تبليغاتX
من یک دختر فروردینی ام











من یک دختر فروردینی ام

يه دختر بهاري با يه دنيا حرف و خاطره
عیدتون مبارک

وای من دوباره اومدم! انقده خوشحالم که حد نداره. فردا هم که عید فطره... عیدتونم مبارک... نماز و روزه هاتونم قبول باشه! من که خوشبختانه موفق شدم همه این ماه رو روزه بگیرم! امبدوارم که خدا قبول کنه! حالا هم بریم سراغ این چند روز که من نبودم!

جمعه بعد از ظخر از اینجا حرکت کردم! قبلش نسیم بهم گفته بود که خاله م می خواد افطاری بده و همش می گفت تو هم باید بیای! خلاصه تا رسیدم خوابگاه سریع وسایلمو بردم بالا و با خاله ام اینا رفتیم امامزاده ای که می خواستن اونجا شام بخورن! اون شب هم خیلی خوش گذشت! شب رو برگشتم خوابگاه و فردا صبحش کلاس داشتم! اما سحری :دی هیچی نداشتیم واسه سحر و من پیشنهاد دادم که سیب زمینی آب پز بخوریم (به خاطر خودم که رژیم داشتم گفتم آب پز :دی) خلاصه بعد از کلی سیب زمینی هامون آب پز شد و با گوجه خوردیم که اصلا خوب نبود!!! تازه فرصت نشد آب بخورم و اون روز من شهید کربلا شدم!

صبح رفتیم دانشگاه! اما به خاطر ماه رمضون کلاسا ساعت 9 شروع می شد! سکشن اول داخلی داشتیم و دکتر حاتمی اومد... سکشن بعدی هم بارداری بود با استاد غیاثی! هنوز هیچی نشده کلی تحقیق بارمون کردن! بفکر!!! استادای این ترم یا پی اچ دی ان یا متخصص! فقط بارداریمون ارشده... همه ی استادای بارداری ارشدن چون مامایی هنوز فارغ التحصیل پی اچ دی نداشته!

عصر هم من و سارا و نسیم با هم رفتیم خرید و من شلوار و کفش خریدم! اون شب هم خونه خاله ام اینا موندم و خوابگاه نرفتم... یک شنبه و دوشنبه هم کارآموزی داشتم و بیمارستان بودیم! وای این استادمون انقده سخت می گیره که نگو... ولی من خیلی با این روشش حال می کنم! من می خوام مامای باسواد بشم :دی

امروز هم تا 6 کلاس داشم که من چون می خواستم بیام خونه کلاس آخرو که فارسی بود دو در کردم! البته فکر کنم هیچ کی سر کلاس نرفت... نمی دونم... فعلا که تا جمعه هستم. تازه ممکنه استاد یک شنبه و دوشنبه مون نیاد و کلهم اون روزا تعطیل بشیم. بازم من میام خونه :دی

بازم من حوصله ندارم که زیاد بنویسم... اخه یه جورایی ام! سرگیجه دارم. فکر کنم به خاطر اینه که 3 ساعت تو ماشین بودم! آآآآآآآآخ نبودید ببینید رانندهه چه ترانه هایی گذاشته بود تو ماشین... اونم با صدای بلند. همشون مال عهد عتیق بودن!!! ما هم 4 تا دختر بودیم که که 3 تامون هندزفری تو گوشامون بود ولی چون صدای ضبط بالا بود خوب نمی شنیدیم. منم به راننده گفتم اگه می شه صدای ضبطو کمتر کنید!

راستی راستی زهرا دوستم با پسر خاله ش تابستون عقد کرد! حالا این روزا هی من باهاش شوخی می کنم! انقده کیف داره که نگوووو! بچه م کلی روش باز شده!!! دههههههههه :دی قبلا اینجوری نیود اصلا.... امروز استاد بیماری های کودکن داشت در مورد ازدواج سالم و از این چیزا صحبت می کرد که بحثش رسید به ازدواج فامیلی و دختر خاله پسر خاله :دی حالا من انقد با آرنجم به زهرا زدم که بیچاره سوراخ شد :دی بعد یه بحثای دیگه پیش اومد که یاد یه جلسه ی بارداری افتادم... ترم قبل! استادمون داشت در مورد اواع لگن صحبت می کرد! لگن زنانه، لگن میمونی، لگن پهن و لگن مردونه! سر هر کدوم از اینا کلی خاطره دارم! هر لگنی که توضیح داده می شد ما اون رو به یکی از بچه ها نسبت می دادیم! وای می مردیم از خنده... استاد هم اون جلسه بهمون گیر داد :دی یادش بخیر... چقد گذشته های دانشگاهم برام شیرینه... این ترم که فعلا اولشه... بازم کلاسا کم و بیمارستان زیاد... دیگه مثه قبل همه بچه ها با هم نیستیم!!!

3 تا از بچه های گروه لیبر زایمان گرفتن! وای فکرشو بکن!!! من که اصلا نمی تونم زایمان بگیرم! خوب شد گروه ما با داخلی جراحی شروع کرد... من که اصلا آمادگی زابمان رو نداشتم... تازه یکی از بچه ها هم اپی دوخته بود!!! بفکر!!! من از ترم 4 بدم میاد... آخه منی که نمی تونم زایمان بگیرم چه جوری باید این کارو بکنم؟! حاضر بودم خودم زابمان کنم نه اینکه زایمان کسی رو بگیرم! حس می کنم بچه رو می اندازم تو سطل آشغال!! لیزه.... من از مانور دیلاته کردن متنفرم!!! تازه من هنوز تی وی هم بلد نیستم!

آب خوابگاه آلوده س... همه آب معدنی می خورن! تازه آب هم خیلی کم هست... طبقه ی بالا خیلی کم آب داره... واسه دستشویی شماره یک و دو باید بریم طبقه پایین :دی

پ.ن: از جمعه که رفتم حموم (تو خونه) تا حالا نرفتم! فکر کنم گندیدم دیگه!

پ.ن: واسه امشب 15 رکعت نماز دارم که بخونم! نماز ظهر و عصرم قضا شد!

پ.ن: یکی از بچه ها امروز تا ساعتای آخر روزه بود اما اجل مهلتش نداد :دی کلی داشت ذوق می کرد که همه روزه هاشو گرفته بود :دی

پ.ن: انقد بدم میاد از اونایی که الکی روزه نمی گیرن!

پ.ن: اون شلوار آبیه منم... اون دو تا هم زهرا و سارا هستن :دی

پ.ن: خدافظ :دی

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت23:29توسط دختر فروردینی |
حسای بد و دلتنگی از همه نوعش!
بدترین حس ممکن رو دارم! دارم خفه می شم... همیشه قبل از رفتن اینجوری ام!
چرا من نباید آرامش داشته باشم مثه همه روزایی که تو این تعطیلات داشتم!!!
اعصابم خیلی خووووورده! نه حوصله ی خوابگاهو دارم نه دانشگاه نه دلتنگیاشو!!!
چرا هیچ کی نمی فهمه؟!
من به کی باید بگم که اصلا دووووووووس ندارم برم خوابگاه!! نمی گم بده... نمی گم بد می گذره اما من خونه رو می خوام! من مامانمو می خوام! ای بابا!
+نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت2:27توسط دختر فروردینی |
فردا دیگه نیستم!
تقریبا همه وسایلامو جمع کردم و آماده شدم! فقط مونده برم حموم! زیادم شلوغ بازی در نیاوردم! آخه من هر وقت راه می افتادم کلی وسیله هم با خودم می بردم. خلاصه این بار دیگه اون جوری نیس... مثلا داریم ترم بالایی می شیم خیر سرمون! قراره فردا بعد از ظهر حر کت کنم. یعنی بعد از نماز ظهر. نمی دونم خوابگاه می مونم یا می رم خونه ی خالم اما از همین الان عزای خوابگاهو گرفتم!! اصلا حوصله ندارم... امروزم همش با بچه ها اس ام اس بازی کردیم که چی بیارم و چیکار کنیم!
علی هم امروز رفت... اونم فقط یه ساک همراش برد. آخه همه وسایلاشو گذاشته بود خوابگاه... منم که آخر هفته بازم در خدمت دوستان هستم :دی مگه من می تونم نیام خونه؟! :دی
روز شنبه دو تا درس سه واحدی از اون تخصصی لامسبا داریم... بفکر!! یعنی من به هیچ وجه من الوجوهی نمی تونم کلاسای روز شنبه رو دو در کنم!!!
و اما اینکه من هنوز خریدام کامل نشده... بازم همون قصه ی همیشگی :دی می رم همونجا خریدامو می کنم البته اگه چیزی پیدا کردم... اگه هم نه که میام از اندیمشک خرید می کنم!
نمی دونم چرا اصلا حس آپدیت کردن و نوشتن ندارم! یعنی نمی دونم دیگه چی باید بنویسم و از چه دری حرف بزنم!! فکر کنم حرفام تکراری و خاله زنکی شده!!! مگه نه؟!
من دیگه برم!!! امیدوارم جشن شکوفه ها (!) بهتون خوش بگذره :دی
پ.ن: گاهی که می رم و آی پی ها رو چک می کنم که ببینم کی از کجا اومدم تو وبلاگم با جیزای عجیب و خنده داری روبه رو می شم! آخه تو وبگذر لینک دهنده رو هم می نویسه! مثلا خیلیا که دنبال چیزای خفن می گردن و اسمشون رو تو گوگل سرچ می کنن یهو این گوگل لامسب وبلاگ منم نشون می ده :دی بابا من هنوز پاستوریزم! همش تقصیر این ماماییه :دی 
+نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت23:4توسط دختر فروردینی |
روزانه ها!

امروز صبح شیطون رو لعنت کردم و ساعت ۵/۸ بیدار شدم و انقد میس کال رو گوشی نگین انداختم که اون بدبختو هم از خواب بیدار کردم  خلاصه با هم رفتیم آرایشگاه! بازم گیر این ابروهای تا به تام افتاده بودم!  از دفه ی قبل بهتر شده اما خب یکم باریک تر و کوتاهتر شده که زیادم مهم نیس  جلوی موهامم کوتاه کردم که اونم خوب شده! بیچاره آرایشگره که انقد من نق زدم  بعدشم اومدم خونه و به یکی از هم اتاقیام تلفن کردم و بعدشم خوابیدم تا ۵  نماز خوندم و با بابام رفتیم بیرون یه چند تا خرید داشتیم!

آهان راستی شصت پام میخچه در آورده  فکر کنم به خاطر آلودگی خوابگاه باشه! آخه اونجا هر دمپایی که گیرمون بیاد پامون می کنیم!  البته من زیاد اهل این کار نیستم. فقط گاهی که حوصله ندارم دمپایی هامو بیارم دمپایی بقیه رو می پوشم! آخه تو خوابگاه تا دمپایی تو بذاری جلوی در سیم ثانیه بعدش دیگه خبری ازش نیس!  عجبا  منم همیشه دمپایی مو میارم داخل می ذارم!

حالا امروز رفتیم چسب میخچه بگیرم که نداشت و قطزه شو گرفتم! من که حوصله ی قطره شو ندارم. چسب بهتره.

امروز صبح (همون صبح زود که من بیدار شدم ) موبایل بابام زنگید! شماره عموم افتاده بود! جواب که داد فهمیدم پسر عمومه! داشت می گفت که عمو من دارم می رم پیش دبستانی و اینا  الهی من فداش بشم  معمولا زنگ می زنه و با بابام صحبت صحبت می کنه! اخه از بین عمو ها بابام خیلی هواشو داره! معمولا پیش نمیاد دست خالی بریم پیشش!

حالا همین پسرعموم وقتی خیلی کوچیکتر بود یه دفه زنگ زده بود به بابام و با همون لحن بچه گونش گفته بود عمو من مُف دارم  یعنی زنگ زده بود که بابام بگه چی بخورم خوب بشم!

صبح که با بابام صحبت کرده بود گفته بود عمو برام ماشین خریدی؟! آخه بابام بهش قول داده بود که براش بخره! ولی نخریده بود  ولی گفت خریدم. حالا من و بابام افتاده بودیم دنبال اسباب بازی فروشی که چون دیر رفتیم همه بسته بودن!

پس فردا می رم خوابگاه! دارم سعی می کنم که عین خیالم نباشه! اما مگه می شه؟!  اصلا حوصله ی خوابگاهو ندارم! وقتی فکر می کنم بازم باید برم و با اون بچه هایی که ازشون بدم میاد روزگار بگذرونم اعصابم داغون می شه!

علی هم فردا می ره! با قطار قراره بره! حالا همش ناز می کنه که قطارش خوب نیس و این حرفا! می گم با اتوبوس نرفتی! اگه می رفتی اون وقت قدر قطارو می دونستی! خوش به حال خودم که فقط ۳ ساعت تو راهم! واقعا خدا رو شکر

پ.ن: در حال جمع کردن وسیله هام هستم کماکان!

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت1:59توسط دختر فروردینی |
باز آید بوی ماه دانشگاه

سوییت شرتم رو پوشیدم و اومدم اینجا نشستم ! الان فقط یه کولر روشنه! ولی خیلی سرده  نمی شه هم کولرو خاموش کرد... اون وقت گرم می شه!

دیشب تا ۶ بیدار بودم و بعد هم خوابیدم تا ۳ بعد از ظهر!  یه خورده اس ام اس بازی کردم با عاطفه و بعد هم راهس حموم شدم. نمی دونم چا این روزا انقد حموم می رم  بعد هم رفتم پیش خیاطم و منتظر شدم تا روپوشمو اماده کنه و برگردم! خدایش خیلی خوب برام دوختتش!  این همونی بود که پارسال هم روپوش سفیدمو دوخت! ولی اون خیلی بد شد. حتی یه بار هم نپوشیدمش ! اینو که امروز بهش گفتم گفت تو این یکی تلافی کردم!

تو خیاطی که نشسته بودم یه خانوم دیگه هم با دخترش اومده بود و منم از اونجایی که با هر بشری گرم می گرفتم با اینم گرم گرفتم  وقتی داشتم روپوشمو می پوشیدم یکی گفت پرستاره؟!  خیاطه گفت نه! ماماس  بعد اون خانومه همش فکر می کرد من مامایی خوندم و الانم دارم کار می کنم! بعد دیدم ازم پرسید ازدواج کردی یا نامزدی؟!  گفتم هیچی!! خیاطه گفت بابا بچه س! ازدواج کجا بود!  همش به خاطر ابروهام بود  بعد گفت سر کار می ری؟!  گفتم من هنوز دانشجوام، جوجه ماما هستم  من موندم چرا اینا فکر می کردن من انقد بزرگم!! ای بابا.. من همش ۲۰ سالمه

بعد هم که رسیدم خونه اذان خوند و افطار کردیم! منم چیز خاصی نخوردم! آخه رژیمم خیلی سخت تر شده! به خاطر اون مانتو گه گفتم  دیشب هم شام و سحر چیز زیادی نخوردم  با این حال احساس گرسنگی نمی کنم اصلا... انقده من از احساس گرسنگی خوشم میاد که نگووو  حس ذوب شدن چربی ها احساس خوبی به آدم می ده

شب هم وسایلی که باید با خودم ببرم خوابگاه رو جمع کردم! لباس زیادی با خودم نمی برم! همش سه چهار دست! آخه تا ترم قبل من ۳ تا ساک لباس داشتم تو خوابگاه  خیلیاشون رو هم اصلا نپوشیدم اونجا!

هنوز شلوار جین و کیف و کفش نخریدم ! احتمالا فردا یا پس فردا بریم اندیمشک! علی رو هم ببریم ایستگاه قطار که با قطار بره! فردا صبح هم قراره با نگین بریم آرایشگاه! آخه باز آید بوی ماه دانشگاه 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت3:30توسط دختر فروردینی |
من و مانتوی تنگول !! :دی
بابام اینا اومدن و من از خوشحالی تو پوستم نمی گنجم

یه مانتوی خوچکل هم برام آوردن اما اندکی تنگ می باشد  باید بیشتر کم کنم  امشب شام کمتر خوردم  انقده نازه. تازشم آبیه

حس نوشتن ندارم... شاید دوباره نوشتم! چشام می درده  

+نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت0:48توسط دختر فروردینی |
شهری رد شدم !!!

دیشب کلی تلاش کردم که زود بخوابم واسه صبح خوابالود نباشم اما نشد  تازشم از بس خوابم نمی اومد پا شدم ساعت ۳ رفتم حموم  خلاصه اینکه تا ۴ (ساعت به وقت جدید ) حتی یک مین هم نخوابیدم! اما بعد از سحر به زور یه کوچولو خوابیدم! ساعت ۷ با آلارم گوشیم بیدار شدم اما شدید خوابم می اومد  نزدیک بود قید امتحانو بزنم  خلاصه آماده شدم و با مامان رفتیم اونجا! ساعت کار مامانم ۵/۸ بود و تا اون موقع موند پیشم. وقتی من سوار ماشین شدم مامان هم رفت اداره! من نفر آخری بودم که تو اون گروه باید امتحان می دادم  دو نفرمون بار اولمون بود و دو نفر هم بار چندم! با چشم خودم دیدم اون دو نفری که بار چندمشون بود رو خیلی الکی قبول کرد  نوبت منم که شد اول گفت دنده عقب برو... خداییش بد نبود ولی چون ماشین رو نفر قبلی پارک پل برده بود چرخاش خیلی بد وایساده بود و منم تا چرخاش مستقیم شه مجبور شدم یکم اولشو بد برم که بعدشم خوب شد! بعدشم گفت پارک دوبل  حالا فکر کن با اون ماشین قراضه باید پارک دوبل برم  خراب شد و رد شدم! با اینکه نفرات قبلی همشون ۳ بار پارک دوبل رفته بودن! من فقط به خاطر اینکه بار اولم بود رد شدم! به همین راحتی  می خواستم همونجا بزنمش

بعد از امتحان راه افتادم سمت اداره ی مامان! فقط چند قدم با محل امتحان فاصله داشت! مامان یکم دلداریم داد و گفت بار اولت بود! مهم نیس! آخه مامان خودش بار شیشم قبول شد  آخه اون زمان هم خیلی سخت می گرفتن! عموم بعد از ۱۱ بار قبول شد  ولی الان خیلی الکی قبول می کنن! امروز واقعا چشام داشت از تعجب در می اومد!

دیشب هم مامان یه چک در وجه خودم نوشت که امروز نقدش کنم! گفت ببین چقد تو حسابمه و همشو بکش! منم رفتم اونجا و کارت شناسایی نشون دادم و گفتم تو حساب فلان چقد هست! گفت دختر خانوم فلانی هستی؟! گفتم آره و با پارتی بازیو این حرفا بهم گفت ۵/۱ میلیون! منم خنگ  نمی دونستم به ریال چقد می شه! خلاصه کلی محاسبه کردم و به نتیجه رسیدم و رقمو نوشتم  بعد دیدم دو تا بسته اسکناس ۵ تومنی داد و بقیه شو می خواست چک ۵۰ تومنی بده! گفتم ۵۰ تومنشو خورد بدید لطفا  بعد دیدم گفت اون دو تا بسته که دادم خورده  ضایع شدم رفت! اصلا حواسم نبود خب

می خواستم ۳۰ تومن بریزم تو حساب سیبام که رفتم بانک ملی و دیدم غلغله بود! دیدم فایده نداره و برگشتم. می خواستم تاکسی بگیرم که دیدم اونجا هیچ خبری از ماشین نیس... فکر کنم مانور بسیج و این چیزا بود! کل خیابون رو خالی کرده بودن! منم با زبون روزه پیاده تا خیاطی رفتم! روپوشم هم حاضر نشده بود گفت واسه فردا عصر بیا! دوباره یاده برگشتم خونه!

تشنه امم بود شدید! هی می خواستم برم تو آشپزخونه و آب بخورم  تا ۱۱ نشستم. بعد هم گرفتم خوابیدم تا ۵!  انقده خواب بعد از ظهر کیف داره که نگو!  مخصوصا اگه روزه باشی

موقع افطار هم یه بحث کوچولو با مامانم داشتم که مجبور شدم قهر کنم و تا ساعت ۸ افطار نکنم! بعد مامان به زور خرما رو از بین دندونام وارد حلقم کرد  بعد از افطار هم یه سریال و یه فیلم نشون داد که اونا رو هم دیدم! فیلمه که مسخره بود

پ.ن: بابام و علی فردا میان...  دل تو دلم نیس

پ.ن: حس احیا ندارم

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت0:51توسط دختر فروردینی |
از امتحان شهر بگیر تا انواع بلاها :دی

فردا امتحان شهر دارم اما اونجوری که باید تمرین نکردم! فقط غروب در حد اینکه تا دنده 2 برم و یه پارک جدول انجام بدم تمرین کردم. مامان اصلا حوصله نداره منو ببره تمرین. اگه بابام بود باهاش می رفتم و یه تمرین مشت می کردم! می دونم فردا رد می شم!

امشب ساعتا یه ساعت عقب کشیده می شن. انقد بدم می آد وقتی زود شب می شه! ولی واسه صبح بیدار شدن خوب می شه. ما ها وقتی از دانشگاه برمی گردیم خوابگاه شب شده و به هیچ کدوم از کارامون نمی رسیم. پارسال که یه سری از کارآموزیام افتاده بود واسه شیفت بعد از ظهر وقتی برمیگشتیم خوابگاه زمانی بود که دیگه نمازامون قضا شده بود...

یادمه چند روز نماز ظهرمو سر این قضا شدن و اینا نخوندم.. بعد از چند روز دستبندم گم شد. منم گذاشتم به حساب اینکه چند روز غفلت کردم.. بعد از اون روز حتی اگه از وقتش هم گذشته بود ولی نمازامو می خوندم. اخه من هیچ وقت تو خوندن نمازام کوتاهی نکردم... گاهی که غفلت می کنم یه بلایی سرم می آد!

هیچ وقت یادم نمی ره بعد از عید به فاصله ی دو هفته دو تا بلا سرم اومد! البته اینا به خاطر این مسائل نبود! حس کردم کسی چشمم زده! دقیقا اون دو تا بلا زمانی سرم اومد که از زایشگاه برمی گشتم! هیچ وقت یادم نمی ره تو زایشگاه یکی از ماماها چه جوری نگام می کرد...

یه دفعه که نوبت عصر بود کارآموزیمون من اومدم خوابگاه. دم در اتاق که بودم یه دستمو گذاشتم رو چاچوب در و خم شدم که بند کفشامو باز کنم. یهووووووووووووو جیغی کشیدم که همه بچه های اتاقای نزدیک اومدن بیرون! به خاطر اینکه انگشت شصتم لای در گیر کرده بود و منم یکم دستمو کشیده بودم عقب و ناخم کشیده شده بود اما کم! خلاصه اونقدر گریه کردم و جیغ کشدم که دیگه نا نداشتم. صورتم به خاطر ریملم تمام سیاه شده بود و بچه ها خنده شون گرفته بود! دو تا ایبوپروفن قورت دادم و یکم آروم شدم! اما خداییش دستم اونقدر شدید که من گریه می کردم درد نداشت فقط چون خیلی ترسیده بودم اونجوری گریه می کردم! هنوزم که هنوزه بعد از گذشت 4-5 ماه هنوز ناخنم خوب نشده! هنوزم ناخنم یه ذره از پوستش جدا هست! نمی دونم تا کی اینجوریه!

اما دفه ی دوم! ظهر از کارآموزی برگشتم و با سارا رفتیم سلف تا نهار بخوریم. بعد از نهار رفتیم تو سرویس بشینیم و منم به عادت همیشگی که کنار شیشه می نشستم و مثه این عاشقا سرمو تکیه می دادم به شیشه رفتم نشستم همون جا! بازم یه جییییییییغ بنفش کشیدم کیفمو پرت کردم خودمم یه طرف دیگه پرت شدم! اما اینبار زنبور نیشم زد! از اون قرمز بزرگا! وحشتناک بود دردش! گوشیمو درآوردم و زنگ زدم بابام! اما انقد گریه کردم که اصلا نمی تونستم با بابام حرف بزنم! گوشیو دادم به سارا! بابام گفت چیزی نیس! یخ بذار روش! منم تا حالا ندیده بودم کسی زنبور نیشش بزنه به خاطر همینم همش فکر می کردم اونجایی که زنبور نیش زده رو باید ببرن!!! خلاصه اومدم خوابگاه و یه مسکن خوردم یخ گذاشتم و خوابیدم! هنوزم جای نیشش مونده! البته خودمم خیلی دستکاری کردم! مامانم دیگه از دستم شاکی شده بود! می گفت چه خبرته این همه بلا سرت می آد!

می خواستم چی بگم چی شد!!! از کجا به کجا رسیدم!

قرار بود علی امروز امتحان کامپیوتر بده و دیگه حرکت کنن و برگردن اما امتحانش افتاده واسه فردا. فکر کنم علی هم برگرده! من که خیلی دوس دارم برگرده. دلم براش یه ذره شده!

عصر علی زنگ زد و سایز کمرمو پرسید! می خواستن برام مانتو بخرن!!! منم سایزو دادم! شب هم که زنگ زدیم گفت یه مانتوی آبی خریدیم. خدا کنه قشنگ باشه! البته پولش که خیلی قشنگه... :دی

آهان! امروز دماغ یه سری از بچه ها سوخت! گفتم که بچه ها می خوان این هفته برن سر کلاس! خلاصه همه ایلامیا رفته بودن کلاس به اضافه ی چند تا از بچه هایی که شهراشون نزدیکه! استادا هم با زبون خودشون گفته بودن که کلاسا از شیشم شروع می شه! آی حال کردم... آخه چه خبره که هنوز مهر ماه نیومده باید بریم سر کلاس؟! کجای دنیا اینجوریه؟!

و اما اینکه من دیشب تا 5/5 بیدار بودم و صبح ساعت ده و نیم بیدار شدم! تا 2 هی دور خودم چرخیدم! خیلی هم خوابم می اومد و دوباره خوابیدم تا 6! :دی تازه ساعت 6 هم با زنگ علی بیدار شدم :دی پریشب هم ساعت 7 صیح خوابیدم تا دو و نیم! آخه پریشب مکالمه ی ایرانسل مجانی بود منم سیم کارت نگین پیشم بود (چون من طرح نداشتم و نگین طرح داشت) و تا ساعت 5 با محدثه جونم حرف زدم! بعد هم حیفم اومد که نت نرم! به خاطر همینم تا 7 بیدار موندم و نت کار کردم! اون همه سماجت واسه اینترنت هم واسه این بود که کلوب چند تا از بچه های دانشگاهو پیدا کرده بودم و می خواستم کنجکاوی کنم! اونی که همه می گفتن متولد 64 هست متولد 67 از آب در اومد! تازه چند روزی هم از من کوچیکتره :دی نی نی!

پ.ن: چی می شه فردا بیام بگم من شهری قبول شدم!!! :دی

+نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت22:21توسط دختر فروردینی |
وقایع اتفاقیه!

ساعت یازده و نیم بود و من تو خواب ناز بودم که با صدای نابهنجار تلفن بیدار شدم! کی می تونست باشه جز مامان!! می گه رفتی خدمات ارتباطی؟! می گم نه! با عصبانیت می گه برو گوشی رو قطع می کنه! خلاصه با هزار زور بیدار شدم و... حالا زورم می اومد واسه 10 مین بیرون رفتن کلی کرم و پنکیک بزنم! خلاصه با هر دردسری بود همه رو زدم و با آزانس رفتم اونجا! فیشا رو نشونش دادم بعد می گه تبریک می گم رشته ی خوبی قبول شدی!!! (آخه خانومه که اونجا کار می کنه ما رو می شناسه!) می گم من؟! می گه آره... میگم داداشم بود نه من! می گه مگه مامایی قبول نشدی؟! می گم دو سال پیش بود!!! می گه خب به هر حال خیلی خوشحال شدم که این رشته رو قبول شدی! رشته ی خیلی خوبیه!! خلاصه... هی می پرسم کی وصل می شن می گه همین الان!!! همین الانشم دیدیم! هنوز که وصل نشدن!

ظهر هم من پای پی سی بودم دیدم دختر دایی گیر داده که دکوراسیون اتاقت اصلا خوب نیس! می گم خب با سلیقه ی خودت درستش کن! بساطی داشتیما! نیاز شدیدی به میخ داشتیم و با میخ کش افتاده بودیم به جون این میخا و دیوار! دیوار کنده شد اما میخا نه! دکورش خوب شده اما نمی دونم چرا یه پوستر با چند تا عروسک اضافه اومده؟ :دی

البته اینم بگم در حال حاضر فقط دیوارا مرتبه وگرنه اصلا زمین مرتب نیس! مخصوصا زیر و روی تختامون!!! اوضاع بدجوری بهم ریخته س!

داداشی هم امروز ثبت نام کرده و خوابگاه گرفته! یه سوییت بهشون دادن با 5 تا اتاق 4 نفره!!! 2 تا از هم اتاقیاش ترکن! حالا مامان از ظهر تا حالا می پرسه این ترکا چطورن و اینا!!! 30 ام هم امتحان کامپیوتر داره که اگه قبول بشه واحد کامپیوتر رو نمی خواد بگذرونه! فکر کنم بابام هم بمونه پیشش! مثه اینکه بابام دلش نمی آد تنهاش بذاره!!! :دی آخرش می دونم به خاطر داداشی (چون مامان و بابام نمی تونن دوریشو تحمل کنن) جمع می کنیم می ریم اونجا :دی احتمالا این وسط یا مامان خالم می شه یا بابام داییم :دی آخه این وسط نمی دونم چرا کسی دلش واسه من تنگ نمی شه! :دی بعد مامان به من می گه تو با علی خیلی فرق داری! تو خیلی قوی هستی و از این چیزا دیگه!! والا من که این قوت رو اصلا نمی شناسم چه برسه به اینکه بخوام تو خودم پیداش کنم!!! مامان هنوز نمی دونه که من هر ترم با اینکه بزرگتر می شم و مثلا باید بیشتر عادت کنم و از این چیزا چقد هر روز دلتنگ تر می شم!!!

امروز سر ظهری زنگ زدم به شیرین و کلی حرفیدم و مطمئن هم شدم که دیگه 6 ام می ریم سر کلاس! بعد عصری مهسا زنگ می زنه و بعد از کلی قصه تعریف کردن رفته سر اصل مطلب و می گه کلاسا از همین شنبه شروع می شه!!! می خواستم بزنمشا!! اخه چه معنی می ده قبل از مهر بریم سر کلاس؟! منم عصبانی... شب زنگ زدم به سارا و زهرا! هر دو حالشون بد! خلاصه قرار شد که این هفته رو سه نفری با هم و برای هم تعطیل کنیم :دی بچه های دیگه هم می تونن به جای یه نوبت دو نوبت برن سر کلاس ببینم سیر می شن یا نه از اون دانشگاه؟!

عصر هم من و دختر دایی با هم رفتیم بیرون! اول از همه رفتم خیاطی و سراغ روپوشمو گرفتم. گفت واسه یکشنبه خبرت می کنم... این از این! بعد هم رفتیم مغازه گردی و اینا! می خواستم یه دست بلیز و شلوار راحتی بگیرم... از جنسای یه مغازه خیلی خوشم اومد! بعد یه شلوار داشت با سایز بندی! سایز بزرگشو که نگاه می کردم می گفتم نه بابا! این خیلی بزرگه!... خلاصه کلی داشتم اونجا خودمو تحویل می گرفتم :دی یه سایز کوچیکترو برداشتم بعد هم تاکید کردم که اگه تنگ بود می شه تعوض کرد؟! بعد هم خواستم یه تاپی بلیزی چیزی بخرم... انقده چیزاش جیگول بود آدم دلش می خواست همه رو برداره! خلاصه در کمال اعتماد به نفس یه چیزی برداشتم! بعدشم با هزار ذوق و شوق اومدم خونه که دیدم دو تاشون تنگن!! حالا بلیزه خیلی نازه! فقط خیلیییییییی دیگه چسبونه! اونو می ذارم واسه چند وقت دیگه که اندازم بشه :دی شلوارو هم فردا عوضش می کنم :دی

شب هم یه سری از وسایلی رو که باید ببرم خوابگاه جمع کردم! همه چیزام آماده نیس... ولی تا هفته ی دیگه سعی می کنم آمادشون کنم...

پ.ن: یکشنبه امتحان شهری دارم (گواهینامه) :دی مطمئنم رد می شم... اینا چشم ندارن ببینن یکی یه ضرب قبول شده به خاطر همینم بار اول رو حتما رد می کنن!

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت2:2توسط دختر فروردینی |
Wanna C Me ? Put The Puzzle Together

داشتم تمام صفحات وبی رو که تو این 3-4 ساله سیو کرده بودم می دیدم! بعضیاش مال وبلاگ خودم بود! مربوط می شد به همون سال 84 که تازه وبلاگ زده بودم! خندم می گیره و یه ذره خجالت می کشم وقتی اونا رو می بینم! اون موقع ها تازه یاد گرفته بودم که با فرانت پیج کار کنم! هر کدی رو که پیدا می کردم سریع می ذاشتمش تو قالبم! تا حدی بود که وبلاگم به راحتی لود نمی شد! وای خندم می گیره! یه چیزی حدود 100 تا از پستامو فقط شعر و از این شر و ورا نوشته بودم با کلی عکس! وای انقده بدم میاد از این وبلاگایی که فقط شعر می نویسن! وقتی هم داشتم آرشیوم رو منتقل می کردم تو این یکی وبلاگم هیچ کدوم از اون پستای مسخره مو منتقل نکردم! خلاصه کلی امشب از خودم خجالت کشیدم بابت اون همه ابتکاری که تو سن 17 سالگی از خودم نشون داده بودم!!!

پ.ن: گاهی خاطرات آدم وقتی زنده می شن شیرینیشون بیشتر از تلخیشونه!

پ.ن: به لطف مولتی ویتامین و آموکسی سیلین بهترم!

پ.ن: شاید به سرم زد و خاطرات شیرین و تلخی رو که تو 6 ماه از زندگیم داشتم نوشتم! فقط یه اعصاب راحت می خوام با یه اتاقی که هیچ کی توش سرک نکشه و فوضولی نکنه!

پ.ن: بعضیا از بس عزیزن هرگز از دل ها نمی رن...

پ.ن: !!! Wanna C Me ? Put The Puzzle Together

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت23:43توسط دختر فروردینی |