من یک دختر فروردینی ام
همین روزها روز رفتن از راه می رسد و من طوری از خیال تو گم می شوم كه انگار هرگز نبوده ام ... !
قرار شده فردا ساعت 8 صبح
حرکت کنم...
همه چیم هم
آماده اس فقط اینکه الان باید برم حموم... تازشم لامپ حموم عصری سوخت و چهارپایه مون هم نبود... حالا
من تو تاریکی باید برم اونجا...!!! ریــــــ.ده شده به ابروهام! از دیشب تا حالا
همش دارم سیر و رزماری و روغن پوست مرغ می زنم به ابروهام!! خدا کنه معجزه بشه و تا
دو هفته دیگه ابروهام پر بشه!!! حس نوشتن نیست... اعصابم
خورده وقتی می بینم یه سری آدم بی گناه دستی دستی دارن تلف می شن! همش پای توئه
آقای مهندس!!! خدا رو شکر می کنم واسه
اینکه خدا نذاشت کشورمون به دست یه عده از خدا بیخبر و دست نشونده آمریکایی بیافته!!! چقدر اوضاع کشور بد شده! چرا بعضیا نمی
فهمن اینا همه نقشه کشورای بیگانه اس؟! موندم چرا اینا از خداشونه و تا تقی به توقی می خوره بدو می ریزن تو خیابونا! واقعا که... متاسفم! این چهار روزه که اس ام اسا قطعه... هر روز که از خواب بیدار می شم با خطر
دائمم یه اس ام اس می فرستم به ایرانسلم ببینم سند می شه یا نه که می بینم....!!!
بچه ها آف گذاشته بودن که اس ام اس سنتر خودتون رو عوض کنید و یه اس ام اس سنتر هم
فرستاده بودن اونم امتحان کردم اما نشد... احتمالا واسه یه هفته می خوان این روند
رو ادامه بدن!!! کلوپ عزیزم هم فیلتر شده!! خب من الان کلـــــــــــــــــــــوپ می خوام!!!
بلاگفا هم یه دفعه خوبه یه دفعه هم...!!! کلا همه چی بهم ریخته شده... امروز دوشنبه است و من شنبه اولین امتحانم رو باید بدم! می خوام از الان تا
جمعه دیگه فقط واسه اولیش بخونم... اون وسط مسطا هم اگه حوصله ام سر رفت می شینم و
تغذیه می خونم که دومین امتحانمه! از پریشب تا الان گوشیمو شارژ نکردم... خب این الان یعنی چی؟! یعنی اینکه
گوشیم تبدیل به یه ابزار بی مصرف شده!!! طاقتم نمی گیره بدون اس ام اس! با اینکه
خیلی کم اس ام اس برام می اومد و خیلی کم هم سندی داشتم... اما
خـــــــــــــــــــب! از هیچی بهتره... دیروز هم جواب آزمایشاتم رو گرفتم و هیچیم نبود فقط عفونت ادراری داشتم :دی که
اونم اصلا ربطی به ادم نداره! جواب آزمایش تیروئیدم هم شنبه آینده حاضر می شه! خدا
کنه کم کاری داشته باشم و لووتیروکسین بخورم و دوباره لاغر بشم... اخه خیلی وقته
رو این وزنم ثابت موندم :دی دیشب تا نزدیکای دو و نیم بیدار بودیم و از شوق اصلا خوابمون نمی برد! تا ساعت
یک تقریبا فهمیده بودیم که برد با ماست! این تی وی می خواد کم کم نتایج رو اعلام
کنه! در حالیکه مردم همه از نتیجه قطعی و نهایی خبر دارن! دیشب دیگه تصمیمم قطعی شد واسه اینکه صبح بیدار شم و برم آزمایش بدم... خلاصه
که هم به مامان و بابام گفتم بیدارم کنن هم اینکه خودم آلارم گوشیم رو گذاشتم رو
هفت و نیم... خلاصه با کلی بدبختی صبح بیدار شدم... با بابام رفتم بیمارستان. چشمتون روز بد
نبینه که دقیقا از 4 نفری که اونجا بودن 3 تاشون دانشجوهای خودمون بودن! وای ی ی ی
ی اصلا نمی تونستم اون پسره که اونجا بود رو تحمل کنم! خلاصه که نشستم و همون پسره
اومد ازم خون گرفت... اصل خون گرفتن اینکه وقتی نیدل می ره تو رگ باید گارو رو باز
کنی تا جاش کبود نشه! بعد این خون رو گرفت و وقتی نیدل رو درآورد می خواست گارو رو
باز کنه... منم هولش کردم که الان کبود می شه و از این چیزا... :دی حالا هم یه
گردالی کوچولو کبود شده... تازه شایدم بیشتر بشه! بعد هم که باید نمونه ادرار محترم رو می دادم و این اولین بارم بود که همچین
کار چندشی باید می کردم... یه چیز جالب اینجاست اونم اینه که ما همیشه آموزش می
دیم به مریضامون که نمونه باید چه جوری باشه اون وقت انجام دادنش واسه خودمم سخت بود... بدتر از همه اون
قسمتیه که نمونه به دست باید از اونجا بیای بیرون و نمونه رو بذاری تو قسمت بقیه
نمونه ها :دی منم تند تند در حالیکه بقیه مخصوصا اون پسره هواسش به خون گرفتن بود
نمونه رو گذاشتم اونجا و تندی اومدم بیرون :دی دو هفته پیش وقتی ایلام بودم قرار شد برم آزمایش بدم. به یکی از استادام هم
گفتم و اون برام آزمایشات رو نوشت تو دفترچه ام! بعدش من چون همیشه واسه آزمایش یا
آزمایشگاه داییم رفتم یا بیمارستان و همیشه هم با بابام رفتم هیچ وقت پول نداده
بودم و اصلا هم در جریان نبودم که هزینه یه CBC ساده چقدر گرونه! بعد هم می گفتن
نتیجه ای که آزمایشگاه بیمارستان می ده اصلا قابل اطمینان نیست و از این حرفا...
خلاصه منم خسیس بازیم گل کرد و گفتم فایده نداره واسه چند تا آزمایش ساده کلی پول
خرج کنم... تنها جایی که می موند واسه آزمایش که نتیجه اش خوب می شد آزمایشگاه
مرکزی بود... منم صبح خیلی شاد و خرم پا شدم رفتم اونجا و بماند که چه جوری پیداش کردم!
جاتون خالی نبودید ببینید که اونجا چــــــــــــــــــقدر شلوغ بود! مردم صبح زود
با پتو (!) اومده بودن صف گرفته بودن! خلاصه که منم دفترچه ام رو دادم و بالغ بر
صد نفر جلوم بودن... هلک و هلک رفتم کنار یه پیرزنه نشستم که نفر 75 بود.... در
اون حین همش داشتم به این فکر می کردم که خدایا آخه من چه جوری با نمونه ادرار از
اون ور بیام این ور... که بعدا متوجه شدم که همه نمونه ها رو تو همون دستشویی ها
می ذارن و بعدا همه رو با هم می برن تو خود آزمایشگاه!! ولی نمی دونم چرا خیلیا
اسکل بازی در می آوردن و نمونه رو با خودشون تا آزمایشگاه حمل می کردن!!! خلاصه که
بعد از کلی معطل شدن و خالی شدن آزمایشگاه دیدم هنوز نوبتم نشده! رفتم پرسیدم گفت
خانوم اعتبار دفترچه ات تموم شده و اگه می خوای آزاد بده و اما قیمت آزادش برابر
با آزمایشگاه های خصوصی بود... خلاصه با اعصابی بسیار بسیار خورد از اونجا خارج
شدم و تا امروز دیگه آزمایش ندادم! حالا من امیدوارم که یه مشکلی تو آزمایشم پیدا بشه تا زود درمانش کنم از شر
این ادم خلاص بشم... :دی باورم نمی شه! خداییش خیلی از مردممون نا امید شده بودم! اما نه...! مردم ما
هنوز آگاهن... ای ول به این مردم... پ.ن: هنوز نتایج رو به صورت قطعی اعلام نکردن... ولی امیدوارم همین بشه...
خدایا شکــــــــــــــــــــــــرت! امروز همش تنها بودم... واسه همینم حس غذا درست کردن و غذا خوردن رو هم
نداشتم! مامان که سر صندوقه بابام هم به احتمال زیاد خونه عمه ام باشه! ساعت 5 هم
هلک و هلک پا شدم رفتم همین اطراف رای دادم! دبیر زیست دوران دبیرستانم اونجا بود
و کلی حال و احوال کردیم با هم! منابع ارشد مامایی رو ازم خواست (خودش آقاست) واسه
مامایی که نمی خواست یه کار دیگه داشت که برام توضیح داد اما من یادم رفت :دی مثه
اینکه با دستگاه تولید مثلی خانوما کار داشت :دی هوا خیلی گرم بود... موقع برگشتن 3 تا بستنی خردیدم و تا رسیدم آب شدن...
یکیشو تا رسیدم خوردم بقیه رو گذاشتم تو فریزر. این چند روزه همش یه دامن چین چینی پام بود یعنی الانم پامه! بعد وقتی امروز
شلوار جینم رو پوشیدم احساس کردم خیلی برام تنگ شده پاچه هاش! یعنی از اولم خیلی
چسبون بوند ولی امروز یه جور دیگه بود!!! فکر کنم ادمم دو طرفه شده :دی هنوز نرفتم
آزمایش بدم... فردا حتمی باید برم واسه آزمایش... البته اگه خواب بهم امون بده!!! امروز مثه بچه خوب و مثبت نشستم دو کلوم درست و حسابی درس خوندم! برای اینکه
عمقش رو احساس کنید همینو بگم که نکته برداری هم کردم :دی بعدا نوشت: همه نتایج حاکی از برد ماهاست... امیدوارم حق به حق دار برسه... از خوشحالی تو
پوستم نمی گنجم.... آخــــــــــــــــــــــــــــــــیش!!! خب وقتی آدم صبح (!) ساعت 12 از خواب بیدار می شه معلومه که الان یعنی ساعت 1
و نیم نیمه شب خوابش نمی بره!!! نیم ساعت پیشم هر کاری کردم کانکت بشم نشد! می گم
شاید به خاطر انتخابات اینا رو قطع کرده باشن! من هی درگیری دارم با این درسام... اصلا نمی دونم چی رو باید بخونم! بهداشت
مادر و کودک و تنظیم خانواده 4 واحده و اولین امتحانمونه و کلی هم جزوه داریم
واسش... همه جزوه ها هم از کتاب جامع بهداشت عمومیه و من اصلا این کتاب رو قبول
ندارم!!! مثلا بحث زایمان طبیعی رو داشتم می خوندم که فهمیدم چقدر اطلاعات اشتباه
داده! خب مثلا هفته ها رو اشتباه گفته بود... مامایی هم که کارش همش با هفته و روز
و زمان و این حرفاست... بعدشم خب زور داره واسه آدم که بشینه این همه مطلب از این
کتاب بخونه و آخر سر هم جز منابع ارشد نباشه!!! خلاصه اینکه اصلا از این جزوه هام
خوشم نمیاد... مثلا وقتی میشینم سر اجبار ویلیامز می خونم تازه کلی هم حال می کنم
می گم حداقل واسه قیامتم خوبه!! هر چی بگم من به این کتابام علاقه دارم کسی باورش
نمی شه!! تازه کلی هم به کتاب خریدن علاقه دارم... مخصوصا کتابای کوچیک و جیبی!
پارسال که رفتم نمایشگاه کتاب 100 تومن دادم کلی کتاب الکی خریدم و خیلیاشو هنوز
نخوندم! امسال نرفتم اما 80 تومن دادم بچه ها واسه کتاب که 50 تومن داده بودن به
دو تا کتاب برام... البته یکیش دو جلده و همون بیماری های زنانه!!! میگما خب من دلم تنگ شده واسه استادم.... اصلا کلا دلم واسه دانشگاه تنگ شده!
واسه اینکه دوباره سر کلاسی بشینم که اونقدر بدم می اومد!!! خب از وقتی که رفتیم
بیمارستان (ترم 2) دیگه از کلاس رفتن بدم اومد و تنها و تنها کلاسایی رو دوست
داشتم برم که دو حالت داشت یا استادشو دوست داشتم یا بحثش رو!!! شما هم که خوب می
دونید رشته ی ما.... :دی دیروز و امروز بابام کلاس بازآموزی داشت تو دزفول... منم دیروز اس ام اس دادم
بابام که یادت نره واسه مامان کادو بگیری! حالا امروز که بابام اومد می بینم یه
کیسه می ده به مامانم و میگه اینم کادوی روز مادر!!! یه کیف اسپرت!!! حالا منم دو
تا حسابام خالیه خالیه و فقط شپش داره تو اونجا بالانس می زنه! عصری به بابام گفتم
پول می خوام... گفت واسه مامانت؟! گفتم آره... اونم گفت مامانت کادو نیم خواد کیف
واسش خریدم!!!! :دی ولی فردا دوباره سعی ام رو می کنم... مامانم از کیفه خوشش
نیومد!!! فردا مامان سر صندوقه!!! منم تنهام... بابامم فکر نکنم تمام وقت خونه بمونه!
شب اس ام اس دادم عاطفه که ببینم کجاست.. گفتم شاید پایه باشه بیاد اینجا اما جواب
نداد... فکر کنم شارژ نداره! البته منم درسام زیاده ولی خب اینم یه تنوعه... می
دونم که از همه تنهاییم واسه درس خوندن استفاده نمی کنم! عصری بازم به سرم زد کیک بپزم... همیشه خدا هم یه مدل کیک می پزم :دی
بعدم هر دقیقه 60 تا از اونا رو برمی
داشتم و می خوردم... یعنی من الان رژیممم :دی تازه شبم مثلا خواستم شام نخورم و
سوپ درست کردم... :دی پ.ن: خدایا... فردا چی میشه؟! با
اینکه فقط 6 تا امتحان دارم اما هم جزوه هام خیلی زیاده هم اینکه خودم خیلی
پراکنده دارم می خونم! نمی دونم چرا اینجوری شدم! همیشه از امتحانات تیر ماه می
ترسیدم... آخه خاطره خوبی از امتحانات ترم یک و سه ندارم! دوتاش هم این موقع بوده
امتحاناش! ترم یکمون که فاجعه بود و ترم سه مون هم خیلی سخت بوووود! ولی در عوض
ترم چهارمون عالی بود... درسامون خیلی سخت بود ولی نمی دونم چرا اصلا زمان
امتحانات بهمون سخت نگذشت! تازه ترم چهار معدل الف شدم! :دی من فقط
رسیدم 3 تا از ماظره ها رو ببینم... قبلش خوابگاه بودم و با اینکه می تونستم ببینم
اما نرفتم! چون نمی دونستم انقدر باحاله! ای ول به احمدی نژاد! کلی باهاش حال می
کنم. خیلی زیرکه و خیلی خوبم بلده مچ گیری کنه!!! من که خیلی دوسش دارم!!! امروز
دقیقا ساعت 12 از خواب بیدار شدم و بعد از اونم نهار درست کردم بعدشم فقط یکمی درس
خوندم و حموم رفتم! الانشم که دارم آپدیت می کنم! می ترسم فرجه هام تا اخر
همینجوری پیش بره!!! معدلم 6 صدم از 16 کم داره! نمی دونم می تونم برسونم به 16 یا
نه! آخه لازمش دارم :دی انقدر
دلم می خواد با فراغ بال بشینم و ویلیامز بخونم که نگووو! ولی فعلا باید درسای
خودمو بخونم! این ترم با اینکه یک واحد بارداری داریم اما استاد یه جزوه دیگه
داده! فکر کنم جزوه وزارت بهداشته! پ.ن: پروپوزالمون اینجوری و
اینجوری رد
شد توسط داوری که استادمون بود!! حیاط خوابگاه - عصر یکی از
روزای خدا!! اونی که سانسورش کوچیکتره منم!! + با
نسیم رفته بودم فنی حرفه ای... مثه شمال بود!! دیروز آخرین سکشن ترم 5 رو هم رفتیم و دیگه تمــــــــــــــــــــــوم شد!!! حس خوبی نداشتم اصلا... از اینکه این روزای شیرین و خاطره انگیز همینجوری زود زود داره میگذره!!! خداییش اصلا دوست ندارم دوره شیرین کارشناسیم تموم بشه! چون می دونم که بقیه اش اینجوری نخواهد بود... تازشم بیشتر از همه چیز نگران طرح های تحقیقاتیمم :دی دیروز صبح من و زهرا کنفرانس عملی ورزش های دوران بارداری و پس از زایمان رو داشتیم... واسه همینم کلید سمعی بصری رو گرفتم و رفتیم اونجا. اما قبل از اینکه استاد بیاد می خواستم درو ببندم تا مشکلی پیش نیاد و بندازن گردن ما! لیلا تو اتاق بود و دیدم رفته سراغ جنین منینا :دی تندی رفتم اونا رو از دستش بگیرم و درو ببندم که کیفم خورد به صندلی و صندلی افتاد رو شیشه بوفه!!! بعدم شکست دیگه!!! منم هـــــــــــــــــــول!!! خلاصه خیلی اعصابم خورد شد ولی هیچ کی به روی خودشم نیاورد!! خلاصه کنفرانس تموم شد و سکشن بعدشم اپیدمیولوژی داشتیم که می خواستم نرم اما خوب شد که پشیمون شدم چون بحثش رو عمرا تنهایی نمی تونستم یاد بگیرممم! آخر کلاس هم کلی استاد هندونه زیر بغلمون گذاشت و تعریف و تمجید و این حرفا! بعدم داشت می گفت که طرح هایی که بعضی بچه ها گرفتن واقعا عالیه که بعد که خواست اسم منو بیاره یادش نیومد و با هم گفتیم گلابتون موطلایی :دی آخه من با ایمیلم که به این اسمه واسش ایمیل زدم قبلا و استاد هر وقت منو می بینه کلی مسخره ام می کنه :دی بعد از کلاس هم کلی غمناک شدم از اینکه ترممون داره تموم می شه! آخه ما فقط ترم شیش رو داریم که واحد تئوری داره... بقیه اش کارورزیه! ساعت یک هم من و زهرا با اتوبوس راهی دیار خودمون شدیم... ساعت چهار و نیم رسیدم خونه!!! سرم درد می کرد و حالم زیاد خوب نبود. شب هم دختردایی هام اومدن و آخر شب هم پای مناظره نشستیم و من کلی افتخار کردم و اینا :دی از دیروز تا حالا که اومدم خونه یکمی درس خوندم... یعنی خوب بوده فعلا... بیشتر علاقه دارم تنطیم بخونم. آخه واسه ما دو واحده :دی آخه استادشم دوس دارم واسه همینم می خوام جز نمره های بالا باشم! امتحان میدترم که دادیم من با اختلاف 25 صدم نمره دوم کلاس شدم و کلی به خودم بالیدم :دی احتمالا تابستون هم بهمون واحد بدن... البته فعلا هیچی معلوم نیس. قرار بود تو جلسه عنوان بشه که فعلا جلسه تشکیل نشده. تازه 3 واحد بیماری های زنان هم ناتمام اعلام شده که اونم باید بریم واسش! خوب شد ناتمام اعلام شد وگرنه واسه امتحان خیلی سختمون می شد! علی هم واسه فرجه ها نمیاد! تازه قرار بود بابام فردا بره حج (ماموریته و یک ماه طول می کشه) بعد کنسل شد و افتاد واسه 25 ام! وگرنه من و مامان تنها می شدیم! پ.ن: عکسای اردو و روزی که منتظر اتوبوس بودم که دم خوابگاه سوار بشم! غذای اردو قبل از خوردن ، حین خوردن ، بعد از خوردن :دی دیروز که اون سمت خیابون ایستاده بودم منتظر اتوبوس اینو از نمای خوابگاه گرفتم!

| Design By : Night Skin |


