تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من از چیست... همه گول خوردند
سلام
 

سلام به دوستاي گل بلبل خودم.... از همتون ممنونم كه اين چند روزي كه من نبودم بازم به وبلاگم سر زدين! آخه مي دونيد چي شده بود! داشتن جاده مي ساختن به خاطر همين هم يه چند روزي ديتا قطع بود و من نتونستم بيام نت! بعد كه اومدم نت ديدم كه بازم دوستاي گلم برام كامنت گذاشتم..... دست همتون طلا....

راستش از خدا كه پنهون نيست! از شما چه پنهون كه خودمو تو بد دردسري انداختم.... بهتون گفته بودم كه مي خوام برم كلاس شيمي و.... حالا ديگه كارم به جايي رسيده كه در روز دوبار مي رم كلاس.... صبح ها از ساعت هشت و نيم تا يازده و نيم... بعد از ظهر هم از ساعت پنج تا هفت كلاس دارم! فكرشو كنيد اگه جاي من بوديد چه حالي مي شديد! امروز بعد از ظهر كه رفته بودم كلاس به زور چشامو باز گذاشته بودم! يكي كه كنارم نشسته بود به من گفت چرا مثه معتادا هي چرت مي زني! تازه از بس تو حال خودم نبودم يه سوتي ناجور هم دادم.....!!! (H وارد واكنش مي شد ، قرار بود كه اين H يه جوري اثرش از بين بره... حالا دبير گفت چه جوري؟ منم گفتم خب با OH واكنش مي ده و با هم تشكيل آب مي دن! حالا جالب اينجاست كه اصلا تو واكنش OH نبود!!!) خودم از چيزي كه گفتم خيلي خنده ام گرفته بود! خب ديگه به قول دبيرمون آش كشك خاله ست ديگه! بالاخره بايد بخونيمش ديگه! ولي شما بگين! خيلي سخته كه اون حجمي رو كه قراره در طول يك سال تحصيلي بخوني ، در طول دو هفته بخوني! خيلي سخته! حتي روزاي تعطيل.........

شرمنده دوستاي گلم! امشب كه اومدم خيلي كار داشتم نتونستم كه به وبلاگاتون سر بزنم.... انشالله سر فرصت پيش همتون ميام..... فعلا.....

+نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1384ساعت20:15توسط دختر فروردینی |
 

سلام سلام صد تا سلام به دوستاي هميشگي خودم.... اين دفه ديگه خودمم كه آپديت مي كنم! بهنام لطف كرد و ديشب چارديواري رو آپديت كرد... دستش طلا! مطلب جالبي بود...من كه خيلي خوشم اومد!

اميدوارم شما هم با بهنام راه بيايد.... من كه ديگه زياد نمي تونم بيام نت... اما هر وقت كه اومدم حتما آپديت مي كنم.... اين روزا هم سرم خيلي شلوغه! چون صبح ها ساعت 8 بايد برم كلاس، مجبورم كه شبا زود بخوابم! به خاطر همين هم فرصت زيادي ندارم كه شبا آنلاين باشم! آخه روزاي اول كه مي رفتم كلاس همه ش خميازه مي كشيدم و خوابم مي اومد... به زور گوش مي دادم به درس! ديدم اينجوري فايده نداره! شبا ديگه سعي مي كنم قبل از ساعت 1 بخوابم! اين روزا خيلي بهتر مي تونم سر كلاس حاضر بشم!

تصميم گرفتم سيستم رو از اول مهر جمع كنم! اگه اين كارو نكردم هر چند وقت يك بار حتما ميام نت! اگه هم كه سيستم جمع شد، اگه فرصتي پيدا شد از كافي نت آن مي شم! آخه كافي نت نزديك مدرسه مونه! به هر حال بازم ميام پيشتون!!!!!!

همين جا هم به همه كسايي كه تو كنكور قبول شدن تبريك مي گم! ريحانه جون عزيزم و نيما .... اميدوارم بهترين دوران زندگي شون رو اون طور كه مي خوان بگذرونن! زياد هم دلخور نباشن.... خداي عزيزمون مطمئنا بهترين راه رو در مقابلشون قرار داده! مي گما شما ها كه تونستين از اين سد عبور كنين يه دستي هم به سر ما بكشين! انشالله كه ما هم قبول بشيم!

الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم، يكي از ترانه هاي رضا صادقي رو گوش مي كنم! به اسم ‹‹چرا از من گذشتي››... اين آْلبوم جديدش ترانه هاي قشنگي داره! حتما گيرش بياريد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

››››چرا از من گذشتي‹‹‹‹

چرا از من گذشتي خيلي ساده

تو كه دونستي مرد پياده

جووني شو پي عشق تو داده

شنيدم گفتي از عاشقي سيرم

نگفتي با خودت من يه وقت مي ميرم

حالا هم حق دلو از كي بگيرم

***

چرا از من گذشتي بي تفاوت

نه انگار عشقي بود نه روزگاري

نه پاييز و زمستون نه بهاري

چه جور دلت اومد تنهام بذاري

***

چه جور دلت اومد تنهام بذاري

آخه دلت اومد تنهام بذاري

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اينم از ترانه اي كه رضا صادقي خونده... خيلي قشنگه! مگه نه؟

راستي با اين آپي كه بهنام زحمتو كشيد مي ترسم فردا پس فردا بياين به من بگبن كه جول و پلاستو جمع كن و برو! آخه بهنام مطلب قشنگي رو انتخاب كرد.... من كه خيلي خوشم اومد! من خودم از اين مطالب ندارم كه بنويسم... همه ش چند تا شعر و مطلب عاشقونه دارم كه اين روزا ديگه اينجور چيزا با روحيات من جور در نمي آد!!! به خاطر همينه كه من بيشتر از خودم مي نويسم! حقيقتش هم اينه كه خودم بيشتر طرفدار وبلاگايي هستم كه در مورد خود افراد وبلاگنويس باشه! به خاطر همين هم من اينجوري آپ مي كنم! اگه بده بگين بده تا من يه جور ديگه آپديت كنم! برا من كه فرقي نمي كنه! مهم شمايين كه مي خواين مطالب رو بخونيد!

ديگه اينكه اميدوارم همتون خوش باشيد.... اينايي هم كه مثه من قراره كه مدرسه برن سعي كنن كه در طول دوران مدرسه كمتر بيان نت! مطمئن باشن اينجوري به نفعشونه

ديگه هم اينكه تا بعد.... باي

+نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت20:15توسط دختر فروردینی |
افکار ما

این خود ما هستیم که بدبختی ها ، شادیها ، منفی ها ، مثبت ها ، جهنم یا بهشت زندگی مان را بوجود می آوریم . داستان زیر رو بخونید :
روزی مردی در حال مسافرت بود که اتفاقی وارد بهشت شد . مردم هند معتقدند : در بهشت درختانی است به نام درختان آرزو که تمامی آرزوها را برآورده می کنند . تنها کافی است زیر یکی از آنها بنشینی و هر چه را دلت می خواهد آرزو کنی همان لحظه برآورده می شود. بین خواستن و برآورده شدن آن ، هیچ وقفه ای وجود ندارد. آن مرد خسته بود ، بنابراین به زیر یکی از درخت های آرزو رفت و خوابید. وقتی بیدار شد ، احساس گرسنگی کرد . گفت: " چقدر گرسنه ام ، ای کاش از جایی غذایی برایم می آمد . " درست در همان لحظه از ناکجا آباد غذا ظاهر شد ، گویی که از آسمان رسیده بود . مرد آنچنان گرسنه بود که به از کجا آمدن غذا توجهی نکرد . وقتی گرسنه هستی ، استدلالی وجود ندارد .
مرد بلافاطله شروع به خوردن غذا کرد ، واقعاً خوشمزه بود . وقتی گرسنگی اش برطرف شد ، با احساس رضایت به اطراف نگاهی کرد . فکر دیگری به ذهنش رسید :" اگر فقط یک نوشیدنی خنک داشته باشم..." ناگهان نوشیدنی گوارا و بسیار خنکی ظاهر شد . در زیر سایه درخت و با نوازش نسیمی که می وزید ، در نهایت آرامش و خرسندی نوشیدنی را نوشید . اکنون دیگر تشنه و گرسنه نبود . پس شروع به استدلال کرد : " اینجا چه خبر است  این ها چه اتفاقاتی هستند که رخ می دهند آیا رؤیا می بینم یا ارواحی هستند که این کار را انجام می دهند ؟" و ترسید .
بلافاصله ارواح ظاهر شدند ؛ ارواحی وحشتناک ، ترسناک و تهوع آور . مرد شروع به لرزیدن کرد و این فکر به ذهنش رسید :" اگر مرا بکشند ... "
خوب ! او را کشتند !

+نوشته شده در شنبه 26 شهریور1384ساعت20:14توسط دختر فروردینی |
سفر دو خط موازی
 

سلام دوستان

من بهنام هستم ممکنه بعضی هاتون منو بشناسین. من خودم یه وبلاگ دارم به اسم ایران آزاد اگه دوست داشتید به اون هم سر بزنید . کوثر دیگه رفت که درساشو بخونه ! از این به بعد من از طرف کوثر این وبلاگ رو آپ می کنم . هر چند روز یک بار کوثر میاد یه سر میزنه ولی دیگه مثل قبلا نمی تونه بیاد نت . امیدوارم که بتونم برای شما دوست خوبی باشم .

خوب بریم سراغ مطلب امروز :

دو خط موازی زاییده شدند .پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم وخط دومی از هیجان لرزید . خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دورافتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتماً زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدند و به هم نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه .
خط اولی گفت نه این امکان نداره حتماً یه راهی پیدا میشه .
خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از این صفحه خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند و خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ به بیرون خزیدند . از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند . از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آن ها از دشت ها گذشتند ...، از صحراهای سوزان ...،از کوههای بلند...،از دره های عمیق...،از دریاها...،از شهرهای شلوغ...
سال ها گذشت و آن ها داشنمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رشاند . شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الآن ناامیدتان کنم . اگر میشد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است . شیمیدان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست می دهند . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان .
سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات با هم برخورد می کنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت : متأسفم ، جمع نقضین محال است .
بالاخره به کودکی رسیدند . کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد . خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم شویم و در آن حتماً آرامش خواهیم یافت و آن دو وارد دشت شدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش . نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد .
آن ها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت . آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .

+نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت20:14توسط دختر فروردینی |

سلام به دوستاي گلم... امروز مي خوام يه چيز ديگه بگم... من گفته بودم كه از اول مهر ديگه نمي تونم مثل الان آپديت كنم.... از يه طرف درس دارم و از طرف ديگه دلم نمي خواد چارديواري كه خودم با دستاي خودم ساختمش كم كم از بين بره... به هر حال وبلاگي كه بروز نشه طرفدار هم پيدا نمي كنه... امروز تصميم گرفتم كه دنبال يه نفر بگردم كه به جاي من اينجا رو بروز كنه! يه نفر كه مثه خودم باشه.... افكارش، عقايدش و .... و تجربه وبلاگ نويسي هم داشته باشه... فردي باشه كه قابل اعتماد باشه! من بتونم وبلاگم رو بدم دستش و اون هم در كمال دقت و صداقت اينجا رو بروز كنه! البته من خودم هم هر چند وقت يه بار آنلاين مي شم و حتما اينجا رو بروز مي كنم... ولي براي اون روزايي كه نيستم نياز به يه نفر دارم كه اينجا رو بروز كنه! هر كسي كه تمايل داره كه با من در اين راه همكاري كنه، لطفا به من بگه! هم از طريق نظرات مي تونه اقدام كنه، هم مي تونه به من ميل بزنه.... هر طور راحتيد! لطفا فقط سريع اقدام كنيد چون من وقت زيادي ندارم! با يك دنيا آرزو براي شما و ... خداحافظ

+نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1384ساعت20:13توسط دختر فروردینی |
 

سلام به برو بچ باحال چارديواري خودمون! خوب هستين شما؟ اين دفه مي خوام دو كلمه حرف حسابي بزنم! حرفايي كه خيلي كم زده مي شه.... مي دونيد اين دفه مي خوام در مورد حرف حق و حقيقت صحبت كنم! شايد خيلي هاتون فكر كنيد كه حرف حق هميشه تلخه! اما باور كنيد اينطور نيست! من خودم هم تجربه كردم! مي دونم كه حرف حق هر چقدر هم تلخ باشه ولي از هيچي بهتره... از اين بهتره كه آدم واسه يه مدت طولاني سردرگم تو يه منجلاب دست و پا بزنه(بستگي به شرايط آدم داره) ... باور كنيد خيلي از اين حرفا اگه زده بشه باعث مي شه آدم يكم منطقي به مسائل فكر كنه! كلا اينكه آدم با شرايطش بيشتر آشنا مي شه... البته هر كسي با توجه به شرايطي كه داره بايد در مورد اين ها فكر كنه.... من در حال حاضر دارم راجع به خودم صحبت مي كنم... در مورد شرايط خودم... و كلي چيز ديگه! فقط اينو بدونيد كه اگه آدم هميشه با حقايق برخورد داشته باشه خيلي بهتره! اينجوري آدم تكليف خودش رو مي دونه و مي فهمه كه بايد چيكار كنه!

دوستاي گلم اگه از اين حرفام سر در نياوردين منو ببخشين! باور كنيد اين روزا خودم هم موندم! نمي دونم چي بايد بگم.. اين روزا خيلي گيجم.... اگه منو بذارين همش از اين حرفا واستون مي نويسم.... فكر كنم از بس شبا دير مي خوابم زده به سرم... ولي به هر حال حرفي كه زدم حرف حق بود! شما هم سعي كنيد هميشه حرفاتون رو بزنيد... البته به اوني كه بايد بزنيد! اينجوري واسه طرف هم بهتره! تكليفش روشن مي شه! مي دونه كه بايد چيكار كنه! بگذريم....

فردا قراره بعد از 3 ماه برم سر كلاس درس... البته نه به اون شكلي كه هست... اين كلاسي كه من قراره برم يه چيزي مثه كلاس كنكوري و تقويتي و از اين چيزاست! قراره كه تو اين مدت باقي مونده از تابستون عزيزمون كه داره تموم مي شه(وا حسرتا!) كتاب شيمي پيش دانشگاهي رو بخونيم! بهترين دبير رو هم واسه اينكه درسمون بده انتخاب كرديم! اميدوارم اينجوري بتونم درصد بيشتري از سوال هاي شيمي رو تو كنكور جواب بدم!

ديگه اينكه يادتون نره هميشه حرفاتون رو بزنيد... هر چقدر هم مي خواد تلخ باشه! ببخشيد زياد وراجي كردم... زياد هم حرفامو تكرار كردم! ببخشيد ديگه اين دفه مي خواستم بيشتر حرفم تاثير داشته باشه!

+نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1384ساعت20:12توسط دختر فروردینی |
سلام
 

سلام مجدد به دوستاي گل و نازنينم... امشب تصميم گرفتم تا خود صبح براتون آپديت كنم... نه كه دو روز نبودم دلم واستون شده اندازه ي يه هسته گيلاس! يكم هم كوچيكتر... اصلا شده اندازه گوشه ناخن هاتون كه يكم بلند شده!(لطفا اونايي كه ناخن هاشون بلنده به گوشه ناخنشون نگاه نكنن!) من همين امشب ساعت 5/10 از سفر دو روزه برگشتم... جاي همتون سبز... رفته بودم خريد كنم واسه مدرسه! اما منه مشكل پسند هيچي گيرم نيومد! فقط يه جفت كفش! اما بر عكس داداشيم از من بهتر همه چي خريد.... به هر حال

بعد هم كه برگشتم يه راست اومدم پشت سيستم و ... كانكتيدم! اول از همه هم رفتم سراغ نتيجه كنكور آزاد! ديدم كه بدجوري گل كاشتم! همه رو صدا كردم كه ببينن من چيكار كردم! البته اين نتيجه اي نبود كه من مي خواستم... البته بعضي هاش هم خيلي خوب بود.... مثلا من هيچ وقت فكر نمي كردم عربي 80 بزنم.... آخه هيچ وقت عربي ام خوب نبوده! البته ادبيات هم به نظرم خوب زدم! آخه من هيچ وقت نمره ادبياتم بالاتر از 17 نبوده... البته اين ماله پارسال بود... امسال شدم 15(خيلي خجالت مي كشم ها!) فيزيك كه خيلي كم زدم... بايد بيشتر از اينا مي شد... من همه رو جواب دادم به جز سوال هاي پيش! رياضي هم كه واقعا حوصله نداشتم بزنم! هيچي جواب ندادم! آخه خيلي خسته شده بودم....

انشالله سال بعد با دست پر ميرم سر جلسه كنكور! انقدر مي خونم كه هيچ ترسي نداشته باشم... من علاقه شديدي به اين طور آزمون ها دارم.... ولي سال ديگه خيلي جدي بايد به اين موضوع فكر كنم! فكر داروساز شدن يك لحظه هم از من جدا نمي شه! اينم كه مي بينيد همش حرف از داروسازي مي زنم به خاطر اينه كه من علاقه شديدي به شيمي دارم.... ولي دل خوشي از پزشكي ندارم... آخه بابام خودش پزشكه و من ميدونم كه چه جوريه! هر چند بابام مي گه پزشكي هم بد نيست ولي بيشتر با داروسازي موافقه! مي گه با اين رشته آقاي خودت مي شي... هيچ كس بالا سرت نيست كه بهت دستور بده... خودت ديگه رئيسي! من خودم هم با دندون پزشكي مخالف نيستم... به هر حال هر كدومش باشه با سر مي رم سراغش! ولي يه چيزي من اگه زبونم لال زبونم لال اينايي كه مي خواستم قبول نشدم به يه رشته كه ليسانس باشه قانع مي شم!!!!! آخه آدم كه پشت كنكور بمونه ديگه نمي تونه خوب درس بخونه... من خيلي ها رو مي شناسم كه سال هاي بعد از اولين باري كه كنكور دادن نتونستن رتبه خوبي رو بيارن! بابام هم همينو مي گه... مي گه سال اول هر چي قبول شدي بايد بري!

راستي اونايي كه به من لطف دارن و مي گن كه تو سال تحصيلي جديد هم بايد آپديت كنم خيلي خيلي ازشون ممنونم.... ببينيد هنوز سال تحصيلي نيومده! من هم نمي دونم وضعيت من چطوره... آخه آدم خسته و كوفته كه از مدرسه مي آد يكم كه استراحت مي كنه بعد بايد بشينه پاي درساش و واسه كنكور بخونه.... ديگه فكر نكنم وقت واسه آپ كردن اينجا بمونه! ولي به هر حال من هر چند وقت يه بار براي چك كردن آف ها ايميل ها و كامنت هام آن مي شم!!! اون هم شب قبل از اينكه بخوابم... درست مثه الان! اگه هم وقتي موند حتما آپديت مي كنم...

بازم از دوستاي گل و نازنينم كه به من لطف دارن ممنونم.... هميشه اينجا سر بزنيد! خوشحال مي شم.... فعلا.........

+نوشته شده در شنبه 19 شهریور1384ساعت20:11توسط دختر فروردینی |
نتیجه
 

سلام به تمام دوستان گلم... اميدوارم كه همتون خوش و خرم باشيد... من يه دو روز نبودم ديدم همه دوستاي گلم كامنت گذاشتن و به من اظهار لطف كردن... دست همتون درد نكنه! من موقع مدرسه سعي خودم رو مي كنم كه آپديت كنم... اما اگه نتونستم ديگه بايد منو ببخشين!خودتون هم كه مي دونيد كنكور چقدر سخته.....!!! پس بايد بشينم درس بخونم!!!!

امروز هم رفتم نتيجه كنكور آزاد رو گرفتم(هر چند آزمايشي بود!) ولي نتيجه بدي نگرفتم... آخه خيلي از سوال ها از پيش بود... منم كه پيش رو هنوز نخوندم!!!!!!!!!!!

اگه مي خواين نتيجه رو ببينيد اینجا رو كليك كنيد.....

+نوشته شده در جمعه 18 شهریور1384ساعت20:11توسط دختر فروردینی |
سلام
 

سلام به دوستاي گل و گلابم! اميدوارم همتون خوب خوب باشيد... از من هم بهتر! اين پست هايي كه مي زنم جز آخرين پست ها هستش! آخه ديگه مدارس داره باز مي شه!!!(گريه مثه ابر بهاري) نمي گم مدرسه بده! اما دوباره درس خوندن شروع مي شه!!! بهر حال..... البته فعلا تا مدرسه ها باز نشدن تا اونجايي كه بتونم آپديت مي كنم... ولي ديگه بعد از اون .... شرمنده روي ماهتون!!! آخه از بس خوردم و خوابيدم و درس نخوندم خسته شدم... يه روز هم نوبت تلافيه ديگه!!!!....

در مورد اون بهم ريختگي هايي كه تو قالبم پيش اومده بود، من هيچ خبري نداشتم! ديشب كه اومدم كامنت هامو چك كردم، ديدم همه گفتن اين وبلاگت چش شده؟ چرا اين ريختيه؟ من هم رفتم نگاه كردم! هيچ مشكلي نديدم! نمي دونم چش شده بود كه همه اينجوري گفته بودن!

قالب جديدي كه رو وبلاگم كار گذاشتم (طوري مي گم كار گذاشتم انگار كه بمب ساعتيه!!D:) قسمت پيوند هاش يه جور ديگه طراحي شده! يعني لينك هايي كه مي ذارم همشون دنبال هم قرار مي گيرن!!! نمي دونم اين ديگه چه مدلشه....!!!! ولي به هر حال بچه هايي كه از من لينك مي خوان تو قسمت نظرات مي تونن به من بگن... البته اول بايد خودشون لينك منو تو وبلاگشون بذارن بعد هم من در خدمتشون هستم! من لينك اونها رو موقتا تو قسمت پيوند ها مي ذارم.... بعد مي برم تو قسمت لينكدوني! آخه اون لينكدوني رو خودم درست كردم و به خاطر همين هم لينك ها رو بايد تو قسمت ويرايش قالب بذارم!!!! بخاطر همين هم يكم وقت مي خواد!!!

يه سري كد جاواي بي مصرف هم تو قالبم گذاشتم كه همه رو در ميارم.... وبلاگم يه كم سبك بشه بد نيست!!! البته وقتي يه كد جديد گير ميارم حتما چند روزي تو قالبم مي ذارمش تا مزه اش رو خوب بچشم بعد اگه بد بود درش ميارم!!!!

ديشب مي خواستم وارد قسمت مديريت وبلاگم بشم.. مثه هميشه يه نگاهي به وبلاگهاي بروز شده انداختم... ديدم كه يه وبلاگ به اسم چارديواري بروز شده... اول تعجب كردم! آخه من كه بروز نكرده بودم! رفتم ديدم يه آقا پسر يه وبلاگ به اسم چارديواري زده! به هر حال هر چند دوست داشتم چارديواري من تك باشه... اما به اين آقاي تازه وارد(فكر كنم) خوش آمد مي گم!

شايد اون هم مثه من چارديواري(ضميمه روزنامه جام جم) رو خونده و خوشش اومده! هر كي نخونده بره بخونه ! چون جالبه! مخصوصا صفحه بروبچه ها! البته يه مدته كه مصاحبه هاي بيخودي رو چاپ مي كنن كه نه طرفدار داره ، نه به كسي ربط داره!

قابل توجه بي سرزمين تر از باد هم كه يه نفر تو بلاگفا يه وبلاگ به اسم بي سرزمين تر از باد زده!!!! به هر حال بعضي سليقه ها به هم شبيه ان!!!!

ديگه واسه امشب بسه..... فعلا.....

+نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت20:11توسط دختر فروردینی |
بخونید و نظر بدبد
 

1- هفته گذشته فرهنگستان زبان و ادب فارسي براي بعضي از واژه هاي حوزه فناوري اطلاعات معادل هاي پيشنهادي خود را ارائه كرد. اين فرهنگستان به همه توصيه كرده كه مثلا به جاي واژه نامانوس و بيگانه MP3 از آوا-3 ، به جاي MPEG از نماوا ، به جاي JPEG از نماديس و به جاي Screen Saver از پرده بان استفاده كنند.

اين قضيه هم مثل جايگزيني خودروي حمل و نقل جمعي به جاي اتوبوس است. كه همانطور كه مي دانيد الان در بين مردم خيلي باب شده و نه تنها هيچ كس ديگر از كلمه نامانوس اتوبوس استفاده نمي كند بلكه اين واژه ديگر در هيچ رسانه اي كاربرد ندارد.

علي مهرامي يكي از كارشناسان اين فرهنگستان هم گفته است كه اين كلمات جديد براي تلفظ راحت تر اين عبارات در ميان عموم مردم ايجاد شده است. پس فردا صبح اگر دوستتان تماس گرفت و گفت چند تا آوا-3 را برايش روي لوح فشرده بريزيد اصلا فكر نكنيد او از كشور ديگري امده است. كسي مي تواند تصور كند اين واژه هاي نامانوس در فرهنگ لغات مردم جايگزين شوند؟ كاش براي جايگزيني اين كلمات با چند كارشناس فناوري اطلاعات هم مشاوره مي شد تا نتيجه كار فقط روي كاغذ باقي نماند.

2- قرار است به زودي Gmail براي همه قابل استفاده باشد و قضيه فرستادن Invite به طور كلي تعطيل شود. اوايل كه همين Gmail با ظرفيت يك گيگابايت بود، حتما مي دانيد كه بعضي از دوستان چه بازار سياهي برايش راه انداخته بودند. Invite كلي براي خودش مثل طلا و سكه قيمت داشت و هر روز شاخص اش در بورس بالا و پايين مي رفت. كلي آدم كارشان شده بود فروش دعوت نامه Gmail. مايه ي مسرت است كه اين شغل كاذب هم بالاخره كاملا تعطيل مي شود.

اين مطالبي رو كه مي بينيد، مستقيما از ضميمه كليك (روزنامه جام جم) براتون نوشتم... در مورد اولي نظر موافقي ندارم... آخه يعني چي! گفتن كلمات بيگانه خيلي راحت تر از معادل هاي اونهاست.... اصلا آدم فراموش مي كنه كدوم معادل كدوم يكيه! حالا شما بگين! گفتن كدوم راحت تره؟

در مورد دومي هم نظر خاصي ندارم... چون در حال حاضر ياهو هم ايميل يك گيگابايت مي ده...(دقيقا نمي دونم ظرفيت Gmail تغيير كرده يا نه!)

+نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1384ساعت20:11توسط دختر فروردینی |
هر دو...
 

***خانم ها بخوانند***

*وقتي همسرتان در حال رانندگي است به او اجازه دهيد فكر كند كه راننده ي خوبيست. چون مردان از اين تعريف خوشحال مي شوند. همچنين هيچ وقت فكر نكنيد كه اگر او با سرعت برود راننده ي خوبيست، بلكه رانندگي خوب آرام رفتن است. همچنين درباره روابط با دوستان قديمي خود زياد با همسرتان صحبت نكنيد.

*به همسرتان نگوييد كه خواستگاران زيادي پيش از ازدواج داشته ايد. وقتي با او به مهماني مي رويد هميشه با او باشيد. يادتان نرود كه بايد به شوهرتان اجازه دهيد گاهي پيش شما ‹‹پز›› بدهد.

*ممكن است شريك زندگي شما هميشه حالات خود را توضيح ندهد. پس از او نپرسيد كه تو را چه مي شود؟ بايد سعي كنيد گاهي با يكي از كارهاي جالب خود او را غافل كنيد. اينها نمك زندگي است.

*زماني كه شما را به رستوران دعوت كرد به او نگوييد كه سير هستيد. به او فرصت بدهيد كه شما را خوشحال كند.

*اگر پس از خواندن روزنامه خواست مطلبي از آن را برايتان بخواند به او گوش فرا دهيد.

***آقايان بخوانند***

*هميشه عكسي از همسر و فرزندتان در كيف خود يا روي ميز كارتان داشته باشيد.

*گاهي براي همسرتان چاي بريزيد و هر گاه چاي به دستتان داد تماشايش كنيد.

*به او فرصت بدهيد كه گاهي خودش را لوس كند. اجازه دهيد گاهي شما را به جاي پدرش بگيرد.

*نزد همسرتان از زنان ديگر تعريف نكنيد زيرا حسادتش گل مي كند.

*پاي همسر خود را از خانه ي پدر و مادرش نبريد كه هرگز شما را نخواهد بخشيد.

*هيچ مادر زني قصد ويرانگري زندگي دخترش را ندارد. به انگيزه ي مادر زن براي خوشبختي شما بها دهيد.

*عذر خواهي به خاطر اشتباهي كه كرده ايد شما را پيش چشم همه بزرگتر و منطقي تر معرفي مي كند.

*در دعواي خانوادگي خط و نشان نكشيد. اينگونه خط نشان ها ايجاد تعهد مي كند كه اغلب نشدني است.

+نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1384ساعت20:10توسط دختر فروردینی |
خوش شانسی
 

تصميم گيري براش خيلي سخت شده بود. نمي دونست چه كاري درسته. خيلي وقت بود باهاش حرف مي زد و فكر مي كرد كاملا اونو مي شناسه اما هنوز هم دودل بود. مطمئن نبود كه رفتن سر قرار كار درستيه يا نه! چند روز بود كه به اين موضوع فكر مي كرد. ولي به نتيجه نمي رسيد. آخه تا حالا به هيچ كدوم از دوستاي اينترنتي اش قرار ملاقات نذاشته بود. اما اين بار موضوع كاملا جدي بود! اون بهش قول ازدواج داده بود! بايد درست تصميم مي گرفت. صحبت يك عمر زندگي بود.

طبق چيزايي كه بهش گفته بود، اون يه پسر 25 ساله، مهندس معدن، با شغل ثابت و حقوق ماهي 400 هزار تومن بود. اين مي تونست هر كسي رو وسوسه كنه! شرايطش عالي بود. مي شد به تشكيل يه زندگي موفق اميدوار بود. هر چقدر كه زمان مي گذشت به موقع قرارشون نرديك تر مي شد. ولي هنوز تصميم نگرفته بود كه چكار مي خواد بكنه. بالاخره يه فكري توي ذهنش جرقه زد! بايد سرنوشت خودشو به بهترين كسي كه مي شناخت واگذار مي كرد. رفت تو اتاق و درو بست. نشست رو به قبله و شروع كرد با خداي خودش به حرف زدن:‹‹خدايا تو قابل اعتماد ترين فرد زندگيم هستي. مي خوام خودم و سرنوشتمو در اختيارت قرار بدم. مي خوام خودمو به خودت بسپرم! مي خوام ازت خواهش كنم كه كمك كني. اگه مي دوني كه خير من توي رفتن سر اين قراره كمكم كن و اگه خيرم توي نرفتنه جلومو بگير و اجازه رفتن بهم نده››

خيلي سبك و راحت شده بود. خيالش راحت بود كه خدا هواشو داره و نمي ذاره به دردسر بيافته. لباسشو به تن كرد و ملايم ترين عطري كه داشت به خودش زد. آماده رفتن شده بود. كفشاشو پوشيد. داشت از پله ها پايين مي رفت كه يه دفعه‹‹آخ پام آي ي ي ي پام. مامان كمكم كن. فكر كنم پام پيچ خورده! منو ببر خونه››

مدير كافي شاپ از اينكه اين مرد اين همه مدت اونجا نشسته تعجب كرده بود. حدود دو ساعتي مي شد كه اونجا بود. با دسته گلي كه ديگه داشت پلاسيده مي شد.

يه گوشه ديگه همون شهر يه دختر از مامانش پرسيد:‹‹مامان، باب خيلي بده، من دو هفته منتظر بودم تا منو با خودش ببره سينما، پس چرا به قولش عمل نكرد؟››

و مادر در جواب دخترش گفت:‹‹نه دخترم! بابا مرد خوبيه. ولي امروز از شركت بهش زنگ زدن و گفتن بايد بره اونجا، يه جلسه اضطراري بود››

+نوشته شده در جمعه 11 شهریور1384ساعت20:10توسط دختر فروردینی |
برای تو....
 

سلام... سلام بهار جوانيم و خزان تنهاييم. من از راز پنهان پلك هايت با خبرم. من تو را از حفظم... خنده هايت را مي شناسم! راز گريه هايت را مي دانم... احساسات بي نظيرت را مي پرستم...من همه تو را از حفظم مي دانم بغض هاي تو شكفتن مي خواهد خاموشي به تو نمي آيد . آتش فشان من طغيان كني...فوران كني... باز از دل و جان مي خواهمت و دوستت دارم...

انقدر به تو وابسته ام و دوستت دارم كه لحظه اي بي تو تحمل تنهايي ندارم... بر من بباري برايم لذت بخش است...

همه چيزت را مال خود مي دانم! آري اي مهربان ترين فرشته آسماني براي من! هميشه عاشق و دلسوخته ات خواهم ماند! هر چند دست نيافتني ولي در عوض تنها آرزويي هستي كه كشان كشان همه وجودت را به دنبالم مي كشاني و نمي خواهي احساس كنم به آرزويم نرسيده ام!

 ***

امشب بغض شكوه هايم تركيده است. مي خواهم شرح سكوتم را برايت بنگارم. التهاب روزهاي انتظارم را... خاموشي شبهاي بي قرارم را... و آواي غمناك مرغ عشقم را... پس با تمام وجودت ناله هايم را بشنو . به خاطر بسپار.... لحظه هاي پريشاني ام را با ياد كبوتر هايي كه شعر پرواز سر مي دهند نجوايي نيكو مي بخشم با خاطره روز هاي رويش گلهاي وصلت خزانم را نويد بهاري ديگر مي دهم.... شوق وصال تو ديگر گونه هايش سرخ نيست... ديگر گيسوانش سياهي را فراموش كرده...

گفتي وقتي مي آيم كه آسمان صاف باشد تا صحبتم را بر تو ببارم! وقتي كه غروب دريا ساكت و ساكت باشد تا عشق طوفاني ام را هديه ي قدومت سازم... هنوز هم آسمان آبي ست و غروب دريا غرق در سكوت... باورت كرده بودم چون گفته بودي عشق فرجام يك لبخند... و تولد يك حادثه است...!

گقتي عشق از تبار باران است و كبوتران عاشق هم خيس از بارانند... گفته بودي وقتي مي آيي كه سرود بهار را نرگسان مست بخوانند! وقتي كه ياس هاس سپيد طراوت را بر برگ هايشان بنويسند....

گفته بودي وقتي مي آيي كه بي كرانگي دريا غرق در سكوت باشد... وقتي كه درس زندگي را از باد آموخته باشيم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ... و راز را از گل شب بو...

به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه هاي ساكت انتظارم گم كرده ام.... يادت هست عشقمان بهار نبود اما زمستاني بود براي زاييدن بهار... رويايمان سپيد نبود اما ظلمتي بود براي سپيدي سحر...!

گفته بودي گل نرگس را بپرستم كه نويد بخش بهار است! بهار را مقدس بدارم كه سمبل وصال است... وصال را دوست بدارم كه مظهر پاكيست! و پاكي را عزيز شمارم كه آرمان كبوتر است! پس اي مفهوم نيكوي آسمان! تو اي معناي زندگي و اي رنگين كمان آرزو بيا! پس از آن همه ثانيه ها، دقيقه ها و روز ها و سال هاي انتظار و سكوت بازگرد....

بيا تا بر روي خواب خاك... بر روي آب... بر روي پر پرندگان... و بر روي رواق موج بنويسم كه زندگي همرنگ كوچه باغ هاي آيينه است! بنويسم كه بوسه همرنگ آه است! محبت همزاد پرواز است! و فراق همان انفجار پي در پي حباب است!

بنويسم كه از تبار گونه هاي خيس است و حديث دوستت دارم، آزاده ي حصار سينه هاست! هنوز هم كنار دروازه ي شهر بي قراري هايم منتظر آمدنت هستم! تو گل نرگس بهارم بودي! هستي و خواهي ماند!

+نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت20:9توسط دختر فروردینی |
بازم مکنم همون دیوونه ی همیشگی
 

سلام... بعد از 5 روز تصميم گرفتم كه آپديت كنم... حقيقتش اينه كه منم مي خواستم مثه اشكان با همه خداحافظي كنم!!!! خوب به خاطر اينكه يه مدت درس نخونده بودم دچار عذاب وجدان شده بودم! از شما چه پنهون آقا تو اين چند روزه كه آپديت نمي كرديم سرمون رفته بود تو كتاب 260 صفحه اي زيست!!! البته يه روز بيشتر نخوندم... اون هم فقط 40 صفحه!!! واقعيتش اينه كه ديشب يكي از دوستان گرام بنده با من تماس تلفني گرفتن... ما هم كه اين روزا از بس جو كنكور داريم فقط در مورد درس صحبت مي كنيم!! خلاصه سرتون رو درد نيارم... ديشب 45 دقيقه با اين دوستمون صحبت كرديم... ديدم 2 تا سوال از من پرسيد(سوال هاي درسي!) واي ي ي چشمتون روز بد نبينه من نتونستم به اون ها جواب بدم!!!!!!!!!!!! البته اين لامذهب رفت از اون جاهايي سوال ها رو پرسيد كه من گذاشته بودم دم دماي كنكور اون جاها رو بخونم...!!! خلاصه اينكه با خودم گفتم اگه من درس نخونم خيلي سنگين ترم!!! البته مي خونم! ولي اين روزا بيشتر مرور مي كنم! كنكوري نمي خونم... چون من هر چقدر كه خوب درس بخونم بعد از يه مدت يادم ميره! به خاطر همين مي خوام نكته اي خوندن رو بذارم واسه نزديكاي كنكور!! ديگه اينجوري شده چيكار ميشه كرد!!

راستي من تصميم گرفتم به جاي حرفاي چرت و پرت خاطرات خوبم رو اينجا بنويسم... چون همه اين خاطرات تو آرشيو مي مونه... بعد از مدت ها ميام مي خونمشون! واي چه حالي مي ده!!! البته من كلي دفتر خاطرات دارم... از كلاس دوم راهنمايي خاطراتم رو مي نوشتم! الان هم حدودا 10-12 تا دفتر خاطره دارم... وقتايي كه حوصله ام سر مي ره، مي رم سراغشون... نمي دونيد چه حالي مي ده وقتي خاطرات گذشته ام رو مرور مي كنم... ولي بعضي هاشون رو كه مي خونم كلي از خودم خجالت مي كشم! مي گم اين من بودم كه اين كارو كردم؟!

امشب اصلا نتونستم درست و حسابي آنلاين بشم! اكانت قبلي ام تموم شد! موندم با يه اكانت قديمي تر!!! بيشتر وقتا قطعه! البته فقط واسه من اينجوريه! شايد با سيستم من جور در نمي آد! از بقيه كه پرسيدم همچين مشكلي رو نداشتن!

تازه يه نفر هم سفارش كرده بود براش نيگا كنم ببينم تو آزمون استخدامي ادواري قبول شده يا نه! فعلا كه نتونستم ببينم! شايد بعد از اين شد....

اشكان هم كه بالاخره برگشت! من كه خيلي خوشحال شدم.... اميدوارم هم لبتاب گيرش بياد هم اينكه كنكور قبول بشه! از بقيه بچه ها هم خبر ندارم! آخه گفتم كه من اصلا نتونستم خوب تو نت بگردم(گريه)

فكر كنم بچه ها خيلي از دستم شاكي باشن... آخه اين روزا واسه هيچ كدومشون كامنت نذاشتم!(فايده نداره فردا برم يه اكانت درست و حسابي بگيرم)... (چشمك)

راستي سانازي امشب يه سر به وبلاگت زدم... قبلا هم اومده بودم منتها وقت نكرده بودم كه مطالبت رو بخونم ! امشب همه رو خوندم! چقدر تو رمانتيكي! من كه اصلا با اينجور حيوونا جور نيستم! حقيقتش از حيوون خوشم نمي آد! هر چقدر هم مي خواد ماماني و خوشگل باشه! ولي شما 180 درجه با من فرق داريد!

ديگه اينكه نمي دونم چي بگم(نيش!) خوب حرفام تموم شد ديگه! بعدا اگه چيزي يادم اومد ميام بهتون مي گم... راستي بازم مي گم... كامنت يادتون نره(گريه)

فعلا....

+نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1384ساعت20:7توسط دختر فروردینی |
حرف دلم...
 

باز هم سلام... اين آپم با بقيه فرق داره! يعني با خودم قرار گذاشتم كه اينو متفاوت با بقيه آپام بنويسم.... نمي دونم مي تونم يا نه! امشب داشتم سريال فصل زرد رو نيگا مي كردم! يه چيز جالب منو به خودش واداشت... يه چيزي كه همه مي زنن ولي هيچ كدوم بهش عمل نمي كنن...!! امشب نمي خوام واستون فيلمنامه ي فصل زرد رو بنويسم... اما يه خلاصه اش رو مي نويسم!

شهاب توي پارك به مهشيد مي گفت: من تو رو دوست دارم به خاطر تو چي كارا كه نكردم...فقط به خاطر تو من با آرش بودم و ... مي گفت من بهت قول مي دم تا آخر راه باهات باشم... هيچ وقت تنهات نذارم!(اگه كم و كاستي مي بينيد تو اين فيلنامه مهم نيست... مهم اينه كه بخش اصلي شو واستون نوشتم!)

نمي دونم چقدر اين حرفا خوبه! اصلا درست هست كه كسي اين حرفا رو بزنه يا نه؟ اما بهر حال كسي كه اين حرفا رو مي زنه بايد سر قولش باشه(يه وقتي فكر نكنين دارم خطاب به كسي اينا رو مي گم... خداييش خيلي ها رو ديدم كه به حرفاشون عمل نكردن... دلم از همشون پره... و براي خودم و بقيه واقعا متاسفم)به هر حال با شما هستم! تويي كه داري اين مطلب رو مي خوني... بدون كه تو مسئول حرفي هستي كه مي زني! يا از اول نزن يا اينكه اگه مي زني پاش وايسا!!!! هيچ وقت با اين كارا سعي نكنيد دل كسي رو بشكونيد!

امشب يه سر به وبلاگ اشكان زدم... خيلي خوشم اومد كه با صداقت و صميميتي كه داشت حرفاشو زده بود... نمي دونم اينجا مياد يا نه...!! اما از خداي بزرگ مي خوام كه سلامتي رو به اون برگردونه... مي فهمم كه چه حالي داره!! اگه تنها بودم يه دل سير براش اشك مي ريختم. واسه خودم هم اشك مي ريختم...!!

امشب ريحانه هم آنلاين بود... اون مي دونه كه من حوصله چت كردن نداشتم.... تازه با اينكه ريحانه آنلاين بود... آخه من ريحانه رو خيلي مي خوامش!!!(بوس)

اين حوصله نداشتن به خاطر خوندن مطالب بچه ها بود...خودم هم كه.... بي خيال....

امشب مي خواستم از اونايي بگم كه حرف مي زنن ولي بعد از يه مدت همه چي فراموش مي شه...عين آب خوردن...

يه نفر هست كه اگه بياد اينجا بازم اخماش مثه هميشه ميره تو هم! و بازم از اون فكرا مي كنه... از اون فكراي غلط... البته قبلا درست فكر مي كرد ولي الان ديگه اون فكري كه مي كنه درست نيست!!حتما با خودش فكر مي كنه كه من بازم همونم! اما نه.......!!!! هرچند هنوزم يكم بعضي موقع ها يه فكرايي مي كنم !!!! اما............. نمي دونم كه چي بگم....

به خاطر همين چيزا هم هست كه يه مدته درس نخوندم...يعني نمي تونم بخونم...

امروز رفتم سراغ جزوه ي فيزيك3 ...اما تا چند صفحه اش رو خوندم چشم درد و سر درد اومد سراغم...اين چشم هام هم كه هميشه حال منو مي گيره.... آخ از دست اين آستيگماتيسم!!!!!!! عينك زدن هم بي فايده است.... عينك منو يه آدم سالم هم مي تونه بزنه...از بس شماره چشمم پايينه!!!

نمي دونم چطوري!! ولي بايد شروع كنم به درس خوندن... از بچه هاي خرخون كلاسمون خبر ندارم ولي مي دونم كه دارن واقعا خر مي زنن... اي كاش منم مثه اونا بشم... ولي مثه كبري(!) تصميم گرفتم كه از فردا صبح خيلي زود از خواب بيدار بشم و درس بخونم...فردا مي خوام فيزيك3 رو بخونم... اگه موقع مدرسه بود يه روزه تمومش مي كردم!!! آه ه ه ه....

از شما هم مي خوام كه واسم دعا كنيد.. هم واسه الانم كه بشينم درس بخونم و هم اينكه سال آينده كه اون رشته اي كه مي خوام قبول بشم! آزاد يا ملي اش فرقي نداره.... مهم اينه كه من داروسازي قبول بشم!!!(كوثر جون غم به خودت راه نده انشالله كه قبول مي شي!!!)

همين جا زا فرصت استفاده كنم و جواب چند تا از كامنت هاي دوستان رو هم بدم!

پرواز جون اگه مي خواي يكم شيطوني كني(!) مي توني به وبلاگ كيوان سر بزني... اونجا هر كدي رو كه بخواي مي توني پيدا كني. راستي مي توني به وبلاگ "چيتا" هم سر بزني! البته لينك هايي كه كد هاي مورد نظر توش هست رو من تو "لينكستان2 چارديواري" گذاشتم... (آموزش وبلاگ نويسي) اگه هم مي خواي به وبلاگ "چيتا" سر بزني لينكش توي لينكستان اصلي هست.

هخامنش جان شما هم اگه مي خواي خدا كاري باهات نداشته باشه به خاطر رضاي خدا و به خاطر دل من هر وقت اومدي كامنت بده! اكي؟؟؟؟

غريبه هم كه نمي دونم كيه!! اما يه حدسايي مي زنم... چقدر بده كه آدم از طرف افراد ناشناس كامنت داشته باشه و ندونه كه اونها كي ان!

راستي محبوبه جون من شما رو به جا نمي آرم!!!!!!!!!!!!!

نيما هم راست مي گه! اول مطلب رو بخونيد بعد هم كامنت رو لطف كنيد!

ريحانه جون شرمنده به خدا!!! ديشب فقط اومدم آپ كردم... بيشتر نموندم كه خبر بدم.... هنوزم بدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
از حاجي و دوستان حاجي هم به خاطر اينكه لطف مي كنن و كامنت ميدن و اينكه به قول خودشون منو تنها نمي ذارن ممنونم!!! ولي اي كاش اسمتون رو هم بنويسيد... منظورم اسم واقعيه!! بابا به خدا من باهاتون كاري ندارم...نميخوام كه بكشمتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ديگه يادم نمي آد....

اگه هم غلط غلوط نوشنم ببخشيد! نمي دونم اين كي بورد چشه... به زور اسپيس مي زنه... ديشب هواسم نبود هر جا كه مي رفتم تند تند كامنت مي دادم بدون اينكه متوجه باشم همه كلمات به هم وصله ن!!!!!!!!!!!

راستي اين پست رو كه خونديد يه سر هم به پست پاييني بزنيد!!! البته اونايي كه هنوز نخوندن...

راستي همه لوگو ها رو در آوردم چون وبلاگم خيلي سنگين شده بود!!!

فعلا...

+نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1384ساعت4:25توسط دختر فروردینی |