اردیبهشت داره تموم میشه. دقیقا از بعد از عید عید استرس دو تا امتحان بیوشیمی و فیزیولوژی که تقریبا با هم تداخل دارن افتاده به جونم و هر چی فکر میکنم نمیدونم چطور باید این 7 واحد رو پاس کنم! یه سری مباحث رو دارم میخونم. ولی این چیزایی که دارم میخونم همشو تو امتحان میان ترم خواهم داد و باز من میمونم و مطالبی که خونده نشده برای پایان ترم. درسام خیلی سنگینه و من کلی استرس دارم :((
از عید تا حالا من دنبال کیف میگشتم اما موفق نشدم که کیف مورد علاقه ام رو پیدا کنم. تا اینکه چهارشنبه گذشته رفتم همون مغازه ای که همیشه ازش کیف میخریدم. یه کیف انتخاب کردم اما فروشندهه چون من مشتریشم بهم گفتش من از جنس این کیف مطمئن نیستم بذار واسه روز شنبه که چندتا کیف دیگه از انبار برات بیارم چون سلیقه ات اومده دستم که چه مدلایی رو دوس داری. من شنبه نتونستم برم اما دیروز صبح رفتم. گفتش کیف خیلی برات آوردم اما نیومدی و همه رو واسه روز مادر بردن. منتهی یه کیف جدید گذاشته بود که چشمم رو گرفت. یه خورده این ور اون ورش کردم و آخرش خریدم. قیمت کیف هم مثه همه چیزا بالا رفته لامصب. قبلنا کیفامو حدود 50 میخریدم الان دور و ور 80!!
امروز از اون روزای تعطیلیمه که حوصله ی هیچیو دارم. دیشب که میخواستم بخوابم خوشحال بودم از اینکه فردا صبح میتونم بیشتر بخوابم اما امروز ناراحتم از اینکه کلاس ندارم... مخصوصا اینکه اعصابم به خاطر یه نفر خیلی خورده...
+
تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391
ساعت
14:44 نویسنده
|
امروز قرار شد که برم دفتر استاد راهنمام و از اونجا با کسایی که پارسال ازشون نمونه گرفتیم تماس بگیریم که دوباره بیان به ما خون بدن. قبل از اینکه شروع کنم به زنگ زدن استادم بهم گفت که وقتی خودتو معرفی میکنی بگو من دکتر فلانی ام. دروغ هم که نگفتی! خلاصه متن رو برام نوشت و من هر دفعه که زنگ میزدم از روی متن صحبت میکردم. به یکی از شماره ها که زنگ زدم یه آقایی جواب داد گفتم من دکتر فلانی ام و با خانوم فلانی کار دارم، گفت که خانوم دکتر اشتباه گرفتین. گفتم مگه شماره آقای فلانی نیس؟! گفت خانوم دکتر من آقای دولتی هستم کارمنده تامین اجتماعی!!! یعنی مرده بودم از خنده که طرف دیده یه خانوم دکتر زنگ زده خواسته خودشو معرفی کنه یه وقتی کم نیاره و اصلا شاید پایه آشنایی شد!!
+
تاریخ شنبه 16 اردیبهشت1391
ساعت
19:33 نویسنده
|
با اینکه پزشکی قبول شدم اما هیچ وقت یادم نمیره که 4 سال برای مامایی زحمت کشیدم و یه لیسانسیه عالی مامایی هستم و افتخارم میکنم که همچین موقعیتی دارم و همیشه و همیشه خودم رو از قشر ماماها میدونم و روز ماما که میرسه ذوق میکنم و انتظار تبریک از بقیه دارم و به مامانم تاکید می کنم که کادوم یادش نره!! فردا روز جهانی ماماست و من این روز رو به همه فرشته های سبزپوش خودم تبریک میگم. همیشه سبز و پاینده باشین. دوستتون دارم :*
+
تاریخ جمعه 15 اردیبهشت1391
ساعت
22:7 نویسنده
|
امروز رفتم بیمارستان که دباره از همونایی که قبلا نمونه گرفته بودم، نمونه بگیرم. بعد از یک سال بود که اینجوری دو ساعت رو تو محیط بیمارستان بودم و بخشای مختلف رو میگشتم... دروغ چرا قبلا که پزشکی نمیخوندم وقتی پزشکی ها رو میدیدم حسودیم میشد... اما امروز به عنوان دانشجوی پزشکی رفته بودم بیمارستان علاوه بر اینکه خودم اون احساس قبلی رو نداشتم همه هم تحویلم میگرفتن و کلی هم بهم تبریک میگفتن که خیلی خیلی برام شیرین بود...
تو یونی هم یکی از مربی هام رو دیدم که بعد از اینکه قبول شدم دیگه ندیدمش... بهم گفت دیگه ارضا شدی؟! گفتم آآآآره تا دلتون بخواد! اون یکی استادم که اون ور ایستاده بود با تعجب نگاهم کرد و گفت واقعـــــــــا؟!! هنوز باورشون نشده که من پزشکی رو چقدر دوست دارم!
یکی از یچه های مامایی سال پائینی رو امروز دیدم. میگفت خانوم فلانی که استادم هستش اومده سر کلاسمون و به خاطر اینکه ما درس خون نبودیم فقط و فقط از تو گفته! منم با افتخار اومدم گفتم خانوم اینی که میگین همشهریه منه!! انقدر برام جالب بود که این شنیدم که نگو. آخه این استادم هیچ وقت جلوی خودم ازم تعریف نکرده :دی
البته یه روز که رفتم پیشش برگشت بهم گفت به به خانوم دکتر خودم !! کلی ذوق زده شدم!! عقده ای هم خودتونین :)))
+
تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391
ساعت
15:10 نویسنده
|
امروز تو دانشگاه جشن روز پرستار و ماما رو طبق معمول با هم گرفته بودن. من اصلا خبر نداشتم یعنی اصلا اطلاع رسانی نکرده بودن. رفتم تو آمفی... همه استادام اونجا بودن... یاد دوران دانشجویی مامائیم افتادم خیلی دلم تنگ شد... رفتم پیش دو تا از استادام که خیلی وقت بود ندیده بودمشون... یکیشون بهم گفت روز پارسالت مبارک... گفتم من هنوزم یک مامام... یادش بخیر مامایی....
+
تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391
ساعت
22:18 نویسنده
|
تو آزمایشگاه بیوشیمی هستیم. یکی از آقایون سعی داره اون شعله رو روشن کنه! وقتی که روشنش میکنه انگشتشو میذاره رو توری نسوز و در حالیکه انگشتش دیگه سوخته با خودش میگه پس چرا بهش میگن نســــــوز؟!!!
سر کلاس آناتومی بودیم با استاد جدید و جوون!! استاد بیچاره تقصیری نداره چون هنوز بچه های کلاس رو نشناخته! میخواد جدی صحبت کنه میپرسه اصلا سکته واسه چی بوجد میاد؟!! پسر صاحب بحث کلاس جدی تر از استاد جواب میده به خاطر مشکلات زندگی :))
+
تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391
ساعت
18:13 نویسنده
|
هیچی دیگه! بعد از چند شب لختکی تو سرما وایسادن بایدم انتظارشو داشته باشم که مریض بشم! بلـــــــه :(
+
تاریخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391
ساعت
18:0 نویسنده
|
خیلی خوش خوشانی رفتیم سر جسد. جسد دیگه پوستش شبیه لواشک شده انقدر که قدیمیه. یکی از بچه ها یه تیکه از پوستشو گرفته بود و میگفت اگه اون نافشه پس این چیه؟!!! :)) نگاه کردم دیدم ای بابا اینم که نافه!!! دوباره نگاه کردیم دیدیم این نیپلشه :))
پنس دستم بود و استاد کنارم و با کمک من و پنسم داشت واسمون توضیح میداد!! بهم میگه پریکاردو بگیر!! گرفتمش بعد گفت این چیه؟!! من: مــــــــــــــعده!! :)) یه تیکه دیگه از پریکارد یه طرف دیگه بود باز استاد ازم پرسید این چیه؟!! من: معــــــــــــــده!!! موقع خداحافظی استاد بهم گفت آخرش معده رو پیدا کردی؟!! :))
+
تاریخ سه شنبه 29 فروردین1391
ساعت
18:15 نویسنده
|
+
تاریخ یکشنبه 27 فروردین1391
ساعت
15:38 نویسنده
|
میرم این وبلاگای عشقولانه رو میبینم کلی رنگ و وارنگ و پر از جملات قشنگ... هوس میکنم کاش کسی بود که اینجوری براش مینوشتم...!!
+
تاریخ شنبه 26 فروردین1391
ساعت
23:28 نویسنده
|