم! هم بوسش كردم!
ديگه كم كم داره بهتر مي شه! سايزش هم يكمي كم شده! ![]()
![]()
ديگه حرفام تموم شدن
خوش باشید.... بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نه تو مي ماني
نه اندوه
و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حجاب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم خوامد رفت
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه
هرگز
آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه و ليكن خاليست
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود
غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن
تا خدا رگ يك گردن باقيست
تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام... به خودم گفتم قبل از مدرسه هم يه پست داشته باشم! راستش من ديگه امروز از شر هر چي كلاسه خلاص شدم! تازه دارم يه نفس راحت مي كشم! آخيييييييييش! چقدر سخت و زياد بود! راستش دو سه روزه كه واسه انگشتم يه مشكلي پيش اومده! به خاطر همين هم واسه تايپ كردن يكم مشكل دارم! نمي تونم مثه قبل تند و تند تايپ كنم! به همين دليل هم زياد چت نمي كنم! آپديت هم كه نكردم! انگشتم به اندازه يه خربزه باد كرده! اون هم انگشتي كه باهاش تايپ مي كردم.... حالا ديگه با اين يكي تايپ مي كنم! حالا هم به خاطر اينكه انگشتم خوب بشه كلي قرص و دارو مي خورم! به هر حال اين انگشتم بدجوري حالمو گرفته!!!! اصلا تو اين يك ماهه گذشته يا سرما خورده بودم يا اينكه انگشتم مشكل داشته يا مشكل كم خوابي داشتم!!!! بعد از اين رو نمي دونم چي به سرم مي آد! خدا خودش به دادم برسه!
از پس فردا هم كه ديگه مدارس كار خودشونو شروع مي كنن! دانش آموزا هم كه ديگه بايد شروع كنن! يه بسم الله بگن و يا علي مدد شروع كنن! انشالله كه همتون موفق مي شين! دانش جوها هم كه اوضاشون همچين فرقي با دانش آموزا نداره! اونا هم بايد تلاش كنن! منم كه ديگه تكليفم روشنه! خوش باشيد.... فعلا.......


